تو مثل مامانای ديگه نيستی!!! اينو بارها از دخترم شنيده ام، هزاران بار شايد. گاهی با داد و بيداد و قهر و اخم ، گاهی با خنده و شوخی و مهربانی . در هر دو صورت نتيجه يکی بود ، من مثل مادر های ديگر نبودم، از اين بابت ناراحتی نداشتم و دليلی هم برای عذر خواهی از بابت اينکه بودم نمی ديدم. اما اين روزها فکر می کردم شده ام مثل همه مادر ها ، که غصه بچه شان را می خورند. و اين کلافه ام می کرد. دخترم مدت زيادی است که دارد کار می کند تا برای سفر پول فراهم کند. چندين بار اين کار را کرده و برای مسافرتش پول فراهم کرده است و من هم کمکش کرده ام. اما اين بار من عذاب وجدان بدی دارم چون اين کار کردن و اين پول جمع کردن اين بارش برای من است. دخترم مرا به سفر به پاريس دعوت کرده است. من هميشه آرزو داشتم که پاريس را ببينم و هر بار مسئله ای پيش آمد و موقعيت جور نشد. حالا دخترم مسافرتی به پاريس را ترتيب داده است و من عذاب وجدان داشتم که طفلکی کلی خرج داره می کنه و از اين حرفها. به همين علت با او صحبت کردم. برای اينکه باز بتوانم خودم باشم از او خواستم با وجود اينکه اين مسافرت هديه من از طرف اوست ، خود مسافرت و مخارج هتل را که او تقبل کرده است و مخارج بودن در آنجا را من متقبل می شوم. وقت را هم تقسيم کرده ایم . تا هم به لوور برويم و هم برای خريد به شانزه ليزه. هم به مزار هدايت برويم و مونت مارت را ببينيم و در کافه پاتوق سيمون و سارتر قهوه ای بنوشيم و هم به ديدن شوی بزرگ مولن روژ برويم . چند روز با هم خواهيم بود. فقط با هم. حتی تلفن های موبيل را هم خواهيم بست و هيچ مکالمه ای جز با هم نخواهيم داشت. مدتهاست اين وقت را با هم نداشتيم وشايد اين آخرين بار باشد که به اين شکل با هم هستيم. نه ، من از هيچ چيز پشيمان نیستم ،non,,je ne regretter rien راستی....پاريس چيزی لازم نداريد ؟؟؟