کوچه کوچه کوچه کوچه ،
کوچه کوچه
کوچه کوچه ،
کوچه بن بسته
جغده با آقا گرگه همدسته.
از اين همه پوچی پوسيديم
صفوف اعدام دسته دسته
اين ترانه رو با صدای زيبای هاتف و ويدئوی زيبای جوانان سبز اينجا ببينيد
« November 2002 | Main | January 2003 »
کوچه کوچه
کوچه کوچه ،
کوچه بن بسته
جغده با آقا گرگه همدسته.
از اين همه پوچی پوسيديم
صفوف اعدام دسته دسته
اين ترانه رو با صدای زيبای هاتف و ويدئوی زيبای جوانان سبز اينجا ببينيد
ـ اون گردن صاحب مرده تو بپوشون!
اينو زندانبان به زندانی زنی گفت که با هر دو دست پر از ساک ها و وسايل ضروری که در زندان حق داشتند داشته باشند، در حالی که چادر مشکی سنگينش را به کمک کش روی سر نگاه داشته بود ، با چشم بند زير حرم آفتاب گرم تابستان منتظر انتقال از زندانی به زندان ديگر ايستاده بود.
اين قسمت از کتاب خاطرات زندان زنی زندانی به عاريت گرفته شده است. اين کتاب به زودی به زير چاپ می رود و نويسنده اين کتاب معلم من است.من نزد او نقاشی ياد می گيرم و نيز یاد می گيرم که انسان بهتری باشم. من هم در عوض با پر حرفی هايم سرش را می برم.او معلم من است.
شهلا شفيق محقق و جامعه شناس مقيم پاريس در قسمتی از مقاله ای تحت عنوان زندان های تواب ساز که پژوهشی است پيرامون زندانهای جمهوری اسلامی و سيستم تواب سازی که در آن حکمروايي می کرد به مسئله خاص زنان زندانی پرداخته است. او که مبنای صحبت خود را مصاحبه با زندانيان و مطالعه چندين کتاب مختلف خاطرات زندان گذاشته است به ستم مضاعفی که بر زنان در زندانهای جمهوری اسلامی می رفت اشاره می کند.
خودت را بپوشون زنيکه ... اين را شکنجه گر به زندانی زنی گفت که زير شکنجه بود و در حين کتک خوردن اين گناه بزرگ را هم مرتکب شده بود که چادر از رويش کنار رفته بود .
نبودن بهداشت، مورد تمسخر قرار گرفتن زنان زندانی در دوران عادت ماهانه که مجبور به درخواست های مکرر از زندانبانان مرد ، و يا زن برای دريافت نوار بهداشتی بودند تا بتوانند اين پروسه طبيعی زندگی هر زنی را با مشقت فراوان طی کنند،عفونت های شديد داخلی ، خارش، سوزش و غیره به دليل عدم وجود بهداشت کافی و دسترسی به امکان استحمام . شنيدن توهين های جنسی در زمان شکنجه.تجاوز، یا تهديد به تجاوز. زايمان در زندان و نگهداری کودک در شرایط سخت و غير بهداشتی زندان بدون دسترسی به امکان تغزيه مناسب. اينها قسمتهايی از روزمره گی های زنان زندانی است.
اينجا قصد من به هيچ وجه برجسته کردن موقعيت زنان به قيمت کمرنگ کردن وضعیت مردان در زندان های جمهوری اسلامی نيست. بلکه تاکيد روی اين حقيقت است که در جمهوری ضد انسانی اسلامی، آنچه بر زنان می رود در تمام عرصه ها مضاعف است. بخصوص که نام زندانی زن بر رويت باشد.
من زندانی نبودم. و اين تنها به دليل بخت ياری من بود. که در زمان خود، حادثه با اخطار فرو آمد.
اين حادثه برای بسياری از عزيزان من اخطار نکرد و ...
اين عزيزان در زندگی همه ما جايی دارند. هيچکس را نديده ام ، حتی بي خيال ترين(شايد کلمه درستی انتخاب نکرده ام) انسان ايرانی را که در پس کوچه های ذهنش غم عزيزی را مدفون نکرده باشد.
زندان ها، شکنجه، اعدامهای دسته جمعی، شمردن تک تير های خلاص برای دانستن اين که امشب چند تن از عزيزانت را برای هميشه گم می کنی. تواب ها، شکنجه های حاج داوود، لاجوردی، جعبه ها( به نام قبر ها، شبکه،تخت ها ، ... هم شناخته شده اند). تواب ها، زندان تواب ساز، تواب سازی به هر قيمت ، آنجا که زنگ خون به صدا در می آمد، سالهای شکنجه و کشتار، سال 60، سال 62، سال 67، سالی که زنگ خون به صدا در آمد.
گوشت است و خون است و کابل که به راحتی می شکافد و پيش می رود. هيچ وسيله عجيب و غريبی لازم نيست ، همان کابل کافی است تا دردی را به جانت بدواند که تا کنون نچشيده ای، مصاحبه های تلويزيونی، تواب ها، سر موضعی ها، تواب ها، توبه نامه ها، انزجار نامه ها، آدم فروشی ها، انتخاب ها، تواب ها چه کسانی بودند؟ تا کجا به ذلت کشيده شدند؟ من چه حقی دارم که قاضی آنان باشم در محکمه ای مجدد؟ گوشت است و کابل، من چه حقی دارم که کسی را به جرم طاق شدن طاقتش قضاوت کنم؟ آن ديگری که طاقت آورد چه ؟ آن ديگری که کسی را نفروخت، زندان را برای آنان که طاقت می آوردند به جهنم تبديل نکرد. آنکه گفت آری، آنکه گفت نه .... و من، حق من؟؟ سهم من ؟؟
و سئوال هميشگی من از خودم: آیا ميتوانستم طاقت بياورم؟ اگر حادثه اخطار نمی کرد، آیا می توانستم با شرافت ادامه دهم؟
کابوس عجيبی است، نيست؟
هميشه که نمی شه جدی بود!!!
چرا بعضی از مرد ها وفتی روی ماشينشون ، زير سپر، یک خط دوسانتی می افته به راحتی ميبينند و متوجه می شوند ، اما همسرشون که دو وجب موهاشو کوتاه کرده ، اصلا انگار هیچ تغييری اتفاق نيفتاده.؟چرا همون مرد ها خيلی زود می فهمند که زن همسايه زير ابروشو برداشته، و اتفاقا اين بار از هميشه باريکتر؟
***********
خانم ايکس یک درخت چنار را از نيم متری نمی ديد و با سپر محکم می کوبيد بهش، اما یک تار مو را که مطمئن بود مال خودش نيست روی يقه کت همسرش به راحتی کشف می کرد.
***********
بعضی ها معتقدند که اگر خواهرانشون تو زندگی زناشويي مشکل دارند تقصير شوهر خواهرشونه، ولی اگر برادرشون مشکل داره تقصير زن برادر است.
از همين ها هميشه می شنوی: من و خانواده مون خيلی خوبيم، اما هر کی گير ما می افته بده و ازگل.( احتمالا این گونه خانواده ها به جای آهن ربا ، ازگل ربا دارند)
**********
بعضی از خانم ها هميشه از همسرشون شکايت ميکنند که خيلی به مادرش می رسه و سر و ته ش رو بزني پيش مادرشه، اصلا طرف" بچه ننه" است. همين خانم ها از زن برادرشون شاکي هستند که نمی زاره برادر شون به مادرش سر بزنه، چون برادرشون از همون بچگی " خانواده دوست " بوده و مردی که به ياد گرفته به مادرش احترام بزاره ، احترام زنش رو هم نگه می داره و اين زن برادر خنگ اصلا اين چيزا رو نمی فهمه.
اين خانم ها از همسر خود شاکی هستند که بعد از سال تحويل هميشه می گه اول بريم يک سر به مادرم اينا بزنيم و بعد بريم خانه مادر تو، و اصلا نمی فهمه که اول از همه بايد رفت منزل مادر زن، و به اين طريق آدم نشون ميده که برای همسرش هم احترام قائل است. همين خانم ها از برادرشون شاکی هستند که اينقدر زن زليل شده و بی چون و چرا به حرف زنش گوش می ده و بعد از سال تحويل اول می ره خانه مادر خانمش اينا، .
مشکل ديگری هم که با شوهرشان دارند اين است که هميشه نگران خواهرش است ، و خواهرش هم هر کاری داره بهش زنگ ميزنه و با او درد دل ميکند ، خيلی وقت ها هم به تنهايی به ديدن خواهرش می رود و با هم گپ می زنند ، آخه خواهر برادر چه حرف خصوصی با هم دارند، آخه خواهر برادری به جای خود. اما ديگه اين ادا ها چیه؟؟ از بس که بچه بودند مادرشان جفتشون را لوس کرده. اين خانم ها با برادرشان مشکل دارند که چرا به او که خواهرش هست نمی رسد، و هميشه با همسرش به آنها سر می زند. خوب آدم شاید دلش بخواد یک بار برادرش را تنها ببیند و درد دل کند، شاید اصلا دل آدم بخواد يک چيزایی بگه که زنش ندونه، جرمه ؟؟
با مزه اينجاست که در قضيه بالا. اگر جای مونث ها و مذکر ها رو عوض کنید باز هم مسئله اصلی سر جای خود باقی است.
***************
آقای فلانی نزد همه خانم ها خيلی عزيز بود، همه معتقد بودند که با او می شد حرف زد و بسيار حساس و عاطفی است و زنها را خوب درک می کند و شنونده خوبی است. همسر آقای فلانی سالها بود نتونسته بود ده دقيقه با آقا حرف بزنه بدون اينکه صدای خر و پف او بلند شه.همسر آقای فلانی دلش ميخواست فرياد بزنه تا بلکه بتونه گوش شنوايی پيدا کنه.
**************
مهين خانم دلش برای همسر نرگس خانم خيلی می سوخت، از بس که مرد نازنينی بود ، و اين نرگس خانم که اصلا انگار نه انگار که اون آدمه.نه احترامی ، نه چيزی، اصلا کاری به کارش نداره. بياد ، بره ، براش فرقی نداره ، مرد به اين محترمی!!!
همسر مهين خانم، مرد نازنين و محترمی بود، اما مهين خانم او را نمی ديد ، او می آمد و مي رفت و هردو به تنهايی ، در تنهايی پير می شدند.
هميشه که نمی شه جدی بود!!!
ـ چای يا قهوه؟؟
ـ قهوه ، مرسی...راستی گفتی قهوه...حال رهبر عظيم الشان انقلاب و رئيس جمهور محترم چطوره ؟؟
********************
تو تهرون روی ديوار های کوچه ما هم مثل بقيه خيابان ها پر از شعار بود. يک سری می نوشتند، يک سری می اومدند پاک می کردند. و چيزای دیگه می نوشتند.
بعضی وقتا چيزای جالبی از این رنگ کاری ها در می آمد.
یک جا نوشته بودند:
خامنه ای را من خودم بزرگش کردم. ( امام خمينی)
یک بی ادب هم اومده بود کلمه " بزرگش" رو با رنگ پاک کرده بود. بی حیا!!!
یک جا هم نوشته بودند:
امام خمينی : بکشيد ما را، ملت بيدارتر می شود.
يکی اومده بود قسمت " ملت بيدار تر ميشود" را با رنگ پاک کرده بود !!!
رفقا ماه در آمد...يار نيامد....
با لاخره اين ماه در آمد؟ یعنی روزه مون رو بخوريم ؟ من که بعد از هزار سال یک امروز و اومدم روزه بگيرم..اونم میگن ماه در اومد ، بخور...
حالا تقصیر کيه که من بی دين و ايمون بمونم ؟؟ها ؟؟
یک آقائی رو ديروز دیدم..ایرانی بود. گفت روزه ام. و بعد که ديد با تعجب نگاش کردم( فکر میکنم با تعجب داشتم نگاش می کردم) گفت : نه اين که فکر کنی من فناتيک و فوندامنتاليست هستم ها..نه.. من روزه ام رو ميگيرم، عرق م رو هم می خورم. ديسکو م رو هم می رم..( يک مسلمون واقعی، راستش از آخوند ها چيزی کم نداشت :)
مسجد امام علی( مال سفارته ) در استکهلم هم چند وقت پيش که مسابقات فوتبال ايران بود از يکی از رادیو های ايرانی که سرش با اونا تو يک آخوره اعلام کرد که جوانان ايرانی برای شادی و تشويق تیم فوتبال می توانند به آنجا بروند و در پرده بزرگ مسابقه را ببينند.
در ایران همان شب جوانان ايرانی را که به دليل بردن ايران شادی می کردند توسط نيروهای انتظامی گوشمالی دادند.
نتيجه اخلاقی : جوانان ايرانی در سوئد بيشتر به شادی احتياج دارند تا جوانان ايرانی در ايران.
آنكه مي گويد دوستت مي دارم
خنياگر غمگيني است
كه آوازش را از دست داده است،
اي كاش عشق را
زبان سخن بود
هزار كاكلي شاد
در چشمان توست
هزار قناري خاموش
در گلوي من
اي كاش عشق را
زبان سخن بود
آنكه مي گويد دوستت مي دارم
دل اندوهگين شبي است
كه مهتاب را ميجويد
اي كاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان
در خرام توست
هزار ستارهءگريان
در تمناي من
اي كاش عشق را
زبان سخن بود
"شاملو"
با زنگ ساعت از خواب پريدم...لعنت...
زير شر شر آب که بر سرم می بارید چشم هايم را باز کردم. راستی اگر دوش صبح نبود، آيا هرگز بيدار می شدم؟؟
با حوله بدور بدنم پشت ميز نشستم و فنجانی قهوه در مقابلم. پاشنه پايم را با کرم مخصوص چرب کردم. باز زمستان آمد و اين پاشنه ها ترک ترک شد. جورابهای سبز رنگم را به پا کردم تا هنگامی که لباس می پوشم و آماده رفتن به سر کار می شوم همه جا را چرب و چيلی نکنم.
در استراحت کوتاهی که برای صرف قهوه سر کار گرفتيم همکارانم از حراج های نزديک کريسمس حرف می زدند. يکی از همکارانم برای جشن سال نو لباسی از مخمل قرمز سير سفارش داده است و ديگری نمی دانست که برای هديه کريسمس شوهرش بلوز بخرد يا کراوات. در گوشه ميز به بخاری که از روی قهوه ام بلند می شد نگاه می کردم.يکباره نگاهم به جوراب ها افتاد. بلند خنديدم ، يکی از بچه ها پرسيد: چیه ؟؟ گفتم: جورابهایم !!!! زن مسنی که همکارم است گفت: آه بله..وحشتناکند..وحشتناک...
خشونت جنسی بر عليه زنان اينجا را کليک کنيد
ببخشيم و فراموش کنيم ؟؟
روزی از روزها در دومين ماه از باز داشت موقت ، وقتی بازجو صادقی ( آقا صادق) به من گفت اکبر گنجی به ما اعتراض کرده و گفته است چرا من را با این دو لائيک ( منظور من و شهلا لاهيجی بوديم) توی یک اتوموبيل می گذاريد و از زندان به دادگاه انقلاب می آورید ، تکان خوردم.سعی کردم به خود بقبولانم نقل قول از نوع شگردهای امنيتی و قضايی است، می خواهند تفرقه بيندازند و حکومت کنند. با اين باور خوش بودم که بار ديگر از زبان همان بازجو شنيدم که اکبر گنجی گفته است خانم کار حجاب را هم به زور من پذيرفت. اين جا بود که دل در سينه ام فرو ريخت. بازجو نمی توانست دروغ گفته باشد. شگردی در کار نبود. راست می گفت. من حسب توصيه اکبر گنجی در تمام ميز گرد ها روسری بر سر داشتم. اين نکته را من ، او و اشکوری ميدانست، و لا غير.
ص 45 کتاب گردنبند مقدس نوشته مهر انگيز کار . چاپ اول 2002 ، نشر باران ، سوئد
چگونه ببخشيم وقتی که رذالت تکرار می شوند، و هرگز فراموش نکنيم، که فراموشی بستر تکرار بزرگترين اشتباهات تاريخ بوده است.
اين اجرای نوايي را شنيده ايد؟؟ من اين اجرا را از همه بيشتر دوست دارم.
اين سايت بدهی زياد ادا در می آره. اگه نتونستيد با کليک اول بشنويد رایت کليک کنيد و در یک پنجره جدید باز کن را انتخاب کنيد.
کريسمس نزديک است و همه در شتاب که هديه بخرند. کريسمس از تجارتی ترين اعياد در کشور های غربی است. يکی از هديه هايی که حداقل در سوئد که من از آن با خبر هستم زياد طرفدار دارد لباس زير زنانه است. لباس های زير لوکس و سکسی . خوب تا اينجا مسئله ای نيست.
چند روز پيش در يکی از روزنامه های صبح استکهلم گزارشی بود و آماری که ادعا می کرد اکثريت مردان که برای زنان خود لباس زير هديه می خرند سايز ها را اشتباه می خرند. سينه بند را بسيار بزرگ و شورت را بسيار کوچک. به اين معنا اين آقايان برای همسرشان هديه نمی خرند. بلکه برای رويايی که در سر دارند هديه می خرند. برای ايده آلی که در ذهن خود نسبت به بدن همسر خود پرداخته اند.
نمی دانم اين آقايان چه کسی را در رويا دارند ؟؟ آن نيکول اسميت ؟؟
همکاری من با بخش زنان وبلاگ آهوی سه گوش رسما شروع شد. برای شروع نوشته ای روی سايت گذاشته ام که در اينجا به آن لينک می دهم. اگر کسی مايل به انتقاد و هر گونه نظری است به دليل اينکه در آنجا امکان نظرخواهی نيست میتواند از همين سيستم نظرخواهی موجود در اين سايت استفاده کند. اينجا را کليک کنيد.
ازانتقادات شما استقبال می کنم.
نمی توانم شرحی دهم، نمی توانم بنويسم تنها می خواهم ک اين مقاله را بخوانيد ، همين.
چند روز پيش که من سئوالی تکنيکی را راجع به وبلاگ پرسيدم يکی از دوستان برايم ميل داد که وبلاگت شلخته و بهم ريخته است و حاضرم درستش کنم. بگذريم از اينکه بعد از نزديک به نيم ساعت ديد که من همچين هم دختر حرف گوش کنی نيستم و با کلی تشکر و يک عمر دعا گويی سر و ته قضيه به هم نمی آيد رفت تا به کار های خودش برسد. من خوش خيال...فکر کرده بودم شاید بتوانم قانعش کنم که ديوار های خانه ام را هم رنگ کاری کند و آن را هم مرتب کنيم. آخر راستش را بخواهيد وبلاگ مرتب ترين محل کار من است ، تو خود حديث مفصل بخوان ....
بامداد نوشته ای را در روز 9 دسامبر با تيتر آه ای زن ها نوشته است که با خواندن آن تنها اميد داشتم که ميتوانستم بگويم حقيقت ندارد. افسوس که نمی توانم. اما...
دشمنی زنان با زنان هميشه مورد بحث و حتی مورد تمسخر اجتماع و مردان قرار می گرفت. بدون اينکه در بسياری از موارد ريشه های اين دشمنی ها و اين حسادت ها مورد بحث قرار گيرد. چيز ديگری که مورد نظر قرار نمی گيرد اين است که اين دشمنی ها در ميان مردان و اجتماعات مردانه هم بسيار رخ میدهد.اما شکل آن به دليل تفاوت های برخورد های زنانه و تربيت زنانه و مردانه متفاوت است. شايد مردان برای هم پشت چشم نازک نکنند و اخم و تخم نکنند اما من خودم شاهد بودم که مردان چگونه يکديگر را از هستی ساقط می کنند و چگونه در موارد شغلی و رقابت های گوناگون زير آب همديگر را بدون هيچ رحم و انصافی می زنند.
از طرف ديگر هم روابط خواهرانه (systerhood) ،با خواهر خواهر گفتن حزب ا...اشتباه نشود که در آن همه چيز هست جز خواهری ، هنوز در ميان زنان ، حتی زنان روشنفکر هم نهادينه نشده است و راه درازی تا آن زمان در پيش داريم.
زنان فمينيست بی تعارف بيشترين ناسزا ها را از زنانی می شنوند که با هزار زبان به بر خلاف جريان آب شنا کردن آنان اعتراض می کنند. مردان حامی جنبش زنان هم چه بسا بيشترين توهين ها را از طرف زنانی می شنوند که با ناباوری به اين جنبش می نگرند و جايگاه جنسی خود را پذیرفته اند و زير سئوال نمی برند. بحث در اينجا اما بر سر اين نيست که چه کسی در اين مسابقه برنده می شود و چه کسی نا سزاهای بيشتری را تحمل می کند ، از آن جهت که بر اين باورم که زنان و مردان فعال اين جنبش آگاهانه اين راه را برگزيده اند و بهای آن را پرداخت می کنند. اما اگر خواهان تغيير هستيم بايد به چاره جويی برخواست، انتقاد به تنهايی در حد غر زدن های عاميانه باقی می ماند (صحبت اينجا کلی است و روی خطاب با بامداد عزيز نيست) و تغييری به وجود نمی آورد. بايد درد را شناخت ، آن را ريشه يابی کرد و چاره انديشيد، البته در صورتی که قصد پيشبرد انديشه های انسانی در کار انتقاد باشد و نه صرفا درشت نمايی ضعف های انسان ها..که در اين زمينه زن و مرد هر دو در يک قايق نشسته ايم و به قول زيدی...بگوييد آنکه گناه نکرده سنگ اول را بيندازد.
کسي از حافظ خبري دارد؟بعد از تظاهرات دانشگاه امير کبير هيچ خبري از او نيست..پيش از آنکه در اشک غرقه شوم چيزي بگوي...هر چه باشد....
امشب مطلبی در بخش زنان آهوی سه گوش نوشته ام . اين خبر را بيشتر به اين دليل می نويسم که اگر دوستی نقدی بر آن دارد بتواند آن را در اينجا و در سيستم نظر خواهی موجود در اينجا مطرح کند. ( الحمداله که دفه پيش به خير گذشت)
صدای زنگ تلفن
ـ الو...
ـ دخترم ..حالت خوب است؟؟
ـپدر ؟ شما خوبيد؟
ـ خوبم مرسی؟ زنگ زده بودی...
صبح زنگ زده بودم و با همسر پدر صحبت کرده بودم. پدر خانه نبود. از همسرش خواهش کردم که چند کتاب را که احتياج داشتم برايم تهيه کنند و همراه يکی از دوستانم که عازم سوئد است برايم بفرستند. همسر پدر ليست را ياد داشت کرد و به گله از پدر پرداخت. دل داری اش دادم و به او گفتم که متاسفم.
تمام روز را به پدر فکر می کردم. سالها پيش که در اينجا پشت همين میز آشپزخانه نشسته بود و از دست پخت من ايراد می گرفت، و از خانه داری من ايراد می گرفت، و از طلاق من شاکی بود. پدر می گفت : هر دو همسر من، چه همسر سابقم ، چه همسر فعلی ، در خانه داری و آشپزی درجه يک بودند.
گفتم: آری...و می بينم چه بروز هر دو شان آوردی. و می بينم چگونه از زندگی نا راضی اند.
خواست چيزی بگويد...اما ...
گفتم: پدر ، سئوالی دارم، آیا آن زندگی را که همسر شما داشت، چه قبلی و چه فعلی ، بر من می پسنديد؟ آیا می پسنديد که دختر خودتان چنين زندگی را داشته باشد؟
صدای پدر بسيار آرام بود. انگار از فرسنگها دور به گوش می آمد...تنها شنيدم که می گفت ...نه....
ديگر چيزی نگفتم..
امروز تمام روز در فکر پدر بودم. در نقشی که به عهده گرفته بود..در نقشی که به عهده ما گذاشته بود. مرزهای تعيين شده، دنيای استاندارد قراردادی.
غروری که در بندش گرفته بود هرگز به او اجازه نداد به من بگويد دوستم دارد. و در تمام اين سالها..حتی سالهايی که با من قهر بود، حتی سالهای دربدری های داخل و خارج از کشور من. حتی يک بار هم تولد مرا فراموش نکرد.
صدای پدر پشت تلفن پير می شود. با دقت ليست کتابها را دوباره ياد داشت کرد.
متنهايی از مدرنيسم تا پست مدرنيسم، نشر نی ، و..... و ..... و......
صدای پدر در پشت تلفن پير می شود و من نمی دانم کی ؟ چگونه دوباره خواهمش ديد.
آن زمان که کوچک بودم پدر بزرگترين مرد دنيا بود تمام دست من دربا دو انگشت می گرفت و سعی می کردم مثل او راه بروم.روزی را که اينقدر تمرين کردم تا پاهايم را کج بردارم که مثل پدر راه بروم به ياد می آورم. بعد از آن مادر هميشه می گفت : نگاهش کن، همه کار هايش مثل پدرش است.
روزی را که برای اولين و آخرين بار زد توی گوشم هنوز يادم هست. با وجود اينکه به من گفته بود که حق ندارم از خانه خارج شوم به تظاهرات رفته بودم و حکومت نظامی و....
به او گفته بودم...تا آخر عمر با تو حرف نخواهم زد. و سه ماه تمام با او حرف نزدم.
امشب...صدای پدر پشت تلقن پير و خسته بود. و با دقت ليست کتاب ها را ياد داشت می کرد. و من اين سعی می کردم تا قبل از تمام شدن مکالمه تلفنی بغضم نشکند.
ـ مواظب خودتان باش دخترم. کتابهايت را فردا تهيه می کنم.
ـ ممنون پدر، شما چيزی لازم نداريد؟ دوستم زياد نخواهد ماند.
ـ نه ، هيچ، همسرم می پرسد بجز کتاب هيچ نمی خواهد؟ خوردنی؟ چيزی؟؟
ـ نه پدر ، جمهوری اسلامی آنقدر به ما فراريان ضد انقلاب لطف دارد که حتی نان سنگک خاش خاشی دو آتشه با هواپيمای ايران اير برايمان می فرستد تا دچار افسردگی نوستالژیک نشويم.
ـ پس همين کتاب ها فقط؟
ـ فقط نيست پدر، از کافی هم کافی تر است.
ـ خدا حافظ دخترم، مواظب خودتان باشيد.
ـ خدا حافظ.
و گوشی را گذاشتم.
ـ راستی پدر، دوستت دارم، گفته بودمت ؟؟
شما اين آهنگ را گوش کنيد، تا من بنشينم و يک دل سير گريه کنم .
پاگنده هديه ای به من داد. که قربان سرت اگر می خوای همين جوری هميشه سر کار بزاری ما رو بيا هديه ات را نخواستيم .
اين رو مدتها پيش نوشته بودم، برای جواب هديه ات رفتم از ميون خرت و پرت های وبلاگ کشيدمش بيرون..اميدوارم خيلی از جواب ها رو گرفته باشی.
اگر هم نگرفتی ، کمی دل گرفته هستم. می زاريم برای موقعی که حال کل کل داشتم.
من یک فمینیست هستم، یک فمینیست قدیمی زیرا از آنچه فمینیسم به طور ضمنی مطرح میکند بدم می آید.دلم میخواهد این قضیه تمام شود، تقاضای حقوق مساوی، جنگ بین زن و مرد..و بالاخره خود فمینیسم.
میخواهم بروم دنبال زندگیم، به دنبال علاقه های شخصی ام ..اما تا وقتی که این عدم تساوی و بی عدالتی گریبان اکثریت زنان را گرفته است و از فرصت ها محرومشان کرده است، مجبورم که فمینیست باقی بمانم.
ورا بریتین
نشریه جنس دوم شماره 10
دلم يک جورايی گرفته. دلم هوای جايی رو کرده که تنها جای اين دنياست که با اين پاس پورت لکنتی سوئدی من راهم نمیده.کوچه های کودکی من. راستی در اون خونه هنوز سبزه؟ هنوز رو ديوار مرمری خونه نوشته " مرگ بر شاه" ؟ بابا چه دلخور بود. هی می گفت آخه کدوم آدم عاقل می آد تو حکومت نظامی رو ديوار خونه خودش شعار بنويسه!! می گفتم : حالا کی گفته من نوشتم ؟ نمی دونم بلاخره مطمئن شد من بودم يا نه ؟
اون بقال سر کوچه که هميشه با تمام زنان محله لاس می زد، و يک روز که رفتم شير بخرم گفت اونجا رو بخون ،و ديدم پشت شيشه نوشته بود : به خانمهای بی حجاب جنس نمی فروشيم، خواهرم حجاب تو سنگر من است. بهش گفتم : حسن آقا از کی تا حالا سنگری شدين، اين حرفا به گروه خونتون نمی خوره ..گفت : همون که نوشتم. گفتم : به جهنم.
پسرای کوچه؟؟؟ چی به سرشون اومد؟؟ اصلا منو به ياد دارند؟ هميشه سر فوتبال و اينکه تو کدوم تيم بازی کنم دعوا شون می شد..اصلا منو يادشون هست ؟
دختر اون حاجی بازاری که يک بار داداشش نفت ريخت سرش آتيشش بزنه...و فرار کرد اومد پيش من، و می گفت خوش به حال تو ، بابات اصلا ناراحت نمی شه با پسرا حرف می زنی و بازی می کنی، و اون روزا بود که فهميدم همه دخترا حق ندارند اين کارو بکنند .
سالهاست که منو تو اون محل راه نمی دند. سالهاست که برای رفتن به اون محله پاسپورتی رو لازم دارم که ندارم.
خسته ام..خسته...
اين آهنگ رو از صبح تا حالا دارم گوش می دم..... گوش کنيد
اين روزها کمی هم حواسمان به دانمارک باشد. هزاران تن از کشورهای اطراف و شهر های اطراف به کپنهاگ پايتخت دانمارک رفته اند تا بر علیه جهانی شدن سرمايه و اجلاس بازار مشترک اروپا تظاهرات کنند.6000 پليس برای کنترل اين تظاهرات بسيج شده اند و حقيقتا اميدوارم به خشونت نکشد.
دو سال پیش که تظاهرات مشابه در شهر گوتنبرگ سوئد بود ، من به آنجا رفتم و برخورد هايی که از پليس سوئد ديدم برايم تجربه جديدی بود. پليس سوئد که به عنوان پليس انسان دوست در اروپا شهره است چهره ای متفاوت را در خشونت ارائه داد. که نشان ميداد در هنگام رزم چندان متفاوت با پليس های ديگر کشور ها نيستند. هرچند که پيش پليس ايتاليا که از روی سر يکی از شرکت کنندگان در تظاهرات با جيپ رد شدند لنگ می اندازند. اما تير اندازی بی دليل به يکی از جوانان آلمانی که از پشت و در حال فرار مورد هدف قرار گرفت هم کم از آن نبود.
اميدوارم که کسی نگويد آقا پس ايران چی...که آنها حسابشان با همه دنيا سوایه، هميشه هم بوده است.
روزی به یک دوست پليس در سوئد گفتم در سوئد اگر دچار مشکل باشی با پليس تماس می گيری، در ايران اما اگر پليس سراغت آمد می دانی که دچار مشکل بزرگی شده ای .
پليس در کشورهای دمکراتيک به عنوان عامل حفظ نظم و در کشور های ديکتاتوری به عنوان عامل سرکوب ايفای نقش می کنند.
در اين ميان به نام حفظ نظم بود که تظاهرات گوتنبرگ با مداخله بی دليل پليس به شورش و خشونت کشيد.
برخورد بچه ها اما جالب بود. من کلا با خشونت و تخريب مخالفم اما بچه ها مک دونالد ها و مغازه های زنجيره ای را مورد هجوم قرار دادند و به مغازه های کوچک و خصوصی کاری نداشتند.
يک نکته جالب : وقتی که من در گوتنبرگ بودم دخترم در استکهلم بود و اخبار گوتنبرگ مرتب از تلويزيون پخش می شد. يک وقت ديدم دخترم پيام نوشتاری تلفنی SMS
برايم فرستاد و نوشته بود : آهای سنگ ننداز، ( به جان خودم من سنگ نمی نداختم، حتی يک سنگ هم ننداختم ) اگه پليس گرفتت من نمی ام ضامنت بشم ها.
آن جا خنده ام گرفت. زمانی پدرم می آمد و ضامن می شد تا از دست پليس خلاص شوم. هميشه هم می گفت نمی آید ، اما می آمد. الان دخترم همان را می گويد. بيهوده نيست که دخترم هميشه به من می گويد تو هرگز بزرگ نخواهی شد.
من که برای بزرگ شدن ديگر پير شده ام.
اعتراض فعالان فمینیست در سوئد به جایزه نوبل
چند تن از محققین , پروفسور و نویسنده گان مشهور زن در سوئد از جمله خانمها ابا ویت براتستروم, آنجلا استارک, ماریا پیا بواتیوس, بیرگیتا هولم, مارگارتا گارپه و ماریا شوته نیوس طی نوشته مقاله ای در روزنامه افتون بلادت دسته جمعی جایزه نوبل را "تجلی سکسیسم" نامیدند که "از آن شرم میکنند". بدترین قسمت جایزه نوبل هم از نظر این بانوان جایزه ادبیات نوبل است! بنا به نظر این خانمها فقط سه درصد از برندگان جوایز نوبل را زنان تشکیل داده اند که این از نظر آنان در سال 2002 شرم آور است. آنها همچنین مراسم نوبل را به "کوه پنگوئنها" تشبیه کردند که اشاره ای به فراکهای مشکی, پیراهنها و پاپیونهای سفید آقایان برنده جوایز نوبل است.
سوئد مهد آزادی و پرچمدار نهضت برابری زن و مرد نام گرفته است. هر زمان که تشکيلات مختلف زنان و يا زنان مستقل به مسئله ای که رنگ و روی سکسيسم دارد اعتراض می کنند داد و فرياد همه گان بلند می شود و زنان فمينيست را زياده طلب می نامند.
جالب است که بدانيد که در این کشور که کشور زنان خوانده می شود. در این بهشت زنان طبق آخرين آمار منتشر شده در روزنامه های سوئد حقوق ماهانه زنان در ازای شغل مشترک در مقابل مردان بين 1000 تا 5000 کرون کمتر بر آورد شده است. اين را ديگر من نمی گويم که بزنيد دو بامبی تو سرم و مرا ام ال فمینيسم و اين جور چيزها بناميد. اين را روزنامه رايگان و معتبر مترو در روز چهار شنبه 11 دسامبر با آمار دقيق اعلام کرده است.
به بهشت زنان خوش آمديد.در اينجا هم همه با هم برابرند. اما باز هم مردان کمی برابر ترند.
آخ که ما زنها هيچ وقت راضی نمی شويم. رو ميدن، آستر هم می خوايم.
حالا در آمد برابر می خواهيد چه کنيد؟ گيرم که کارتان مشترک است، گیرم که مسئوليت تان مشترک است، گيرم که بعد از کار مزدی بيرون از خانه به بيگاری خانه گی هم اشتغال داريد و اصل بار کار خانه گی را شما بر دوش می کشيد. آیا اين ها دليل می شود که حقوق مساوی داشته باشيد؟ مگر حاليتان نمی شود که مردی گفتند؟ زنی گفتند ؟ حقيقت اين است که زنان در سوئد و ديگر کشور های اسکانديناوی توانسته اند امتيازات بسياری کسب کنند و حقوق اجتماعی و انسانی خود را متحقق کنند. اما تا برابری اين حقوق از همه نظر راه درازی در پيش روی داريم. اين راه دراز را با هم طی کنيم.
اين نوشته ندا رو( که نمی دونم چرا هی ميره بالا ديوار ها ...دختر می افتی پايين کار دست خودت می دی ها ) خوندم و اشک در چشمم جمع شد.
کامنت ها رو خوندم و کف کردم.
مهم نیست که حق با کی هست یا نیست. مهم اینه که هیچ کس حق کتک زدن هیچ کس رو به هیچ دلیلی نداره... ای کاش همه این کلمه برو بیرون رو یاد بگیرن و تا آخر واینستن کتکشون رو بخورن. ای کاش هيچ کسی کتک خوردن هيچ کسی رو با اين حرف که طرف تقصير داشت توجيه نکند. ما انسان هستیم. نه حیوان. الان در اجتماع متمدن حتی کتک زدن حیوانات هم جرمه. اما ما هنوز میگردیم که کی مقصره و آیا حقش بوده که کتک بخوره يا نه . يا اصلا شايد بيشتر از اين هم حقش بوده و کم خورده.
روزی آقايی به من گفت که مرد ها نمی تونند احساساتشون رو کنترل کنند و اگر زور بشنوند ، زور بازوشون رو به کار می گيرند و ديگه دست خودشون نيست!!!
من که داشتم شاخ در می آوردم گفتم همين مرد ها روزی هزار بار از رئِس و معاون و ( اگر تو ايران باشند از نيروهای انتظامی ) زور می شنوند و هيچ غلطی هم نمی کنند ، همچين که می رسند به زنشون ( حالا گيرم غر غرو، حالا گيرم زور گو ، حالا گيرم بد اخلاق ) نمی تونند خودشون رو کنترل کنند و از زور بازوشون استفاده می کنند؟ اگه صحت داشته باشه تئوری شما که هر روز چندين رئيس و معاون و مافوق راهی بيمارستان می شن. حالا نخوايم بگيم که رژيم با اين تئوری يک روز رو پا بند نمی شد.اما همچين که می رسند خونه نمی تونند زور بشنوند ؟؟ اِ ؟؟؟نه بابا؟؟؟ به ما که رسيد شایعه شد ؟؟؟
امشب در استکهلم برنامه ای جهت بزرگداشت صفر خان بر گذار می شود.
صفر خان که از زندان آزاد شد من آنجا بودم. دختر بچه 15/16 ساله ای بودم که هيکلی کوچکتر از سنم هم داشتم ( خودمانيم گذشت سالها کمکی هم نکرده است و هيکل دار نشدم :) که خيلی سعی می کردم زير دست و پا له نشوم. آن روز به اين فکر می کردم که اين مرد به اندازه دو برابر تمام سن من در زندان بوده است.که چه طور شده نام فاميلش قهرمان است، راستش فکر می کردم که قهرمان لقبش بود. اما يکی از بچه ها گفت که نام فاميل خود اوست. صفر خان که بيرون آمد همه به سوی او هجوم بردند. آن وقت نگران شدم نکند او زير دست و پا له شود . اما او هيکل درشت بود و چند تا از بچه ها او را کول خود نشاندند و...
صفر خان بعد از آزادی چندان درگير سازمانهای مختلف نشد. نامش را که موجب افتخار هر سازمانی می توانست باشد به کسی قرض نداد و اجازه نداد از سابقه او به عنوان پودر رختشويی برای شستن سوابق سياه گروهی استفاده شود.
من معتقدم که نياز ما به وجود قهرمان و قهرمان سازی در فرهنگ پاسيو و بی عملی نهفته است. و در اين فرهنگ آنکه کاری می کند مشخص می شود. من با اين فرهنگ مخالفم و معتقدم که تمام انسانها می بايد در تعيين سرنوشت خود سهيم و شريک باشند.
اما در سوئد هم اصطلاحی داریم به نام جان های شعله ور ( eldsjälar) انسانهايی که بر خلاف جريان شنا ميکنند و به نواله ناگزير سر تعظيم خم نمی کنند.
صفر قهرمانی یک جان شعله ور بود. ياد او و تمام جان های شعله ور گرامی باد.
تقريبا روزی نيست که به نوشی و جوجه هاش سر نزنم. شيرين زبانی های بچه ها من را به ياد کودکی دخترم می اندازد و نگرانی های نوشی...
چند وقت پيش که خواندم همسرش تقاضای ملاقات و صحبت جدی با او را کرده ، من ِ منفی باف پيش خودم گفتم ببين چه خوابی برايش ديده..و متاسفانه غلط هم نبود.
سالها پيش با زنی ايرانی در سوئد صحبت می کردم. اين خانم دو طلاق را ، یکی در ايران و يکی در سوئد پشت سر گذاشته بود . توضيح خودش بسيار جالب بود.
در ايران که جدا شدم به من ظلم شد. همسرم بچه را از من گرفت، نگذاشتند بچه را داشته باشم و قرار ملاقات ماهی يکبار موافقت کرد. که بچه از اين بار تا آن بار اصلا چيزی از من يادش نمی آمد و غريبی می کرد. نگاه می کردم و به خود میگفتم اين چه ظلمی است که در حق تو روا میشود.
اينجا که جدا شدم به من ظلم شد. پدرش گفت که از عهده بر نمی آيد و دادگاه هم بی چند و چون بچه را به من داد و من مجبور به خانه نشينی و نگهداری از او، بچه کوچک بود و مهد کودک نداشت، از کلاس زبان و ياد گيری افتادم. همسر سابقم زبانش را خواند و به دانشگاه رفت و من در خانه مشغول نگه داری از بچه..بعد ها که به مهد رفت و من به ياد گيری زبان مشغول بودم هر روز مرا می کشيدند به مهد ، بچه مريض بود ، یا استفراق کرده بود. يا غذا نمی خورد. برای مريضی اش بايد خانه می ماندم و کلا از پيشرفت اجتماعی عقب افتادم. در حالی که پدر او با زندگی مجردی و بدون مسئوليت بچه ، به سرعت دوران دانشگاه را گذراند و بعد ها هم در شهر ديگر شغل خوبی گير آورد و رفت. هر وقت هم که زنگ می زد و حال بچه را می پرسيد با کنايه ای میگفت خودت خواستی!! حالا دندت نرم ، بکش !!!
دوستمان پاگنده در نظرخواهی مربوط به اعتراض فمينيست های سوئدی به جايزه نوبل اعتراض کرده بود . پس بگذار کمی عمومی تر درد را مطرح کنم.
در مسابقه ای که تنها مردان دونده گان آن هستند ، برنده زن نخواهيم داشت.
در سوئد که بالاترين سطح اشتقال زنان را دارا است ، به ترتيب که به درجات بالاتر شغلی و تحصيلی می رسيم تعداد زنان کمتر و مردان زياد تر می شود.
در رشته پزشکی تعداد زنان دانشجو بيشتر از مردان است ، اما بعد از گذراندن دوره عمومی و انترنی در رشته های تخصصی درست بر عکس می شود و زنان درصد بسيار کمتری را به خود اختصاص می دهند. زنان بعد از گذراندن دوره انترنی معمولا به بازار کار می پيوندند و ازدواج و بچه دار شدن و نگهداری از بچه ها در عين اشتقال...ازدواج معمولا با همدوره خود صورت می گيرد ، که ادامه می دهد در حالی که زن متوقف می شود.
در رشته های علمی همين جشن برپاست.
جايزه صلح نوبل جايزه ای کاملا مردانه است، انگار که زنی در امر صلح نقش نداشته است. ( واله من فکر میکنم خود خودم هم بيشتر از اين کارتر در امر صلح نقش داشتم. اما او می گيرد و من نه )
اعتراض زنان فمينيست سوئدی بخصوص به جايزه ادبيات بود که عموما مردانه تقسيم شده است. خوشبختانه زنان در امر ادبيات کمتر از مردان نبوده اند ، اما چند در صد از جوائز به آنان اختصاص يافته ؟
مشکل اصلی بر سر مردانه بودن روابط است ، امکان پيشرفت مردان در اجتماع ما بسيار بيشتر از زنان است. (همين نقش کوچک اختلاف حقوق در جامعه را بگير و برو بالا. )
حال اگر ما بخواهيم جايزه ای تعيين کنيم ، مسلما سهم بيشتری به مردان می رسد.نه به دليل داشتن توانايی بيشتر، بلکه به دليل داشتن امکان بيشتر از استفاده از توانايي هايشان.
می دانم اين محاسبات برای بسياری از مردان قابل قبول نيست بخصوص مردانی که هر گز به زنان به عنوان موجوداتی برابر با خود نگاه نکرده اند. اما شايد بد نباشد برای ديدن محاسبات جديد تر و انسانی تر که انسانها را بر حسب امکانات و توانايی ها بررسی می کند و خواستار امکانات مساوی برای همه است چشم هايمان را از غبار سنت بشوريم.
چند سال پيش در منزل آشنايی ، آقايی را برای اولين بار ديدم. باز بحث مسئله زنان داغ شد ( نمی دانم چرا هر جا می روم گاهی حتی بدون اينکه دخالتی در ايجاد بحث داشته باشم این بحث باز می شود، نکند می خواهند من را سر کار بگذارند و حساب خوردنی ها را خودشان برسند ؟) خلاصه بعد از مدتی جدل آقایی که برای اولين بار در آنجا ديده بودم گفت : من تمايل دارم ازدواج کنم، دلم می خواهد با انسانی مستقل و آگاه و فمينيست ازدواج کنم!
یکهو سه فازم پريد. نگاهش کردم. سادگی و صميميت خاصی داشت. زير لب گفتم چشم ، سعی می کنم يادم بماند اگر موردی بود ... ( خب چی بگم آخه ..اِ )
يکی از آقايان که از قبل می شناختمش و فکر می کند جزو نخبه گان است و هديه خدا به موجودات دو پا و بخصوص زنان است ، گفت : تو چه قد خنگی!!! زن فمينيست که ازدواج نمی کنه !! زن فمينيست رابطه آزاد جنسی رو قبول داره و ابدا پا بند خانه و خانواده نيست !!( باور کنيد به کوری چشم او هم که شده بدم نمی آمد بروم و با آن آقا ازدواج کنم ) گفتم : د اشتباه می کنيد حضرت ، زن فمينست منتظر نمی ماند شما برايش تايين کنيد که چه کند و چه نکند. همان می کند که خود می خواهد ، زن فمينيست پابند چيزی نيست چون چيزی را بند نمی داند ، بلکه در پی آمد خواسته ها و انتخاب های خود مسئوليت می گيرد. لطفا برای هيچ زنی تايين نکنيد که بخاطر عقايدش می بايد چنين باشد و چنان. فمينيسم رشته دانشگاهی نيست که برای رسيدن به آن بايد فلان قدر واحد را رد کرده باشی و امتحانش را هم داده باشي.فمينيسم يک نوء شيوه زندگيست، که توسط کسی که انتخاب می شود تايين می شود. البته فمينيست ها همه در يک چيز مشترکند. زير بار زور نمی روند. اگر کسی را ديديد که در خانه کتک ميخورد و در بيرون ادعای فمينيسم و حتی پيشرو بودن دارد..يک جای کار به شدت می لنگد. ( من خودم چنين کسانی را متاسفانه سراغ دارم، عکسش را هم، يعنی زنی که به شريک زندگيش به شدت زور می گويد و ادعای برابری زن و مرد را هم دارد)
چندی پيش به آقايی که نه گذاشت و نه برداشت و پيشنهاد هم بستری کرد و بعد از اينکه به او گفتم : نه خيلی ممنون ، البته لطف داريد اما نه . گفته بود که پس آنقدر ها هم که می گن فمينيست نيستی !! کما بيش همان جواب بالا را دادم. دو سه تا ليچار هم گذاشتم روش البته !! اما ديگه شما را از خواندن آنها معاف می کنم.
می گويند چرا فمينيست هستی؟؟ می گويند چرا خود را به عنوان فمينيست هويت می بخشی ، مگر تو انسان نيستی؟
شما بگوييد ؟؟ در اجتماعی چينين مردانه ، با برخورد هايی چنين مبتذل و مردانه ...راهی بجز اينم هست؟؟ آيا کسی هست که مرا، ما را ، انسان ببيند؟ و نه به عنوان ملک همه گانی ؟
روزی خواهد رسيد که هيچ انسان زنی بابت شيوه زندگی و عادت ها و خوشايند ها و نا خوشايند های خود به هيچ بنی احدی حساب پس دادن را نا چار نباشد. اما اکنون حتی در بسياری از محافل روشنفکری هم زنان به عنوان آبريزگاه های جنسی مردان مطرح هستند و نه به عنوان انسانهای متفکر و صاحب انديشه .(روزی برايتان يکی از جريان های يکی از اين محافل را خواهم نوشت ) راه دراز است و شب تاريک و بی ستاره ، همراه شويد ...
بعدالتحرير: آن آقای ساده و صميمی با خانمی آگاه و مستقل و فمينيست ازدواج کرد، اکنون فرزندی مشترک و بسيار زيبا دارند و زندگی شاد و هماهنگی را با يکديگر می گذرانند. ( پايان خوش :)

از آخرين بار که ديده بودمش بسيار شکسته تر شده بود. موهاي سياهش کاملا جو گندمی شده و صورت زيبا يش را قاب کرده بود. صدايش اما ، و لحن طنز گو و آرامش بر جای خود باقی بود.
مدتی است که شهر استکهلم مهمان عزيزی دارد. و امشب اين مهمان عزيز، مهر انگيز کار در سالنی واقع در منطقه شيستا، برای سالنی مملو از جمعيت سخنرانی کرد.سخنان او پيرامون نقض حقوق بشر و بالاخص حقوق زنان در جمهوری اسلامی تعداد زيادی را از گوشه کنار استکهلم به شيستا کشاند تا در مورد اين معزل اجتماعی در ايران ، حقوق زنان صحبت کنند.
خانم کار در صحبتهايش گفت : به عقيده بسياری عزل زنان از قضاوت تنها به اين معنی بود که زنان در يکی از مشاغل حق ورود ندارند حال آنکه گرفتن اين حق از زنان به معنای آن بود که زنان را از حق دخالت و حق تصميم گيری بر کنار گذاشتند.
او مطرح کرد که مجلس ششم هيچ گونه ريسکی در مورد نگرش به حقوق زنان نکرده است و هر کجا مسئله زنان مطرح بوده ، بدون توجه مسئله را مسکوت گذاشته است . از آن جمله الحاق دولت ايران به کنوانسيون رفع تبعيض از زنان که از طرف مراجع شرع غیر مشروع اعلام شده بود و توسط مجلس ششم نيز مسکوت ماند.
مهر انگيز کار در مورد قوانين غير انسانی موجود در رابطه با زنان در ايران بيان کرد که زنان ايرانی پيش از آنکه به عنوان انسان بالغ وارد سيستم حقوقی بشوند وارد سيستم قضايی می شوند. به طور مثال دختری که 9 سال هحری قمری و 8.5 سال هجری شمسی را دارا باشد اگر جرمی مرتکب شود به اندازه زن و مرد بزرگسال 30 ساله مورد مجازات قرار می گيرد حال آنکه از حقوق ابتدايی مثل حق رای و يا حق سفر برخوردار نيست .
در مورد بالا رفتن سن ازدواج در ايران خانم کار گفتند که طبق قانون جديد سن ازدواج برای زن از 9 سال هجری به 13 سال هجری تغيير کرده است اما در صورت تشخيص قاضی شرع ازدواج زير سن 13 هم بلامانع است.
مهر انگيز کار در مورد حکم خانه های عفاف گفت که اين مسئله مدتهاست که در نظر گرفته شده است اما مدت کوتاهی است که مطرح است. يکی از دلايل آن هم ايجاد اشتغال برای زنان است. اگر برای زنان بی کار اينگونه کار به وجود می آوريد پس برای مردان بی کار چه خوابی ديده ايد؟؟ وی در ادامه گفت که صيغه به کل در اجتماع ايران عملی شنيع و نا پسند محسوب می شود و راه درمان مشکل زنان نيست، ضمن آنکه زن صيغه ای حتی از حقوق زنی که به عقد دائم در می آید ، مثل حق ارث و حتی همان حقوق ابتدايی طلاق که عقد دائم دارد، و حق تامين مالی برخوردار نيست.
در مورد جنبش زنان در ايران او اين جنبش را حقيقی ولی نامنسجم خواند و گفت جنبش زنان مستلزم سازماندهی است تا با فشار بر حاکميت خواسته های خود را به عنوان مصلحت نظام مطرح کند. به اين معنی که اگر فشار روی حاکميت بالا رود بخاطر مصلحت نظام هم شده تن به قبول خواسته ها خواهند داد. او متذکر شد که دولت اسلامی به هيچ عنوان مسئله صلاح مردم را در نظر ندارد و تنها صلاح نظام در مد نظر است.
مهر انگيز در جواب اين سئوال که بازگشت به ايران چه پيامد هايی برايتان دارد با خنده گفت : والله من هم همین سئوال را دارم. يعنی می گم بگین که چی به سرم مي یاد اگه قابل تحمل بود بر گردم ، اگر می خواين مثل سيامک ( سيامک پور زند همسر مهر انگيز کار که هم اکنون در زندان به سر می برد ) بندازينم اون تو خوب تکليف خودم را بدانم. اما به من می گويند شما بهتر است به معالجات خود ادامه دهيد.( توضيح اينکه خانم کار جهت و به بهانه معالجه بيماری سرطان از ايران خارج شد و از آن پس در کانادا بسر می برد.)
مدتی پيش با يکی از آشنايان همکلام شدم. خانمی بود که از يکی از آشنايان خود گله داشت و در بين صحبت هايش گفت : فلانی اصلا نمی تواند پيشرفت کسی را ببيند . پرسيدم : منظورت چيست؟ گفت: تحمل ديدن اين که آدم پيشرفت می کنه رو نداره ، اگه آدم خونه بخره ، ماشين بخره ، مبلمان رو عوض و بهتر کنه .... اينا ديگه...
گفتم که خوب اين حسادت است و حسادت ريشه در نا رضايتی های شخصی از زندگی داره. اينکه خود چيزی را می خواسته و به آن نرسيده ، اينکه خودش همان ها را می خواسته و به اين درجه از آگاهی هم نرسيده که رسيدن ديگران به خواسته و آرزوهايشان موجب نمی شود که آنها عقب بمانند. کمی صحبت کرديم و از هم جدا شديم.
وقتی از هم جدا شديم به فکر افتادم...پس اين خانم بايد معتقد باشد که من تا کنون پيشرفتی نکرده ام. چون نه ماشين، نه خانه ، و نه مبلمان و عوض و جا بجا کردن آن..هرگز برايم اهميتی نداشته است. راستی " پيشرفت" من کجاست ؟؟مبنای پيشرفت انسانها چرا در بسياری موارد صرفا مادی است و چرا آنقدر که به پيشرفت های مادی خود می پردازيم به پيشرفت معنوی و فکری خود اهميت نمی دهيم ؟؟
می دانم که صدای همه در آمده از عرض و طول وبلاگ، که هی داره زياد می شه. و حقيقتا دليلی براش نمی شناسم. راستش فکر می کنم همه ديگه تا حالا اينو فهميدند که من تو اين جور مسائل يه هوا ، همچی بفهمی نفهمی ، خنگم. خودم می گم که کسی نره پشت سرم بگه. :) اگر کسی پيش نهاد سازنده و يا نسازنده ای داره ، من به گوشم.
در آهو ـ زنان ، مطلبی در مورد توهين جنسی نسبت به زنان نوشته شد. که با مطلبی قديمی تکميل شده است. مثل دفعات قبل از نظرخواهی اينجا جهت ايجاد گفتمانی در اين مورد استفاده می کنم.
دوستی در قسمت نظر خواهی اعتراضی را در رابطه با نوشته من در رابطه با توهين جنسی در آهو / زنان مطرح کرده اند که مايل هستم عمومی تر مطرح کنم.
همانطور که در همان نوشته ام هم مطرح کرده ام ، مطرح کردن مسئله به طور عمومی نه به دليل تصفيه حساب شخصی است بلکه تنها به اين دليل است که من بر اين عقيده ام که مسئله که مطرح شده مشکل شخصی من نيست.من با اين آقا مسئله و مشکل خصوصی ندارم که آن را در محيط خصوصی مطرح کنم.و اين توهين فقط به من نشده. اگر مورد توهين شخص ديگری هم بود من با آن به همان شدت برخورد می کردم و يا شايد شديد تر ، چرا که ديگر متهم به برخورد شخصی نمی شدم.
همانطور که در نوشته اصلی مطرح کرده ام ، يکی از شعار های اصلی جنبش زنان (priviat is political ) آنچه خصوصی است سياسی است ، به زنان فرصت و شجاعت اين را داد که حتی برای خصوصی ترين مشکلات خود در جمع و در جامعه چاره جويی کنند. آنچه من کردم برخورد با انديشه ای عام و افشای فردی که اين انديشه را ترويج می کند بود. توهين و تحقير جنسی به عنوان سلاحی موثر هميشه در جهت عقب نشاندن زنان به کار برده می شد.شما خود در وبلاگ های مختلف شاهد بوده ايد که بسياری از زنان به خاطر همين فحش ها و همين توهين ها عطای وبلاگ نويسی را به لقايش بخشيدند . حال چگونه صحبت از برخورد شخصی می کنيم ؟
دوست ما از عدالت و نا عادلانه بودن برخورد من صحبت می کنند. و از اينکه با آقای مربوطه صحبتی نکرده اند.
سئوال من اين است. چه چيزی در توهين جنسی عادلانه است که برخورد عادلانه را طلب می کند. و آیا عمومی کردن برخوردی عمومی چرا بايد نا عادلانه شمرده شود. شما از صحبت با آقای مذکور چه نتيجه ای را انتظار داريد؟ دليل برخوردشان؟؟
و يا اينکه می خواهيد دليلی بر اثبات اتهاماتی که زده اند بياورند. که مثلا فلانی و فلانی به شغل قحشا اشتغال دارند و ايشان مدارک لازم را برای اثبات آن ضميمه توهين هايشان کنند؟ راستی چه چيزی می تواند توهين جنسی را موجه کند و آیا زنی به هر دليلی می تواند موجباتی را به وجود آورد که مورد توهين جنسی قرار گيرد؟
دوست من..گفتار شما در اين رابطه انجا که می گوييد" من فعلا قضاوتی نمی کنم جون با سهراب صحبتی نکرده ام " ، بی شباهت به آن نيست که از مردی که زنی را مورد ضرب و شتم قرار می دهد دليل آن را می جويند. به اين معنی شما عمل توهين جنسی را محکوم نمی دانيد بلکه شايد در شرايطی هم آن را بشود مجاز شمرد". بايد ديد که آقای مورد بحث چه می گويد، بايد تنها به قاضی نرفت. " آیا حقيقتا اين طور است ؟؟
توهين جنسی يکی از شيوه های سرکوب زنان است . توهين جنسی همان ضرب شتم جسمی است که به قصد آزار روحی زنان مورد استفاده قرار می گيرد. کسانی که برای توهين جسمی دنبال دليل می گردند می بايد حقيقتا تجديد نظری در مواضع بشر دوستانه خود داشته باشند. جنبش زنان همان گونه که هيچ دليلی را بر ضرب و شتم جسمی زنان موجه نمی داند سياستی مشابه را در مورد توهين جنسی و ضرب و شتم و تحقير روحی زنان به کار می گيرد.
شما از حقوق برابر نقاد و نقد شوند ه صحبت می کنيد. حال آنکه من اينجا نقد نکرده ام. کار من در اين مرحله افشا گری است. نوشته ايشان بسيار ارزان تر از آن بود که مورد نقد قرار گيرد .
اين گونه نوشته ها از نظر من بايد افشا شوند چون حامل پيام و انديشه ای هستند که فرودستی نيمی از اجتماع انسانی را موجح می کند. و اين افراد بايد افشا شوند ، شايد که به اين شيوه بتوانند به متحجر بودن اين انديشه پی برند.
آنچه مورد تعجب من است عدم حضور فعال مردان در اين اعتراض و اعتراضاتی مشابه است. آنجا که زنان به دنبال تشکلات خود هستند هميشه مورد اعتراض مردان قرار می گيرند که جدا سازی می کنند ، و آنجا که به نا برابری و بی عدالتی جنسی اعتراض می کنند نه فقط تنها می مانيم بلکه مورد اعتراض هم قرار می گيريم که نا عادلانه عمل کرده ايم.
دوست همچنان عزيز ، من نا عادلانه برخورد نکرده ام و از برابری چشم پوشی نکرده ام ، در کشوری که من زندگی می کنم به راحتی می شود چنين شخصی را با چنين توهين هايی به دادگاه کشاند. در کشوری که شما زندگی می کنيد هم چنين است.
در توهين جنسی جايی برای شرايط برابر که شما از آن صحبت کرده ايد نمی ماند ، مگر اينکه من در حد خود ايشان نزول کنم ، و با زبان خود ايشان با ايشان صحبت کنم، که من برای خود و انديشه ام ارزشی بسيار بيشتر از اين ها قائل هستم.
افکار عميق
چرا هميشه اتوبوس / قطاری که يک دقيقه ديرتر بهش می رسی سر وقت رفته اما اون اتوبوس/ قطاری که بيست دقيقه تو سرما منتظرشی ده دقيقه هم دير می آد؟؟
******
چرا در سوئد که کشور برف و يخ است هميشه وقتی برف می باره همه چيز به هم می خوره و عبور مرور مختل می شه. و هميشه هم در روزنامه روز بعد می خوني که شهردار گفت : برف ما را سورپریز کرد. مگه شهردار فکر می کنه کجا زندگی می کنه ؟ عربستا ن سعودی ؟
دوست خوبی ـ گلسا ی عزيز ، در نظرخواهی مربوط به بحث توهين جنسی مسائلی را مطرح کرده بود که تمام روز فکر مرا به خود مشغول کرد از اين رو تصمیم گرفتم که به بعضی از آنها در اينجا جواب بگويم ، شايد که اين سوء تفاهم ها برای دوستان ديگر هم پيش آمده باشد.
اول از همه بگويم که من خصوصيت انتقاد پذيری دارم. فحش خورم هم حتی ملس است. اما به فحش های جنسی به چشم خشونت بر عليه زنان نگاه می کنم و با آن مقابله می کنم.در موردی که پيش آمد انتقادی مطرح نشد. بلکه مشتی فحش های چاله ميدانی بيرون ريخت و نه بيشتر، اگر انتقادی بود من از آن استقبال می کردم و میکنم. به تغيير و تکامل باور دارم و تفکر خودم را نيز وحی منزل نمی دانم. چالش گری می دانم و از چالش گران استقبال می کنم. اما در مورد سوئد يا " کشوری که من در آن زندگی می کنم " ، سوئد در به تحقق رساندن حقوق شهروندی بسيار پيشرفته است. اما همين سوئد از بمباران افغانستان همايت کرد و امروز ميزبان رييس جمهور افعانستان است که برای " تشکر " از " کمک " های سوئد ، و احتمالا امضا ء قراردادهای نظامی و اقتصادی به اينجا آمده . سوئد کشوری دمکراتيک است و از صلح حمايت می کند و يکی از مهمترين صنايع صادراتی سوئد تجهيزات نظامی و سلاح هايی است که به کشور های جهان سوم می فروشد. سوئد در امر حقوق زنان و برابری زنان يکی از کشورهايی است که در صدر قرار دارد اما سوئد در کنار آن يکی از مهمترين توليد کنندگان فيلم های پرنو گرافيک است. سوئد سالهاست ادعای آن را دارد که به حقوق برابر زن و مرد رسيده است ولی در آمد مرد و زن در شغل مشابه مساوی نيست. سوئد ادعای داشتن يکی از بهترين سيستم های نگهداری از سالمندان را دارد اما بازنشستگان سوئد، کسانی که سالها کار کرده اند و سوئد را به اينجا رسانده اند فقيرترین اقشار اجتماعی سوئد را تشکيل می دهند.
در سوئد هقته ای يک زن توسط شوهر يا همزيست مردش کشته می شود. در سوئد خانه های زنان کتک خورده هميشه بيش از گنجايش خود متقاضی دارد.در سوئد راسيسم ( تبعيض نژادی ) بسيار قوی جريان دارد.
گلسا جان سوئد کشور پيشرفته ای است اما تا مهد تمدن بودن فاصله زيادی دارد. من در سوئد زندگی می کنم ، و نابينا نيستم. اما در سوئد بسياری از مسائل مثبت نيز وجود دارد. در سوئد هيچ کس به خاطر عقيده اش از زندگی اجتماعی محروم و ايزوله نمی شود. در سوئد کتک زدن زنان و کودکان جرم شناخته ميشود. در سوئد تامين اجتماعی ، صندوق بيکاری ، از شدت فقر در اجتماع به شدت کاسته اند. در سوئد بهداشت و درمان برای زنان باردار و خدمات درمانی برای کودکان تا 18 سال رايگان است. کودکان در سوئد از فقر و سوء تغذيه نمی ميرند. در سوئد به دليل عقايدت محاکمه و زندانی نمی شوی. در سوئد حقوق اجتماعی و تحصيلی زنان با مردان مساوی است.
آیا از اينکه در سوئد زندگی می کنم و نه در ايران خوشحالم؟
در ايران از حقوق شهروندی برخوردار نبودم. اگر باقی می ماندم ديری نمی پاييد که از حقوق تنفس نيز محروم می شدم. اميدوارم منظور روشن باشد.
در اينجا زندگی نسبتا بی دغدغه، بی دلهره ، با آرامش و دلتنگی دارم. سالهاست که در سوئد زندگی می کنم. با زبان سوئدی و با اجتماع سوئدی کاملا آشنا هستم ولی خودم را از اين اجتماع نمی دانم. خانه ام اينجاست ولی صاحب خانه نيستم. پاسپورت سوئدی دارم ولی برای سفر به محله کودکی ام کافی نيست. هر گز سوئدی نيستم و نمی توانم باشم. چراغ من در مملکتی می سوزد که سعی در خاموش کردنش داشتند. چه بگويم؟؟
می گويی لحن تحقير ملتم را دارم؟ نباشم اگر زبان و قلم به تحقير ملتم و يا هر ملتی باز کنم. اما دولت کشورم را دست و دلبازانه تحقير می کنم. قوانين کشورم را که حقوق شهروندی را به رسميت نمی شناسد. که آن می کند که می دانم و می دانی...آری..اين دولت و اين قوانين که موجب تحقير ملت من هستند را حقير می شمارم.
گلسا جانم حال که به اينجا رسيدم می خواهم به آهنگی مهمانت کنم ...صدا کن مرا
تماسی داشتم که تصميم گرفتم با تغيير بعضی مشخصات تا به آنجا که طرفين حتی احيانا هم ، قادر به شناسايی نباشند برايتان بازگو کنم.
زنی ، ايرانی و حدود 50 ساله مدت سه سال پيش با مردی ، ايرانی و حدود 70 ساله مقيم استکهلم ازدوا ج کرده و همزيست بود. چندی پيش اين زن بعد از سه سال که تحت ضرب و شتم مداوم قرار داشت و مثل زندانی در خانه خودش زندگی می کرد ، آن خانه و آن مرد را برای هميشه ترک می کند.
من دستان و صورت اين زن را بوسيدم و برای قدم بزرگی که برداشته او را ستودم.
شما هم با خودتان حرف می زنيد ؟؟ من که خيلی اين کار را می کنم. نه بابا چيزی نيست، خل و چل نشدم هنوز. برای من با خود حرف زدن همان فکر کردن است به صدای بلند. اما همه اينطور فکر نمی کنند و احيانا خيال می کنند بنده از عقل مايوسم. بل نسبت. خدا پدر تکنولوژی جديد را بيامرزد که نگذاشت مردم زيادی پشت سرم حرف بزنند. منظورم همان (hand free ) گوشی های مخصوص تلفن موبايل هست که می زنی به گوشت و تلفن هم تو جيبت راحت حرف می زنی. از وقتی يکی از اين ها را گرفتم خيلی زياد و خيلی بلند با خودم فکر می کنم . و ملت نه تنها فکر نمی کنن يه خورده قاطی دارم ، بلکه خيال می کنند آدم خيلی مهمی هم هستم و الان در حال حل کردن بزرگترين مشکلات فلان مملکت هستم ( آخه قيافه متفکری هم می گيرم وقتی بلند فکر می کنم ديگه :)
خود سنجی
شعری از اسماعيل خويی
من آن ره جوی ِ ره پویم به سوی حق
که تا کردم ، خطا کردم ، خطا کردم ، خطا کردم ، خطا کردم
حق انسان است و هر مطلق نمودی آمد از ناحق
چه نا حق ها که خود با حق، من ِ مطلق گرا کردم
به کوس بی خدايی کوفتم ، کز دين بلا ديدم
خود اما بی که دانم، بی خدايی را خدا کردم،
نخستين درد را دين يافتم، خود در مثل اما
به درد ديگری درد نخستين را دوا کردم
که يعنی با خطای ديگری نفی خطا گفتم
که يعنی با بلای ديگری، دفع بلا کردم
ز بی دينی چو دين کردی ، ز دين بدتر گزين کردی
بدا بنياد دينی که من دين آزما کردم .
رسيدم در مصاف دين ، ز کين دين به دين کين
چو ديدم، نفی دين نه ، دين و کين را جا بجا کردم
چو مسلک جای دين آيد ، خدا سوی زمين آيد
عبث پنداشتم هر کبريايی را فنا کردم.
خدا را زاسمان دين ، کشانيدم به خاک کين
نخستين نامش اين پايين، پروله تاريا کردم
پس آنگه سازمانی را به جای خلق بنشاندم
سپس خود کامه ای را جانشين کبريا کردم
سزد گر می گزد جانم ، که آلوده ست دستانم
که بشکستم عصای مار و ماری را عصا کردم.
رهايی نيست از دامی به دام ديگری رفتن
به دين معنا دريغا ، گوش جان دير آشنا کردم.
رها بودم به دشت شک ، ولی در حال گشت شک
دريغا کز ندانستن ، رهايی را رها کردم.
حقيقت از دلِ اما ی پر جون و چرا زايد
حقيقت را من اما خالی از چون و چرا کردم.
حقيقت ها که در بايد، هم از زهدان شک زايد
يقينم شد که جز شک ، هر چه کردم نا روا کردم.
خطا ناکردنی نه کس ، نه آيين ست و نه حزبی
جز اين گر گفتم و کردم، غلط گفتم، خطا کردم.
خطا کارم، ولی شايد.. اگر بر من ببخشاييد
خطا ها کردم اما جمله در راه شما کردم.
تو مثل مامانای ديگه نيستی!!!
اينو بارها از دخترم شنيده ام، هزاران بار شايد. گاهی با داد و بيداد و قهر و اخم ، گاهی با خنده و شوخی و مهربانی . در هر دو صورت نتيجه يکی بود ، من مثل مادر های ديگر نبودم، از اين بابت ناراحتی نداشتم و دليلی هم برای عذر خواهی از بابت اينکه بودم نمی ديدم.
اما اين روزها فکر می کردم شده ام مثل همه مادر ها ، که غصه بچه شان را می خورند. و اين کلافه ام می کرد.
دخترم مدت زيادی است که دارد کار می کند تا برای سفر پول فراهم کند. چندين بار اين کار را کرده و برای مسافرتش پول فراهم کرده است و من هم کمکش کرده ام. اما اين بار من عذاب وجدان بدی دارم چون اين کار کردن و اين پول جمع کردن اين بارش برای من است. دخترم مرا به سفر به پاريس دعوت کرده است. من هميشه آرزو داشتم که پاريس را ببينم و هر بار مسئله ای پيش آمد و موقعيت جور نشد. حالا دخترم مسافرتی به پاريس را ترتيب داده است و من عذاب وجدان داشتم که طفلکی کلی خرج داره می کنه و از اين حرفها.
به همين علت با او صحبت کردم. برای اينکه باز بتوانم خودم باشم از او خواستم با وجود اينکه اين مسافرت هديه من از طرف اوست ، خود مسافرت و مخارج هتل را که او تقبل کرده است و مخارج بودن در آنجا را من متقبل می شوم. وقت را هم تقسيم کرده ایم . تا هم به لوور برويم و هم برای خريد به شانزه ليزه. هم به مزار هدايت برويم و مونت مارت را ببينيم و در کافه پاتوق سيمون و سارتر قهوه ای بنوشيم و هم به ديدن شوی بزرگ مولن روژ برويم . چند روز با هم خواهيم بود. فقط با هم. حتی تلفن های موبيل را هم خواهيم بست و هيچ مکالمه ای جز با هم نخواهيم داشت. مدتهاست اين وقت را با هم نداشتيم وشايد اين آخرين بار باشد که به اين شکل با هم هستيم. نه ، من از هيچ چيز پشيمان نیستم ،non,,je ne regretter rien
راستی....پاريس چيزی لازم نداريد ؟؟؟
امشب با دوستی به سينما رفتيم ، فيلمی از آلفونسو کوآرون Alfonso Cuarón که به زبان انگليسی اگر بگم که همه حاليمون بشه می شه your mother too . فيلمی اسپانيايی زبان که مکان وقوع فيلم در مکزيک است.
من فيلمهای اسپانيايی را دوست دارم. در اين فيلمها سکس نه مسئله بزرگی است ، و نه چيزی مقدس ، واقعه ايست در بسياری مواقع روزمره که اتفاق می افتد . به همان سادگی که در زندگی واقعی اتفاق می افتد. اين فيلم هم سکس همين نقش را داشت ، اما چون فيلم شرحی از زندگی جوانانی که بين دوران نوجوانی و جوانی به دنبال کشف هويت خود از همه نظر و حتی جنسی هستند صحنه های سکسی در آن زياد است. و اکثر صحبت ها در حول و حوش سکس و مسائل جنسی دور می زند. لوئيز ، زنی جوانی که خبر بيماری پيشرفته سرطان را می شنود و می داند که مدت زيادی زنده نخواهد بود ، با خبر خيانت همسرش ديگر کاسه صبرش لبريز می شود و با دو پسر جوان در سنين 17ـ18 ساله ، که دوست دختر هايشان برای تعطيلات به سفر خارج از کشور رفته اند ، به سفر می رود. در اين سفر پسر ها و لوئيز هر کدام به نحوی نقاب هايی را که به رغم روابط اجتماعی و خانوادگی بر چهره زده اند از چهره کنار می زنند و روياهای مرطوب جنسی شان با واقعيت های روزمره زندگی راهی برای چگونه بودن را به هر سه نمايان می کند. فيلم با وجود وفور صحنه های جنسی و صحبت در مورد مسائل جنسی فيلم اروتيک یا سکسی نيست. رويای جنسی دو پسر جوان که نمی دانند با يورش هورمون ها چه کنند و با لاف زدن و خود ارضايی سعی می کنند تا بالانسی بين واقعيت و تخيل به وجود آورند و زنی جوان ، که از مرگ خود مطمئن است و از همسر نا اميد ، که سعی در جستن معنای آنچه از زندگی برايش باقی مانده است ، و حرکت های سياسی ,خشونت پليسی موجود در اجتماع مکزيک که به شکل ترس آوری جزئی از زندگی عادی شهروندان شده ،از زبان راوی ، با صدايی خشک و خالی از هر گونه بار احساس ، فيلم را به نوعی به مخلوطی از سکس صادقانه و روزمره ، تخيلات جنسی ، سّرِ وجود و سياست موجود تبديل می کند. اگر فيلمهای اسپانيايی را ديده ايد و دوست می داريد اين فيلم را ببينيد. اگر از آنها بدتان آمده اين فيلم چنگی به دلتان نخواهد زد و شايد سر آخر يک " که چی بشه " هم بگوييد .در فيلم اتفاق بزرگی نمی افتد. قهرمانی جان قربانی را نجات نمی دهد. بدی نابود نمی شود و خوبی پيروز نمی شود. هيچ دو نفری هم به هم نمی رسند و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی نمی کنند. فيلم به نهايت غير قابل پيش بينی است ، در هيچ صحنه ای از آن نمی توانی صحنه بعدی را حدس بزنی. در عين حال که مسائل بسيار ساده اند. فيلم ساده است، روزمره، شاد، غمگين و دلپذير. مثل خود زندگی.

داور عزيز جهت اعتراض به اعمال فاشيستي دولت آمريکا نسبت به اهالی خاور ميانه مقيم آمريکا دفتری جهت امضا تهيه کرده است . به اينجا سر بزنيد .
در خانه ما هميشه مطالعه پدر امری مقدس بود. ساکت باشيد !!! پدر دارد روزنامه می خواند. سر و صدا نکنيد ، پدر هواسش پرت می شه ، دارد کتاب می خواند. و ما بچه ها آهسته رفت و آمد می کرديم و آهسته می خنديديم و آهسته بازی می کرديم. با پدر کاری نداشتيم و از او چيزی نمی خواستيم . وقت مطالعه او مهم و مقدس بود. پدر کار می کرد. به خانه که می آمد خسته بود و نياز به استراحت داشت و نياز داشت تا وقتی برای خود داشته باشد تا مطالعه کند.پدر اتاقی مخصوص به خود داشت. اتاق پدر .که برای مطالعه و يا استراحت به اتاق خودش می رفت و در را می بست.
مادر اما وقتی برای اين کار ها نداشت. مادر خانه دار بود. پدر دوست نداشت مادر کار کند و وقتی که ازدواج کردند گفته بود که بهتر است در خانه بماند و بچه بزايد و بزرگ کند. مادر خانه دار شد. در توليد درامد خانواده نقش مشخصی نداشت. مادر کار نمی کرد ، گاهی پدر حتی اين را به رخش می کشيد " تو که بيرون کار نمی کنی ببينی چقدر سر و کله زدن با اين ارباب رجوع ها مشکل است . نشستی تو خانه راخت و آسوده " . مادر بحث که به اينجا می رسيد می گفت : تو نگذاشتی من برم سر کار. و پدر می گفت : مگر من بی غيرت بودم مثل برادرت که می زاره زنش بره سر کار.
مادر کار نمی کرد و خانه دار بود. و پدر می گفت که کاری ندارد. کار ساده ای است و همه از پسش بر می آيند . و همينطور هم بود و هست. خانه داری کار ساده ای بود . کاری ساده و تکراری و روزانه که توان جسمی تو را کاهش میدهد اما به توان فکری احتياج ندارد. کاری آنچنان که وجود یا عدم وجود انديشه تاثيری در آن ندارد و سلولهای مغزی به تدریج بايگانی می شوند.
مادر هرگز وقت نداشت به مطالعه برسد. اگر روزنامه يا مجله ای در دست می گرفت ، کسی نبود که به ما بچه ها هشدار دهد که ساکت باشيم و مراعاتش را بکنيم . هزار درد بی درمان ما را می گرفت. اين يکی غذا می خواست و آن يکی دنبال جورابش می گشت و آن ديگری از مادر می خواست که به او ديکته بگويد. و لباسهای پدر هم هميشه منتظر اطو شدن بود.روپوش مدرسه من هم، چرا که مادر بسيار دقت می کرد که بچه هايش تميز و پاکيزه و با وضع مرتب در اجتماع ظاهر شوند . مادر با صبوری همه اين کار ها را می کرد. روزنامه يا مجله را باز نکرده به کناری می گذاشت و به دنبال کارهای ما می دويد. بزرگتر که شدم هميشه از مادر شاکی بودم که چرا کتاب نمی خواند و چرا به مطالعه بها نمی دهد.چند بار که نشسته بودم و برايش شعر می خواندم ديدم که گوش نمی دهد و هواسش به دنبال دوختن دکمه های بلوز پدر بود يا سر دوشی های پیش آهنگی برادر. به خودم می گفتم که اصلا هرگز اهلش نبوده .
روزی که مثل هميشه فضولی ام گل کرد و به سراغ خرت و پرت هاي زير زمين رفتم تا گنج پنهان شده ای را شايد بيابم در ميان اسباب های قديمی جعبه ای کوچک را يافتم. چيزی مثل جعبه کفش که بسيار قديمی به نظر می آمد . بازش کردم ( کی اهل اجازه گرفتن بود !!) و در آن دفترجه ای را يافتم. دفتر شعری بود با دستخطی آشنا. دستخط مادرم. نشستم و شروع به خواندن کردم. بعضی از شعر ها از شاعران مختلف بود. پروين اعتصامی و طاهره قرة العين و بعضی هم فقط تاريخ داشت. انگار که شعر از خودش بود. شعر ها نا پخته بودند ولی بد نبودند. نوشته هايی هم بود. نوشته هايی مملو از احساسات دختر جوانی که سرگشته است. همان سرگشتگی های من . عشق، زندگی ، مرگ، بودن ....
حيرت کرده بودم ، مادر من ؟؟ بالا رفتم و مادر را صدا کردم . دفتر در دستم بود .صدای مادر آمد که : چیه عزيزم ؟ دنبال صدا رفتم به آشپز خانه . مادر مثل هميشه داشت غذا درست می کرد. روز جمعه بود و مهمان داشتيم .مهمان ها هر لحظه قرار بود برسند. و مادر سرش بسيار شلوغ بود. عمه و عمو ها با همسر ها و بچه هاشان قرار بود بيايند . پدر داشت مطالعه می کرد. من دفتر را در دست داشتم و به آشپزخانه رسيدم:
ـ مامان ، من اينو در زير زمين پيدا کردم . مال توست ؟
ـ نمی دانم دختر جان ! نمی بينی کار دارم؟ چی هست مگه ؟
ـ يک نگاه بکن خوب!! مال توست ؟؟
مادر نگاه کرد . اول دفتر را نشناخت...
ـ نه !!
ـ من فکر می کنم مال توست! بيا يک نگاه بکن ، دفتر شعر ه !!
اين را که گفتم مادر سرش را يک مرتبه برگرداند.
ـ کجا پيداش کردی؟ تو زير زمين چی کار داشتی؟
ـ مامان تو شعر می گفتی ؟ تو می نوشتی؟ مامان چی شد پس ؟
اشک تو چشای مادر جمع شد.
ـ نمی دانی چی شد؟ نمی بينی چی شد ؟
ـ اما اگه می خواستی می تونستی .
مامان آبکش برنج را کناری گذاشت و گفت:
ـ خواستم، اما نتونستم ..شايد هم به اندازه کافی نخواستم. آخه همه همين بودند.شوهر کردن بود و بعدش بچه داری. واسه همه همين بود. نمی شد غير از اين بود . تا سنت از 15 می گذشت اسم شوهر می اومد. اگه سنت از 20 گذشته بود همه می گفتند خونه بو ترشی گرفته . همه دخترا می ترسيدند از اينکه شوهر نکنند و خانه بمانند و بعدش هم سرنوشت همه کما بيش يکسان بود. اما تو اين طور نشو. تمام آرزوم اينه که تو مثل من نشی .قول بده تو مثل من نشی. خونه دار نشی . خونه نشين نشی.
من به قولی که به مادر دادم عمل کردم.
هنرمندان خود را پاس بداريم
امشب کنسرت پری زنگنه در استکهلم به بدترين شکل ممکن برگزار شد. در سالنی خالی و بسيار سرد ، خواننده مهربان مردم از سرما و آسيب آن به تارهای صوتی شکايت می کرد. استقبال کمی که از برنامه شد محيطی دلگير و دلتنگ و بسيار سرد فراهم آورده بود که پيانوی زيبای فريبا جواهری و صدای زيبای پری که سحرگاهان با بوسه ای از خواب برخاسته بود نتوانست سالن بزرگی را که حتی تا يک سوم پر نشده بود رنگی بخشد.
برنامه پری زنگنه در دوقسمت آهنگ های جديد و آهنگ های قديمی اجرا شد. ای کاش می توانستم غمی را که در صدا و چهره خواننده خوب ما و نوازنده خوبش با ديدن سالن خالی منعکس شده بود با بوسه ای بشويم ، بوسه ای که پری غمگينمان را به خواب ببرد و در سالنی مملو از جمعيت که قدر هنر و صدای استثناعی او را بدانند بيدار کند. و گلهايی را که لب چمن تازه شکفته بود در اين سرمای ناجوانمردانه به او تقديم می کرديم تا باز هم مرا به دنيای کودکی ببرد که هرگاه می شنيدم که : ميخوام برم کوه ، شکار آهو با خودم دعا می کردم که آهوبتواند در برود و شکارچی نتواند او را شکار کند و به ليلی دل خوش کند.
تو بيا سی مو بنشين
ميکس جديد موزيک تصویر راجع به لغو مجازات اعدام . کليک کنيد
شما هم اين آهنگ را می شنويد ( حرکت از اين بيش شتابان کنيم ) ياد اونکه کنار گود می ايسته و می گه لنگش کن می افتين ؟؟ يا اين فقط منم ؟؟
موزيک زيباست. تصوير سازی خوب انجام شده ..اما ديدن قيافه داريوش و اسم حرکت که می ياد....ای بابا داشی ..کو حرکت !!!!
آخه نه جان من...می گه خنده زنان ترک سر و جان کنيم ؟؟ کجا ؟؟ تو لوس آنجلس ترک سر و جان کنيم ؟؟ چه جوری ؟؟ نه نمی خواد بگی....
من هم يک زمانی داريوش را بسيار دوست داشتم. شقايقش هميشه اشک به چشمم می آورد. پريا و ديگر شعر های شاملو ( که هيچ کدامش هم با اجازه شاملو ترانه نشد)
اما...اين خيل بی هنران لوس آنجلس ، آه...بگذريم....
می خواستم چيزی را برای انبوه !!!! خوانندگان اين وبلاگ روشن کنم.
من ادعای مبارزه ندارم. من فعال اجتماعی هستم و فعال جنبش زنان. من و بسياری ديگر از مبارزه مردم در ایران پشتيبانی می کنيم ، اما مبارزه آن است که در ايران اتفاق می افتد. مبارزه را آنجا دخترکانی که با بالا بردن روسری شان به گشت های هزار نام دهن کجی می کنند انجام می دهند. من اگر اينجا لخت هم بيرون بروم فقط پليس وقتی از کنار من رد می شود شايد بگويد دختر جان نچای .مبارزه را دختران و پسرانی که با گرفتن دست معشوقشان در دست حکم شلاق را به تن می خرند انجام می دهند . اينجا اگر دونفر در يکی از پارکها با هم معاشقه هم کنند کسی نگاه نمی کند ( خوب چرا ايرانی ها نگاه می کنند ، بخصوص آنها که از ايران به عنوان توريست می آيند به ملاقات قوم و خويش) . زندگی در ايران هر روز مبارزه است. هر دقيقه چالشی است در جهت تحقق حقوق انسانی و فردی. کسی که نام آنچه در خارج از کشور اتفاق می افتد را مبارزه می گذارد و در اينجا ادعای "مبارزه " دارد به نظر من يا با چند و چون مبارزه در ايران آشنا نيست ، يا در پی نام است، يا .... ( می دانم که با اين جملات با بسياری از خارج از کشوری ها در می افتم. اما اين نظر من است ). ما در سوئد حتی به اعضاء احزاب سياسی هم مبارز نمی گوييم ، در جايی که رودر رويی با صاحبان زور وجود ندارد نام حرکت " فعاليت " است و نه " مبارزه" . دوستان در ميدان مرکزی استکهلم روسری را به آتش می کشند و بعد از اتمام اکسيون در کافه ای همان بغل قهوه و شيرينی می خورند. نيروهای انتظامی هم نظاره گرند. اگر دخالتی کنند تنها به اين علت است : خانم جان آن آتش را خوب خاموش نکردی ممکن است موجب حريق شود.(قصد من مسخره جلوه دادن حرکت های اجتماعی در خارج از کشور نيست ، و قصد بی ارزش جلوه دادن اين حرکت ها را هم ندارم که آنها را در بسياری موارد ضروری و بسيار هم موثر می دانم ، قصد تنها بيان ماجرا به همان شکل است که اتفاق می افتد، و شفاف کردن معانی ) اين عمل سمبوليک است و اعتراضی و خوب است. اما نام اين را مبارزه نمی گذارم.( اگر کسی بگويد مسئله سر لغت است ، من بر اين نظر نيستم. اين لغت ها بار خاصی دارند. من انسانهای متعددی را می شناسم که با اين الغاب برای خود کسب هويت و اعتبار کرده اند و می کنند.)
شما چه می گوئيد ؟؟ حقيقتا مايلم در اين باره نظر تان را بدانم.( آی که چه شری واسه خودم خريدم )
ساعت حدود دو و نیم صبح است. فردا روز تولد مسيح است ( خودمانيم ما که برامون فرق نمی کنه . تعطيل باشه. تولدش يا مرگش، اينجا هم که تولد و عزا نداره ، هر دوتاش تلويزيون برنامه های سرگرم کننده داره. راستی می دونين فردا يکی از فيلم سينمايی هايی که تلويزيون نشان می ده چيه؟؟ باورتون نمی شه ....کوسه ، يکی نيست به اين کانال چهاری ها بگه روز تولد مسيح ه بابا ، روز تولد رفسنجانی نيست که ...آخه کوسه ؟؟ بگذریم به قول بچه ها باز مهشيد پرانتز باز کرد. باور کنيد من در صحبت کردنم از اين بدترم..اينجا باز پرانتز رو می بينم و يک روزی می بندمش.تو حرف زدن که ديگه پرانتزی در کار نیست ....اهه...تموم می کنی يا نه ؟؟)
چيزی که اين وقت شب منو پای مونيتور نشوند فيلمی است که الان ديدم. نيمه پنهان از تهمينه ميلانی نيمه پنهان فسمتی از زندگی من است. قسمتی از آن ، چرا که من زن آدم با نفوذی که بتواند پرونده های مرا پاک کند نشدم که خودش هم آنقدر نا پاک باشد که وقتی برای شنيدن حرفهای زنی محکوم به اعدام می رود به سفارش همسرش بنشيند و بگويد: آمده ام تا تمام حرفهای شما را گوش کنم، اما نيمه پنهان قسمتی از زندگی من بود ، شور و شوق دختر بچه ای که قصد داشت با دست خالی دنيا را عوض کند. کسی که تاريخ شوروی و انقلاب کوبا را می خواند و از بابک خرمدين و مزدکيان هيچ نمی دانست. کسی که به يک نگاه عاشق شد و منتظر يک کلام بود تا عشق برايش زندگی شود و آن کلام را هرگز نشنيد ، گفتم هرگز؟؟ آه نه .. آن کلام آمد ...ده سال بعدتر ، که مبهوت ايستاده بود در کشوری سرد که آبش سرد بود و خاکش سرد ..و او مبهوت سر چهار راه همه ور باد ايستاده بود تا مسيری را برای ادامه انتخاب کند و سردش بود و آن کلام هم آن روز همچو باد سردی بود که ديگراز تحملش خارج بود، توانش را نداشت. پسرک هم بهتر از آن نمی دانست. او هم با دستهای خالی قصد عوض کردن دنيايی را داشت و مدتها با گردنی باريک و پاهای لاغر به تبسم های معصوم دخترکی می انديشيد که یک شب او را باد با خود برد، و به اين می انديشيد که چرا باغچه خانه او سيب نداشت. و دخترکی که با باد رفته بود نه برای سيب ، که رفته بود تا یکی از اين گوشه کنار ها گم شود. که ديگر فرقی نداشت با کی گم شود، کجا گم شود ، وقتی که قرار نبود با او گم شود ، خودش لا اقل اين طور فکر می کرد ، و ده سال بعد که کلامی را که منتظرش بود شنيد می خواست اين تلفن لعنتی را به سر آنی که آن سر دنيا در آن سوی تلفن نشسته بود بکوبد و بگويد ...چرا.؟؟؟.. ،،،، اما هيچ نگفت. بار او هم کم از بار اين يکی نبود. از ده سال تنهايی سخنی نگفت. سخنی نگفتند. درد های هر دو آنقدر بود که کسی نخواهد باری بر ديگری بيافزايد ، و باز هر دو به راه خود رفتند.
نيمه پنهان قسمتی از درد پنهان من بود. زهرا خانمی که مرا کتک زد اينقدر جوان نبود .و يا اينکه من آن موقع دختر بچه ای بودم که به هر دختر 25 ساله ای می گفتم خانم مسن !!!! نيمه پنهان را بصير نصيبی ، بايکوت جديد نام نهاد .
من حس تلخی از ديدن اين فيلم دارم. حسی بسيار تلخ . احساس می کنم که در اينجا گذشته من و بچه های ساده و صادقی که با هم در اين کوچه پس کوچه ها بزرگ شديم ، بچه هايی که بسياری از آنها ديگر حتی نيستند ، هيچ نبود جز نقشی بر تاييد اين جمهوری فريب. ما ساده بوديم اما فريب خورده نبوديم. در فيلم صحنه هايی از بحث ها ی دختر ها و مسئولشان را نشان می دهد. تمام اين بحث ها درست بود . شک ها ، ترديد ها، دگماتيسم شديدی که همه به آن دچار بودند ، رهنمود از بالا ...پوشش ها . آرايش نکردن ها و يک شکل لباس پوشيدن همه بچه هايی که همفکر بودند. اما چيز عجيبی هم نبود. فرق بچه های هسته با مسئول هسته شايد در يک کتاب کمتر و بيشتر بود. پوشش که امروزه در همين جا هنوز برقرار است . به آن trend می گويند و نوجوانان به راحتی از آن تبعيت می کنند. چه آلتر ناتيوی در مقابل اين همه بود ؟؟ جمهوری کور و کر اسلامی ، نظامی که بی چون و چرا يی را به حد خود رسانده بود و به همين شيوه ادامه داد.
فيلم ساز چه می خواهد بگويد ؟ اين که جنبش چپ کودکانه بود بحثی در آن نيست ، (همچی الانم بزرگ نشده ) اما فيلم با نشان دادن چپ روی هاي کودکانه و فالانژیسم نيروهای راست به دنيای با ثبات بزرگسالان گام می نهد و چه چيز اين ثبات را به شکل سياسی اش تثبيت می کند؟ فيلم از بچه های چپ چهره ای صادق و صميمی نشان می دهد. و نيروهای راست طرفدار رژيم را بی منطق ، فالانز و بريز و بپاش. اما با گذشت 20 سال همچنان که فرشته به پخته گی و ثبات و آسودگی بزرگسالانه می رسد جامعه هم به ثبات سياسی دست می يابد. اين ثبات البته در سايه جمهوری اسلامی و با تکرار چندين و چند بار نام دفتر رياست جمهوری و نشان دادن تفاوت بين آقای رستگار ( که از فالانژ های آن زمان است ) و همسر فرشته ـ دوم خردادی ـ( که با سيخونک زدن های زنش تصميم به گوش کردن به حرفهای زنی محکوم به اعدام می گيرد ، زنی که ماجرای زندگيش تکراريست از ماجرای زندگی فرشته) اين ثبات سياسی مشخص می شود.
نيمه پنهان حس تلخی به من داد. بعد از فيلم دو زن از تهمينه ميلانی که بارها گفته است من فيلم فمينيستی می سازم ، فيلمی که درد های زنان را مطرح کند ، انتظار اينکه او در نقش 20 سال پيش آقای مخملباف فرو رود برايم بسيار تلخ بود.
در جمهوری اسلامی نمی شود حقيقت را گفت. فيلم و هنر بشدت تحت فشار اند. بسياری از فيلم سازان برای اينکه بازی خوردگان اين جماعت نباشند ،خانه نشين ، مستند ساز. فيلمهای تبليغاتی دستمال حرير می سازند. بسياری هم سعی می کنند در کنار جامعه حرکت کنند و به مسائلی که بودار هستند و صدای دولتيان را در می آورند نپردازند. هنر را به خاطر هنر پيش می برند و موفق هم هستند. فيلم نيمه پنهان اما اگر به سفارش جمهوری اسلامی ساخته می شد هم فکر نمی کنم می توانست تبليغی بهتر از اين باشد.
فيلم نيمه پنهان گذشته مرا نشان داد. اما از حال من، از حال تو و از بيان وضع فعلی جامعه ما سکوت می کند . به جای آن ثباتی را نشان می دهد که وجود خارجی ندارد و امنيتی که در خواب هم نمی شود ديد.
فيلم نيمه پنهان نيمی از حقيقت است. نيمه ديگر اين فيلم پنهان کردن حقيقت است. همين و نه بيش.

امشب شب کريسمس است. در اين شب اينجا خانواده ها دور هم جمع می شوند. و به هم هدايای کوچکی هم می دهند.. تنها بودن در اين شب دلتنگ است .هيچ کس هم از هیچ کس توقعی ندارد. امشب شب خانواده است . حتی دختر خوانده من هم امشب نزد ما نمی آيد و من دلتنگ نيستم چون می دانم با خانواده اش که به تفاهم رسيده اند سر می کند. خانوادهً کوچک من هم دور هم جمع می شود. الان که داشتم کم و کيف غذا و نفرات را نگاه می کردم ، دخترم به يک باره گفت راستی دوست جديدم هم می آيد ، نگاهش کردم و ادامه داد، تمام افراد خانواده اش در ايران هستند و اينجا تنهاست . يادم رفته بود به تو بگويم اما مطمئن بودم مخالفت نمی کنی. اشک چشمانم را پر کرد . از اينکه دخترم به اين خوبی مرا می شناسد داشت گريه ام می گرفت. با عجله پالتويم را پوشيدم و به مغازه ای در نزديکی خانه رفتم تا برای دختر جوانی که به تازگی عضو خانواده من شده هديه کوچکی تهيه کنيم تا او خود را غريبه نداند.
اين آهنگ را يکی از بچه های خوب وبلاگ ها برام فرستاده. البته من فردا شب می خوام برم برقصم. اما امشب. با شما. Lets SalSa
در نظر بازی ما بی خبران حيرانند.
من همينم که نمودم.....دگر ايشان دانند .
ديشب كسي مزاحم خواب شما نبود ؟
آيا زني غريبه در اين كوچه ها نبود ؟
آن دختري كه چند شب پيش ديده ايد
دمپايي اش – ترا به خدا – تا به تا نبود ؟
يك چادر سياه كشي روي سر نداشت ؟
سر به هوا و ساده و بي دست و پا نبود ؟
يك هفته پيش گم شده آقا ! و من چقدر
گشتم ، ولي نشاني از او هيچ جا نبود
زنبيل داشت ، در صف نان ايستاده بود
يك مشت پول خرد ... نه آقا گدا نبود
يك خرده گيج بود ولي نه ... فرار نه
اصلاً به فكر حادثه و ماجرا نبود
عكسش ؟ درست شكل خودم بود ، مثل من
هم اسم من و لحظه اي ازمن جدا نبود
يك دختر دهاتي تنها كه لهجه اش
شيرين وساده بود ، ولي مثل ما نبود
آقا ! مرا دقيق ببين ، اين نگاه خيس
يا اين قيافه در نظرت آِشنا نبود ؟
ديشب صداي گريه ي يك زن شبيه من
در پشت در مزاحم خواب شما نبود ؟
شعر از پانته آ صفايی
شعر را از اينجا قرض گرفتم.
همسر کشی در ميان زنان شهر نشين ، يک پديده اجتماعی در ايران، ، اينجا را کليک کنيد
به همسرم گفتم:
حق نداريم شخصی را انتخاب کنيم به دليل تفاوتش. بعد از او بخواهيم که مثل ما بشود. مثل ما بخواند ، مثل ما بنويسد ، مثل ما بگويد، مثل ما ...
حق نداريم انسانهايی را که بهای متفاوت بودن را هر روز و هر لحظه پرداخت می کنند برگزينيم و از آنها بخواهيم که حال که برگزيده شدی کار تمام شده ، ديگر بايد مثل ديگران شوی.
شب که به سحر رسيد درخواست جدايی را به تنهايی امضا کردم و به صندوق پست انداختم.
دريغا که تراژدی های زندگی تکرار می شود. گاه به شکلی بسيار کميک.
و من مسافرم ای باد های همواره .....

پاريس زيباست
ساعت ها کنار رود سن قدم می زنی و بعد نمی دانی چه جوری و چه طور از میدان تروکادرو سر در آوردی. می پيچی توخيابان کلِبر و راست راست که بری می رسی به قوس پيروزی، رو برنگردانی حتی نمی بينيش، کسی انگار بجز تو متوجه او نشده ، دختر مهاجر کم لباسی که منتظر مشتری در کنار ميدان شارل دوگل ايستاده است . نگاهش نکن، نمی بينی سر برگرداند؟ کدام خيابان را برميداری؟ شانزه ليزه که کرور کرور آدم درش ريخته ؟ اين همه آدم برای چی؟ دنبال چه هستند اين وقت شب؟ تو خود دنبال چی هستی؟ گم نشی دخترک..نه..گم برای چی؟ همين خيابان شانزه ليزه را که بروی از يکی از فرعی ها خودت را به مادلن می رسانی. چه جوری از لافايت سر در آوردی؟ خوب شد تو گايد نشدی . چقدر بی خانمان ، چند نفر گدا ديده ای اين چند روزه ؟ اين جا تمام خانواده با هم روی کارتن ها خوابيده اند . آها....ی تو مثلا آمده ای مسافرت ، برو يک کافه بنشين و خوش باش...
چی توقع داشتی؟ که کارتن خواب ها انگليسی هم بلد باشند ؟ بخصوص که مهاجر هم هستند. تو هم که اين چند روزه فقط چند کلمه ياد گرفتی؟ چه می کنی باز؟ دريا را با قاشق چای خوری خالی می کنی؟ آدم نمی شوی تو ؟
از لافايت پايين می آيی ، چند تن فروش ديدی؟ همه مهاجر، اين همه دست فروش، بی کار ، کار کاذب، زیر برج ايفل ، زير قوس پيروزی ، نوتر دام، مادلن. همه مهاجر.
مردی آنطرفتر صداهای عجيب و غريبی از خود در می آورد، نکند لباسهايت غلط انداز است. با اين پليور نايکی و شلوار سياه و کفشهاي کتانی و پالتويی که جلويش را باز گذاشتی به هر چه بخوری ، تن فروش نمی خوری، به ره گم کردهً گيج و گنگی بيشتر می آيی که حتی نامش را فراموش کرده است. چه می خواهد؟ جلو می روی....
ـچه می خواهی؟؟
مرد با دستش اشاره ای می کند.
می گويی ...نه ، خيلی ممنون، اما نه . مرد ديگر دنبالت نمی آيد.
مرد ديگری به طرفت می آيد ، چيزی می گويد ...انگليسی لطفا...
ـ پول خورد داری؟ می توانی به من کمک کنی؟
چه چشمهايی دارد؟ انگار که مدتی بيش نبود که دريای خاکستری چشمهايش بارانی بود. الکلی نيست، لباسهايش کهنه ولی تميز است. دستت را از جيبت در می آوری.
ـ همين ها را دارم.
چند سکه برمی دارد و باقی را می گذارد.
ـ برای پول مترويت ..
ـ من کارت سه روزه مترو خريده ام...باکی نيست. اگر لازم داری وردار..
سکه هايی را که برداشته بود در جيب می گذارد. دستش را دور دستت حلقه می کند. دست باز شده ات را با سکه های درونش می بندد. دستت را می چرخاند. و به طرف لبانش می برد. بوسه ای بر دستت می زند .
ـ برای مهربانی ات ...
صورتش را جلو می آورد و گونه ات را می بوسد.
ـ برای چشمهايت....
و تو می مانی و رد چشمهاي خاکستری ...
پاريس مثل همه جای دنيا زيباست ...
برگشتم، خانه من اينجاست.
از هوای 14ـ 15 درجه بالای صفر آمدم به هوای 11 ـ 12 درجه زير صفر. اين تغيير 25 درجه ای هوا فقط با دوساعت و 10 دقيقه فاصله. با دخترم تا از فرودگاه به کمک اتوبوس و قطار به خانه برسيم شديم فريزر. اما خانه من اينجاست.
لورر را در يک روز بالا و پايين کرديم. موناليزا در اصل زيبا تر آنچه همه در عکسهايش می بينند نبود با اين همه ، کلی آدم تند و تند می ايستادند و جلويش عکس می گرفتند. در سالنهای ايران زير خاکی ها، و سر ستون بزرگی از تخت جمشيد ، فلبم را فشار می داد. در پايين برج پسرهای مهاجر برج ايفل را می فروختند. و آن سوی تر دختران مهاجر خود را... حتی يک برج ايفل هم نخريدم.
برگشتم. ..خانه من اينجاست.
با عزيزی تلفنی صحبت کردم. می گفت : جمع می کنی بری ديگه ؟ گفتم نه ..گفت سوئدی شدی رفت پی کارش ها ...
نمی داند مگر؟ خانه من اينجاست. دوستانم ، کسانی که دوستشان دارم. تو اينجايی..
ديسنی لند باز بود ، دخترم می گفت : ديگه بريم ؟؟ گفتم : يک دور ديگه ؟؟ فقط همين يکی را سوار شيم بعد می ريم ؟ اوکی ؟
رود سن يخ نزده بود. هيچ وقت يخ می زند آيا؟
اينجا اما همه چيز يخ زده است. نمی شود دقيقه ای بيرون ماند و از سرما کز نکرد. هوا بس ناجوانمردانه سرد است.
با اين همه اينجاست که خانه من است.
من برگشتم به خانه.
اگر می دونستم وقتی برم اينقدر دل هست که برام تنگ بشه زودتر از اينها می رفتم.
اين همه نظر، اين همه ميل(همه ميل ها رو هنوز نخوندم ) اين همه مهربانی...به قول خودم چمنتونيم در بست .
اما چند کلمه برای رفع سوئ تفاهم ها.
اولندش، من خودم را لوس نمی کنم تا بيان ناز بکشن و منم ناز کنم و نرخ رو بالا ببرم و بعد با سلام صلوات برگردم آهو. ( خودمونيم اگه اهل اين ناز بازی ها بودم که مجرد نبودم که :)
من اگر از آهو بيرون آمدم برای چند دليل است.
1ـ در شروع کار ابدا از اساسنامه و سياست کاری و نوشتاری صحبتی نشد. من هم قرار نبود از بقيه وبلاگ ها گذارش بدهم. قرار بود بنويسم. اگر نوشتار من زمخت است و به مزاق دوستانی خوش نمی آيد ديگر شرمنده. من همينم که نمودم.شايد اين هم به مزاق بعضی خوش نياد و بگويند که انسان بايد تغيير پذير باشد. کاملا قبول دارم. من تغيير می کنم اما تحت شرايط خودم .من اگر اهل گردن کج کردن به نواله های ناگزير بودم که جايم اينجا نبود. با حرف بعضی از دوستان هم که می گويند بايد گاهی کوتاه آمد موافق نيستم. در جواب می گويم چرا ؟؟
2ـ فکر می کنم حذف نوشتار کسی بدون اطلاع او بزرگترين بی احترامی به اوست. من نامی بهتر از سانسور برای آن انتخاب نمی کنم . دوستمان ليلای ليلی در ميلی گفته اند که مهشيد خود در يکی از وبلاگ ها تقاضای حذف نوشته ای نسبت به قاصدک را کرد . و با استناد بر آن می گويند که اين کار سانسور نبوده. کسی در وبلاگی به قاصدک فحش داد. او را هزار چيز ناميد. اين شخص نه آدرسی داشت و نه نام مشخصی. من خواستار حذف توهين شدم. اگر دوستمان ليلا جان اين دو را يکی می داند ....ديگر به کجای اين شب تيره بايد بياويزم عبای کهنه خود را ؟؟
3ـ شخصا بر اين عقيده نيستم که در حقم ظلم شده و قصد مظلوم نمايی هم ندارم. فکر ميکنم دوستان احتمالا انتخاب صحيحی نداشتند وقتی به من پيشنهاد همکاری داده شد. و اطلاع صحيحی هم در اختيار من گذاشته نشد که چه گونه همکاری از من انتظار می رود. من در نوشتن آزاد گذاشته شدم و هيچ گونه بايد و نبايدی در بين نبود. بايد ها و نبايد ها بعد آمد. اگر از ابتدا با ورقهاي باز بازی شروع می شد ديگر احتمالا اين مشکلات در بين نبود. البته من هميشه شمشير از رو بسته ام. و فکر می کنم فقط شايد سوء تفاهمی در درک دغدغه های من وجود داشت. و اينکه من اين دغدغه ها را همه جا با خود خواهم برد. برخوردهای من شخصی نبوده.( همانگونه که قبلا هم در جايی گفتم حتی وقتی که می خواستم با برخوردی که با خانم قاصدک شده بود برخورد کنم و لينک بدهم ديدم ايشان لطفشان شامل حال بنده هم شده بود که نامی از آن نياورده بودم )، قصد نه اهانت بود و نه بد دهانی. اينها که نوشتم از نظر من مربوط به حقوق بشر و حقوق زنان بود( که از هم جدا هم نيست ) و اگر دوستان آهويی غير از اين می انديشند واقعا موجب تاسف است. البته هيچ کدام از اين سوء تفاهم ها و بد فهمی ها دليلی بر حذف نوشته ای نمی شود. من به اين مورد ، يعنی حذف نوشته ها بدون دخالت و حتی اطلاع خودم کاملا اعتراض دارم( کيه که تره خورد کنه :)
4ـ رفتن سکون نيست. رفتن حرکت است. گاه بايد رفت تا از ماندن و ساکن بودن بر حزر شد. من هنوز هم درست و حسابی از سياست آهو سر در نياوردم اما همانگونه که بکتاش عزيز هم گفته است اگر قرار است در جايی به مسئله زنان پرداخته شود داشتن محيط آرام کمی غير واقعی به نظر می آيد. خود من اين محيط آرام را در نشريات بانوان که از همه چيز بجز حقوق زن صحبت به ميان می آيد ديده ام. اما هرگز قصد کار با آنان را نداشته ام. البته دوستان صاحب اختيارند . داور بسيار خوب اختيارات و عدم اختيارات را جمع بندی کرد. اينجا هم از اختيارات استفاده شده . هم از عدم اختيارات.اما وقتی دوستان می گويند که با یک برخورد ميدان را نبايد خالی کرد جای سئوال می ماند که ماندن به چه جهت و به چه قيمت ؟و ديگر اينکه اين يک برخورد چگونه برخوردی است و چه حقوقی برای فرد قائل می شويم . به زبان ساده تر نمی شود کسی را پای ديوار گذاشت و به او شليک کرد و گفت :طرف با يک برخورد ساده مرد.
نه آنکه چوبی برداريم و به نام های مختلف اهالی دشت آهوان را برانيم که خود آن کرده ايم که ديگران می کنند. همه تازه وارد بوديم . هميشه هم نبايد همه چيز را منفی برداشت کرد. گاه هر اشتباه فقط تجربه ای است. نه کم و نه بيش. هم برای من و هم برای آهوان.
5- يک چيزی مرا به شدت می آزارد، و آن يک سری سوء استفاده ها ست که از اين جريان می شود. بسياری حرف از دشمنی زنها با زنها می زنند.( که البته وجود آن را نمی توان کتمان کرد اما مربوط به اينجا نمی شود) بايد اين را بگويم که خورشيد خانم عزيز ابدا قصد دشمنی با من را نداشته . که اگر داشت نوشته های مرا در وبلاگ خودش نمی گذاشت تا در اين مدت که نبودم حک هم بشود ( نمی دانم به آن دليل بود يا دلايل ديگر) مسئله سر دشمنی نيست. بخصوص نه از طرف خورشيد خانم .مسئله سر اختلاف سليقه است. و اختلاف عقيده. مگر ما زنها فکر و انديشه نداريم که بتوانيم متفاوت بيانديشيم و متفاوت فکر کنيم که تا اختلافی به وجود می آيد همه دم ميگيرند که : حالا ببين، اينم از زنا !!!!
چه طور است که اختلاف عقيده مردان مسئله ای بسيار مورد قبول و پذيرفته شده است اما در مورد زنان مسئله فرق می کند ؟ ما يک گونی سيب زمينی نيستيم که همه یکسان و تک انديش باشيم. کسانی که زنان را يکسان و همفکر می دانند به زنان به چشم فرودست نگاه می کنند و آنان را دارای فکر و انديشه وابسته به جايگاه های خاص اجتماعی و طبقاتی شان نمی دانند.
در ميان زنان هم انديشه ها و آرمان های متفاوت وجود دارد. وجود اختلاف سليقه و نظر و عقيده تنها به اين باغ انديشه رنگ و بوی زندگی می دهد. بگذار در اين باغ هزار گل بشکفد.
ديشب تا ديروقت نوشته ها و ميل ها را خواندم. وبلاگ ها را سر زدم. جنگ غريبی است. یک سری فحش می دهند ، یک سری توهين می کنند . يک سری سفارش و سرزنش را قاطی پاتی کرده به اسم دمکراسی به همديگه ارائه می دهند. در مورد نوشته دوم من که از وبلاگ آهو زنان حذف ( سانسور) شد ونيز در مورد نوشته اول.( که خورشيد عزیز آن را در وبلاگ خود قرار داد اما او هم به تير هک گرفتار آمد ) بسيار سعی می شود که آنها را خصوصی و حتی خالی کردن عقده های شخصی يا نان قرض دادن جلوه دهند. من فکر می کنم با کسانی که اينگونه می انديشند حرف زيادی برای گفتن ندارم. من از کسی دفاع نمی کنم و به کسی توهين نه. من از آزادی های فردی دفاع می کنم و حق توهين به انسانها را زير سئوال می برم و در مورد توهين به فرد مشخصی تنها میتوانم بگويم اندیشه ای که نيمی از جمعيت جامعه بشری را تحقِير و سرکوب می کند انديشه ای بشری نيست. وبرای من چنين تفکری به راستی حقير است. من صرفا حقارت اين تفکر را برجسته کردم.
شخصی هم از اينکه او را در نوشتار دوم هم پالکی ديگری قرار داده ام شاکی بود . که به نظر من توهين فردی از هر نظر محکوم است و اين شخص ( که انگار از همين راه نان می خورد) به محکوميت خود با ادامه توهين هايش ادامه می دهد. ( شخصا نيازی به لينک دادن ديگر نمی بينم. اگر می دانيد راجع به چه کسانی می گویم که میدانيد ، اگر نمی دانيد باورم کنيد ، با نخواندنشان چيزی از دست نرفته است ، شايد کمی کمتر فحش ياد می گيريد)
در باره اينکه مسائل پيش آمده مسائل خصوصی افراد است و درگيری ها را بايد به خود افراد واگذار کرد ، اين همه مرا به ياد نوشته ای از مارتين مولر انداخت که گفت :
. Martin NieMoller, in 1945 said
First they came for the Communists, and I didnt speak up, because I wasnt a Communist.
Then they came for the Jews, and I didnt speak up, because I wasnt a Jew.
Then they came for the Catholics, and I didnt speak up, because I was a Protestant.
Then they came for me, and by that time there was no one left to speak up for me.
اول کمونيست ها را گرفتند. من اعتراضی نکردم. من که کمونيست نبودم.
بعد آمدند یهودی ها را بردند. من چيزی نگفتم..من که يهودی نبودم.
کاتوليک ها را بردند باز چيزی نگفتم. آخر من پروتستان بودم.
وفتی که دنبال من آمدند ديگر کسی نمانده بود که برای دفاع از حق من اعتراضی کند.
بعضی از اعتراض ها مرا به ياد شعر زيبای فروغ می ندازد عروسک کوکی
بيش از اينها آه آری بيش از اينها می توان خاموش ماند...
..می توان با پنجه های خشک...پرده را یک سو کشيد و ديد ...
...می توان بر جای باقی ماند در کنار پرده اما کور، اما کر..
...می توان با زيرکی تحقِر کرد ، هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت.
می توان تنها به کشف پاسخی بيهوده دل خوش ساخت.
پاسخی بيهوده آری..پنج يا شش حرف...
می توان چون صفر در تفرِق و جمع و ضرب ، حاصلی پيوسته يکسان داشت.
...می توان چون آب در گولال خود خشکيد.
...می توان با صورتکها لختی ديوار را پوشاند، می توان با نقشهای پوچ تر آميخت
...می توان چون عروسک های کوکی بود..
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه دستی..بی سبب فرياد کرد و گفت...آه من بسيار خوشبختم.
آری میتوان بدينسان زيست.
و يا می توان طريق ديگری را انتخاب کرد.
This page contains all entries posted to زنانهها in December 2002. They are listed from oldest to newest.
November 2002 is the previous archive.
January 2003 is the next archive.
Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.