January 30, 2003

اين نوشته را حذف کردم به اين دليل که موجب سوء تفاهم زیادی شد. احتمالا من خوب مطرح نکرده بودم. اصلا به من نيامده مرد ها را درک کنم انگاری :)

[ 18:53 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 29, 2003

من ترانه ، 15 سال دارم.
اين فيلم يکی از فيلمهای موجود در فستيوال گوتنبرگ ( يوتبوری) است . ضمن اينکه ديشب هم از تلويزيون سراسری سوئد پخش شد.
ترانه دختر نوجوانی است که پدرش در زندان است و مادرش مرده. او با مادربزرگ بيمارش زندگی می کند. درس می خواند و کار می کند و با وجود مشکلات موجود شاگرد نمونه ای است. ترانه در مرحله ای متوجه امير پسر جوان و پولداری که از آلمان آمده و در مغازه دايی اش وقت میگذراند می شود و امير به او ابراز علاقه می کند و ترانه با مشورت و اجازه پدر و فاميل صيغه امير می شود. رابطه اين دو که بيشتر به شکل دوستانه و در مرحله شناخت نشان داده می شود به دليل بی مسئوليتی امير به سردی می گرايد و بعد از چهار ماه ترانه طلاق می گيرد. در همين مدت مادر بزرگ هم می ميرد ، و ترانه تنها ی تنها می شود. فاميل ها خانه مادربزرگ را که تنها محل سکونت ترانه است ، بدون توجه به موقعيت او فروخته و ترانه با مقدار کمی ارث که بدستش می دهند اتاقی را رهن می کند. امير به آلمان بر می گردد. و ترانه بعد از مدتی متوجه می شود که حامله است و با وجود پيشنهاد مادر امير در مورد کورتاژ تصميم می گيرد که بچه را نگه دارد.در همين رابطه چون به پدر نمی تواند بگويد حامله است مورد بی مهری پدرش که رابطه بسيار خوب و عاطفی را با هم دارند قرار می گيرد و پدر از او می خواهد که يا تهران را به مقصد منزل بستگان ترک کند و يا ديگر به ملاقات نيايد. در اينجا تنها منبع تغذيه احساسی ترانه هم قطع می شود.ترانه برای اينکه شناسنامه بچه نام پدر داشته باشد از مادر امير کمک می خواهد. مادر امير بچه را نفی می کند و ترانه برای اثبات اينکه پدر بچه امير است مجبور به تلاش می شود. در انتها وقتی توانسته است پدر بودن امير را ثابت کند در اداره ثبت احوال نام پدر بچه را ثبت نمی کند و جلوی نام پدر ندارد نوشته و بچه را با نام خانوادگی خود به ثبت می رساند.
بازی فوق العاده ترانه عليدوستی در فيلم چشمگير است اما فيلم بسيار غير واقعی است. در تمام مدت فيلم به خود می گفتم آخر چگونه ؟ اين دختر از کدام منبع احساسی تغذيه می شود دختر بچه 15 ساله ای که هيچ کسی را در دنيا ندارد بجز پدری که همه چيزش را با او در ميان می گذاشته اما در مورد بچه سکوت می کند و اين ارتباط را هم از دست می دهد. در جامعه ای پهناور و بی در و پيکر و بدون امنيت ، بدون همدم و همراهی. بدون دوست و رفيق همزبانی ، چگونه می تواند نشکند. چگونه می تواند دوام بياورد. عزيزی که با من به تماشای فيلم نشسته بود ، شايد غم را در چهره ام ديد و شايد نگرانی که گفت: مهشيد..فيلمه بابا...
و دقيقا همين گونه بود. من ترانه ، 15 سال دارم فيلم بود. فيلمی که بر واقعيات اجتماع استوار نشده. فيلمی از استحکام و قدرت دختری که امکان وجودی ندارد. دختربچه بی پناهی که با جامعه مرد سالار در افتاده است. مجبور به ترک مدرسه . مجبور به زاييدن فرزندش در تنهايی و بزرگ کردن او در تنهايی مطلق ، بدون کمک و ياوری بزرگسالی می شود. اما هميشه با روحيه قوی و لبخند در پرده ديده می شود. اين دختر نازنين تنها در روی پرده سينما جان می گيرد.
مسئله ديگری که مرا تحت تاثير قرار داد نگاه کارگردان ( آقای صدرعاملی ) به مسائل جوانان و تشکيلات زنان بود.
ترانه به دليل مشکلات مالی و کار قادر به بيرون رفتن با دوستان نيست. مهمانیهای جوانانه ، کافی شاپ رفتن. با دوستان گشتن برای او معنی ندارد. مدرسه ، کار، خانه..اينها زندگی ترانه را تشکيل می دهند. ترانه بارها به عنوان يک دختر خوب خطاب می شود. حتی از طرف مادر امير، زنی که درانجمن زنان فعال است. نقش مادر امير، خانم کشميری هم جالب است. او تنها با در نظر گرفتن پسر خود و منافع پسر و خانواده اش قدم بر می دارد. سالار منش است ، در بسياری موارد به امير اصلا اجازه حرف زدن نمی دهد وبه جای او تصميم می گيرد و حرف می زند . منافع زنان برای او بی معنا است. دختر نوجوانی را با فرزندی در شکم، به ميراث خوار بودن و کلاه بردار بودن متهم می کند. به او تهمت ولنگاری جنسی می زند و اينکه پدر بچه می تواند هر کسی باشد. برای خلاص شدن از دست ترانه برای او خواستگار جور می کند. رفتار او با دختران فراری هم بسيار تحقير آميز و زننده است. خانم کشميری در فيلم نماينده زنی فعال در جنبش زنان است. زنی که به هر چيزی فکر می کند بجز مشکلات زنان. زنی که خودخواهی و منافع مادی خود و خانواده را بر منافع انسانی بی پناه ترجيح می دهد. زنی که اگر کمک مالی برای ترانه جور می کند به عنوان صدقه و برای شايد عذاب وجدان خودش است و نه به عنوان زنی که اين امر را وظيفه خود و وظيفه جنبش می داند.زنی مردسالار. و او در فيلم نماينده جنبش زنان است..چرا ؟
نمی گويم که تمام زنان فعال جنبش ، فرشتگانی از آسمان فرو افتاده هستند. در جامعه مرد سالار ، زنان نقش عمده ای در تبليغ و ترويج، الغا و انتقال و اجرای فرهنگ مرد سالاری دارند. من از اين زنان زياد می شناسم. جنبش زنان از اين جامعه جدا نيست و تمام افراد اين جنبش از آگاهی لازم برای برخورد با خصوصيت های و رسوب های فرهنگ مردسالاری در خود برخوردار نشده اند. بسياری از زنان پدر سالارانه رفتار می کنند. بسياری از اين زنان زن سالاری را جانشين مرد سالاری می دانند. نفی وجود چنين انديشه و برخوردی در درون جنبش ، دروغی محض است، تفی سربالاست که به صورت خودمان فرو می افتد. اما اين فيلم بر اساس ماجرا واقعی ساخته نشده . ترانه، امير ، خانم کشميری در ذهنيت فيلم نامه نويس و کارگردان زندگی می کنند و بر صحنه جان گرفته اند. با چه منظوری تنها زنی که جنبش زنان را در فيلم نماينده گی می کند از خصلت های سالار منشانه و ضد زن برخوردار است ؟ آیا اين امر قدمی در جهت تبليغ ديدگاه ضد جنبش زنان نيست ؟
فيلم ديد درستی از مسئله دختران فراری هم به دست نمی دهد. اين دختران در فيلم وجود دارند. يکی از آنها از ترانه که به او مهربانی کرده و جايش داده دزدی می کند. در حالی که ترانه که دختری تنها و بی کس است ، نسبتا به راحتی کار گير می آورد ، اين دختران به تن فروشی و حضور در محلات لوکس اشتغال دارند. به يک معنا اين دختران به نظر فيلم ساز حق انتخاب دارند. زندگی شرافتمندانه ، يا نان شب را در بستر غريبه ای آلودن.
برخورد فيلم با مسئله سقط جنين هم از نظر من غير معقول است. در صحنه ای مادر امير ضمن پيشنهاد سقط جنين کودک ترانه می گويد : هنوز دير نشده . زير چهار ماه است. ديه اش را بدهيم کار تمام است. من در مورد پولش به تو کمک می کنم. حرف از ديه است. يعنی سقط جنين عملی قانونی است ؟ و هر گاه اراده کنی با پرداخت مبلغی در بیمارستانی لوکس و بهداشتی قادر به سقط جنين هستی ؟ ترسی از دستگيری و تعقيب قانونی برای بيمار و پزشک و پرستار هم وجود ندارد؟
آیا به راستی اين جامعه ايران است ، يا اينکه فيلمساز در رويا زندگی می کند. می دانم که در ايران هر کاری با پول انجام شدنی است. اما اين عمل غير قانونی است. نام آن پول ديه نيست، رشوه است. هزينه است.. وقتی حرف از ديه زده می شود.موازين اسلامی و قانونی به ميان می آيد ، اينجا قصد قانونی جلوه دادن سقط جنين است..به چه دليل ؟
مدتها منتظر ديدن فيلم من ترانه ، 15 سال دارم بودم. ديشب اين فيلم را ديدم. و به قول عزيزی که در تماشای فيلم با من همراه بود..اين فقط يک " فيلم " بود. از حقايق اجتماعی در آن کمتر نشان بود و هيچ قصدی در ريشه يابی مشکلات زنان نداشت. بازی بسيار زيبای ترانه ً جوان و وجود رابطه دوست داشتنی ترانه و پدر ، نمی تواند فيلم را نجات دهد.


[ 18:49 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 28, 2003

سرمايه داري گاوي (+++)

[ 12:49 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 27, 2003

در ابتدای قرن بيست و يکم هنوز بهترين تعرِيفی که از يک زن می خواهند بکنند اينه که " طرف برای خودش يک پا مرده "
آهنگ زير را به تمام زنانی تقديم می کنم که به زن بودن خود افتخار می کنند ، و يک پا زن در مقابل مشکلات و موانع پيش روی خود می ايستند.
و به تمام زنان وبلاگ نويس که در مقابل توهين ها و تهمت ها و افترا هايی که به آنان زده می شود می ايستند ، خم نمی شوند و به نوشتن خود ادامه می دهند.
وبه تمام مردان آزاد انديش که حقوق زنان را حقوق خود می دانند ، دفاع از حق زن را دفاع از حقوق بشری می دانند و در این حرکت همدوش زنان ايستاده اند.
من منم من يک زنم آزادگی پيراهنم .
اگر گرفتن آن مشکل است در اينجا هم می توانيد آن را گوش کنيد (++++)

[ 23:47 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

گودرون شيمنGudrun Schyman رهبر حزب چپ سوئد بنويسم که به دليل ناصداقتی ( اسمش الان اينه ، چون هنوز ثابت نشده قصد تقلب مالياتی داشت یا نه ) مبلغی حدود 150000 کرون سوئد را نا بجا و به غلت به اداره ماليات گزارش داد و در هفته گذشته از طرف رسانه های گروهی و مطبوعات سوئد زير سئوال رفت و ديروز در جلسه اضطراری حزب خود ، که يکی از احزاب پر قدرت سوئد است ، مجبور به استفا شد. خواستم در موردش بنويسم اما ديدم آبنوس عزیز جالب نوشته است. گفتم منم تقلب کنم و از رو دست این همشهری مون نگاه کنم.


[ 23:25 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 26, 2003

شنيدم که از اروپا اتوبوس هايی به سمت عراق در حرکت است. مردان و زنان اروپايی برای مخالفت با بمباران عراق و تحميل جنگ از آمريکا به وسيله این اتوبوس ها خود را به عراق می رسانند تا در صورت بمباران تنها عراقيان نباشند که در اين ماجرا جان می بازند. اين ايده از طرف يک نروژی مطرح شد و اولين اتوبوس از نروژ با حضور 15 نروژی حرکت کرد و در راه به او پيوستند. اين انسانهای آزاده با اين عقيده که یا با حضور خود خواهند توانست جلوی قتل عام مردم عراق را ، جلوی يکه تازی دد منشانه آمريکا را بگيرند و يا با آنان کشته خواهند شد، اين سفر را آغاز کرده اند. چه بگويم ...که آستينم از اشک خيس است.

[ 11:33 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

نوشته بودم که به شوخی هاي جنسيتی خواهم پرداخت .
در همين زمينه شبح عزيز ياد داشتی گذاشت که بين شوخی و طنز را تفاوت قائل شويم. من نيز مايل هستم که اينگونه رفتار کنيم ، و شناخت بهتری از انديشه و انگيزه نوشته ها و گفته ها پيدا کنيم تا نتوانند خزئبلات صد ساله را با شکلی جديد به نام طنز به ما قالب کنند و صدايمان در نيايد ، و يا بترسيم از اينکه اگر صدايمان در آيد ما را به عنوان بی جنبه و کم ظرفيت و يا بد تر از آن دشمن شادی و خنده اتيکت بزنند.
توهين کردن به زنان ، تحقيرشان ، نا چيز شمردنشان و مورد اهانت قرار دادنشان نبايد به عنوان شوخی بامزه ای مورد قبول ما قرار گيرد.
به اين دليل است شايد که من از خواندن شوخی های آمريکايی ترجمه شده در وبلاگ آقای امير حسين آنقدر دلگير نمی شوم که از دوباره خوانی آنان در معرفی نوشته های وبلاگشان توسط يکی از خانم های دست اندر کار وبلاگ آهوی سه گوش ، و آن هم زير اين جمله نمکين :
"امير حسين در گويش هايش چنان پدری از فمينيزم در آورده است که بايد در کتاب ها بنويسند. " (مراجعه کنيد به وبلاگ آهوی سه گوش ، اجتماعی ، پست روز سه شنبه 21 ژانويه ، متاسفانه امکان لينک دادن از خود نوشته وجود نداشت )

در گوشه کناره های اين وبلاگستان با اشکال مختلف اين فرودست شمردن زنان بيشتر برخورد می کنيم . آقای شمر، نويسنده وبلاگ شمرنامه ، در کل کلی با آقای بهنود ، سر امام حسين را می برد اما خواهر ايشان را می گايد (در انتخاب لغات تنها نقل از من است ، انتخاب از ايشان است)
در جريان بالا مسئله بسيار ساده است. دعوا با آقای بهنود است که جايی در نوشته اش از شمر نام آورده است و ايشان هم برای اثبات اين که هيچ سر و سری با آقای خاتمی و جمهوری اسلامی ندارند باز راهی صحرای کربلا شده اند و اين امام حسين را دوباره می کشند. تا اين جای مسئله مشکلی نيست. اما مسئله گاييدن خواهر يکی در اين وسط به چه منظور است؟ ما با اين ادبيات به اندازه کافی آشنا هستيم ، در خيابانهاي تهران دو تا موتور گازی که به هم می زدند و هيچ خسارتی هم به بار نمی آوردند ، به هرحال طرفين مربوطه به طور مفصل خدمت خواهر و مادر همديگر می رسيدند. شايد برای فيض بردن از دعوا. شايد قصد آقای شمر هم اين بود که فيض جنسی هم از اين کل کل با آقای بهنود برده باشد. که در آن هير و بير صحرای کربلا به سراغ خواهر طرف می رود و او را به قول خودش می گايد ، هر چه باشد خواهر دشمن است و در جنگ مردان دشمن می ميرند و زنانشان توسط سربازان لمپن و مزدور گاييده می شوند تا جنگ برايشان هم فال باشد و هم تماشا.چنگيز خان مغول به سربازان خود امر کرده بود که مردان را بکشند و زنان فرزندان دشمن را به دنيا آورند. سربازان آمريکايی به زنان ويتنامی به چشم نا انسان نگاه می کردند و گاييدنشان جزو ضروريات نبرد بود. در سارايوو هم چنين بود . در يوگوسلاوی سابق سربازان دو طرف بعد از کشتن مردان دشمن زنانشان را به يغما بردند. در زندانهای جمهوری اسلامی دختران جوان مورد تجاوز قرار می گرفتند تا باکره نباشند و به بهشت قول داده شده آقايان راه نيابند . چرا که اگر به اين سادگی بود ديگر پخش کردن کليد آن در جبهه های جنگ و فريب مشتی جوان ساده لوح به آسانی ميسر نمی شد.
پس نوشته اين آقا چيز جديدی نيست. ايشان مايل به توهين به مخالف عقيدتی خود هستند. حالا چرا از خواهر مادر طرف مايه نگذارند؟ و يا از آن هم بالاتر. به " معصومين " نپردازند و ترتيب خواهران آنان را ندهند ، که به اين نحو دک و پوز اعتقادات طرف را هم می زنند. اما در اين ميان دم خروس شان بد جوری پيدا می شود. آنچه به نمايش می گذراند همان انديشه اسلامی، انديشه نرينه مدار و انديشه فرو دستی زن است.
درد بزرگتر اين است که کسی به اين گونه نوشتن اعتراضی نمی کند.( اعتراضی از طرف يکی از دوستان ، سينا ، به طور کلی به استفاده از کلمات زشت در نظر خواهی ها موجود بود ). بر اين پندارم که آيا به راستی پذيرفته ايم که توهين به زنان روزمره ما شود و اگر قصد برخورد با نظرات کسی را داريم به اين شيوه به سراغ خواهر و مادر ملت برويم و نامش را هم بگذاريم طنز ؟ آيا چون مخالف ايده و مرام خاصی هستيم بايد به خود اجازه دهيم که با توهين های جنسی انديشه خود را به اثبات برسانيم ؟ آيا چنين انديشه ای که نشانگر فرو دست شمردن نيمی از جامعه است برای ما انديشه محترمی است ؟
در اينجا بگويم که من اين گفته را که منظور ايشان نه نيمی از جمعيت انسانی بلکه شخص خاصی است را خريدار نيستم. من در برخورد و جدل هر سلاحی را محترم نمی شمارم . و اين گونه توهين ها را نسبت به دشمنان مردم هم روا نمی دارم. به خصوص که در جای ديگر هم ديده بودم که ايشان برای توهين به زنی که مخالف شان نوشته بودند ايشان را يائسه ناميدند. در آن مورد هم به فرهنگ خود رجوع کنيم ، زن يائسه چون توانايی زايش را از دست داده در فرهنگ نرينه مدار که زن را تنها ماشين توليد مثل می داند ، بی ارزش شمرده می شود.

سکوت نکنيم ، نا ديده نگيريم ، اعتراض کنيم، برخورد کنيم ، لمپنيسم و توهين های جنسی را حتی از دوستان خود نيز نپذيريم ،اگر مايل به بوجود آوردن تغيير هستيم راهی بجز اين نيست .

بعد التحرير:می دانم که با اين نوشته ،امکان دارد که موجب غضب حضرتشان قراربگيرم . اين چيز ها تا کنون مانع من نبوده و من را به سکوت وادار نکرده. اين را هم بگويم که می دانم که از اين گونه فحش های لمپنی در وبلاگستان زياد است. اما من فرصت خواندن همه وبلاگ ها و بيرون کشيدن تک تک آنها را نداشته ام، که در جای خودش موضوع تحقيقی خوبی هم می تواند باشد ، و ديگر اينکه اين مشت از خروار، از اپزيسيون هم هست. يعنی که به معنی از ما هم هست که بر ماست.


[ 2:40 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 24, 2003

قصد دارم کمی بيشتر در مورد شوخی ها و جک های جنسيتی بنويسم. می گذارم برای وقتی که مثل الان مجبور نباشم بدوم تا اتوبوس را بگيرم. پس اين داستان همچنان باقی ست ...


[ 10:10 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

چند وقت پيش در يکی از وبلاگ ها ( قصد ارزش گذاری يا اتيکت ضد زن زدن به وبلاگ مربوطه نيست )یک سری شوخی های امريکايی، يک سری کليشه های ادعا شده در مورد زنان ، را ديدم که دوستمان ترجمه به فارسی کرده بود و به نام طتز نوشته است. اين نوشته در اصل انگليسی اش به نام آنچه زنان بايد بدانند را من چندين بار توسط ميل های در گردش دريافت کرده ام. اين کليشه ها مردانه اش هم هست. من ديگر زحمت ترجمه آن را به خودم نمی دهم. فکر می کنم اين شوخی ها را نبايد آنقدر جدی گرفت که ترجمه شان کرد. من اين گفته ها را قبول ندارم. اين کليشه ها به نظرم غير واقعی و گزافه هستند. دليل چاپ آن در اينجا فقط اين است که بدانيم در مورد همه چيز می شود کليشه ساخت. و شايد خنده دار هم باشد. اما دوره به هم خنديدن گذشته است. بياييد به جای اينکه به هم بخنديم ، با هم بخنديم .
اين هم مدل مردانه اش:
PIECES OF ADVICE TO BE PASSED ON15

1. Don't imagine you can change a man - unless he's in diapers.

2. What do you do if your boyfriend walks-out? You shut the door.

3. If they put a man on the moon - they should be able to put them
all up there.

4. Never let your man's mind wander - it's too little to be out
alone.

5. Go for younger men. You might as well - they never mature
anyway.

6. Men are all the same - they just have different faces, so that
you can tell them apart.

7. Definition of a bachelor; a man who has missed the opportunity
to make some woman miserable.

8. Women don't make fools of men - most of them are the
do-it-yourself types.

9. Best way to get a man to do something, is to suggest he is too
old for it.

10. Love is blind, but marriage is a real eye-opener.

11. If you want a committed man, look in a mental hospital.

12. The children of Israel wandered around the desert for 40 years.
Even in biblical times, men wouldn't ask for directions.

13. If he asks what sort of books you're interested in, tell him
cheque books.

14. Remember a sense of humour does not mean that you tell him
jokes, it means that you laugh at his
.
15. Sadly, all men are created equal.



[ 10:08 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 23, 2003

در گذشته هميشه مجلات سکسی و پرنو گرافيک را " مجلات مردانه " و مجلاتی شامل شايعات داغ و مد و آشپزی را "مجلات زنانه " می گفتند.
امروز که زنان در عرصه رسيدن به حقوق خود هر روز بيشتر به نشر و توزيع می پردازند ، انتشار اولين نشريه در زمينه دفاع از حقوق مردان را به فال نيک بگيريم.
اين نشريه با نام " مرد و زندگی " تلاشی است بسيار مثبت در جهت برابری حقوق زن و مرد. و زیر سئوال قرار دادن هرگونه شيوه سالار منشانه. چرا که مرد سالاری و زن سالاری دو روی سکه ای هستند که می بايد با کمک يکديگر از دور خارج کنيم و به موزه بسپاريم .
در مورد نشريه مرد و زندگی در اينجا می توانيد بخوانيد. (+++)


[ 23:08 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 21, 2003



يک سال از مرگ فديمه شهيندال می گذرد. فديمه شهيندال که يک سال پيش در اپسالا ، شهری در نزديکی استکهلم پايتخت سوئد توسط پدرش به قتل رسيد اولين قربانی قتل های ناموسی در سوئد نبود. يک سال قبل از فديمه ، پلا از سوئد به کردستان عراق برده شده بود و توسط عموهايش و به دستور پدرش به ضرب گلوله کشته می شود. سارای کوچک توسط پسر عمويش خفه می شود. و بسياری دختران فقط ناپديد شده بودند. اين دختران بهای سنگينی بابت ميل خود به آزادی پرداختند. ميل به آزاد بودن و ميل به تائين سرنوشت خود به دست خود. و سر باز زدن از ازدواجهای اجباری که توسط خانواده به آنها تحميل می شد.
امروز بسياری از دختران مهاجر در سوئد و آلمان و ديگر کشورهای اروپايی مخفی و در ترس مستمر از لو رفتن مخفيگاه ها توسط خانواده هايشان زندگی می کنند. در سوئد بعضی از قوانين به نفع دختران تغيير پيدا کرده است. اما از حرف تا به وجود آوردن محيطی امن برای دختران راه درازی باقی است.
خواندن متن زير شما را با زندگی و مرگ فديمه بيشتر آشنا می کند. اين مقاله يک سال گذشته در نشريه آوای زن به چاپ رسيد . به کدامين گناه ، (فايل آکروبات).
در آدرس هايی که داده می شود ( فايل صوتی ) ميز گردی پيرامون قتل های ناموسی ، ناموس پرستی ، با شرکت چند تن از فعالان جنبش زنان در سوئد و آلمان است. بخش اول ، بخش دوم .

[ 22:17 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 20, 2003

می خواهم که ديگر عجولانه عمل نکنم. نه نامش را در اينجا باز گو کنم. نه آنکه نوشته اش را. نه آدرس الکترونيکی اش را.
تنها ديدم که اين ابيات از حافظ بهترين جواب تهديد هايش و اراجيف اوست.

از ننگ چه گويی، که مرا نام ز ننگ است !
وز نام چه پرسی ، که مرا ننگ ز نام است !
ميخواره و سرگشته و رنديم و نظر باز
وان کًس که چو ما نيست در اين دور ، کدام است؟



[ 21:56 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 19, 2003

روزی که ساقی را ديدم علاقه عجیبی بهش پيدا کردم. آنقدر اين زن ساده و جاری بود که بعد از دو دقيقه صحبت انگار صد سال است می شناسيش.
ساقی قهرمان شاعر معاصر ايرانی مقيم تورنتو ، از همه چيز ، بدون اينکه از قضاوت ها بترسد در شعرش سخن می گويد.
از ساقی نمی شود بی تفاوت گذشت. يا دوستش داری، يا از او بيزار می شوی.
من يکی که عاشق اين زن شدم.
الان که داشتم وبگردی می کردم در سايت رضا قاسمی، يک مصاحبه و چند تا از شعراش رو پيدا کردم. گفتم حيفه شما نبينيدش.

[ 11:59 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

يک فنجان قهوه داغ. کتاب شعر، نجوای زيبای فرهاد ...
نه ، روزی که چنين شروع شود ، روز بدی نخواهد بود.
گفتنيها کم نيست .....

[ 10:59 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

اين روزها کمی اعصاب های اينترنتی خط خطی شده. دست گيری جواد ، که خوشبختانه طولانی مدت نبود. ميل های مشکوک که برای وبلاگ نويسان در رفت و آمد است. اين چيزها به نوعی امان می برد.
اما امروز..روز ديگريست.
خورشيد نمی تابد..نه، شايد اما اين آسمان خاکستری استکهلم ما را به قطره ای مهمان کند. اگه بارون بزنه ...آخ اگه بارون بزنه ..
( اینو همین طوری گفتم. اينجا ما چيزی که زياد داريم بارون و برفه... ، اما من بارون رو دوست دارم :)
فکر کردم در اين روز خاکستری به شعری سرخ مهمانتان کنم.
شعری از مينا اسدی با نام :

دوباره می شود ، آری...
به جای کشت، کشاورز را درو کردند.
به جای نان ،
به تساوی گلوله قسمت شد.
توان کارگران را
دوباره ظلم خريد.
دوباره
زاغه نشينان
به زاغه برگشتند.
دوباره طاهره ها
از گرسنگی مردند.
دوباره راضيه بر فقر خويش
راضی شد.
***
شب از عدالت خود قصه های کاذب ساخت.
دوباره بر سر اين خاک ،
ديو وحشت و مرگ،
نشست و گفت :
که خر زهره بهتر از ياس است.
سموم زرد خزان زد به جنگل انبوه.
دوباره بر نفس عاشقان آزادی
نفير ديو وزيد و چراغها را کشت.
دوباره ساده ترين حرف
تيرباران شد.
دوباره هر چه زمين بود
گور ياران شد.
دوباره هرچه که رشتيم
پنبه شد در باد.
***
هلا ! توان همه عاشفان در ميهن!
هلا ! توان همه عاشقان در تبعيد!
دوباره می شود ، آری
به باغ گل روياند.
دوباره می شود ، آری ،
به دشت سبزه نشاند.
دوباره می شود از خانه های شاد گذشت.
دوباره می شود از کودکان
ترانه شنيد.
دوباره می شود از عشق گفت و زيبا شد.
دوباره می شود ، آری ،
اگر بپيونديم
به ديدگان پر از انتظار شب زدگان.
دوباره می شود ، آری ،
اگر شکسته شود
شب و سکوت و
شب ترس و ياس ما ،
ياران!
هلا ! توان همه عاشقان در تبعيد!
هلا ! توان همه عاشقان در ايران!
استکهلم1984

[ 10:41 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

رنگين کمان آزاد شد. به اميد آزادی تمام ايران.

عکس از وبلاگ خودش:)

[ 0:38 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 18, 2003

«مدتی بعد از اينکه به سوئد آمدم ، شاهد دعوای يک مرد يونانی با کارگری سوئدی بودم. بعد از مدتی پرخاش ، مرد يونانی بدترين فحشی را که به نظرش می رسيد به مرد سوئدی داد: مادر قحبه !! می يام ترتيب مادرت را می دهم ها!!!
کارگر سوئدی در حالی که به شدت تعجب کرده بود که چرا پای مادرش در اين جريان باز شده است ، با تعجب گفت : خوب بيا بده. شايد خودش هم بدش نيايد.
آنجا فهميدم که چرا زنان سوئدی آزاد هستند. مردان پيرامون آنان نسبت به آنان حس تملک نمی کنند. آنان مالک جسم و ذهن خود هستند .»

قسمتی از نوشته تئودور خليفتيدس، نويسنده يونانی سوئدی که از ابتدای سالهای 40 در سوئد زندگی می کند.

به راستی آیا هرگز هيچ کدام از شما زنها وقت توهين کردن به همديگر گفته ايد : برادرت را ...
آيا هيج مردی وقتی به مرد يا زن ديگری توهين می کند می گويد : آی الان می يام ترتيب پدرت را می دم. يا برادرت را فلان کردم.
چرا هميشه زنان پيرامون مردان بار توهين هايی را که به مردان می شود بر دوش می کشند؟ چرا اين توهين ها برای مردان گران تمام می شود و حاضرند جان بگذارند تا کسی که چنین توهينی کرده به سزای خود برسد؟
آیا روزی خواهد رسيد که در يکی از محلات تهران ، در آن محلات جنوبی تر، جوابی را که آن کارگر سوئدی داد از يک کارگر ايرانی بشنويم؟
آیا خود آن زنان از اينکه مرد شان چنين جوابی در موردشان داده است ناراحت نخواهند شد و او را بی غیرت نخواهند خواند ؟
آیا روزی زنان از تملک مردان به در خواهند آمد؟ چه روحاً و چه جسما ؟
اين فرهنگ در زنان و مردان ما هر دو موجود است. مردان خود را مالک جسم زن می دانند.بايد از اين ملک دفاع کنند ، از شرف و ناموس خود. مردی که اينگونه نباشد مورد تحقير و نفرت و آزار هم جنسان خود قرار می گيرد.
و زنان نيز مرد را مالک خود می دانند و در قبال آن از او می خواهند تا از آنان در مقابل تهاجم ديگران دفاع کند. می خواهند تا مورد حمايت او قرار بگيرند.و اگر مردی اين شرايط را نداشته باشد او را بی غيرت و بی ناموس می دانند.
اين فرهنگ را بايد دگرگون کنیم.


[ 13:23 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 17, 2003

نوشته ای که در اينجا بود به دليل اينکه با توجه به گفته های دوستان به اين نتيجه رسيدم که شتابزده عمل کردم ، حذف شد.

[ 23:10 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

در وبلاگ بدسکتور بيانيه ای در جهت دفاع از جواد طواف نويسنده وبلاگ رنگين کمان درج شده. از دوستان تقاضا می کنم اگر مایل به عکس العملی در جهت شروع شدن موج جديدی از دستگيری ها ار طرف جمهوری اسلامی داريد این بيانيه را امضا کنيد. در ضمن راه برای پيش نهادات بعدی باز است. نظری ؟ پيش نهادی؟من شخصا به این فکر افتاده ام که با سازمان عفو بين المل تماس بگيرم اما برای اين امر به دليل مشخص دستگيری جواد نياز است. اگر کسی اطلاع بيشتری دارد لطفا خبر کنيد .

[ 16:16 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

و صدايم کن، از پشت نفسهای گل ابريشم،
نوشته ای است از مينا اسدی در مورد فروغ . اين نوشتهاز کتاب درنگی نه ، که درندگان در راهند مجموعه نوشته های پراکنده مينا است که در سال 2001 در سوئد به چاپ رسيده است.

[ 9:58 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 16, 2003

خبر دستگيری جواد نويسنده خوب وبلاگرنگين کماندهان به دهان در وبلاگستان پخش شده .در وبلاگ آهو در اينمورد مفصل نوشته شده است. از دوستانی که امکان باز کردن صفحه ای برای اعتراض به دستگيری جواد طواف را دارند تقاضا می کنم در اين جهت و برای جمع کردن امضا کاری کنيم .

[ 21:08 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


عصر عظمت هاي غول آساي عمارت ها
و دروغ.
عصر رمه هاي عظيم گرسنه گي
و وحشتبارترين سکوت ها
هنگامي که گله هاي عظيم انساني به دهان کوره ها مي رفت

عصري که شرم و حق
حسابش جداست
و عشق
سوء تفاهمي است
که با "متاسفم" گفتني فراموش مي شود


"احمد شاملو"



[ 0:04 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

January 15, 2003

خيره شده بود به منبع آب.«از وقتی که خودم را شناختم فقط تحمل کردم. اول برای پدرم، بعد شوهرم، حالا پسر و نوه ام. هيچ وقت کاری را که دوست داشتم بکنم نکردم.» انگار با خودش حرف می زد. خيره شدم به منبع آب که روی ستون فلزی ، مثل غولی بزرگ از خيلی بالا به ما دو زن نگاه می کرد.
چراغها را من خاموش می کنم از : زويا پيرزاد نشر مرکز، تهران

[ 22:37 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ـ این توضيحات برای فهميدن ماجرا ضروری است:
خانم مینايی نويسنده داستان ، مهمان ناخوانده ای را می پذيرد به نام نيک زاد شادکام. این مهمان يکی از شخصيت های يکی از داستانهای خانم میينايی است که در داستان اين خانم عاشق دختری به نام مهرو می شود و در آخر داستان با هم ازدواج می کنند.
نيک زاد به سراغ خانم مينايی آمده تا از او درخواست کند تغييراتی در داستان بدهد.

......بنا براين لطف کرده با يک چرخش قلم اين آخر داستان را عوض کنيد
ـ امکان ندارد.
ـ يعنی چی امکان ندارد ؟ مگر آيه نازل شده است ؟
مينايی حالا صداش ته لرزی دارد : « نه آیه است، نه نازل شده. ولی ساختمان هر داستانی يک هارمونی دارد که اگر يکی از ستون های اش را برداريم کل کار فرو می ريزد.»
ـ « آن وقت تکليف زنده گی ی من چه می شود؟ مال مه رو؟ »
ـ آقا ازدواج عالی ترين تجلی عشق است . پايان خوش لهيب شيدايی است ـ که شما دو نفر تو اين داستان صاحب اش ايد.»
نيک زاد غمگين و سر به زير ، آرام مي گويد :« بله درست فرموديد، پایان خوش عشق . پايان همه چيز.»
عجيبب است که او با همه جوانی اش چه ماهرانه مايه حرف ها را به نفع خود بر می گرداند. مينايی اما نرم می گويد « نه منظورم اين نبود ، به يک معنی پايان است . يعنی پايان يک دوره ، و آغاز دوره ديگر.»
نيک زاد چنگی توی موهاش می زند. کف لبها را به سر انگشت می گيرد : « بله ، آغاز زنده کی مشترک شب و روز با هم بودن ، با هم دعوا کردن ، غر زدن، خستگی مفرط ، جنگ اعصاب ، کار کردن برای خانه خريدن ، ماشين فلان جور داشتن. مهمانی دادن، پيدا کردن دوستانی که حتما متاهل باشند. حتما هم هيچ هم و غمی بجز کار کردن و به فکر خانواده بودن نداشته باشند. بچه دار شدن . آها...يکی ؟ کم است . دو تا ؟ نه ، سه تا بهتر است. ببين خانواده های بزرگ، خانواده بزرگ تو پيری ادم به درد می خورد ، همين ؟ يعنی زنده گی فقط همين است؟»
مينايی برای اولين بار دلش برای او می سوزد. از اين که اين همه جوان است ، اين همه خام است و عجول ./ می گويد « خوب تو همه زنده گی ها مشکل است اما اگر عشق و تفاهم باشد اين های هيچ اند. و نيک زاد اين بار دهان باز می کند ، خس سقوط مينايی را احاطه می کند. « شما خودتان تو زنده گی تان عشق و تفاهم هست ؟ » دهان مينايی ماهی وار، چند بار بی صدا باز و بسته می شود، هوا کم آورده ؟
« آقا خواهش می کنم تو زنده گی من دخالت نکنيد .! »
« دخالت؟ شما داريد سرنوشت ما را رقم می زنيد ، آن وقت من دخالت می کنم ؟ گفتيد عشق و تفاهم ؟ چند وقت است که شوهرتان با يک شاخه گل نيامده خانه ؟ مگر متقابلا جشن تولد های همديگر را فراموش نمی کنيد ؟ از کی دست هم را با عشق نگرفته ايد و زير همان درخت هايی که هنوز نجوا هاي عاشقانه تان يادشان هست قدم نزده ايد ؟ »
« ول ی ما سه تا بچه داريم ، فرصت نمی کنيم به خودمان برسيم»
« آه ، بله ، بچه ها : صبح بايد آماده شان کرد بروند مدرسه، ظهر بايد غذاشان آماده باشد. آقای خانه هم که هر کجا باشند قرقی وار سر می رسند تا قار و قور شکم را بخوابانند. عصر هم که بايد يکی را برد ورزش، آن يکی کلاس موسيقی ، سومی هم ور دل خانم تا هی بهانه بگيرد و شب؟ رسيده گی به مشق ها. حمام کردنشان، کشيدن نازشان، کتاب خواندن تو تختشان. و بعد مثل جنازه افتادن تا روزبعد اين دوره ماراتنی از سر گرفته شود . بله ، ديگر کی وقت می نماند برای عشق؟ آن هم از زنده گی جنسی تان . ـ وقيح ام ؟ باشد. ـ سالی ، ماهی . آن هم چند دقِقه ، نه ، حد اکثر دو دقيقه ، بی شر ، بی شور، سرد. و حالا می رسيم سر تفاهم....»

قسمتی از داستان کوتاه «داستان دو دقيقه ای » از کتاب " خنده در خانه تنهايی " نوشته " بهرام مرادی " نشر اختران ،تهران.



[ 22:01 | مهشيـد | 0 دنبالک ]