December 30, 2002



پاريس زيباست
ساعت ها کنار رود سن قدم می زنی و بعد نمی دانی چه جوری و چه طور از میدان تروکادرو سر در آوردی. می پيچی توخيابان کلِبر و راست راست که بری می رسی به قوس پيروزی، رو برنگردانی حتی نمی بينيش، کسی انگار بجز تو متوجه او نشده ، دختر مهاجر کم لباسی که منتظر مشتری در کنار ميدان شارل دوگل ايستاده است . نگاهش نکن، نمی بينی سر برگرداند؟ کدام خيابان را برميداری؟ شانزه ليزه که کرور کرور آدم درش ريخته ؟ اين همه آدم برای چی؟ دنبال چه هستند اين وقت شب؟ تو خود دنبال چی هستی؟ گم نشی دخترک..نه..گم برای چی؟ همين خيابان شانزه ليزه را که بروی از يکی از فرعی ها خودت را به مادلن می رسانی. چه جوری از لافايت سر در آوردی؟ خوب شد تو گايد نشدی . چقدر بی خانمان ، چند نفر گدا ديده ای اين چند روزه ؟ اين جا تمام خانواده با هم روی کارتن ها خوابيده اند . آها....ی تو مثلا آمده ای مسافرت ، برو يک کافه بنشين و خوش باش...
چی توقع داشتی؟ که کارتن خواب ها انگليسی هم بلد باشند ؟ بخصوص که مهاجر هم هستند. تو هم که اين چند روزه فقط چند کلمه ياد گرفتی؟ چه می کنی باز؟ دريا را با قاشق چای خوری خالی می کنی؟ آدم نمی شوی تو ؟
از لافايت پايين می آيی ، چند تن فروش ديدی؟ همه مهاجر، اين همه دست فروش، بی کار ، کار کاذب، زیر برج ايفل ، زير قوس پيروزی ، نوتر دام، مادلن. همه مهاجر.
مردی آنطرفتر صداهای عجيب و غريبی از خود در می آورد، نکند لباسهايت غلط انداز است. با اين پليور نايکی و شلوار سياه و کفشهاي کتانی و پالتويی که جلويش را باز گذاشتی به هر چه بخوری ، تن فروش نمی خوری، به ره گم کردهً گيج و گنگی بيشتر می آيی که حتی نامش را فراموش کرده است. چه می خواهد؟ جلو می روی....
ـچه می خواهی؟؟
مرد با دستش اشاره ای می کند.
می گويی ...نه ، خيلی ممنون، اما نه . مرد ديگر دنبالت نمی آيد.
مرد ديگری به طرفت می آيد ، چيزی می گويد ...انگليسی لطفا...
ـ پول خورد داری؟ می توانی به من کمک کنی؟
چه چشمهايی دارد؟ انگار که مدتی بيش نبود که دريای خاکستری چشمهايش بارانی بود. الکلی نيست، لباسهايش کهنه ولی تميز است. دستت را از جيبت در می آوری.
ـ همين ها را دارم.
چند سکه برمی دارد و باقی را می گذارد.
ـ برای پول مترويت ..
ـ من کارت سه روزه مترو خريده ام...باکی نيست. اگر لازم داری وردار..
سکه هايی را که برداشته بود در جيب می گذارد. دستش را دور دستت حلقه می کند. دست باز شده ات را با سکه های درونش می بندد. دستت را می چرخاند. و به طرف لبانش می برد. بوسه ای بر دستت می زند .
ـ برای مهربانی ات ...
صورتش را جلو می آورد و گونه ات را می بوسد.
ـ برای چشمهايت....
و تو می مانی و رد چشمهاي خاکستری ...
پاريس مثل همه جای دنيا زيباست ...



[ 23:28 | مهشيـد ]


Powered by MT3.35