December 24, 2002

ساعت حدود دو و نیم صبح است. فردا روز تولد مسيح است ( خودمانيم ما که برامون فرق نمی کنه . تعطيل باشه. تولدش يا مرگش، اينجا هم که تولد و عزا نداره ، هر دوتاش تلويزيون برنامه های سرگرم کننده داره. راستی می دونين فردا يکی از فيلم سينمايی هايی که تلويزيون نشان می ده چيه؟؟ باورتون نمی شه ....کوسه ، يکی نيست به اين کانال چهاری ها بگه روز تولد مسيح ه بابا ، روز تولد رفسنجانی نيست که ...آخه کوسه ؟؟ بگذریم به قول بچه ها باز مهشيد پرانتز باز کرد. باور کنيد من در صحبت کردنم از اين بدترم..اينجا باز پرانتز رو می بينم و يک روزی می بندمش.تو حرف زدن که ديگه پرانتزی در کار نیست ....اهه...تموم می کنی يا نه ؟؟)
چيزی که اين وقت شب منو پای مونيتور نشوند فيلمی است که الان ديدم. نيمه پنهان از تهمينه ميلانی نيمه پنهان فسمتی از زندگی من است. قسمتی از آن ، چرا که من زن آدم با نفوذی که بتواند پرونده های مرا پاک کند نشدم که خودش هم آنقدر نا پاک باشد که وقتی برای شنيدن حرفهای زنی محکوم به اعدام می رود به سفارش همسرش بنشيند و بگويد: آمده ام تا تمام حرفهای شما را گوش کنم، اما نيمه پنهان قسمتی از زندگی من بود ، شور و شوق دختر بچه ای که قصد داشت با دست خالی دنيا را عوض کند. کسی که تاريخ شوروی و انقلاب کوبا را می خواند و از بابک خرمدين و مزدکيان هيچ نمی دانست. کسی که به يک نگاه عاشق شد و منتظر يک کلام بود تا عشق برايش زندگی شود و آن کلام را هرگز نشنيد ، گفتم هرگز؟؟ آه نه .. آن کلام آمد ...ده سال بعدتر ، که مبهوت ايستاده بود در کشوری سرد که آبش سرد بود و خاکش سرد ..و او مبهوت سر چهار راه همه ور باد ايستاده بود تا مسيری را برای ادامه انتخاب کند و سردش بود و آن کلام هم آن روز همچو باد سردی بود که ديگراز تحملش خارج بود، توانش را نداشت. پسرک هم بهتر از آن نمی دانست. او هم با دستهای خالی قصد عوض کردن دنيايی را داشت و مدتها با گردنی باريک و پاهای لاغر به تبسم های معصوم دخترکی می انديشيد که یک شب او را باد با خود برد، و به اين می انديشيد که چرا باغچه خانه او سيب نداشت. و دخترکی که با باد رفته بود نه برای سيب ، که رفته بود تا یکی از اين گوشه کنار ها گم شود. که ديگر فرقی نداشت با کی گم شود، کجا گم شود ، وقتی که قرار نبود با او گم شود ، خودش لا اقل اين طور فکر می کرد ، و ده سال بعد که کلامی را که منتظرش بود شنيد می خواست اين تلفن لعنتی را به سر آنی که آن سر دنيا در آن سوی تلفن نشسته بود بکوبد و بگويد ...چرا.؟؟؟.. ،،،، اما هيچ نگفت. بار او هم کم از بار اين يکی نبود. از ده سال تنهايی سخنی نگفت. سخنی نگفتند. درد های هر دو آنقدر بود که کسی نخواهد باری بر ديگری بيافزايد ، و باز هر دو به راه خود رفتند.
نيمه پنهان قسمتی از درد پنهان من بود. زهرا خانمی که مرا کتک زد اينقدر جوان نبود .و يا اينکه من آن موقع دختر بچه ای بودم که به هر دختر 25 ساله ای می گفتم خانم مسن !!!! نيمه پنهان را بصير نصيبی ، بايکوت جديد نام نهاد .
من حس تلخی از ديدن اين فيلم دارم. حسی بسيار تلخ . احساس می کنم که در اينجا گذشته من و بچه های ساده و صادقی که با هم در اين کوچه پس کوچه ها بزرگ شديم ، بچه هايی که بسياری از آنها ديگر حتی نيستند ، هيچ نبود جز نقشی بر تاييد اين جمهوری فريب. ما ساده بوديم اما فريب خورده نبوديم. در فيلم صحنه هايی از بحث ها ی دختر ها و مسئولشان را نشان می دهد. تمام اين بحث ها درست بود . شک ها ، ترديد ها، دگماتيسم شديدی که همه به آن دچار بودند ، رهنمود از بالا ...پوشش ها . آرايش نکردن ها و يک شکل لباس پوشيدن همه بچه هايی که همفکر بودند. اما چيز عجيبی هم نبود. فرق بچه های هسته با مسئول هسته شايد در يک کتاب کمتر و بيشتر بود. پوشش که امروزه در همين جا هنوز برقرار است . به آن trend می گويند و نوجوانان به راحتی از آن تبعيت می کنند. چه آلتر ناتيوی در مقابل اين همه بود ؟؟ جمهوری کور و کر اسلامی ، نظامی که بی چون و چرا يی را به حد خود رسانده بود و به همين شيوه ادامه داد.
فيلم ساز چه می خواهد بگويد ؟ اين که جنبش چپ کودکانه بود بحثی در آن نيست ، (همچی الانم بزرگ نشده ) اما فيلم با نشان دادن چپ روی هاي کودکانه و فالانژیسم نيروهای راست به دنيای با ثبات بزرگسالان گام می نهد و چه چيز اين ثبات را به شکل سياسی اش تثبيت می کند؟ فيلم از بچه های چپ چهره ای صادق و صميمی نشان می دهد. و نيروهای راست طرفدار رژيم را بی منطق ، فالانز و بريز و بپاش. اما با گذشت 20 سال همچنان که فرشته به پخته گی و ثبات و آسودگی بزرگسالانه می رسد جامعه هم به ثبات سياسی دست می يابد. اين ثبات البته در سايه جمهوری اسلامی و با تکرار چندين و چند بار نام دفتر رياست جمهوری و نشان دادن تفاوت بين آقای رستگار ( که از فالانژ های آن زمان است ) و همسر فرشته ـ دوم خردادی ـ( که با سيخونک زدن های زنش تصميم به گوش کردن به حرفهای زنی محکوم به اعدام می گيرد ، زنی که ماجرای زندگيش تکراريست از ماجرای زندگی فرشته) اين ثبات سياسی مشخص می شود.
نيمه پنهان حس تلخی به من داد. بعد از فيلم دو زن از تهمينه ميلانی که بارها گفته است من فيلم فمينيستی می سازم ، فيلمی که درد های زنان را مطرح کند ، انتظار اينکه او در نقش 20 سال پيش آقای مخملباف فرو رود برايم بسيار تلخ بود.
در جمهوری اسلامی نمی شود حقيقت را گفت. فيلم و هنر بشدت تحت فشار اند. بسياری از فيلم سازان برای اينکه بازی خوردگان اين جماعت نباشند ،خانه نشين ، مستند ساز. فيلمهای تبليغاتی دستمال حرير می سازند. بسياری هم سعی می کنند در کنار جامعه حرکت کنند و به مسائلی که بودار هستند و صدای دولتيان را در می آورند نپردازند. هنر را به خاطر هنر پيش می برند و موفق هم هستند. فيلم نيمه پنهان اما اگر به سفارش جمهوری اسلامی ساخته می شد هم فکر نمی کنم می توانست تبليغی بهتر از اين باشد.
فيلم نيمه پنهان گذشته مرا نشان داد. اما از حال من، از حال تو و از بيان وضع فعلی جامعه ما سکوت می کند . به جای آن ثباتی را نشان می دهد که وجود خارجی ندارد و امنيتی که در خواب هم نمی شود ديد.
فيلم نيمه پنهان نيمی از حقيقت است. نيمه ديگر اين فيلم پنهان کردن حقيقت است. همين و نه بيش.



[ 3:27 | مهشيـد ]


Powered by MT3.35