در خانه ما هميشه مطالعه پدر امری مقدس بود. ساکت باشيد !!! پدر دارد روزنامه می خواند. سر و صدا نکنيد ، پدر هواسش پرت می شه ، دارد کتاب می خواند. و ما بچه ها آهسته رفت و آمد می کرديم و آهسته می خنديديم و آهسته بازی می کرديم. با پدر کاری نداشتيم و از او چيزی نمی خواستيم . وقت مطالعه او مهم و مقدس بود. پدر کار می کرد. به خانه که می آمد خسته بود و نياز به استراحت داشت و نياز داشت تا وقتی برای خود داشته باشد تا مطالعه کند.پدر اتاقی مخصوص به خود داشت. اتاق پدر .که برای مطالعه و يا استراحت به اتاق خودش می رفت و در را می بست. مادر اما وقتی برای اين کار ها نداشت. مادر خانه دار بود. پدر دوست نداشت مادر کار کند و وقتی که ازدواج کردند گفته بود که بهتر است در خانه بماند و بچه بزايد و بزرگ کند. مادر خانه دار شد. در توليد درامد خانواده نقش مشخصی نداشت. مادر کار نمی کرد ، گاهی پدر حتی اين را به رخش می کشيد " تو که بيرون کار نمی کنی ببينی چقدر سر و کله زدن با اين ارباب رجوع ها مشکل است . نشستی تو خانه راخت و آسوده " . مادر بحث که به اينجا می رسيد می گفت : تو نگذاشتی من برم سر کار. و پدر می گفت : مگر من بی غيرت بودم مثل برادرت که می زاره زنش بره سر کار. مادر کار نمی کرد و خانه دار بود. و پدر می گفت که کاری ندارد. کار ساده ای است و همه از پسش بر می آيند . و همينطور هم بود و هست. خانه داری کار ساده ای بود . کاری ساده و تکراری و روزانه که توان جسمی تو را کاهش میدهد اما به توان فکری احتياج ندارد. کاری آنچنان که وجود یا عدم وجود انديشه تاثيری در آن ندارد و سلولهای مغزی به تدریج بايگانی می شوند. مادر هرگز وقت نداشت به مطالعه برسد. اگر روزنامه يا مجله ای در دست می گرفت ، کسی نبود که به ما بچه ها هشدار دهد که ساکت باشيم و مراعاتش را بکنيم . هزار درد بی درمان ما را می گرفت. اين يکی غذا می خواست و آن يکی دنبال جورابش می گشت و آن ديگری از مادر می خواست که به او ديکته بگويد. و لباسهای پدر هم هميشه منتظر اطو شدن بود.روپوش مدرسه من هم، چرا که مادر بسيار دقت می کرد که بچه هايش تميز و پاکيزه و با وضع مرتب در اجتماع ظاهر شوند . مادر با صبوری همه اين کار ها را می کرد. روزنامه يا مجله را باز نکرده به کناری می گذاشت و به دنبال کارهای ما می دويد. بزرگتر که شدم هميشه از مادر شاکی بودم که چرا کتاب نمی خواند و چرا به مطالعه بها نمی دهد.چند بار که نشسته بودم و برايش شعر می خواندم ديدم که گوش نمی دهد و هواسش به دنبال دوختن دکمه های بلوز پدر بود يا سر دوشی های پیش آهنگی برادر. به خودم می گفتم که اصلا هرگز اهلش نبوده . روزی که مثل هميشه فضولی ام گل کرد و به سراغ خرت و پرت هاي زير زمين رفتم تا گنج پنهان شده ای را شايد بيابم در ميان اسباب های قديمی جعبه ای کوچک را يافتم. چيزی مثل جعبه کفش که بسيار قديمی به نظر می آمد . بازش کردم ( کی اهل اجازه گرفتن بود !!) و در آن دفترجه ای را يافتم. دفتر شعری بود با دستخطی آشنا. دستخط مادرم. نشستم و شروع به خواندن کردم. بعضی از شعر ها از شاعران مختلف بود. پروين اعتصامی و طاهره قرة العين و بعضی هم فقط تاريخ داشت. انگار که شعر از خودش بود. شعر ها نا پخته بودند ولی بد نبودند. نوشته هايی هم بود. نوشته هايی مملو از احساسات دختر جوانی که سرگشته است. همان سرگشتگی های من . عشق، زندگی ، مرگ، بودن .... حيرت کرده بودم ، مادر من ؟؟ بالا رفتم و مادر را صدا کردم . دفتر در دستم بود .صدای مادر آمد که : چیه عزيزم ؟ دنبال صدا رفتم به آشپز خانه . مادر مثل هميشه داشت غذا درست می کرد. روز جمعه بود و مهمان داشتيم .مهمان ها هر لحظه قرار بود برسند. و مادر سرش بسيار شلوغ بود. عمه و عمو ها با همسر ها و بچه هاشان قرار بود بيايند . پدر داشت مطالعه می کرد. من دفتر را در دست داشتم و به آشپزخانه رسيدم: ـ مامان ، من اينو در زير زمين پيدا کردم . مال توست ؟ ـ نمی دانم دختر جان ! نمی بينی کار دارم؟ چی هست مگه ؟ ـ يک نگاه بکن خوب!! مال توست ؟؟ مادر نگاه کرد . اول دفتر را نشناخت... ـ نه !! ـ من فکر می کنم مال توست! بيا يک نگاه بکن ، دفتر شعر ه !! اين را که گفتم مادر سرش را يک مرتبه برگرداند. ـ کجا پيداش کردی؟ تو زير زمين چی کار داشتی؟ ـ مامان تو شعر می گفتی ؟ تو می نوشتی؟ مامان چی شد پس ؟ اشک تو چشای مادر جمع شد. ـ نمی دانی چی شد؟ نمی بينی چی شد ؟ ـ اما اگه می خواستی می تونستی . مامان آبکش برنج را کناری گذاشت و گفت: ـ خواستم، اما نتونستم ..شايد هم به اندازه کافی نخواستم. آخه همه همين بودند.شوهر کردن بود و بعدش بچه داری. واسه همه همين بود. نمی شد غير از اين بود . تا سنت از 15 می گذشت اسم شوهر می اومد. اگه سنت از 20 گذشته بود همه می گفتند خونه بو ترشی گرفته . همه دخترا می ترسيدند از اينکه شوهر نکنند و خانه بمانند و بعدش هم سرنوشت همه کما بيش يکسان بود. اما تو اين طور نشو. تمام آرزوم اينه که تو مثل من نشی .قول بده تو مثل من نشی. خونه دار نشی . خونه نشين نشی. من به قولی که به مادر دادم عمل کردم.