January 30, 2003

اين نوشته را حذف کردم به اين دليل که موجب سوء تفاهم زیادی شد. احتمالا من خوب مطرح نکرده بودم. اصلا به من نيامده مرد ها را درک کنم انگاری :)

[ 18:53 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 29, 2003

من ترانه ، 15 سال دارم.
اين فيلم يکی از فيلمهای موجود در فستيوال گوتنبرگ ( يوتبوری) است . ضمن اينکه ديشب هم از تلويزيون سراسری سوئد پخش شد.
ترانه دختر نوجوانی است که پدرش در زندان است و مادرش مرده. او با مادربزرگ بيمارش زندگی می کند. درس می خواند و کار می کند و با وجود مشکلات موجود شاگرد نمونه ای است. ترانه در مرحله ای متوجه امير پسر جوان و پولداری که از آلمان آمده و در مغازه دايی اش وقت میگذراند می شود و امير به او ابراز علاقه می کند و ترانه با مشورت و اجازه پدر و فاميل صيغه امير می شود. رابطه اين دو که بيشتر به شکل دوستانه و در مرحله شناخت نشان داده می شود به دليل بی مسئوليتی امير به سردی می گرايد و بعد از چهار ماه ترانه طلاق می گيرد. در همين مدت مادر بزرگ هم می ميرد ، و ترانه تنها ی تنها می شود. فاميل ها خانه مادربزرگ را که تنها محل سکونت ترانه است ، بدون توجه به موقعيت او فروخته و ترانه با مقدار کمی ارث که بدستش می دهند اتاقی را رهن می کند. امير به آلمان بر می گردد. و ترانه بعد از مدتی متوجه می شود که حامله است و با وجود پيشنهاد مادر امير در مورد کورتاژ تصميم می گيرد که بچه را نگه دارد.در همين رابطه چون به پدر نمی تواند بگويد حامله است مورد بی مهری پدرش که رابطه بسيار خوب و عاطفی را با هم دارند قرار می گيرد و پدر از او می خواهد که يا تهران را به مقصد منزل بستگان ترک کند و يا ديگر به ملاقات نيايد. در اينجا تنها منبع تغذيه احساسی ترانه هم قطع می شود.ترانه برای اينکه شناسنامه بچه نام پدر داشته باشد از مادر امير کمک می خواهد. مادر امير بچه را نفی می کند و ترانه برای اثبات اينکه پدر بچه امير است مجبور به تلاش می شود. در انتها وقتی توانسته است پدر بودن امير را ثابت کند در اداره ثبت احوال نام پدر بچه را ثبت نمی کند و جلوی نام پدر ندارد نوشته و بچه را با نام خانوادگی خود به ثبت می رساند.
بازی فوق العاده ترانه عليدوستی در فيلم چشمگير است اما فيلم بسيار غير واقعی است. در تمام مدت فيلم به خود می گفتم آخر چگونه ؟ اين دختر از کدام منبع احساسی تغذيه می شود دختر بچه 15 ساله ای که هيچ کسی را در دنيا ندارد بجز پدری که همه چيزش را با او در ميان می گذاشته اما در مورد بچه سکوت می کند و اين ارتباط را هم از دست می دهد. در جامعه ای پهناور و بی در و پيکر و بدون امنيت ، بدون همدم و همراهی. بدون دوست و رفيق همزبانی ، چگونه می تواند نشکند. چگونه می تواند دوام بياورد. عزيزی که با من به تماشای فيلم نشسته بود ، شايد غم را در چهره ام ديد و شايد نگرانی که گفت: مهشيد..فيلمه بابا...
و دقيقا همين گونه بود. من ترانه ، 15 سال دارم فيلم بود. فيلمی که بر واقعيات اجتماع استوار نشده. فيلمی از استحکام و قدرت دختری که امکان وجودی ندارد. دختربچه بی پناهی که با جامعه مرد سالار در افتاده است. مجبور به ترک مدرسه . مجبور به زاييدن فرزندش در تنهايی و بزرگ کردن او در تنهايی مطلق ، بدون کمک و ياوری بزرگسالی می شود. اما هميشه با روحيه قوی و لبخند در پرده ديده می شود. اين دختر نازنين تنها در روی پرده سينما جان می گيرد.
مسئله ديگری که مرا تحت تاثير قرار داد نگاه کارگردان ( آقای صدرعاملی ) به مسائل جوانان و تشکيلات زنان بود.
ترانه به دليل مشکلات مالی و کار قادر به بيرون رفتن با دوستان نيست. مهمانیهای جوانانه ، کافی شاپ رفتن. با دوستان گشتن برای او معنی ندارد. مدرسه ، کار، خانه..اينها زندگی ترانه را تشکيل می دهند. ترانه بارها به عنوان يک دختر خوب خطاب می شود. حتی از طرف مادر امير، زنی که درانجمن زنان فعال است. نقش مادر امير، خانم کشميری هم جالب است. او تنها با در نظر گرفتن پسر خود و منافع پسر و خانواده اش قدم بر می دارد. سالار منش است ، در بسياری موارد به امير اصلا اجازه حرف زدن نمی دهد وبه جای او تصميم می گيرد و حرف می زند . منافع زنان برای او بی معنا است. دختر نوجوانی را با فرزندی در شکم، به ميراث خوار بودن و کلاه بردار بودن متهم می کند. به او تهمت ولنگاری جنسی می زند و اينکه پدر بچه می تواند هر کسی باشد. برای خلاص شدن از دست ترانه برای او خواستگار جور می کند. رفتار او با دختران فراری هم بسيار تحقير آميز و زننده است. خانم کشميری در فيلم نماينده زنی فعال در جنبش زنان است. زنی که به هر چيزی فکر می کند بجز مشکلات زنان. زنی که خودخواهی و منافع مادی خود و خانواده را بر منافع انسانی بی پناه ترجيح می دهد. زنی که اگر کمک مالی برای ترانه جور می کند به عنوان صدقه و برای شايد عذاب وجدان خودش است و نه به عنوان زنی که اين امر را وظيفه خود و وظيفه جنبش می داند.زنی مردسالار. و او در فيلم نماينده جنبش زنان است..چرا ؟
نمی گويم که تمام زنان فعال جنبش ، فرشتگانی از آسمان فرو افتاده هستند. در جامعه مرد سالار ، زنان نقش عمده ای در تبليغ و ترويج، الغا و انتقال و اجرای فرهنگ مرد سالاری دارند. من از اين زنان زياد می شناسم. جنبش زنان از اين جامعه جدا نيست و تمام افراد اين جنبش از آگاهی لازم برای برخورد با خصوصيت های و رسوب های فرهنگ مردسالاری در خود برخوردار نشده اند. بسياری از زنان پدر سالارانه رفتار می کنند. بسياری از اين زنان زن سالاری را جانشين مرد سالاری می دانند. نفی وجود چنين انديشه و برخوردی در درون جنبش ، دروغی محض است، تفی سربالاست که به صورت خودمان فرو می افتد. اما اين فيلم بر اساس ماجرا واقعی ساخته نشده . ترانه، امير ، خانم کشميری در ذهنيت فيلم نامه نويس و کارگردان زندگی می کنند و بر صحنه جان گرفته اند. با چه منظوری تنها زنی که جنبش زنان را در فيلم نماينده گی می کند از خصلت های سالار منشانه و ضد زن برخوردار است ؟ آیا اين امر قدمی در جهت تبليغ ديدگاه ضد جنبش زنان نيست ؟
فيلم ديد درستی از مسئله دختران فراری هم به دست نمی دهد. اين دختران در فيلم وجود دارند. يکی از آنها از ترانه که به او مهربانی کرده و جايش داده دزدی می کند. در حالی که ترانه که دختری تنها و بی کس است ، نسبتا به راحتی کار گير می آورد ، اين دختران به تن فروشی و حضور در محلات لوکس اشتغال دارند. به يک معنا اين دختران به نظر فيلم ساز حق انتخاب دارند. زندگی شرافتمندانه ، يا نان شب را در بستر غريبه ای آلودن.
برخورد فيلم با مسئله سقط جنين هم از نظر من غير معقول است. در صحنه ای مادر امير ضمن پيشنهاد سقط جنين کودک ترانه می گويد : هنوز دير نشده . زير چهار ماه است. ديه اش را بدهيم کار تمام است. من در مورد پولش به تو کمک می کنم. حرف از ديه است. يعنی سقط جنين عملی قانونی است ؟ و هر گاه اراده کنی با پرداخت مبلغی در بیمارستانی لوکس و بهداشتی قادر به سقط جنين هستی ؟ ترسی از دستگيری و تعقيب قانونی برای بيمار و پزشک و پرستار هم وجود ندارد؟
آیا به راستی اين جامعه ايران است ، يا اينکه فيلمساز در رويا زندگی می کند. می دانم که در ايران هر کاری با پول انجام شدنی است. اما اين عمل غير قانونی است. نام آن پول ديه نيست، رشوه است. هزينه است.. وقتی حرف از ديه زده می شود.موازين اسلامی و قانونی به ميان می آيد ، اينجا قصد قانونی جلوه دادن سقط جنين است..به چه دليل ؟
مدتها منتظر ديدن فيلم من ترانه ، 15 سال دارم بودم. ديشب اين فيلم را ديدم. و به قول عزيزی که در تماشای فيلم با من همراه بود..اين فقط يک " فيلم " بود. از حقايق اجتماعی در آن کمتر نشان بود و هيچ قصدی در ريشه يابی مشکلات زنان نداشت. بازی بسيار زيبای ترانه ً جوان و وجود رابطه دوست داشتنی ترانه و پدر ، نمی تواند فيلم را نجات دهد.


[ 18:49 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 28, 2003

سرمايه داري گاوي (+++)

[ 12:49 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 27, 2003

در ابتدای قرن بيست و يکم هنوز بهترين تعرِيفی که از يک زن می خواهند بکنند اينه که " طرف برای خودش يک پا مرده "
آهنگ زير را به تمام زنانی تقديم می کنم که به زن بودن خود افتخار می کنند ، و يک پا زن در مقابل مشکلات و موانع پيش روی خود می ايستند.
و به تمام زنان وبلاگ نويس که در مقابل توهين ها و تهمت ها و افترا هايی که به آنان زده می شود می ايستند ، خم نمی شوند و به نوشتن خود ادامه می دهند.
وبه تمام مردان آزاد انديش که حقوق زنان را حقوق خود می دانند ، دفاع از حق زن را دفاع از حقوق بشری می دانند و در این حرکت همدوش زنان ايستاده اند.
من منم من يک زنم آزادگی پيراهنم .
اگر گرفتن آن مشکل است در اينجا هم می توانيد آن را گوش کنيد (++++)

[ 23:47 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

گودرون شيمنGudrun Schyman رهبر حزب چپ سوئد بنويسم که به دليل ناصداقتی ( اسمش الان اينه ، چون هنوز ثابت نشده قصد تقلب مالياتی داشت یا نه ) مبلغی حدود 150000 کرون سوئد را نا بجا و به غلت به اداره ماليات گزارش داد و در هفته گذشته از طرف رسانه های گروهی و مطبوعات سوئد زير سئوال رفت و ديروز در جلسه اضطراری حزب خود ، که يکی از احزاب پر قدرت سوئد است ، مجبور به استفا شد. خواستم در موردش بنويسم اما ديدم آبنوس عزیز جالب نوشته است. گفتم منم تقلب کنم و از رو دست این همشهری مون نگاه کنم.


[ 23:25 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 26, 2003

شنيدم که از اروپا اتوبوس هايی به سمت عراق در حرکت است. مردان و زنان اروپايی برای مخالفت با بمباران عراق و تحميل جنگ از آمريکا به وسيله این اتوبوس ها خود را به عراق می رسانند تا در صورت بمباران تنها عراقيان نباشند که در اين ماجرا جان می بازند. اين ايده از طرف يک نروژی مطرح شد و اولين اتوبوس از نروژ با حضور 15 نروژی حرکت کرد و در راه به او پيوستند. اين انسانهای آزاده با اين عقيده که یا با حضور خود خواهند توانست جلوی قتل عام مردم عراق را ، جلوی يکه تازی دد منشانه آمريکا را بگيرند و يا با آنان کشته خواهند شد، اين سفر را آغاز کرده اند. چه بگويم ...که آستينم از اشک خيس است.

[ 11:33 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

نوشته بودم که به شوخی هاي جنسيتی خواهم پرداخت .
در همين زمينه شبح عزيز ياد داشتی گذاشت که بين شوخی و طنز را تفاوت قائل شويم. من نيز مايل هستم که اينگونه رفتار کنيم ، و شناخت بهتری از انديشه و انگيزه نوشته ها و گفته ها پيدا کنيم تا نتوانند خزئبلات صد ساله را با شکلی جديد به نام طنز به ما قالب کنند و صدايمان در نيايد ، و يا بترسيم از اينکه اگر صدايمان در آيد ما را به عنوان بی جنبه و کم ظرفيت و يا بد تر از آن دشمن شادی و خنده اتيکت بزنند.
توهين کردن به زنان ، تحقيرشان ، نا چيز شمردنشان و مورد اهانت قرار دادنشان نبايد به عنوان شوخی بامزه ای مورد قبول ما قرار گيرد.
به اين دليل است شايد که من از خواندن شوخی های آمريکايی ترجمه شده در وبلاگ آقای امير حسين آنقدر دلگير نمی شوم که از دوباره خوانی آنان در معرفی نوشته های وبلاگشان توسط يکی از خانم های دست اندر کار وبلاگ آهوی سه گوش ، و آن هم زير اين جمله نمکين :
"امير حسين در گويش هايش چنان پدری از فمينيزم در آورده است که بايد در کتاب ها بنويسند. " (مراجعه کنيد به وبلاگ آهوی سه گوش ، اجتماعی ، پست روز سه شنبه 21 ژانويه ، متاسفانه امکان لينک دادن از خود نوشته وجود نداشت )

در گوشه کناره های اين وبلاگستان با اشکال مختلف اين فرودست شمردن زنان بيشتر برخورد می کنيم . آقای شمر، نويسنده وبلاگ شمرنامه ، در کل کلی با آقای بهنود ، سر امام حسين را می برد اما خواهر ايشان را می گايد (در انتخاب لغات تنها نقل از من است ، انتخاب از ايشان است)
در جريان بالا مسئله بسيار ساده است. دعوا با آقای بهنود است که جايی در نوشته اش از شمر نام آورده است و ايشان هم برای اثبات اين که هيچ سر و سری با آقای خاتمی و جمهوری اسلامی ندارند باز راهی صحرای کربلا شده اند و اين امام حسين را دوباره می کشند. تا اين جای مسئله مشکلی نيست. اما مسئله گاييدن خواهر يکی در اين وسط به چه منظور است؟ ما با اين ادبيات به اندازه کافی آشنا هستيم ، در خيابانهاي تهران دو تا موتور گازی که به هم می زدند و هيچ خسارتی هم به بار نمی آوردند ، به هرحال طرفين مربوطه به طور مفصل خدمت خواهر و مادر همديگر می رسيدند. شايد برای فيض بردن از دعوا. شايد قصد آقای شمر هم اين بود که فيض جنسی هم از اين کل کل با آقای بهنود برده باشد. که در آن هير و بير صحرای کربلا به سراغ خواهر طرف می رود و او را به قول خودش می گايد ، هر چه باشد خواهر دشمن است و در جنگ مردان دشمن می ميرند و زنانشان توسط سربازان لمپن و مزدور گاييده می شوند تا جنگ برايشان هم فال باشد و هم تماشا.چنگيز خان مغول به سربازان خود امر کرده بود که مردان را بکشند و زنان فرزندان دشمن را به دنيا آورند. سربازان آمريکايی به زنان ويتنامی به چشم نا انسان نگاه می کردند و گاييدنشان جزو ضروريات نبرد بود. در سارايوو هم چنين بود . در يوگوسلاوی سابق سربازان دو طرف بعد از کشتن مردان دشمن زنانشان را به يغما بردند. در زندانهای جمهوری اسلامی دختران جوان مورد تجاوز قرار می گرفتند تا باکره نباشند و به بهشت قول داده شده آقايان راه نيابند . چرا که اگر به اين سادگی بود ديگر پخش کردن کليد آن در جبهه های جنگ و فريب مشتی جوان ساده لوح به آسانی ميسر نمی شد.
پس نوشته اين آقا چيز جديدی نيست. ايشان مايل به توهين به مخالف عقيدتی خود هستند. حالا چرا از خواهر مادر طرف مايه نگذارند؟ و يا از آن هم بالاتر. به " معصومين " نپردازند و ترتيب خواهران آنان را ندهند ، که به اين نحو دک و پوز اعتقادات طرف را هم می زنند. اما در اين ميان دم خروس شان بد جوری پيدا می شود. آنچه به نمايش می گذراند همان انديشه اسلامی، انديشه نرينه مدار و انديشه فرو دستی زن است.
درد بزرگتر اين است که کسی به اين گونه نوشتن اعتراضی نمی کند.( اعتراضی از طرف يکی از دوستان ، سينا ، به طور کلی به استفاده از کلمات زشت در نظر خواهی ها موجود بود ). بر اين پندارم که آيا به راستی پذيرفته ايم که توهين به زنان روزمره ما شود و اگر قصد برخورد با نظرات کسی را داريم به اين شيوه به سراغ خواهر و مادر ملت برويم و نامش را هم بگذاريم طنز ؟ آيا چون مخالف ايده و مرام خاصی هستيم بايد به خود اجازه دهيم که با توهين های جنسی انديشه خود را به اثبات برسانيم ؟ آيا چنين انديشه ای که نشانگر فرو دست شمردن نيمی از جامعه است برای ما انديشه محترمی است ؟
در اينجا بگويم که من اين گفته را که منظور ايشان نه نيمی از جمعيت انسانی بلکه شخص خاصی است را خريدار نيستم. من در برخورد و جدل هر سلاحی را محترم نمی شمارم . و اين گونه توهين ها را نسبت به دشمنان مردم هم روا نمی دارم. به خصوص که در جای ديگر هم ديده بودم که ايشان برای توهين به زنی که مخالف شان نوشته بودند ايشان را يائسه ناميدند. در آن مورد هم به فرهنگ خود رجوع کنيم ، زن يائسه چون توانايی زايش را از دست داده در فرهنگ نرينه مدار که زن را تنها ماشين توليد مثل می داند ، بی ارزش شمرده می شود.

سکوت نکنيم ، نا ديده نگيريم ، اعتراض کنيم، برخورد کنيم ، لمپنيسم و توهين های جنسی را حتی از دوستان خود نيز نپذيريم ،اگر مايل به بوجود آوردن تغيير هستيم راهی بجز اين نيست .

بعد التحرير:می دانم که با اين نوشته ،امکان دارد که موجب غضب حضرتشان قراربگيرم . اين چيز ها تا کنون مانع من نبوده و من را به سکوت وادار نکرده. اين را هم بگويم که می دانم که از اين گونه فحش های لمپنی در وبلاگستان زياد است. اما من فرصت خواندن همه وبلاگ ها و بيرون کشيدن تک تک آنها را نداشته ام، که در جای خودش موضوع تحقيقی خوبی هم می تواند باشد ، و ديگر اينکه اين مشت از خروار، از اپزيسيون هم هست. يعنی که به معنی از ما هم هست که بر ماست.


[ 2:40 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 24, 2003

قصد دارم کمی بيشتر در مورد شوخی ها و جک های جنسيتی بنويسم. می گذارم برای وقتی که مثل الان مجبور نباشم بدوم تا اتوبوس را بگيرم. پس اين داستان همچنان باقی ست ...


[ 10:10 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

چند وقت پيش در يکی از وبلاگ ها ( قصد ارزش گذاری يا اتيکت ضد زن زدن به وبلاگ مربوطه نيست )یک سری شوخی های امريکايی، يک سری کليشه های ادعا شده در مورد زنان ، را ديدم که دوستمان ترجمه به فارسی کرده بود و به نام طتز نوشته است. اين نوشته در اصل انگليسی اش به نام آنچه زنان بايد بدانند را من چندين بار توسط ميل های در گردش دريافت کرده ام. اين کليشه ها مردانه اش هم هست. من ديگر زحمت ترجمه آن را به خودم نمی دهم. فکر می کنم اين شوخی ها را نبايد آنقدر جدی گرفت که ترجمه شان کرد. من اين گفته ها را قبول ندارم. اين کليشه ها به نظرم غير واقعی و گزافه هستند. دليل چاپ آن در اينجا فقط اين است که بدانيم در مورد همه چيز می شود کليشه ساخت. و شايد خنده دار هم باشد. اما دوره به هم خنديدن گذشته است. بياييد به جای اينکه به هم بخنديم ، با هم بخنديم .
اين هم مدل مردانه اش:
PIECES OF ADVICE TO BE PASSED ON15

1. Don't imagine you can change a man - unless he's in diapers.

2. What do you do if your boyfriend walks-out? You shut the door.

3. If they put a man on the moon - they should be able to put them
all up there.

4. Never let your man's mind wander - it's too little to be out
alone.

5. Go for younger men. You might as well - they never mature
anyway.

6. Men are all the same - they just have different faces, so that
you can tell them apart.

7. Definition of a bachelor; a man who has missed the opportunity
to make some woman miserable.

8. Women don't make fools of men - most of them are the
do-it-yourself types.

9. Best way to get a man to do something, is to suggest he is too
old for it.

10. Love is blind, but marriage is a real eye-opener.

11. If you want a committed man, look in a mental hospital.

12. The children of Israel wandered around the desert for 40 years.
Even in biblical times, men wouldn't ask for directions.

13. If he asks what sort of books you're interested in, tell him
cheque books.

14. Remember a sense of humour does not mean that you tell him
jokes, it means that you laugh at his
.
15. Sadly, all men are created equal.



[ 10:08 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 23, 2003

در گذشته هميشه مجلات سکسی و پرنو گرافيک را " مجلات مردانه " و مجلاتی شامل شايعات داغ و مد و آشپزی را "مجلات زنانه " می گفتند.
امروز که زنان در عرصه رسيدن به حقوق خود هر روز بيشتر به نشر و توزيع می پردازند ، انتشار اولين نشريه در زمينه دفاع از حقوق مردان را به فال نيک بگيريم.
اين نشريه با نام " مرد و زندگی " تلاشی است بسيار مثبت در جهت برابری حقوق زن و مرد. و زیر سئوال قرار دادن هرگونه شيوه سالار منشانه. چرا که مرد سالاری و زن سالاری دو روی سکه ای هستند که می بايد با کمک يکديگر از دور خارج کنيم و به موزه بسپاريم .
در مورد نشريه مرد و زندگی در اينجا می توانيد بخوانيد. (+++)


[ 23:08 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 21, 2003



يک سال از مرگ فديمه شهيندال می گذرد. فديمه شهيندال که يک سال پيش در اپسالا ، شهری در نزديکی استکهلم پايتخت سوئد توسط پدرش به قتل رسيد اولين قربانی قتل های ناموسی در سوئد نبود. يک سال قبل از فديمه ، پلا از سوئد به کردستان عراق برده شده بود و توسط عموهايش و به دستور پدرش به ضرب گلوله کشته می شود. سارای کوچک توسط پسر عمويش خفه می شود. و بسياری دختران فقط ناپديد شده بودند. اين دختران بهای سنگينی بابت ميل خود به آزادی پرداختند. ميل به آزاد بودن و ميل به تائين سرنوشت خود به دست خود. و سر باز زدن از ازدواجهای اجباری که توسط خانواده به آنها تحميل می شد.
امروز بسياری از دختران مهاجر در سوئد و آلمان و ديگر کشورهای اروپايی مخفی و در ترس مستمر از لو رفتن مخفيگاه ها توسط خانواده هايشان زندگی می کنند. در سوئد بعضی از قوانين به نفع دختران تغيير پيدا کرده است. اما از حرف تا به وجود آوردن محيطی امن برای دختران راه درازی باقی است.
خواندن متن زير شما را با زندگی و مرگ فديمه بيشتر آشنا می کند. اين مقاله يک سال گذشته در نشريه آوای زن به چاپ رسيد . به کدامين گناه ، (فايل آکروبات).
در آدرس هايی که داده می شود ( فايل صوتی ) ميز گردی پيرامون قتل های ناموسی ، ناموس پرستی ، با شرکت چند تن از فعالان جنبش زنان در سوئد و آلمان است. بخش اول ، بخش دوم .

[ 22:17 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 20, 2003

می خواهم که ديگر عجولانه عمل نکنم. نه نامش را در اينجا باز گو کنم. نه آنکه نوشته اش را. نه آدرس الکترونيکی اش را.
تنها ديدم که اين ابيات از حافظ بهترين جواب تهديد هايش و اراجيف اوست.

از ننگ چه گويی، که مرا نام ز ننگ است !
وز نام چه پرسی ، که مرا ننگ ز نام است !
ميخواره و سرگشته و رنديم و نظر باز
وان کًس که چو ما نيست در اين دور ، کدام است؟



[ 21:56 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 19, 2003

روزی که ساقی را ديدم علاقه عجیبی بهش پيدا کردم. آنقدر اين زن ساده و جاری بود که بعد از دو دقيقه صحبت انگار صد سال است می شناسيش.
ساقی قهرمان شاعر معاصر ايرانی مقيم تورنتو ، از همه چيز ، بدون اينکه از قضاوت ها بترسد در شعرش سخن می گويد.
از ساقی نمی شود بی تفاوت گذشت. يا دوستش داری، يا از او بيزار می شوی.
من يکی که عاشق اين زن شدم.
الان که داشتم وبگردی می کردم در سايت رضا قاسمی، يک مصاحبه و چند تا از شعراش رو پيدا کردم. گفتم حيفه شما نبينيدش.

[ 11:59 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

يک فنجان قهوه داغ. کتاب شعر، نجوای زيبای فرهاد ...
نه ، روزی که چنين شروع شود ، روز بدی نخواهد بود.
گفتنيها کم نيست .....

[ 10:59 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

اين روزها کمی اعصاب های اينترنتی خط خطی شده. دست گيری جواد ، که خوشبختانه طولانی مدت نبود. ميل های مشکوک که برای وبلاگ نويسان در رفت و آمد است. اين چيزها به نوعی امان می برد.
اما امروز..روز ديگريست.
خورشيد نمی تابد..نه، شايد اما اين آسمان خاکستری استکهلم ما را به قطره ای مهمان کند. اگه بارون بزنه ...آخ اگه بارون بزنه ..
( اینو همین طوری گفتم. اينجا ما چيزی که زياد داريم بارون و برفه... ، اما من بارون رو دوست دارم :)
فکر کردم در اين روز خاکستری به شعری سرخ مهمانتان کنم.
شعری از مينا اسدی با نام :

دوباره می شود ، آری...
به جای کشت، کشاورز را درو کردند.
به جای نان ،
به تساوی گلوله قسمت شد.
توان کارگران را
دوباره ظلم خريد.
دوباره
زاغه نشينان
به زاغه برگشتند.
دوباره طاهره ها
از گرسنگی مردند.
دوباره راضيه بر فقر خويش
راضی شد.
***
شب از عدالت خود قصه های کاذب ساخت.
دوباره بر سر اين خاک ،
ديو وحشت و مرگ،
نشست و گفت :
که خر زهره بهتر از ياس است.
سموم زرد خزان زد به جنگل انبوه.
دوباره بر نفس عاشقان آزادی
نفير ديو وزيد و چراغها را کشت.
دوباره ساده ترين حرف
تيرباران شد.
دوباره هر چه زمين بود
گور ياران شد.
دوباره هرچه که رشتيم
پنبه شد در باد.
***
هلا ! توان همه عاشفان در ميهن!
هلا ! توان همه عاشقان در تبعيد!
دوباره می شود ، آری
به باغ گل روياند.
دوباره می شود ، آری ،
به دشت سبزه نشاند.
دوباره می شود از خانه های شاد گذشت.
دوباره می شود از کودکان
ترانه شنيد.
دوباره می شود از عشق گفت و زيبا شد.
دوباره می شود ، آری ،
اگر بپيونديم
به ديدگان پر از انتظار شب زدگان.
دوباره می شود ، آری ،
اگر شکسته شود
شب و سکوت و
شب ترس و ياس ما ،
ياران!
هلا ! توان همه عاشقان در تبعيد!
هلا ! توان همه عاشقان در ايران!
استکهلم1984

[ 10:41 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

رنگين کمان آزاد شد. به اميد آزادی تمام ايران.

عکس از وبلاگ خودش:)

[ 0:38 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 18, 2003

«مدتی بعد از اينکه به سوئد آمدم ، شاهد دعوای يک مرد يونانی با کارگری سوئدی بودم. بعد از مدتی پرخاش ، مرد يونانی بدترين فحشی را که به نظرش می رسيد به مرد سوئدی داد: مادر قحبه !! می يام ترتيب مادرت را می دهم ها!!!
کارگر سوئدی در حالی که به شدت تعجب کرده بود که چرا پای مادرش در اين جريان باز شده است ، با تعجب گفت : خوب بيا بده. شايد خودش هم بدش نيايد.
آنجا فهميدم که چرا زنان سوئدی آزاد هستند. مردان پيرامون آنان نسبت به آنان حس تملک نمی کنند. آنان مالک جسم و ذهن خود هستند .»

قسمتی از نوشته تئودور خليفتيدس، نويسنده يونانی سوئدی که از ابتدای سالهای 40 در سوئد زندگی می کند.

به راستی آیا هرگز هيچ کدام از شما زنها وقت توهين کردن به همديگر گفته ايد : برادرت را ...
آيا هيج مردی وقتی به مرد يا زن ديگری توهين می کند می گويد : آی الان می يام ترتيب پدرت را می دم. يا برادرت را فلان کردم.
چرا هميشه زنان پيرامون مردان بار توهين هايی را که به مردان می شود بر دوش می کشند؟ چرا اين توهين ها برای مردان گران تمام می شود و حاضرند جان بگذارند تا کسی که چنین توهينی کرده به سزای خود برسد؟
آیا روزی خواهد رسيد که در يکی از محلات تهران ، در آن محلات جنوبی تر، جوابی را که آن کارگر سوئدی داد از يک کارگر ايرانی بشنويم؟
آیا خود آن زنان از اينکه مرد شان چنين جوابی در موردشان داده است ناراحت نخواهند شد و او را بی غیرت نخواهند خواند ؟
آیا روزی زنان از تملک مردان به در خواهند آمد؟ چه روحاً و چه جسما ؟
اين فرهنگ در زنان و مردان ما هر دو موجود است. مردان خود را مالک جسم زن می دانند.بايد از اين ملک دفاع کنند ، از شرف و ناموس خود. مردی که اينگونه نباشد مورد تحقير و نفرت و آزار هم جنسان خود قرار می گيرد.
و زنان نيز مرد را مالک خود می دانند و در قبال آن از او می خواهند تا از آنان در مقابل تهاجم ديگران دفاع کند. می خواهند تا مورد حمايت او قرار بگيرند.و اگر مردی اين شرايط را نداشته باشد او را بی غيرت و بی ناموس می دانند.
اين فرهنگ را بايد دگرگون کنیم.


[ 13:23 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 17, 2003

نوشته ای که در اينجا بود به دليل اينکه با توجه به گفته های دوستان به اين نتيجه رسيدم که شتابزده عمل کردم ، حذف شد.

[ 23:10 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

در وبلاگ بدسکتور بيانيه ای در جهت دفاع از جواد طواف نويسنده وبلاگ رنگين کمان درج شده. از دوستان تقاضا می کنم اگر مایل به عکس العملی در جهت شروع شدن موج جديدی از دستگيری ها ار طرف جمهوری اسلامی داريد این بيانيه را امضا کنيد. در ضمن راه برای پيش نهادات بعدی باز است. نظری ؟ پيش نهادی؟من شخصا به این فکر افتاده ام که با سازمان عفو بين المل تماس بگيرم اما برای اين امر به دليل مشخص دستگيری جواد نياز است. اگر کسی اطلاع بيشتری دارد لطفا خبر کنيد .

[ 16:16 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

و صدايم کن، از پشت نفسهای گل ابريشم،
نوشته ای است از مينا اسدی در مورد فروغ . اين نوشتهاز کتاب درنگی نه ، که درندگان در راهند مجموعه نوشته های پراکنده مينا است که در سال 2001 در سوئد به چاپ رسيده است.

[ 9:58 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 16, 2003

خبر دستگيری جواد نويسنده خوب وبلاگرنگين کماندهان به دهان در وبلاگستان پخش شده .در وبلاگ آهو در اينمورد مفصل نوشته شده است. از دوستانی که امکان باز کردن صفحه ای برای اعتراض به دستگيری جواد طواف را دارند تقاضا می کنم در اين جهت و برای جمع کردن امضا کاری کنيم .

[ 21:08 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


عصر عظمت هاي غول آساي عمارت ها
و دروغ.
عصر رمه هاي عظيم گرسنه گي
و وحشتبارترين سکوت ها
هنگامي که گله هاي عظيم انساني به دهان کوره ها مي رفت

عصري که شرم و حق
حسابش جداست
و عشق
سوء تفاهمي است
که با "متاسفم" گفتني فراموش مي شود


"احمد شاملو"



[ 0:04 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 15, 2003

خيره شده بود به منبع آب.«از وقتی که خودم را شناختم فقط تحمل کردم. اول برای پدرم، بعد شوهرم، حالا پسر و نوه ام. هيچ وقت کاری را که دوست داشتم بکنم نکردم.» انگار با خودش حرف می زد. خيره شدم به منبع آب که روی ستون فلزی ، مثل غولی بزرگ از خيلی بالا به ما دو زن نگاه می کرد.
چراغها را من خاموش می کنم از : زويا پيرزاد نشر مرکز، تهران

[ 22:37 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ـ این توضيحات برای فهميدن ماجرا ضروری است:
خانم مینايی نويسنده داستان ، مهمان ناخوانده ای را می پذيرد به نام نيک زاد شادکام. این مهمان يکی از شخصيت های يکی از داستانهای خانم میينايی است که در داستان اين خانم عاشق دختری به نام مهرو می شود و در آخر داستان با هم ازدواج می کنند.
نيک زاد به سراغ خانم مينايی آمده تا از او درخواست کند تغييراتی در داستان بدهد.

......بنا براين لطف کرده با يک چرخش قلم اين آخر داستان را عوض کنيد
ـ امکان ندارد.
ـ يعنی چی امکان ندارد ؟ مگر آيه نازل شده است ؟
مينايی حالا صداش ته لرزی دارد : « نه آیه است، نه نازل شده. ولی ساختمان هر داستانی يک هارمونی دارد که اگر يکی از ستون های اش را برداريم کل کار فرو می ريزد.»
ـ « آن وقت تکليف زنده گی ی من چه می شود؟ مال مه رو؟ »
ـ آقا ازدواج عالی ترين تجلی عشق است . پايان خوش لهيب شيدايی است ـ که شما دو نفر تو اين داستان صاحب اش ايد.»
نيک زاد غمگين و سر به زير ، آرام مي گويد :« بله درست فرموديد، پایان خوش عشق . پايان همه چيز.»
عجيبب است که او با همه جوانی اش چه ماهرانه مايه حرف ها را به نفع خود بر می گرداند. مينايی اما نرم می گويد « نه منظورم اين نبود ، به يک معنی پايان است . يعنی پايان يک دوره ، و آغاز دوره ديگر.»
نيک زاد چنگی توی موهاش می زند. کف لبها را به سر انگشت می گيرد : « بله ، آغاز زنده کی مشترک شب و روز با هم بودن ، با هم دعوا کردن ، غر زدن، خستگی مفرط ، جنگ اعصاب ، کار کردن برای خانه خريدن ، ماشين فلان جور داشتن. مهمانی دادن، پيدا کردن دوستانی که حتما متاهل باشند. حتما هم هيچ هم و غمی بجز کار کردن و به فکر خانواده بودن نداشته باشند. بچه دار شدن . آها...يکی ؟ کم است . دو تا ؟ نه ، سه تا بهتر است. ببين خانواده های بزرگ، خانواده بزرگ تو پيری ادم به درد می خورد ، همين ؟ يعنی زنده گی فقط همين است؟»
مينايی برای اولين بار دلش برای او می سوزد. از اين که اين همه جوان است ، اين همه خام است و عجول ./ می گويد « خوب تو همه زنده گی ها مشکل است اما اگر عشق و تفاهم باشد اين های هيچ اند. و نيک زاد اين بار دهان باز می کند ، خس سقوط مينايی را احاطه می کند. « شما خودتان تو زنده گی تان عشق و تفاهم هست ؟ » دهان مينايی ماهی وار، چند بار بی صدا باز و بسته می شود، هوا کم آورده ؟
« آقا خواهش می کنم تو زنده گی من دخالت نکنيد .! »
« دخالت؟ شما داريد سرنوشت ما را رقم می زنيد ، آن وقت من دخالت می کنم ؟ گفتيد عشق و تفاهم ؟ چند وقت است که شوهرتان با يک شاخه گل نيامده خانه ؟ مگر متقابلا جشن تولد های همديگر را فراموش نمی کنيد ؟ از کی دست هم را با عشق نگرفته ايد و زير همان درخت هايی که هنوز نجوا هاي عاشقانه تان يادشان هست قدم نزده ايد ؟ »
« ول ی ما سه تا بچه داريم ، فرصت نمی کنيم به خودمان برسيم»
« آه ، بله ، بچه ها : صبح بايد آماده شان کرد بروند مدرسه، ظهر بايد غذاشان آماده باشد. آقای خانه هم که هر کجا باشند قرقی وار سر می رسند تا قار و قور شکم را بخوابانند. عصر هم که بايد يکی را برد ورزش، آن يکی کلاس موسيقی ، سومی هم ور دل خانم تا هی بهانه بگيرد و شب؟ رسيده گی به مشق ها. حمام کردنشان، کشيدن نازشان، کتاب خواندن تو تختشان. و بعد مثل جنازه افتادن تا روزبعد اين دوره ماراتنی از سر گرفته شود . بله ، ديگر کی وقت می نماند برای عشق؟ آن هم از زنده گی جنسی تان . ـ وقيح ام ؟ باشد. ـ سالی ، ماهی . آن هم چند دقِقه ، نه ، حد اکثر دو دقيقه ، بی شر ، بی شور، سرد. و حالا می رسيم سر تفاهم....»

قسمتی از داستان کوتاه «داستان دو دقيقه ای » از کتاب " خنده در خانه تنهايی " نوشته " بهرام مرادی " نشر اختران ،تهران.



[ 22:01 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 14, 2003

پدر دختر 13 ساله او را 100 هزار تومان فروخت
(+++)

[ 12:21 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 13, 2003

گاهی ساعت ها خودت را تکه پاره می کنی تا بتوانی آنچه را که می خواهی بگويی و آخر سر هم آنقدر سوء تفاهم پيش می آيد که از کرده ات پشيمانت می کند.اما چند نقاشی ساده بسيار رساتر می تواند نشان دهد که منظورت چه است.
اين سه صفحه را امروز نزد آقايی پيدا کردم . به نظر من در نوع خود برای توضيح دادن رابطه بی نظيرند.
(+1+
(+2+)
(+3+)
حقيقت اين است که بسياری از ما معتقد نيستيم که انسان نیمه تمامی هستيم که به دنبال کسی می گردد که او را تکميل يا کامل کند.
ما انسانهايی هستيم در حال تغيير ، در حال تحول. در حال رشد و در حال يادگيری. راهی را به پيش گرفته ايم . شايد هم درست نبود. آنگاه راهی ديگر دست و پا می کنيم.
در اين راه، همراهی شايد .....

[ 23:15 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 12, 2003

از آنجايی که هيچ کدام از کار های اينجانب به آدميزاد نرفته ...اينم آهنگ تولدت مبارک برای من ...کليک کنيد
(راستی می دانستيد شعر آن از سعيد سلطانپور است ؟ من تا همين چند سال پيش نمی دانستم.)

[ 22:38 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



يک ساعت و نيم راه پيمايی روی درياچه يخ زده زير افتاب بی رمق ولی زيبای استکهلم. و بعد گوشه دنجی در رستورانی به سبک هندی که درکنار موزه اتنيک قرار دارد ، خود را گرم کردن. غذای هندی و لبخند صاحب رستوران که يکی از بچه ها به او گفت تولد دوستمان را جشن می گيريم ، و او با نگاهی بگويد:19 سالت تمام شده ؟؟ و خنده دختر ها . 6 قطعه پای تمشک و 6 فنجان چای هندی که بعد از غذا بدون اينکه سفارش داده باشی از طرف صاحب مهربان رستوران مهمان شوی. کتابی که دخترها با هم خريده بودند و کارتی که همراه کتاب بود. و نوشته رويش: شر و شورت را دوست می داريم که تبلوری است از بودن!
و تو که باز شلوغش می کنی تا جلوی بچه ها و مشتريان رستوران اشکهايت نريزد.
اينگونه تولدم را با دو هفته تاخير با دوستانم جشن گرفتم. سلام چهل ساله گی!!!!!

[ 21:16 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

نسل من نسل Boney Mو Bee Geezاست. با بيتل ها کمتر آشنا هستيم مگر اينکه به آهنگ های مورد علاقه پدر ها مان گوش می داديم اما آنچه نسل ما و موزيک خارجی بود ، بانی ام، بی جيز و شر و سانی و...
اين است که وقتی خبر مرگ موريس گيب، يکی از برادران بی جيز را می شنوی ، يک جايی سمت چپ بدنت به درد می آيد.
با هم به يکی از مشهورترين آهنگ هایBee Geez به نام Staying alive گوش دهيم

[ 19:09 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

فکر کردم شما را به صدای مينا اسدی مهمان کنم. يکی از زيبا ترين شعرهايش را در پايین می خوانيد.
اين هم صدايش ، که يکی ديگر از شعرهای زيبايش را دکلمه می کند. (++++)

[ 11:40 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 11, 2003

من به انگشتر می گویم بند

من به سجاده نمی انديشم
من به صد جاده می انديشم
که ز صد باغ پر از ابريشم می گذرد
قبله را می دانم
ـ هر کجا شادی هست.ـ
و نمازم را در جاده ابريشمها می خوانم
همراه موسيقی گنجشگان.

من نمی دانم "مهر " يعنی چه.
خاک با خاک چه فرقی دارد؟
من به " تنهايی " می گويم :
" خوشتبختی "
به بيابان می گويم :
" خانه "
و به هر چيز که غمگينم می سازد می گويم :
" عشق "
من به صد تومانی می گويم :
" ثروت "
و به هر کس که گلی می چيند می گويم :
" نابينا "
من به توری که ماهی ها را از آب جدا می سازد می گويم :
" قاتل "
من به دریا با حسرت می نگرم
و به خود می گویم :
تو چه کوچک هستی مينا
شايد دريا نيز
وقت پيوستن با اقيانوس
احساس مرا دارد.

من نمی دانم " شب " يعنی چه ؟
روز را می فهمم.
من به يک بوته گل می گويم :
" آبادی "
و به يک گردش کوتاه ميان باغ خاطره ها می گويم :
" آزادی"
و به هر لبخند بی معنی می گويم :
"شادی "
من به هر کس که قفس دارد می گويم :
"زندانبان "
و به هر فکر که در ذهنم بی فايده می ماند می گويم :
" ديوار "
من به انگشتر می گويم :
" بند "


من به سجاده نمی انديشم
من به صدجاده می انديشم
که ز صد باغ پر از ابريشم می گذرد.

شعر از مينا اسدی از دفتر شعری با نام همين شعر.

[ 23:56 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 10, 2003

همش هم نمی شه جدی بود ....
مدتی پيش يکی از بچه ها ( مرد ) اومده بود خونه يک چيزی رو که يادم نيست چی بود بگيره. گفته بود که نمی تونه بمونه ، همون جا دم در واستاده بود. از قضا چراغ راهرو سوخته بود و من هم از تنبلی عوضش نکرده بودم. من داشتم می گشتم. و اون همان جا دم در واستاده بود. یک دفه گفت : مهشيد جان اگه لامپ داشتی اينو برات عوض می کردم تو تاريکی نمونی. يک نگاهی بهش کردم ( باور کنيد با لحنی می گفت که انگار اين کار مردانه است و من از عهده عوض کردن لامپ بر نمی آيم ) و گفتم. آه...قهرمان من..اگر تو نبودی چه کسی مرا از تاريکی و ظلمت نجات می داد.....گفت: خبه خبه ، بيا و به اين فمينيستا خوبی کن... يه چيزی هم بدهکار می شی.

[ 21:06 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

گاهی که نوشته های بعضی از مردان جوان مملکت مان را می خوانم می بينم بی ربط نيست که زن ستيزی و رژيم زن ستيز در کشور ما اين چنين ريشه دارد. اين نوشته را بخوانيد (+++) ، (نوشته های اول و دوم از پايين ، فضائل آفای سهراب )آقا از آقايی ديگر دلخور است و می گويد اگر زن بودي می گفتم دوران عادت ماهانه چيزی ننويسی.
با همين عقايد مبتذل و عقب مانده زنان از بسياری حقوق اجتماعی خود. از بسياری رتبه ها و مقام ها حذف شده اند. يعنی که زن در دورانی از زندگی اش که مرتب تکرار می شود توانايی های لازم را برای بسياری از کار ها ندارد. بقول اين آقا حتی نوشتن. جالب تر اين است که هيچ کسی هم به لحن اهانت آميز و تحفيری که در اين نوشتار نسبت به زنان وجود دارد اعتراضی نمی کند. هيچ کس.انگار که حرفی به نهايت عادی گفته شده. مثل گفتن اينکه شب سياه است.
اين تفکر مربوط به اين آقای مشخص هم نيست ، من می دانم و شما هم می دانيد که اين رشته سر درازی دارد.
آیا اين تفکر است که رژیم و تفکر زن ستيز را پا بر جا نگاه می دارد؟ يا بزرگ شدن در تحت سلطه چنين رژيمی قدرت انسانی فکر کردن را از چنين آدمهايی گرفته ؟؟
( می گوييد حساسيت بيش از اندازه نشان می دهم؟ خوب يکی بايد اين کار را بکند. يکی بايد اين حساسيت را داشته باشد تا تغييری صورت گيرد. من اينبار ديگر در وبلاگ خودم برخورد کرده ام. ديگر اينجا کسی مطلب را به اسم برخورد شخصی ديليت نمی کند و مطلب را از شان روزنامه نگاری خارج نمی داند. اينجا شايد از طرف نويسنده اين مطلب و شايد هم آقای شمر عزيز که همیشه لطفشان شامل حال من بوده چند تا فحش و بد و بيراه و ليچار تحويل بگيرم که برايم مهم نيست. اما بايد با اين ادبيات برخورد کنيم. بايد اين ادبيات تغيير پيدا کند و تغيير آن جز از طريق برخورد ميسر نخواهد بود. شما چه می گوييد ؟)

[ 20:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 9, 2003


صحنه ای از فيلم Lilja 4 ever
در سالهای ابتدايی هزاره 2000 در حالی که سرمايه داری به شدت تاخت و تاز می کند سيستم جديدی از برده داری و خريد و فروش انسان به وجود آمده .
هر ساله دختران و زنان جوان ، از 12/13 سال به بالا از کشورهای بلوک شرق به کشورهای غربی فروخته میشوند . قيمت هر دختر بين 500 تا 1500 دلار است و دختران با فروش تن خود می بايد بهای آورده شدن به غرب را پرداخت کنند. دختران 13 ـ 14 ساله گاه مجبور به فروش سکس به بيش از 30 مرد در شبانه روز می شوند تا برای جاکشی که از آنان نگهداری می کند معامله ای سودمند به حساب آيند. عين همين برنامه در مورد دخترانی که از ايران ، پاکستان، هند و بنگلادش به کشورهای خليج فروخته می شوند پياده می شود.
Lilja 4 ever زندگی يکی از اين دختر هاست ، دختری که در 14 سالگی به سوئد فروخته شد و در 16 سالگی با پريدن از پلی به زندگی خود خاتمه داد. لیلیا که در اصل دانگوله نام داشت اهل لیتوانی بود ، هيچکس در مورد مرگ دانگوله مقصر شناخته نشد. پليس سوئد با وجود اينکه جاکشی را که دانگوله را به سوئد آورده و او را با ضرب و شتم روزانه مجبور به تن فروشی می کرد می شناخت ، پرونده را منحل اعلام کرد. مادر دانگوله که در آمريکا زندگی می کند مسئله را پی گيری نکرد. هيچ کس برای مرگ دانگولهً 16 ساله خود را دچار دردسر نکرد. دانگوله روزی به دنيا آمد. با زجر و فقر زندگی کرد. به دليل دختر بودن در جامعه ای که تنها برای بدنش ارزش قائل می شد مجبور به فروش تنها کالاي مورد تقاضا شد. و روزی تصميم گرفت که به زجری که جامعه به او تحميل کرده خاتمه دهد. همين.
دخترانی که به عنوان بردگان جنسی به سوئد و کشورهای غربی آورده می شوند فاقد پاسپورت و حقوق شهروندی در کشورهای مدکور هستند. اين دختران تحت بدترين شرايط زندگی می کنند و گاه زير ضرب و شتم جاکشانی که برايشان کار می کنند ، می ميرند. آنها در هيچ کجا ثبت نشده اند. هيچ کس آنان را جدی نمی گيرد. اگر گاه شکايتی از يکی از جاکشان بشود و آنان برعليه او شهادت دهند ، مرد مذکور در زندان می افتد ، به مدت چند ماه ، ( چون اين مردان عمدتا اقامت دائم کشورهای مذکور را دارا می باشند ) و دختران به کشور خود ديپورت می شوند. در چند مورد دختران بعد از بازگردانده شدن به کشور خود نا پديد شدند و سوء ذن پليس اين بود که از طرف شبکه آدم فروشان مورد انتقام قرار گرفتند ،
اين ها همه در مهد آزادی و تمدن اتفاق می افتد. در هزاره 2000 ، در غرب متمدن و انسان دوست.


[ 23:26 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 8, 2003

مردان به دنيا می آيند که اول مرد باشند و حال اگر خواستند می توانند پدر يا همسر نيز باشند. مردها برای کامل بودن احتياجی به تشکيل خانواده ندارند.
چيزي که خوانديد نقدی است از ليلا موری بر نظر خانم شجاعی ، اين نقد بسيار هشيارانه نوشته شده . من که کلی کيفور شدم. شما هم اينجا را کليک کنيد تا کيفتان کوک شود.

[ 19:24 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

يکی از دوستانم دارد اسباب کشی می کند و من به دلايل زيادی برای او خيلی خوشحالم . امروز سر کار ديدم يکی از بخش ها که جديدا کامپيوتر های جديد گرفته بود ، کارتون های بزرگ مونيتور ها را برای دور انداختن در قسمتی جمع آوری کرده است .به او زنگ زدم و پرسيدم برای اسباب کشی کارتون لازم دارد يا نه ، گفت فراووووون..به او ماجرای کارتن ها را گفتم و پرسيد : چه جوری ميبری خونه ؟ گفتم که ترتيبش را می دهم. به سرايدار گفتم که من اين کارتن ها را لازم دارم ، پرسيد اسباب کشی داری باز؟ گفتم که : خودم نه اما به طريقی بله. خلاصه تمام کارتن ها را که زياد بود و تا حدودی هم سنگین به بخش ما منتقل کرد.
بچه های سر کار اظهار نظر کردند که اینها زياد هستند و سنگين و بردنشان بدون اتوموبيل به خانه محال است . گفتم که راه دور است و من به خودم حق نمی دهم از دوستی بخواهم اين راه دور را برای خاطر راحتی من طی کند، پس بارِ بردن آنها بر دوش خودم است و در اين راه از قطار های شرکت واحد هم کمک ميگيرم. داشتم آنها را با طنابی که يکی از بچه ها فراهم کرده بود دو تا بسته می کردم و به بچه ها که می گفتند بايد حد اقل در دو يا سه نوبت به خانه ببری ، می گفتم که ميشود در يک بار هم برد و اگر نشد دوبار می برم. که يکی از هم کارانم که زن مهربانی است از پشت شانه های مرا بغل کرد و گفت: مهشيد کوچولو ، ما همه می دانيم که تو بسيار لجباز هستی اما حتی تو هم بايد قبول کنی که پر زور ترين زن دنيا نيستی.
گفتم : من؟ لجباز؟ همه خنديدند و گفتند : اختيار داريد. لجباز اسم دوم توست.
کارتن ها را دو بسته کردم که با کمی زحمت قابل حمل بودند. فکر کردم دو بار می برمشان. اما ديگر راحت نبودم. لجباز؟
به ياد گفتگويی که با دوست نزديکم در تعطيلات داشتم افتادم.
با هم در مورد رابطه حرف می زديم ( آقايان بدانند که يکی از بحث های مورد علاقه زنان بحث در مورد رابطه (realation ) است ) و دوستم گفت : می دانی ، مرد ها از زن ... حرفش را قطع کردم و گفتم : خواهش می کنم ، اگر می خواهی بگويی که مرد ها از زن های قوی و مستقل خوششان نمی آيد و ترس دارند من خريدار نيستم. من می دانم که بسياری از مرد ها از زنهای قوی و مستقل خوششان نمی آيد ، اما اينها تيپ من نيستند. من با اينها چه کار دارم؟ همه مردها اينطور نيستند که.
گفت : نه منظورم اين نبود . آنگونه مردان هم زيادند...خيلی زياد . اما مردها از زنان اتوريتر هم خوششان نمی آيد. گفتم : اين را می پذيرم ، من هم از مردان اتوريتر خوشم نمی آيد ، ولی من که اتوريتر نيستم. دوستم با صدای بلند خنديد و گفت : اختيار داريد.
تو با اين جواب دادنت به مردها سرويسشان می کنی. گفتم : من به کسانی که حقشان است جواب می دهم. گفت فقط اين نيست.......
البته حرفهای ديگری هم با دوستم زديم . گفته هايی مثل اين : که مردها عمدتا به سن و سال زنان اهميت می دهند و بدون در نظر گرفتن خصوصيات انسانی زنان فقط به دنبال جسمی می گردند. و اين جسم هر چه جوانتر بهتر.
من از باور اين هم سر باز می زنم. می دانم که بسياری مردان اينگونه اند. می دانم که هم طبيعت اين امکان را در اختيار آنان قرار داده و هم اجتماع. از روشنفکر ترينشان تا ابله ترين مردان ديدم که بعد از جدايی از زن فعلی خود که اکنون ديگر رنگ و روی اوليه را ندارد( خود آقايان هم ندارند ، اما خوب.. ) با زنی ازدواج می کنند که به سن دخترشان است . ( هر کس اعتراض کند نام می برم ها ، همان نام هايی که خودتان هم می شناسيد) اما من از اين باور سر باز می زنم که همه مردان اينگونه اند ( هرچند تعداد بسيار زيادی اينگونه اند ) که ما تنها با مشتی نئاندرتال سر و کار داريم که زنان را به چشم ابژه های جنسی نگاه می کنند و برايشان" بازاری " بودن اين ابژه ها شرط اول و اصلی را دارد. نه ..من هنوز به انسان باور دارم.

تمام راه برگشت به استکهلم را به گفتگويمان فکر می کردم. من از آدمهايی که در رابطه مشترک زورگويی و اتوريته را انتخاب می کنند دل خوشی ندارم ، هرگز خودم را به عنوان انسان زورگويی نشناخته ام..دوستان دخترم اين برداشت را از من ندارند. همسر سابقم هم اين برداشت را از من نداشت. اما الان سالهاست که با او زندگی نمی کنم. اما دوست من انسان هوشياری است . و چون می دانم که قصد رنجاندن مرا نداشت ، پس بايد نکته ای در حرفهايش باشد. آیا سالها زندگی مجردی و درگيری مداوم با مسائل زنان و درگيری هايی که با مردان متخاسم در اين رابطه داشته ام موجب شده است که از آن سوی بام بيافتم.
در راه به استکهلم به اين فکر می کردم که بايد از چند دوست ديگر هم نظر بپرسم و با آنان مشورت کنم. اين شيوه اگر هم شيوه من شده باشد داوطلبانه نبوده و احتمالا پايه در شيوه زیستنم و اجبار به تنها بودن در اخذ همه تصميمات مهم زندگی داشته است. اما اين شيوه ، شيوه من نيست، و اگر شده بايد در آن تجديد نظر کنم. بايد آن را بشناسم و تجديد نظر کنم. چرا که من خود از روابطی که اتوريتر باشد گريزانم و از انسانهايی که اتوريته پذير باشند نيز.
حالا هم که همکارانم مرا لجباز می خوانند...
راستی..هر دو بسته را با هم و امروز به خانه آوردم. شايد همانطور که همکارانم گفتند من لجباز باشم. لجباز بودن چندان هم خصوصيت بدی نيست، هست ؟ بخصوص که لجبازی ات سر اين باشد که بتوانی از پس مشکلات زندگيت بر آيی ...
اما آن ديگری...از آن سوی بام افتادن است. واگر به اين نتيجه برسم که صدق می کند ، بايد رويش کار کنم.

[ 19:07 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 7, 2003




فروغ زندگی خارق العاده ای داشت، زنی تنها که در آستانه فصل سرد ايستاده بود، زنی که می خواست تا بانگ هستی خود باشد.
اما تا کنون به اين فکر نکرده بودم که اين همه سر تاريخ تولد فروغ اختلاف نظر وجود دارد.
امروز که به بلاگ آهو سر زدم ديدم تولد فروغ را تبريک گفته و کمی دور و ور را نگاه کردم.
در سايت فروغ نوشته شده تولد 5 ژانويه. سالنمای زنان مربوط به سال 1380 را که در منزل داشتم (پژوهش و تدوين : نوشين احمدی خراسانی) تاريخ تولد فروغ را 8 دی ماه ثبت کرده است . من مستند ترين تاريخ را از زبان برادرش فريدون می شناسم ، که در نواری در مورد فروغ می گويد : فروغ فرخزاد، تولد 8 بهمن ماه 1313 و فکر می کنم با عشقی که فريدون به خواهرش فروغ داشت هرگز تولد او را اشتباه نمی کند.
فکر کردم شما را به آوازی از اين آوازه خوان عاشق مهمان کنم. و شعری از دختر خوب سرزمين ما.


[ 21:11 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


عکس پرندگان را در قسمتی از رودخانه که هنوز يخ نزده نشان می دهد. اين روزها همه روزنامه ها و راديو تلويزيون ها از مردم می خواستند که به ياری پرندگان بشتابند و به آنان آب و غذا برسانند. و به حق هم مردم کوتاهی نکردند. اما جايی نديدم که در مورد بی خانمان های سوئد چنين سفارشی شده باشد.تعداد بی خانمان ها در سوئد دائما در حال افزايش است. امروز از سر کار که به خانه می آمدم پيرزنی خانه بدوشی را که هميشه می ديدم که خود را در ايستگاه قطار گرم می کند و مشغول خواندن روزنامه رايگان مترو است ، نديدم. صبح هم که به سرکار می رفتم نديده بودمش. از همکاران پرسيدم که آیا اين چند روزی که من نبودم کسی او را ديده است يا نه ؟ و همه گفتند که او را نديدند. همکار سوئدی ام گفت که او داوطلبانه خانه به دوش شده است . اين را می دانستم. چند بار با او صحبت کرده بودم و گفته بود که حقوق بازنشستگی دارد ولی حاضر به پرداخت اجاره خانه نيست. طی صحبت با او متوجه شده بودم که اختلالات روحی ، روانی هم دارد و پرت و پلا هم می گويد ، اين ها را همکار سوئدی ام هم گفت . و اين از همه بدتر است، آنها که فکرشان خوب کار می کند لااقل شايد به ميشن های مذهبی پناه بياورند.
سوئد از قانون خانه رفاه برخوردار است. به آن ول فير wellfare و یا قوانين تامين اجتماعی هم می گويند . طبق اين قوانين کسانی که به نحوی امکان مالی مناسبی برای تهيه غذا و سقف بالای سر و لباس ( مايحتاج اوليه زندگی )ندارند ، جهت تهيه اين مايحتاج از کمک های اجتماعی ( سوسيال ) برخوردار می شوند .( اين همان است که به پناهندگان ـ چه سياسی چه اجتماعی/ اقتصادی ) هم تعلق می گيرد.خانه بدوش ها کسانی هستند که به دلايل مختلف خارج از اين سيستم قرار می گيرند. عمده اين دلايل اعتياد است ، اعتياد به الکل يا مواد مخدر. که تا وقتی که " پاک" نشوند از امکانات رفاه اجتماعی بهره نمی گيرند. و حاشيه نشينان جامعه انسانی می شوند. ناخواسته گان. آنقدر ناخواسته که حتی ارزشی به اندازه حيوانات را در جامعه برخوردار نيستند و در اين هوای 18/20 درجه زير صفر هيچ کجا صحبتی از آنان نيست.


[ 14:44 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 6, 2003


در سرمای نزديک به 18 درجه زير صفر بهترین استفاده ای که از وقت در بيرون از منزل می توان کرد ديدن يک فيلم خوب است. امشب همراه دوستی به ديدن فيلم فريدا رفتم . فيلمی به کارگردانی جولی تیمور و بازی درخشان سالما هايک.
همانطور که شايد تا کنون آن را ديده باشيد و يا در مورد آن شنيده باشيد، فيلم بيوگرافی فريدا کالو نقاش مشهور مکزيکی است که در نوجوانی بعد از تصادف شديدی سلامت جسمی خود را از دست داد. فريدا که بعد از تصادف همواره از نظر جسمی درد می کشيد به نقاشی روی آورد و با ديه گو ریورا نقاش مشهور مکزيکی ازدواج می کند . اين زوج از اعضاء حزب کمونيست مکزيک بودند و مدتها ميزبان لئو تروتسکی ، روشنفکر ناراضی روس که از ستم استالين به مکزيک پناه آورده بود ، بودند. لئو تروتسکی در مکزيک ترور می شود.
فريدا کالو نقاش مکزيکی در زندگی خصوصی خود بی سکسوئل بود وبعد از تحمل رنج فراوان جسمانی و قطع انگشتان پا ، به دليل فرار از درد جسمانی به الکل رو می آورد.فريدا کالو در سن 47 سالگی می ميرد . آثار کالو نقشی از زندگی او را به همراه دارد. نقشی مستمر از رنج و درد زنی که روحا و جسما زجر می کشيد . اما در عين حال زنی قوی و صاحب انديشه و مستقل بود.
فيلم بسيار زيبا ساخته شده است و سالما هايک جدا از بازی بسيار خوب شباهت فوق العاده ای هم به فريدا دارد که فيلم را بسيار واقعی می کند.

Frida Kahlo
(1907-1954)
name of the painting: Roots



[ 23:50 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

شروع هر سال جديدی با يک سری قول و قرار ها توام است.( آخر هر سال هم چک می کنی که چه قرار هايی رو زدی زيرشون )
من هم قول و قرار هايی برای خودم گذاشتم. همه شون رو نه ( خوب منهم يک زندگی برای خودم دارم ديگه ) اما چند تاشون رو می گم.
با خودم قرار گذاشتم که بيشتر بخونم. بيشتر بنويسم و نوشته ها را سر وقت تحويل بدم :)
با خودم قرار گذاشتم که مهربانتر باشم. و دوستان خوب جديدی پيدا کنم.
اما بيش از هر چيز . قدر دوستانی را که دارم بدانم و به آنها نشان بدهم چه نقش بزرگی در زندگی من دارند.
سال دوهزار و سه در حالی شروع می شود که جنگ از چند جهت دنيا را تهديد می کند. ديوانه گانی بر حکومت نشسته اند که آنچه برايشان بی ارزش است جان آدمی است.
اما ديروز داشتم آهنگ سال دو هزار داريوش را گوش می کردم ( حالا اين آقای شمر باز به مقدساتش توهين می شه و منو می بنده به ليچار ) ديدم واقعيتی در اين شعر نمی بينم. قبيله برای من مرده است. حتی يک نفر هم نيست . مرگ به خاطر شرف قبيله برای من افسانه است. شرافت به تدريج معنايش عوض می شود. هميشه شرف و غيرت و ناموس به دنبال هم رديف می شدند و صفاتی مردانه بودند. حال آنکه زنان از اين صفات بی بهره بودند. زنان بی شرف ، بی غیرت ، و بی ناموس بودند. بار شرف و غیرت و ناموس آنان را نيز مردان به دوش می کشيدند و آنچه سهم زنان بود شرم ، حیا ، حجب بود . کمکمک زنان به اين نتيجه رسيده اند و می رسند که کاری نکرده اند که بابت آن شرمنده باشند.
امروز برای من قبيله مفهومی ندارد ، اينکه از کجا آمده ام و چه کسی با من در همان خاک زاده شده بنيان دوستی ام را تايين نمی کند. دوستی ها بر پايه های مهکمتری ريخته می شود. محبت، انسانيت ، انسان دوستی، شرافت انسانی. و اين صفات نه زنانه است و نه مردانه . اين صفات انسانی است.
می دانم که همه اينگونه فکر نمی کنند . ساده لوح نيستم و زود باور هم نيستم که بر پايه آنچه در پيرامون دارم جهان را بنياد بگذارم. اما فکر می کنم امروز پايگاه انساني را بايد تقويت کنيم . خانواده خود را گسترش دهيم و بزرگتر کنيم ، خانواده امروز ديگر فقط او نيست که مرا زاييده و او که از من زاده شده. خانواده هر آن کس است که دلش برای من می تپد و غمش دل مرا به درد می آورد.
می گويید که رويا می بافم؟ در اين رويا تنها نيستم.
اميدوارم که همه به اين رويا بپيونديم و جهان يکی شود.
(قسمت آخر ترجمه ناقصی از شعر imagin , john lenon بود) با هم آن را گوش کنيم ،

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one



[ 11:16 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

تنهایی بهایی دارد که پرداخت آن برای کسی که به میل خود آن را انتخاب نکرده باشد سنگین می آيد.

[ 0:10 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 5, 2003

اگر جايی بود که می توانستم وبلاگی را معرفی کنم ، مطمئنا وبلاگ خاطرات زندان را به همه وبلاگ خوانها معرفی می کردم. فکر کردم همين جا معرفی ش کنم و شما هم که می خونيد اگه خواستيد انتقال بديد . اينجا رو کليک کنيد

[ 23:38 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


شادي صدر، زنان ايران :
ناگفته پيداست آنچه برای دولت ايران مهم است نه مساله زنان بلکه قراردادهای تجاری است که ممکن است مرهمی باشد بر بحران اقتصادی روزافزون کشور. اما اين فرصتی است که نبايد از دست داد. حتی اگر هيچ يک از وعده های داده شده به اتحاديه اروپا عملی نشود، همواره می توان از اين مثال نقض، درمواردی که دولتمردان در مقابل برابری خواهی زنان ايران به ابزار شرع متوسل می شوند، استفاده کرد و پرسيد: نکند برای شما اسلامی که در داخل از آن صحبت می شود با اسلامی که سر ميز مذاکره با نمايندگان اتحاديه اروپا مطرح است، متفاوت است؟!
حداقل برای سياستمداران يک بار و برای هميشه تاريخ مصرف سياست به عقب انداختن ايجاد برابری حقوقی و رفع تبعيض عليه زنان با تمسک به قواعد شريعت به پايان رسيده است. آنها که نشان داده ا ند اهل معامله اند حالا بايد به دنبال دلايل موجه تری برای ايستادن در مقابل خواسته های جنبش زنان بگردند.
تمام مقاله را در اينجا بخوانيد يا اينکه يک راست بريد سراغ سر چشمه و آن را اينجا بخوانيد

[ 22:52 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

جوانترين وبلاگ نويس ايرانی ( شايد جوانترين وبلاگ نويس دنيا باشه ) بهارجزينی است. وبلاگش رو ديديد ؟

[ 22:45 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

صبح تلفن موبايل را گذاشته بودم زنگ بزند تا بيدار شوم. بی سر و صدا رفتم دوش گرفتم ، همه اش سعی می کردم کسی را بيدار نکنم. وقتی از زير دوش بيرون آمدم چای حاضر بود. ...
شايد زندگی مجردی است که مرا کم توقع و به سرويس گرفتن بی عادت کرده است . و شايد همان است که وقتی چنين لطفی از دوستت می بينی يادت می ماند. زندگی مجردی به تو ياد می دهد که خودت هستی و خودت. روی پاهای خودت بايستی و از کسی کمک نخواهی و آنوقت ليوان چای که وقتی از حمام بيرون می آيی انتظارت را می کشد برایت نشانه محبت است. محبتی که تو ارج می گذاری و بزرگ می داری، اين شايد در زندگی همزيستان امری عادی باشد، آنقدر که شايد ديگر اين چيزها را نمی بينند و آن را امری عادی می شمارند ( شايد خيلی جا ها هم اشکال همين باشد ) اما برای من دوستی که به خاطر من از خواب بيدار می شود و فنجانی چای آماده می کند عين محبت است.
قطار به نزديکی استکهلم که رسيد ،از روی پل رد می شد و مردم را ديدم که زیر پل روی رودخانه قدم می زنند. يخ کلفتی رودخانه را پوشانده و برای بازی و قدم زدن و پاتيناژ جای خوبی به وجود آمده بود. آفتاب خوبی بود با دمای 15 درجه زير صفر. خدا پدر اخوان را بيامرزد که هر کی به اين هوا می رسه فوری می گه : هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی ... اما چنين ناجوانمردی کی تو اون مملکت گل و بلبل داشتيم ؟
با اصرار از دوستم خواسته بودم که مرا به ايستگاه قطار نرساند. در گوتنبرگ برف می باريد و همين سرمای هوا را به منفی 4 کاهش داده بود. از او خواستم حال که هوا سرد هم نيست ديگر زحمت رساندن من به ايستگاه قطاررا نکشد، از سوی ديگر رفتن به ايستگاه قطار برای من ساده بود. شهر گوتنبرگ را هر چه باشد مثل کف دست می شناسم. سالها عمرم در آنجا گذشته. وبعد از جدايی ، بدون ميل شخصی مجبور به ترک شهر شدم. در استکهلم گوشه ای را پيدا کردم تا آرامش از دست رفته ام را دوباره بجويم ..و آن را يافتم. امروز استکهلم خانه من است . با بچه ها سر بسر می گذاشتيم و به آنها شهرستانی می گفتم. استکهلم از هيچ جای دنيا زيبا تر نيست ، اما من در اينجا آنچه را که نيازمندش بودم يافتم. آرامش را.و هميشه بازگشت به استکهلم بازگشت به خانه ای است ساده که در آن آرام می گيرم.



[ 17:26 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 2, 2003

چند روزی نیستم ، شلوغ نکنيد تا برگردم :) اونوقت خودم به اندازه کافی شلوغ می کنم. :)
جای دوری نمی رم. به ديدن دوستی که از کشوری آمده که مرا به آن راه نمی دهند. کشور خودم. دوستی که هميشه دستان پر مهرش برايم پر از کتاب است.
سفر با قطار را دوست دارم. من چند تا از تصميم های اساسی زندگيم را در سفر با قطار گرفتم. شايد اين بار هم تصميم بزرگی بگيرم. دنيا را چه ديدی؟؟
سبک می روم. cd player پرتابلم را فقط با يک صفحه. همين که آن شب هديه گرفتم. سنتيمنتو از بوچلی .می گفت اگر داشتی، اگر دوست نداشتی می شود عوضش کرد. نمی دانست که اين يکی را با تمام صفحه های دنيا نمی شود عوض کرد؟
و فقط يک کتاب. تمام می شود چه باک. وقت برگشت چمدانم پر از کتاب است.
تا موقع برگشتنم اين آهنگ خدا حافظی را برايتان می گذارم. اگه دلتون تنگ شد ، گاه و بيگاه ( بيشتر بيگاه تا گاه )،رويش کليک کنيد :)
یه کمی خنده واسه روزای بارونی دارم ، که خیال دارم تو کيسه دم دستم بزارم..
وقتی دل تنگ تو شد، غم تو توشه راهمه





[ 11:26 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 1, 2003

آفتاب مي شود
نگاه كن كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه كن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام ميكشد
نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطر ها و نورها
نشانده اي مرا كنون به زورقي
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه مي كشاني ام
فراتر از ستاره مي نشاني ام
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه كن كه من كجا رسيده ام
به كهكشان به بيكران به جاودان
كنون كه آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مكن
مرا از اين ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحي سياه ديدگان من
به لالاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه كن
تو ميدمي و آفتاب مي شود
فروغ

[ 22:25 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ای کاش عشق را زبان سخن بود

[ 14:10 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

دوستش دارم. چون می شناسمش.
آنسوی تر نشسته ، گيلاسی شراب قرمز جلوی رويش، برای من هم قرمز برداشت.
آنسوی تر نشسته ، و داريم سر هم داد می زنيم . نه، دعوا نمی کنيم....بايد از اين صدای بلند موزيک راهی به هم بجوييم .
آنسوی تر نشسته ، با موهايش که الان ديگر بيشتر سفيد است تا سياه. يکدست نيست. اما بيشتر سفيد...دستم می رود که موهايش را به هم بزند. می رود که در موهايش فرو رود. و آشفتگی درونم را به موهايش بنشاند. دستم را پس می کشم.
می گويم ، می گويد ، می گويم ...آه که تا آخر دنيا برايت حرف دارم. تا آخر دنيا می توانم به صدايت گوش کنم. آخر دنيا چقدر نزديک است وقتی که ميدانم ساعتی ديگر با تو نيستم.
آنسوی تر نشسته ای..
دور نرو..دور تر نرو..


[ 4:17 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

اولين نوشته در سال 2003 در وبلاگ خودم.
الان آمدم خانه . تا همين الان می رقصيدم .
يکی از آهنگ هايی که با آن می رفصيدم اين بود(البته اصلی اش، يعنی با صدای فرانک سيناترا و دخترش) . با من می رقصيد ؟؟


[ 3:28 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



Powered by MT3.35