January 15, 2003

ـ این توضيحات برای فهميدن ماجرا ضروری است:
خانم مینايی نويسنده داستان ، مهمان ناخوانده ای را می پذيرد به نام نيک زاد شادکام. این مهمان يکی از شخصيت های يکی از داستانهای خانم میينايی است که در داستان اين خانم عاشق دختری به نام مهرو می شود و در آخر داستان با هم ازدواج می کنند.
نيک زاد به سراغ خانم مينايی آمده تا از او درخواست کند تغييراتی در داستان بدهد.

......بنا براين لطف کرده با يک چرخش قلم اين آخر داستان را عوض کنيد
ـ امکان ندارد.
ـ يعنی چی امکان ندارد ؟ مگر آيه نازل شده است ؟
مينايی حالا صداش ته لرزی دارد : « نه آیه است، نه نازل شده. ولی ساختمان هر داستانی يک هارمونی دارد که اگر يکی از ستون های اش را برداريم کل کار فرو می ريزد.»
ـ « آن وقت تکليف زنده گی ی من چه می شود؟ مال مه رو؟ »
ـ آقا ازدواج عالی ترين تجلی عشق است . پايان خوش لهيب شيدايی است ـ که شما دو نفر تو اين داستان صاحب اش ايد.»
نيک زاد غمگين و سر به زير ، آرام مي گويد :« بله درست فرموديد، پایان خوش عشق . پايان همه چيز.»
عجيبب است که او با همه جوانی اش چه ماهرانه مايه حرف ها را به نفع خود بر می گرداند. مينايی اما نرم می گويد « نه منظورم اين نبود ، به يک معنی پايان است . يعنی پايان يک دوره ، و آغاز دوره ديگر.»
نيک زاد چنگی توی موهاش می زند. کف لبها را به سر انگشت می گيرد : « بله ، آغاز زنده کی مشترک شب و روز با هم بودن ، با هم دعوا کردن ، غر زدن، خستگی مفرط ، جنگ اعصاب ، کار کردن برای خانه خريدن ، ماشين فلان جور داشتن. مهمانی دادن، پيدا کردن دوستانی که حتما متاهل باشند. حتما هم هيچ هم و غمی بجز کار کردن و به فکر خانواده بودن نداشته باشند. بچه دار شدن . آها...يکی ؟ کم است . دو تا ؟ نه ، سه تا بهتر است. ببين خانواده های بزرگ، خانواده بزرگ تو پيری ادم به درد می خورد ، همين ؟ يعنی زنده گی فقط همين است؟»
مينايی برای اولين بار دلش برای او می سوزد. از اين که اين همه جوان است ، اين همه خام است و عجول ./ می گويد « خوب تو همه زنده گی ها مشکل است اما اگر عشق و تفاهم باشد اين های هيچ اند. و نيک زاد اين بار دهان باز می کند ، خس سقوط مينايی را احاطه می کند. « شما خودتان تو زنده گی تان عشق و تفاهم هست ؟ » دهان مينايی ماهی وار، چند بار بی صدا باز و بسته می شود، هوا کم آورده ؟
« آقا خواهش می کنم تو زنده گی من دخالت نکنيد .! »
« دخالت؟ شما داريد سرنوشت ما را رقم می زنيد ، آن وقت من دخالت می کنم ؟ گفتيد عشق و تفاهم ؟ چند وقت است که شوهرتان با يک شاخه گل نيامده خانه ؟ مگر متقابلا جشن تولد های همديگر را فراموش نمی کنيد ؟ از کی دست هم را با عشق نگرفته ايد و زير همان درخت هايی که هنوز نجوا هاي عاشقانه تان يادشان هست قدم نزده ايد ؟ »
« ول ی ما سه تا بچه داريم ، فرصت نمی کنيم به خودمان برسيم»
« آه ، بله ، بچه ها : صبح بايد آماده شان کرد بروند مدرسه، ظهر بايد غذاشان آماده باشد. آقای خانه هم که هر کجا باشند قرقی وار سر می رسند تا قار و قور شکم را بخوابانند. عصر هم که بايد يکی را برد ورزش، آن يکی کلاس موسيقی ، سومی هم ور دل خانم تا هی بهانه بگيرد و شب؟ رسيده گی به مشق ها. حمام کردنشان، کشيدن نازشان، کتاب خواندن تو تختشان. و بعد مثل جنازه افتادن تا روزبعد اين دوره ماراتنی از سر گرفته شود . بله ، ديگر کی وقت می نماند برای عشق؟ آن هم از زنده گی جنسی تان . ـ وقيح ام ؟ باشد. ـ سالی ، ماهی . آن هم چند دقِقه ، نه ، حد اکثر دو دقيقه ، بی شر ، بی شور، سرد. و حالا می رسيم سر تفاهم....»

قسمتی از داستان کوتاه «داستان دو دقيقه ای » از کتاب " خنده در خانه تنهايی " نوشته " بهرام مرادی " نشر اختران ،تهران.



[ 22:01 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


Powered by MT3.35