December 24, 2002


امشب شب کريسمس است. در اين شب اينجا خانواده ها دور هم جمع می شوند. و به هم هدايای کوچکی هم می دهند.. تنها بودن در اين شب دلتنگ است .هيچ کس هم از هیچ کس توقعی ندارد. امشب شب خانواده است . حتی دختر خوانده من هم امشب نزد ما نمی آيد و من دلتنگ نيستم چون می دانم با خانواده اش که به تفاهم رسيده اند سر می کند. خانوادهً کوچک من هم دور هم جمع می شود. الان که داشتم کم و کيف غذا و نفرات را نگاه می کردم ، دخترم به يک باره گفت راستی دوست جديدم هم می آيد ، نگاهش کردم و ادامه داد، تمام افراد خانواده اش در ايران هستند و اينجا تنهاست . يادم رفته بود به تو بگويم اما مطمئن بودم مخالفت نمی کنی. اشک چشمانم را پر کرد . از اينکه دخترم به اين خوبی مرا می شناسد داشت گريه ام می گرفت. با عجله پالتويم را پوشيدم و به مغازه ای در نزديکی خانه رفتم تا برای دختر جوانی که به تازگی عضو خانواده من شده هديه کوچکی تهيه کنيم تا او خود را غريبه نداند.



[ 13:21 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


Powered by MT3.35