تقريبا روزی نيست که به نوشی و جوجه هاش سر نزنم. شيرين زبانی های بچه ها من را به ياد کودکی دخترم می اندازد و نگرانی های نوشی...
چند وقت پيش که خواندم همسرش تقاضای ملاقات و صحبت جدی با او را کرده ، من ِ منفی باف پيش خودم گفتم ببين چه خوابی برايش ديده..و متاسفانه غلط هم نبود.
سالها پيش با زنی ايرانی در سوئد صحبت می کردم. اين خانم دو طلاق را ، یکی در ايران و يکی در سوئد پشت سر گذاشته بود . توضيح خودش بسيار جالب بود.
در ايران که جدا شدم به من ظلم شد. همسرم بچه را از من گرفت، نگذاشتند بچه را داشته باشم و قرار ملاقات ماهی يکبار موافقت کرد. که بچه از اين بار تا آن بار اصلا چيزی از من يادش نمی آمد و غريبی می کرد. نگاه می کردم و به خود میگفتم اين چه ظلمی است که در حق تو روا میشود.
اينجا که جدا شدم به من ظلم شد. پدرش گفت که از عهده بر نمی آيد و دادگاه هم بی چند و چون بچه را به من داد و من مجبور به خانه نشينی و نگهداری از او، بچه کوچک بود و مهد کودک نداشت، از کلاس زبان و ياد گيری افتادم. همسر سابقم زبانش را خواند و به دانشگاه رفت و من در خانه مشغول نگه داری از بچه..بعد ها که به مهد رفت و من به ياد گيری زبان مشغول بودم هر روز مرا می کشيدند به مهد ، بچه مريض بود ، یا استفراق کرده بود. يا غذا نمی خورد. برای مريضی اش بايد خانه می ماندم و کلا از پيشرفت اجتماعی عقب افتادم. در حالی که پدر او با زندگی مجردی و بدون مسئوليت بچه ، به سرعت دوران دانشگاه را گذراند و بعد ها هم در شهر ديگر شغل خوبی گير آورد و رفت. هر وقت هم که زنگ می زد و حال بچه را می پرسيد با کنايه ای میگفت خودت خواستی!! حالا دندت نرم ، بکش !!!
