برگشتم، خانه من اينجاست. از هوای 14ـ 15 درجه بالای صفر آمدم به هوای 11 ـ 12 درجه زير صفر. اين تغيير 25 درجه ای هوا فقط با دوساعت و 10 دقيقه فاصله. با دخترم تا از فرودگاه به کمک اتوبوس و قطار به خانه برسيم شديم فريزر. اما خانه من اينجاست. لورر را در يک روز بالا و پايين کرديم. موناليزا در اصل زيبا تر آنچه همه در عکسهايش می بينند نبود با اين همه ، کلی آدم تند و تند می ايستادند و جلويش عکس می گرفتند. در سالنهای ايران زير خاکی ها، و سر ستون بزرگی از تخت جمشيد ، فلبم را فشار می داد. در پايين برج پسرهای مهاجر برج ايفل را می فروختند. و آن سوی تر دختران مهاجر خود را... حتی يک برج ايفل هم نخريدم. برگشتم. ..خانه من اينجاست. با عزيزی تلفنی صحبت کردم. می گفت : جمع می کنی بری ديگه ؟ گفتم نه ..گفت سوئدی شدی رفت پی کارش ها ... نمی داند مگر؟ خانه من اينجاست. دوستانم ، کسانی که دوستشان دارم. تو اينجايی.. ديسنی لند باز بود ، دخترم می گفت : ديگه بريم ؟؟ گفتم : يک دور ديگه ؟؟ فقط همين يکی را سوار شيم بعد می ريم ؟ اوکی ؟ رود سن يخ نزده بود. هيچ وقت يخ می زند آيا؟ اينجا اما همه چيز يخ زده است. نمی شود دقيقه ای بيرون ماند و از سرما کز نکرد. هوا بس ناجوانمردانه سرد است. با اين همه اينجاست که خانه من است. من برگشتم به خانه.