ديشب تا ديروقت نوشته ها و ميل ها را خواندم. وبلاگ ها را سر زدم. جنگ غريبی است. یک سری فحش می دهند ، یک سری توهين می کنند . يک سری سفارش و سرزنش را قاطی پاتی کرده به اسم دمکراسی به همديگه ارائه می دهند. در مورد نوشته دوم من که از وبلاگ آهو زنان حذف ( سانسور) شد ونيز در مورد نوشته اول.( که خورشيد عزیز آن را در وبلاگ خود قرار داد اما او هم به تير هک گرفتار آمد ) بسيار سعی می شود که آنها را خصوصی و حتی خالی کردن عقده های شخصی يا نان قرض دادن جلوه دهند. من فکر می کنم با کسانی که اينگونه می انديشند حرف زيادی برای گفتن ندارم. من از کسی دفاع نمی کنم و به کسی توهين نه. من از آزادی های فردی دفاع می کنم و حق توهين به انسانها را زير سئوال می برم و در مورد توهين به فرد مشخصی تنها میتوانم بگويم اندیشه ای که نيمی از جمعيت جامعه بشری را تحقِير و سرکوب می کند انديشه ای بشری نيست. وبرای من چنين تفکری به راستی حقير است. من صرفا حقارت اين تفکر را برجسته کردم. شخصی هم از اينکه او را در نوشتار دوم هم پالکی ديگری قرار داده ام شاکی بود . که به نظر من توهين فردی از هر نظر محکوم است و اين شخص ( که انگار از همين راه نان می خورد) به محکوميت خود با ادامه توهين هايش ادامه می دهد. ( شخصا نيازی به لينک دادن ديگر نمی بينم. اگر می دانيد راجع به چه کسانی می گویم که میدانيد ، اگر نمی دانيد باورم کنيد ، با نخواندنشان چيزی از دست نرفته است ، شايد کمی کمتر فحش ياد می گيريد) در باره اينکه مسائل پيش آمده مسائل خصوصی افراد است و درگيری ها را بايد به خود افراد واگذار کرد ، اين همه مرا به ياد نوشته ای از مارتين مولر انداخت که گفت : . Martin NieMoller, in 1945 said First they came for the Communists, and I didnt speak up, because I wasnt a Communist. Then they came for the Jews, and I didnt speak up, because I wasnt a Jew. Then they came for the Catholics, and I didnt speak up, because I was a Protestant. Then they came for me, and by that time there was no one left to speak up for me. اول کمونيست ها را گرفتند. من اعتراضی نکردم. من که کمونيست نبودم. بعد آمدند یهودی ها را بردند. من چيزی نگفتم..من که يهودی نبودم. کاتوليک ها را بردند باز چيزی نگفتم. آخر من پروتستان بودم. وفتی که دنبال من آمدند ديگر کسی نمانده بود که برای دفاع از حق من اعتراضی کند.
اگر می دونستم وقتی برم اينقدر دل هست که برام تنگ بشه زودتر از اينها می رفتم. اين همه نظر، اين همه ميل(همه ميل ها رو هنوز نخوندم ) اين همه مهربانی...به قول خودم چمنتونيم در بست . اما چند کلمه برای رفع سوئ تفاهم ها. اولندش، من خودم را لوس نمی کنم تا بيان ناز بکشن و منم ناز کنم و نرخ رو بالا ببرم و بعد با سلام صلوات برگردم آهو. ( خودمونيم اگه اهل اين ناز بازی ها بودم که مجرد نبودم که :) من اگر از آهو بيرون آمدم برای چند دليل است. 1ـ در شروع کار ابدا از اساسنامه و سياست کاری و نوشتاری صحبتی نشد. من هم قرار نبود از بقيه وبلاگ ها گذارش بدهم. قرار بود بنويسم. اگر نوشتار من زمخت است و به مزاق دوستانی خوش نمی آيد ديگر شرمنده. من همينم که نمودم.شايد اين هم به مزاق بعضی خوش نياد و بگويند که انسان بايد تغيير پذير باشد. کاملا قبول دارم. من تغيير می کنم اما تحت شرايط خودم .من اگر اهل گردن کج کردن به نواله های ناگزير بودم که جايم اينجا نبود. با حرف بعضی از دوستان هم که می گويند بايد گاهی کوتاه آمد موافق نيستم. در جواب می گويم چرا ؟؟ 2ـ فکر می کنم حذف نوشتار کسی بدون اطلاع او بزرگترين بی احترامی به اوست. من نامی بهتر از سانسور برای آن انتخاب نمی کنم . دوستمان ليلای ليلی در ميلی گفته اند که مهشيد خود در يکی از وبلاگ ها تقاضای حذف نوشته ای نسبت به قاصدک را کرد . و با استناد بر آن می گويند که اين کار سانسور نبوده. کسی در وبلاگی به قاصدک فحش داد. او را هزار چيز ناميد. اين شخص نه آدرسی داشت و نه نام مشخصی. من خواستار حذف توهين شدم. اگر دوستمان ليلا جان اين دو را يکی می داند ....ديگر به کجای اين شب تيره بايد بياويزم عبای کهنه خود را ؟؟ 3ـ شخصا بر اين عقيده نيستم که در حقم ظلم شده و قصد مظلوم نمايی هم ندارم. فکر ميکنم دوستان احتمالا انتخاب صحيحی نداشتند وقتی به من پيشنهاد همکاری داده شد. و اطلاع صحيحی هم در اختيار من گذاشته نشد که چه گونه همکاری از من انتظار می رود. من در نوشتن آزاد گذاشته شدم و هيچ گونه بايد و نبايدی در بين نبود. بايد ها و نبايد ها بعد آمد. اگر از ابتدا با ورقهاي باز بازی شروع می شد ديگر احتمالا اين مشکلات در بين نبود. البته من هميشه شمشير از رو بسته ام. و فکر می کنم فقط شايد سوء تفاهمی در درک دغدغه های من وجود داشت. و اينکه من اين دغدغه ها را همه جا با خود خواهم برد. برخوردهای من شخصی نبوده.( همانگونه که قبلا هم در جايی گفتم حتی وقتی که می خواستم با برخوردی که با خانم قاصدک شده بود برخورد کنم و لينک بدهم ديدم ايشان لطفشان شامل حال بنده هم شده بود که نامی از آن نياورده بودم )، قصد نه اهانت بود و نه بد دهانی. اينها که نوشتم از نظر من مربوط به حقوق بشر و حقوق زنان بود( که از هم جدا هم نيست ) و اگر دوستان آهويی غير از اين می انديشند واقعا موجب تاسف است. البته هيچ کدام از اين سوء تفاهم ها و بد فهمی ها دليلی بر حذف نوشته ای نمی شود. من به اين مورد ، يعنی حذف نوشته ها بدون دخالت و حتی اطلاع خودم کاملا اعتراض دارم( کيه که تره خورد کنه :) 4ـ رفتن سکون نيست. رفتن حرکت است. گاه بايد رفت تا از ماندن و ساکن بودن بر حزر شد. من هنوز هم درست و حسابی از سياست آهو سر در نياوردم اما همانگونه که بکتاش عزيز هم گفته است اگر قرار است در جايی به مسئله زنان پرداخته شود داشتن محيط آرام کمی غير واقعی به نظر می آيد. خود من اين محيط آرام را در نشريات بانوان که از همه چيز بجز حقوق زن صحبت به ميان می آيد ديده ام. اما هرگز قصد کار با آنان را نداشته ام. البته دوستان صاحب اختيارند . داور بسيار خوب اختيارات و عدم اختيارات را جمع بندی کرد. اينجا هم از اختيارات استفاده شده . هم از عدم اختيارات.اما وقتی دوستان می گويند که با یک برخورد ميدان را نبايد خالی کرد جای سئوال می ماند که ماندن به چه جهت و به چه قيمت ؟و ديگر اينکه اين يک برخورد چگونه برخوردی است و چه حقوقی برای فرد قائل می شويم . به زبان ساده تر نمی شود کسی را پای ديوار گذاشت و به او شليک کرد و گفت :طرف با يک برخورد ساده مرد. نه آنکه چوبی برداريم و به نام های مختلف اهالی دشت آهوان را برانيم که خود آن کرده ايم که ديگران می کنند. همه تازه وارد بوديم . هميشه هم نبايد همه چيز را منفی برداشت کرد. گاه هر اشتباه فقط تجربه ای است. نه کم و نه بيش. هم برای من و هم برای آهوان. 5- يک چيزی مرا به شدت می آزارد، و آن يک سری سوء استفاده ها ست که از اين جريان می شود. بسياری حرف از دشمنی زنها با زنها می زنند.( که البته وجود آن را نمی توان کتمان کرد اما مربوط به اينجا نمی شود) بايد اين را بگويم که خورشيد خانم عزيز ابدا قصد دشمنی با من را نداشته . که اگر داشت نوشته های مرا در وبلاگ خودش نمی گذاشت تا در اين مدت که نبودم حک هم بشود ( نمی دانم به آن دليل بود يا دلايل ديگر) مسئله سر دشمنی نيست. بخصوص نه از طرف خورشيد خانم .مسئله سر اختلاف سليقه است. و اختلاف عقيده. مگر ما زنها فکر و انديشه نداريم که بتوانيم متفاوت بيانديشيم و متفاوت فکر کنيم که تا اختلافی به وجود می آيد همه دم ميگيرند که : حالا ببين، اينم از زنا !!!! چه طور است که اختلاف عقيده مردان مسئله ای بسيار مورد قبول و پذيرفته شده است اما در مورد زنان مسئله فرق می کند ؟ ما يک گونی سيب زمينی نيستيم که همه یکسان و تک انديش باشيم. کسانی که زنان را يکسان و همفکر می دانند به زنان به چشم فرودست نگاه می کنند و آنان را دارای فکر و انديشه وابسته به جايگاه های خاص اجتماعی و طبقاتی شان نمی دانند. در ميان زنان هم انديشه ها و آرمان های متفاوت وجود دارد. وجود اختلاف سليقه و نظر و عقيده تنها به اين باغ انديشه رنگ و بوی زندگی می دهد. بگذار در اين باغ هزار گل بشکفد.
برگشتم، خانه من اينجاست. از هوای 14ـ 15 درجه بالای صفر آمدم به هوای 11 ـ 12 درجه زير صفر. اين تغيير 25 درجه ای هوا فقط با دوساعت و 10 دقيقه فاصله. با دخترم تا از فرودگاه به کمک اتوبوس و قطار به خانه برسيم شديم فريزر. اما خانه من اينجاست. لورر را در يک روز بالا و پايين کرديم. موناليزا در اصل زيبا تر آنچه همه در عکسهايش می بينند نبود با اين همه ، کلی آدم تند و تند می ايستادند و جلويش عکس می گرفتند. در سالنهای ايران زير خاکی ها، و سر ستون بزرگی از تخت جمشيد ، فلبم را فشار می داد. در پايين برج پسرهای مهاجر برج ايفل را می فروختند. و آن سوی تر دختران مهاجر خود را... حتی يک برج ايفل هم نخريدم. برگشتم. ..خانه من اينجاست. با عزيزی تلفنی صحبت کردم. می گفت : جمع می کنی بری ديگه ؟ گفتم نه ..گفت سوئدی شدی رفت پی کارش ها ... نمی داند مگر؟ خانه من اينجاست. دوستانم ، کسانی که دوستشان دارم. تو اينجايی.. ديسنی لند باز بود ، دخترم می گفت : ديگه بريم ؟؟ گفتم : يک دور ديگه ؟؟ فقط همين يکی را سوار شيم بعد می ريم ؟ اوکی ؟ رود سن يخ نزده بود. هيچ وقت يخ می زند آيا؟ اينجا اما همه چيز يخ زده است. نمی شود دقيقه ای بيرون ماند و از سرما کز نکرد. هوا بس ناجوانمردانه سرد است. با اين همه اينجاست که خانه من است. من برگشتم به خانه.
پاريس زيباست ساعت ها کنار رود سن قدم می زنی و بعد نمی دانی چه جوری و چه طور از میدان تروکادرو سر در آوردی. می پيچی توخيابان کلِبر و راست راست که بری می رسی به قوس پيروزی، رو برنگردانی حتی نمی بينيش، کسی انگار بجز تو متوجه او نشده ، دختر مهاجر کم لباسی که منتظر مشتری در کنار ميدان شارل دوگل ايستاده است . نگاهش نکن، نمی بينی سر برگرداند؟ کدام خيابان را برميداری؟ شانزه ليزه که کرور کرور آدم درش ريخته ؟ اين همه آدم برای چی؟ دنبال چه هستند اين وقت شب؟ تو خود دنبال چی هستی؟ گم نشی دخترک..نه..گم برای چی؟ همين خيابان شانزه ليزه را که بروی از يکی از فرعی ها خودت را به مادلن می رسانی. چه جوری از لافايت سر در آوردی؟ خوب شد تو گايد نشدی . چقدر بی خانمان ، چند نفر گدا ديده ای اين چند روزه ؟ اين جا تمام خانواده با هم روی کارتن ها خوابيده اند . آها....ی تو مثلا آمده ای مسافرت ، برو يک کافه بنشين و خوش باش... چی توقع داشتی؟ که کارتن خواب ها انگليسی هم بلد باشند ؟ بخصوص که مهاجر هم هستند. تو هم که اين چند روزه فقط چند کلمه ياد گرفتی؟ چه می کنی باز؟ دريا را با قاشق چای خوری خالی می کنی؟ آدم نمی شوی تو ؟ از لافايت پايين می آيی ، چند تن فروش ديدی؟ همه مهاجر، اين همه دست فروش، بی کار ، کار کاذب، زیر برج ايفل ، زير قوس پيروزی ، نوتر دام، مادلن. همه مهاجر. مردی آنطرفتر صداهای عجيب و غريبی از خود در می آورد، نکند لباسهايت غلط انداز است. با اين پليور نايکی و شلوار سياه و کفشهاي کتانی و پالتويی که جلويش را باز گذاشتی به هر چه بخوری ، تن فروش نمی خوری، به ره گم کردهً گيج و گنگی بيشتر می آيی که حتی نامش را فراموش کرده است. چه می خواهد؟ جلو می روی.... ـچه می خواهی؟؟ مرد با دستش اشاره ای می کند. می گويی ...نه ، خيلی ممنون، اما نه . مرد ديگر دنبالت نمی آيد. مرد ديگری به طرفت می آيد ، چيزی می گويد ...انگليسی لطفا... ـ پول خورد داری؟ می توانی به من کمک کنی؟ چه چشمهايی دارد؟ انگار که مدتی بيش نبود که دريای خاکستری چشمهايش بارانی بود. الکلی نيست، لباسهايش کهنه ولی تميز است. دستت را از جيبت در می آوری. ـ همين ها را دارم. چند سکه برمی دارد و باقی را می گذارد. ـ برای پول مترويت .. ـ من کارت سه روزه مترو خريده ام...باکی نيست. اگر لازم داری وردار.. سکه هايی را که برداشته بود در جيب می گذارد. دستش را دور دستت حلقه می کند. دست باز شده ات را با سکه های درونش می بندد. دستت را می چرخاند. و به طرف لبانش می برد. بوسه ای بر دستت می زند . ـ برای مهربانی ات ... صورتش را جلو می آورد و گونه ات را می بوسد. ـ برای چشمهايت.... و تو می مانی و رد چشمهاي خاکستری ... پاريس مثل همه جای دنيا زيباست ...
به همسرم گفتم: حق نداريم شخصی را انتخاب کنيم به دليل تفاوتش. بعد از او بخواهيم که مثل ما بشود. مثل ما بخواند ، مثل ما بنويسد ، مثل ما بگويد، مثل ما ... حق نداريم انسانهايی را که بهای متفاوت بودن را هر روز و هر لحظه پرداخت می کنند برگزينيم و از آنها بخواهيم که حال که برگزيده شدی کار تمام شده ، ديگر بايد مثل ديگران شوی. شب که به سحر رسيد درخواست جدايی را به تنهايی امضا کردم و به صندوق پست انداختم. دريغا که تراژدی های زندگی تکرار می شود. گاه به شکلی بسيار کميک. و من مسافرم ای باد های همواره .....
همه چيز شروع و پايانی دارد. امشب پايان همکاری من با دوستان آهوـ زنان است.اينگونه زحمت ديليت کردن نوشته های من نيز بر دوش کسی نمی ماند. برای اين دوستان روز و روزگاری خوش آرزو می کنم. خانه ام ابريست. يک سره روی زمين ابريست با آن ......
ديشب كسي مزاحم خواب شما نبود ؟ آيا زني غريبه در اين كوچه ها نبود ؟ آن دختري كه چند شب پيش ديده ايد دمپايي اش – ترا به خدا – تا به تا نبود ؟ يك چادر سياه كشي روي سر نداشت ؟ سر به هوا و ساده و بي دست و پا نبود ؟ يك هفته پيش گم شده آقا ! و من چقدر گشتم ، ولي نشاني از او هيچ جا نبود زنبيل داشت ، در صف نان ايستاده بود يك مشت پول خرد ... نه آقا گدا نبود يك خرده گيج بود ولي نه ... فرار نه اصلاً به فكر حادثه و ماجرا نبود عكسش ؟ درست شكل خودم بود ، مثل من هم اسم من و لحظه اي ازمن جدا نبود يك دختر دهاتي تنها كه لهجه اش شيرين وساده بود ، ولي مثل ما نبود آقا ! مرا دقيق ببين ، اين نگاه خيس يا اين قيافه در نظرت آِشنا نبود ؟ ديشب صداي گريه ي يك زن شبيه من در پشت در مزاحم خواب شما نبود ؟
امشب شب کريسمس است. در اين شب اينجا خانواده ها دور هم جمع می شوند. و به هم هدايای کوچکی هم می دهند.. تنها بودن در اين شب دلتنگ است .هيچ کس هم از هیچ کس توقعی ندارد. امشب شب خانواده است . حتی دختر خوانده من هم امشب نزد ما نمی آيد و من دلتنگ نيستم چون می دانم با خانواده اش که به تفاهم رسيده اند سر می کند. خانوادهً کوچک من هم دور هم جمع می شود. الان که داشتم کم و کيف غذا و نفرات را نگاه می کردم ، دخترم به يک باره گفت راستی دوست جديدم هم می آيد ، نگاهش کردم و ادامه داد، تمام افراد خانواده اش در ايران هستند و اينجا تنهاست . يادم رفته بود به تو بگويم اما مطمئن بودم مخالفت نمی کنی. اشک چشمانم را پر کرد . از اينکه دخترم به اين خوبی مرا می شناسد داشت گريه ام می گرفت. با عجله پالتويم را پوشيدم و به مغازه ای در نزديکی خانه رفتم تا برای دختر جوانی که به تازگی عضو خانواده من شده هديه کوچکی تهيه کنيم تا او خود را غريبه نداند.
ساعت حدود دو و نیم صبح است. فردا روز تولد مسيح است ( خودمانيم ما که برامون فرق نمی کنه . تعطيل باشه. تولدش يا مرگش، اينجا هم که تولد و عزا نداره ، هر دوتاش تلويزيون برنامه های سرگرم کننده داره. راستی می دونين فردا يکی از فيلم سينمايی هايی که تلويزيون نشان می ده چيه؟؟ باورتون نمی شه ....کوسه ، يکی نيست به اين کانال چهاری ها بگه روز تولد مسيح ه بابا ، روز تولد رفسنجانی نيست که ...آخه کوسه ؟؟ بگذریم به قول بچه ها باز مهشيد پرانتز باز کرد. باور کنيد من در صحبت کردنم از اين بدترم..اينجا باز پرانتز رو می بينم و يک روزی می بندمش.تو حرف زدن که ديگه پرانتزی در کار نیست ....اهه...تموم می کنی يا نه ؟؟) چيزی که اين وقت شب منو پای مونيتور نشوند فيلمی است که الان ديدم. نيمه پنهان از تهمينه ميلانی نيمه پنهان فسمتی از زندگی من است. قسمتی از آن ، چرا که من زن آدم با نفوذی که بتواند پرونده های مرا پاک کند نشدم که خودش هم آنقدر نا پاک باشد که وقتی برای شنيدن حرفهای زنی محکوم به اعدام می رود به سفارش همسرش بنشيند و بگويد: آمده ام تا تمام حرفهای شما را گوش کنم، اما نيمه پنهان قسمتی از زندگی من بود ، شور و شوق دختر بچه ای که قصد داشت با دست خالی دنيا را عوض کند. کسی که تاريخ شوروی و انقلاب کوبا را می خواند و از بابک خرمدين و مزدکيان هيچ نمی دانست. کسی که به يک نگاه عاشق شد و منتظر يک کلام بود تا عشق برايش زندگی شود و آن کلام را هرگز نشنيد ، گفتم هرگز؟؟ آه نه .. آن کلام آمد ...ده سال بعدتر ، که مبهوت ايستاده بود در کشوری سرد که آبش سرد بود و خاکش سرد ..و او مبهوت سر چهار راه همه ور باد ايستاده بود تا مسيری را برای ادامه انتخاب کند و سردش بود و آن کلام هم آن روز همچو باد سردی بود که ديگراز تحملش خارج بود، توانش را نداشت. پسرک هم بهتر از آن نمی دانست. او هم با دستهای خالی قصد عوض کردن دنيايی را داشت و مدتها با گردنی باريک و پاهای لاغر به تبسم های معصوم دخترکی می انديشيد که یک شب او را باد با خود برد، و به اين می انديشيد که چرا باغچه خانه او سيب نداشت. و دخترکی که با باد رفته بود نه برای سيب ، که رفته بود تا یکی از اين گوشه کنار ها گم شود. که ديگر فرقی نداشت با کی گم شود، کجا گم شود ، وقتی که قرار نبود با او گم شود ، خودش لا اقل اين طور فکر می کرد ، و ده سال بعد که کلامی را که منتظرش بود شنيد می خواست اين تلفن لعنتی را به سر آنی که آن سر دنيا در آن سوی تلفن نشسته بود بکوبد و بگويد ...چرا.؟؟؟.. ،،،، اما هيچ نگفت. بار او هم کم از بار اين يکی نبود. از ده سال تنهايی سخنی نگفت. سخنی نگفتند. درد های هر دو آنقدر بود که کسی نخواهد باری بر ديگری بيافزايد ، و باز هر دو به راه خود رفتند. نيمه پنهان قسمتی از درد پنهان من بود. زهرا خانمی که مرا کتک زد اينقدر جوان نبود .و يا اينکه من آن موقع دختر بچه ای بودم که به هر دختر 25 ساله ای می گفتم خانم مسن !!!! نيمه پنهان را بصير نصيبی ، بايکوت جديد نام نهاد . من حس تلخی از ديدن اين فيلم دارم. حسی بسيار تلخ . احساس می کنم که در اينجا گذشته من و بچه های ساده و صادقی که با هم در اين کوچه پس کوچه ها بزرگ شديم ، بچه هايی که بسياری از آنها ديگر حتی نيستند ، هيچ نبود جز نقشی بر تاييد اين جمهوری فريب. ما ساده بوديم اما فريب خورده نبوديم. در فيلم صحنه هايی از بحث ها ی دختر ها و مسئولشان را نشان می دهد. تمام اين بحث ها درست بود . شک ها ، ترديد ها، دگماتيسم شديدی که همه به آن دچار بودند ، رهنمود از بالا ...پوشش ها . آرايش نکردن ها و يک شکل لباس پوشيدن همه بچه هايی که همفکر بودند. اما چيز عجيبی هم نبود. فرق بچه های هسته با مسئول هسته شايد در يک کتاب کمتر و بيشتر بود. پوشش که امروزه در همين جا هنوز برقرار است . به آن trend می گويند و نوجوانان به راحتی از آن تبعيت می کنند. چه آلتر ناتيوی در مقابل اين همه بود ؟؟ جمهوری کور و کر اسلامی ، نظامی که بی چون و چرا يی را به حد خود رسانده بود و به همين شيوه ادامه داد. فيلم ساز چه می خواهد بگويد ؟ اين که جنبش چپ کودکانه بود بحثی در آن نيست ، (همچی الانم بزرگ نشده ) اما فيلم با نشان دادن چپ روی هاي کودکانه و فالانژیسم نيروهای راست به دنيای با ثبات بزرگسالان گام می نهد و چه چيز اين ثبات را به شکل سياسی اش تثبيت می کند؟ فيلم از بچه های چپ چهره ای صادق و صميمی نشان می دهد. و نيروهای راست طرفدار رژيم را بی منطق ، فالانز و بريز و بپاش. اما با گذشت 20 سال همچنان که فرشته به پخته گی و ثبات و آسودگی بزرگسالانه می رسد جامعه هم به ثبات سياسی دست می يابد. اين ثبات البته در سايه جمهوری اسلامی و با تکرار چندين و چند بار نام دفتر رياست جمهوری و نشان دادن تفاوت بين آقای رستگار ( که از فالانژ های آن زمان است ) و همسر فرشته ـ دوم خردادی ـ( که با سيخونک زدن های زنش تصميم به گوش کردن به حرفهای زنی محکوم به اعدام می گيرد ، زنی که ماجرای زندگيش تکراريست از ماجرای زندگی فرشته) اين ثبات سياسی مشخص می شود. نيمه پنهان حس تلخی به من داد. بعد از فيلم دو زن از تهمينه ميلانی که بارها گفته است من فيلم فمينيستی می سازم ، فيلمی که درد های زنان را مطرح کند ، انتظار اينکه او در نقش 20 سال پيش آقای مخملباف فرو رود برايم بسيار تلخ بود. در جمهوری اسلامی نمی شود حقيقت را گفت. فيلم و هنر بشدت تحت فشار اند. بسياری از فيلم سازان برای اينکه بازی خوردگان اين جماعت نباشند ،خانه نشين ، مستند ساز. فيلمهای تبليغاتی دستمال حرير می سازند. بسياری هم سعی می کنند در کنار جامعه حرکت کنند و به مسائلی که بودار هستند و صدای دولتيان را در می آورند نپردازند. هنر را به خاطر هنر پيش می برند و موفق هم هستند. فيلم نيمه پنهان اما اگر به سفارش جمهوری اسلامی ساخته می شد هم فکر نمی کنم می توانست تبليغی بهتر از اين باشد. فيلم نيمه پنهان گذشته مرا نشان داد. اما از حال من، از حال تو و از بيان وضع فعلی جامعه ما سکوت می کند . به جای آن ثباتی را نشان می دهد که وجود خارجی ندارد و امنيتی که در خواب هم نمی شود ديد. فيلم نيمه پنهان نيمی از حقيقت است. نيمه ديگر اين فيلم پنهان کردن حقيقت است. همين و نه بيش.
می خواستم چيزی را برای انبوه !!!! خوانندگان اين وبلاگ روشن کنم. من ادعای مبارزه ندارم. من فعال اجتماعی هستم و فعال جنبش زنان. من و بسياری ديگر از مبارزه مردم در ایران پشتيبانی می کنيم ، اما مبارزه آن است که در ايران اتفاق می افتد. مبارزه را آنجا دخترکانی که با بالا بردن روسری شان به گشت های هزار نام دهن کجی می کنند انجام می دهند. من اگر اينجا لخت هم بيرون بروم فقط پليس وقتی از کنار من رد می شود شايد بگويد دختر جان نچای .مبارزه را دختران و پسرانی که با گرفتن دست معشوقشان در دست حکم شلاق را به تن می خرند انجام می دهند . اينجا اگر دونفر در يکی از پارکها با هم معاشقه هم کنند کسی نگاه نمی کند ( خوب چرا ايرانی ها نگاه می کنند ، بخصوص آنها که از ايران به عنوان توريست می آيند به ملاقات قوم و خويش) . زندگی در ايران هر روز مبارزه است. هر دقيقه چالشی است در جهت تحقق حقوق انسانی و فردی. کسی که نام آنچه در خارج از کشور اتفاق می افتد را مبارزه می گذارد و در اينجا ادعای "مبارزه " دارد به نظر من يا با چند و چون مبارزه در ايران آشنا نيست ، يا در پی نام است، يا .... ( می دانم که با اين جملات با بسياری از خارج از کشوری ها در می افتم. اما اين نظر من است ). ما در سوئد حتی به اعضاء احزاب سياسی هم مبارز نمی گوييم ، در جايی که رودر رويی با صاحبان زور وجود ندارد نام حرکت " فعاليت " است و نه " مبارزه" . دوستان در ميدان مرکزی استکهلم روسری را به آتش می کشند و بعد از اتمام اکسيون در کافه ای همان بغل قهوه و شيرينی می خورند. نيروهای انتظامی هم نظاره گرند. اگر دخالتی کنند تنها به اين علت است : خانم جان آن آتش را خوب خاموش نکردی ممکن است موجب حريق شود.(قصد من مسخره جلوه دادن حرکت های اجتماعی در خارج از کشور نيست ، و قصد بی ارزش جلوه دادن اين حرکت ها را هم ندارم که آنها را در بسياری موارد ضروری و بسيار هم موثر می دانم ، قصد تنها بيان ماجرا به همان شکل است که اتفاق می افتد، و شفاف کردن معانی ) اين عمل سمبوليک است و اعتراضی و خوب است. اما نام اين را مبارزه نمی گذارم.( اگر کسی بگويد مسئله سر لغت است ، من بر اين نظر نيستم. اين لغت ها بار خاصی دارند. من انسانهای متعددی را می شناسم که با اين الغاب برای خود کسب هويت و اعتبار کرده اند و می کنند.) شما چه می گوئيد ؟؟ حقيقتا مايلم در اين باره نظر تان را بدانم.( آی که چه شری واسه خودم خريدم )
شما هم اين آهنگ را می شنويد ( حرکت از اين بيش شتابان کنيم ) ياد اونکه کنار گود می ايسته و می گه لنگش کن می افتين ؟؟ يا اين فقط منم ؟؟ موزيک زيباست. تصوير سازی خوب انجام شده ..اما ديدن قيافه داريوش و اسم حرکت که می ياد....ای بابا داشی ..کو حرکت !!!! آخه نه جان من...می گه خنده زنان ترک سر و جان کنيم ؟؟ کجا ؟؟ تو لوس آنجلس ترک سر و جان کنيم ؟؟ چه جوری ؟؟ نه نمی خواد بگی.... من هم يک زمانی داريوش را بسيار دوست داشتم. شقايقش هميشه اشک به چشمم می آورد. پريا و ديگر شعر های شاملو ( که هيچ کدامش هم با اجازه شاملو ترانه نشد) اما...اين خيل بی هنران لوس آنجلس ، آه...بگذريم....
هنرمندان خود را پاس بداريم امشب کنسرت پری زنگنه در استکهلم به بدترين شکل ممکن برگزار شد. در سالنی خالی و بسيار سرد ، خواننده مهربان مردم از سرما و آسيب آن به تارهای صوتی شکايت می کرد. استقبال کمی که از برنامه شد محيطی دلگير و دلتنگ و بسيار سرد فراهم آورده بود که پيانوی زيبای فريبا جواهری و صدای زيبای پری که سحرگاهان با بوسه ای از خواب برخاسته بود نتوانست سالن بزرگی را که حتی تا يک سوم پر نشده بود رنگی بخشد. برنامه پری زنگنه در دوقسمت آهنگ های جديد و آهنگ های قديمی اجرا شد. ای کاش می توانستم غمی را که در صدا و چهره خواننده خوب ما و نوازنده خوبش با ديدن سالن خالی منعکس شده بود با بوسه ای بشويم ، بوسه ای که پری غمگينمان را به خواب ببرد و در سالنی مملو از جمعيت که قدر هنر و صدای استثناعی او را بدانند بيدار کند. و گلهايی را که لب چمن تازه شکفته بود در اين سرمای ناجوانمردانه به او تقديم می کرديم تا باز هم مرا به دنيای کودکی ببرد که هرگاه می شنيدم که : ميخوام برم کوه ، شکار آهو با خودم دعا می کردم که آهوبتواند در برود و شکارچی نتواند او را شکار کند و به ليلی دل خوش کند. تو بيا سی مو بنشين
در خانه ما هميشه مطالعه پدر امری مقدس بود. ساکت باشيد !!! پدر دارد روزنامه می خواند. سر و صدا نکنيد ، پدر هواسش پرت می شه ، دارد کتاب می خواند. و ما بچه ها آهسته رفت و آمد می کرديم و آهسته می خنديديم و آهسته بازی می کرديم. با پدر کاری نداشتيم و از او چيزی نمی خواستيم . وقت مطالعه او مهم و مقدس بود. پدر کار می کرد. به خانه که می آمد خسته بود و نياز به استراحت داشت و نياز داشت تا وقتی برای خود داشته باشد تا مطالعه کند.پدر اتاقی مخصوص به خود داشت. اتاق پدر .که برای مطالعه و يا استراحت به اتاق خودش می رفت و در را می بست. مادر اما وقتی برای اين کار ها نداشت. مادر خانه دار بود. پدر دوست نداشت مادر کار کند و وقتی که ازدواج کردند گفته بود که بهتر است در خانه بماند و بچه بزايد و بزرگ کند. مادر خانه دار شد. در توليد درامد خانواده نقش مشخصی نداشت. مادر کار نمی کرد ، گاهی پدر حتی اين را به رخش می کشيد " تو که بيرون کار نمی کنی ببينی چقدر سر و کله زدن با اين ارباب رجوع ها مشکل است . نشستی تو خانه راخت و آسوده " . مادر بحث که به اينجا می رسيد می گفت : تو نگذاشتی من برم سر کار. و پدر می گفت : مگر من بی غيرت بودم مثل برادرت که می زاره زنش بره سر کار. مادر کار نمی کرد و خانه دار بود. و پدر می گفت که کاری ندارد. کار ساده ای است و همه از پسش بر می آيند . و همينطور هم بود و هست. خانه داری کار ساده ای بود . کاری ساده و تکراری و روزانه که توان جسمی تو را کاهش میدهد اما به توان فکری احتياج ندارد. کاری آنچنان که وجود یا عدم وجود انديشه تاثيری در آن ندارد و سلولهای مغزی به تدریج بايگانی می شوند. مادر هرگز وقت نداشت به مطالعه برسد. اگر روزنامه يا مجله ای در دست می گرفت ، کسی نبود که به ما بچه ها هشدار دهد که ساکت باشيم و مراعاتش را بکنيم . هزار درد بی درمان ما را می گرفت. اين يکی غذا می خواست و آن يکی دنبال جورابش می گشت و آن ديگری از مادر می خواست که به او ديکته بگويد. و لباسهای پدر هم هميشه منتظر اطو شدن بود.روپوش مدرسه من هم، چرا که مادر بسيار دقت می کرد که بچه هايش تميز و پاکيزه و با وضع مرتب در اجتماع ظاهر شوند . مادر با صبوری همه اين کار ها را می کرد. روزنامه يا مجله را باز نکرده به کناری می گذاشت و به دنبال کارهای ما می دويد. بزرگتر که شدم هميشه از مادر شاکی بودم که چرا کتاب نمی خواند و چرا به مطالعه بها نمی دهد.چند بار که نشسته بودم و برايش شعر می خواندم ديدم که گوش نمی دهد و هواسش به دنبال دوختن دکمه های بلوز پدر بود يا سر دوشی های پیش آهنگی برادر. به خودم می گفتم که اصلا هرگز اهلش نبوده . روزی که مثل هميشه فضولی ام گل کرد و به سراغ خرت و پرت هاي زير زمين رفتم تا گنج پنهان شده ای را شايد بيابم در ميان اسباب های قديمی جعبه ای کوچک را يافتم. چيزی مثل جعبه کفش که بسيار قديمی به نظر می آمد . بازش کردم ( کی اهل اجازه گرفتن بود !!) و در آن دفترجه ای را يافتم. دفتر شعری بود با دستخطی آشنا. دستخط مادرم. نشستم و شروع به خواندن کردم. بعضی از شعر ها از شاعران مختلف بود. پروين اعتصامی و طاهره قرة العين و بعضی هم فقط تاريخ داشت. انگار که شعر از خودش بود. شعر ها نا پخته بودند ولی بد نبودند. نوشته هايی هم بود. نوشته هايی مملو از احساسات دختر جوانی که سرگشته است. همان سرگشتگی های من . عشق، زندگی ، مرگ، بودن .... حيرت کرده بودم ، مادر من ؟؟ بالا رفتم و مادر را صدا کردم . دفتر در دستم بود .صدای مادر آمد که : چیه عزيزم ؟ دنبال صدا رفتم به آشپز خانه . مادر مثل هميشه داشت غذا درست می کرد. روز جمعه بود و مهمان داشتيم .مهمان ها هر لحظه قرار بود برسند. و مادر سرش بسيار شلوغ بود. عمه و عمو ها با همسر ها و بچه هاشان قرار بود بيايند . پدر داشت مطالعه می کرد. من دفتر را در دست داشتم و به آشپزخانه رسيدم: ـ مامان ، من اينو در زير زمين پيدا کردم . مال توست ؟ ـ نمی دانم دختر جان ! نمی بينی کار دارم؟ چی هست مگه ؟ ـ يک نگاه بکن خوب!! مال توست ؟؟ مادر نگاه کرد . اول دفتر را نشناخت... ـ نه !! ـ من فکر می کنم مال توست! بيا يک نگاه بکن ، دفتر شعر ه !! اين را که گفتم مادر سرش را يک مرتبه برگرداند. ـ کجا پيداش کردی؟ تو زير زمين چی کار داشتی؟ ـ مامان تو شعر می گفتی ؟ تو می نوشتی؟ مامان چی شد پس ؟ اشک تو چشای مادر جمع شد. ـ نمی دانی چی شد؟ نمی بينی چی شد ؟ ـ اما اگه می خواستی می تونستی . مامان آبکش برنج را کناری گذاشت و گفت: ـ خواستم، اما نتونستم ..شايد هم به اندازه کافی نخواستم. آخه همه همين بودند.شوهر کردن بود و بعدش بچه داری. واسه همه همين بود. نمی شد غير از اين بود . تا سنت از 15 می گذشت اسم شوهر می اومد. اگه سنت از 20 گذشته بود همه می گفتند خونه بو ترشی گرفته . همه دخترا می ترسيدند از اينکه شوهر نکنند و خانه بمانند و بعدش هم سرنوشت همه کما بيش يکسان بود. اما تو اين طور نشو. تمام آرزوم اينه که تو مثل من نشی .قول بده تو مثل من نشی. خونه دار نشی . خونه نشين نشی. من به قولی که به مادر دادم عمل کردم.
چند تا از دوستان سئوالی کردند که فکر می کنم با يک حساب کوچولو می تونستند بهش برسند . اين که من چند سالمه . چند بار قبلا در نوشته های مختلف اشاره کرده بودم که از نوجوان های زمان انقلاب هستم. 16ـ17 ساله بودم . الان هم که 23 سالی می شه که انقلاب شده . خودتون حساب کنید ديگه .
امشب با دوستی به سينما رفتيم ، فيلمی از آلفونسو کوآرون Alfonso Cuarón که به زبان انگليسی اگر بگم که همه حاليمون بشه می شه your mother too . فيلمی اسپانيايی زبان که مکان وقوع فيلم در مکزيک است. من فيلمهای اسپانيايی را دوست دارم. در اين فيلمها سکس نه مسئله بزرگی است ، و نه چيزی مقدس ، واقعه ايست در بسياری مواقع روزمره که اتفاق می افتد . به همان سادگی که در زندگی واقعی اتفاق می افتد. اين فيلم هم سکس همين نقش را داشت ، اما چون فيلم شرحی از زندگی جوانانی که بين دوران نوجوانی و جوانی به دنبال کشف هويت خود از همه نظر و حتی جنسی هستند صحنه های سکسی در آن زياد است. و اکثر صحبت ها در حول و حوش سکس و مسائل جنسی دور می زند. لوئيز ، زنی جوانی که خبر بيماری پيشرفته سرطان را می شنود و می داند که مدت زيادی زنده نخواهد بود ، با خبر خيانت همسرش ديگر کاسه صبرش لبريز می شود و با دو پسر جوان در سنين 17ـ18 ساله ، که دوست دختر هايشان برای تعطيلات به سفر خارج از کشور رفته اند ، به سفر می رود. در اين سفر پسر ها و لوئيز هر کدام به نحوی نقاب هايی را که به رغم روابط اجتماعی و خانوادگی بر چهره زده اند از چهره کنار می زنند و روياهای مرطوب جنسی شان با واقعيت های روزمره زندگی راهی برای چگونه بودن را به هر سه نمايان می کند. فيلم با وجود وفور صحنه های جنسی و صحبت در مورد مسائل جنسی فيلم اروتيک یا سکسی نيست. رويای جنسی دو پسر جوان که نمی دانند با يورش هورمون ها چه کنند و با لاف زدن و خود ارضايی سعی می کنند تا بالانسی بين واقعيت و تخيل به وجود آورند و زنی جوان ، که از مرگ خود مطمئن است و از همسر نا اميد ، که سعی در جستن معنای آنچه از زندگی برايش باقی مانده است ، و حرکت های سياسی ,خشونت پليسی موجود در اجتماع مکزيک که به شکل ترس آوری جزئی از زندگی عادی شهروندان شده ،از زبان راوی ، با صدايی خشک و خالی از هر گونه بار احساس ، فيلم را به نوعی به مخلوطی از سکس صادقانه و روزمره ، تخيلات جنسی ، سّرِ وجود و سياست موجود تبديل می کند. اگر فيلمهای اسپانيايی را ديده ايد و دوست می داريد اين فيلم را ببينيد. اگر از آنها بدتان آمده اين فيلم چنگی به دلتان نخواهد زد و شايد سر آخر يک " که چی بشه " هم بگوييد .در فيلم اتفاق بزرگی نمی افتد. قهرمانی جان قربانی را نجات نمی دهد. بدی نابود نمی شود و خوبی پيروز نمی شود. هيچ دو نفری هم به هم نمی رسند و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی نمی کنند. فيلم به نهايت غير قابل پيش بينی است ، در هيچ صحنه ای از آن نمی توانی صحنه بعدی را حدس بزنی. در عين حال که مسائل بسيار ساده اند. فيلم ساده است، روزمره، شاد، غمگين و دلپذير. مثل خود زندگی.
تو مثل مامانای ديگه نيستی!!! اينو بارها از دخترم شنيده ام، هزاران بار شايد. گاهی با داد و بيداد و قهر و اخم ، گاهی با خنده و شوخی و مهربانی . در هر دو صورت نتيجه يکی بود ، من مثل مادر های ديگر نبودم، از اين بابت ناراحتی نداشتم و دليلی هم برای عذر خواهی از بابت اينکه بودم نمی ديدم. اما اين روزها فکر می کردم شده ام مثل همه مادر ها ، که غصه بچه شان را می خورند. و اين کلافه ام می کرد. دخترم مدت زيادی است که دارد کار می کند تا برای سفر پول فراهم کند. چندين بار اين کار را کرده و برای مسافرتش پول فراهم کرده است و من هم کمکش کرده ام. اما اين بار من عذاب وجدان بدی دارم چون اين کار کردن و اين پول جمع کردن اين بارش برای من است. دخترم مرا به سفر به پاريس دعوت کرده است. من هميشه آرزو داشتم که پاريس را ببينم و هر بار مسئله ای پيش آمد و موقعيت جور نشد. حالا دخترم مسافرتی به پاريس را ترتيب داده است و من عذاب وجدان داشتم که طفلکی کلی خرج داره می کنه و از اين حرفها. به همين علت با او صحبت کردم. برای اينکه باز بتوانم خودم باشم از او خواستم با وجود اينکه اين مسافرت هديه من از طرف اوست ، خود مسافرت و مخارج هتل را که او تقبل کرده است و مخارج بودن در آنجا را من متقبل می شوم. وقت را هم تقسيم کرده ایم . تا هم به لوور برويم و هم برای خريد به شانزه ليزه. هم به مزار هدايت برويم و مونت مارت را ببينيم و در کافه پاتوق سيمون و سارتر قهوه ای بنوشيم و هم به ديدن شوی بزرگ مولن روژ برويم . چند روز با هم خواهيم بود. فقط با هم. حتی تلفن های موبيل را هم خواهيم بست و هيچ مکالمه ای جز با هم نخواهيم داشت. مدتهاست اين وقت را با هم نداشتيم وشايد اين آخرين بار باشد که به اين شکل با هم هستيم. نه ، من از هيچ چيز پشيمان نیستم ،non,,je ne regretter rien راستی....پاريس چيزی لازم نداريد ؟؟؟
من آن ره جوی ِ ره پویم به سوی حق که تا کردم ، خطا کردم ، خطا کردم ، خطا کردم ، خطا کردم حق انسان است و هر مطلق نمودی آمد از ناحق چه نا حق ها که خود با حق، من ِ مطلق گرا کردم به کوس بی خدايی کوفتم ، کز دين بلا ديدم خود اما بی که دانم، بی خدايی را خدا کردم، نخستين درد را دين يافتم، خود در مثل اما به درد ديگری درد نخستين را دوا کردم که يعنی با خطای ديگری نفی خطا گفتم که يعنی با بلای ديگری، دفع بلا کردم ز بی دينی چو دين کردی ، ز دين بدتر گزين کردی بدا بنياد دينی که من دين آزما کردم . رسيدم در مصاف دين ، ز کين دين به دين کين چو ديدم، نفی دين نه ، دين و کين را جا بجا کردم چو مسلک جای دين آيد ، خدا سوی زمين آيد عبث پنداشتم هر کبريايی را فنا کردم. خدا را زاسمان دين ، کشانيدم به خاک کين نخستين نامش اين پايين، پروله تاريا کردم پس آنگه سازمانی را به جای خلق بنشاندم سپس خود کامه ای را جانشين کبريا کردم سزد گر می گزد جانم ، که آلوده ست دستانم که بشکستم عصای مار و ماری را عصا کردم. رهايی نيست از دامی به دام ديگری رفتن به دين معنا دريغا ، گوش جان دير آشنا کردم. رها بودم به دشت شک ، ولی در حال گشت شک دريغا کز ندانستن ، رهايی را رها کردم. حقيقت از دلِ اما ی پر جون و چرا زايد حقيقت را من اما خالی از چون و چرا کردم. حقيقت ها که در بايد، هم از زهدان شک زايد يقينم شد که جز شک ، هر چه کردم نا روا کردم.
خطا ناکردنی نه کس ، نه آيين ست و نه حزبی جز اين گر گفتم و کردم، غلط گفتم، خطا کردم. خطا کارم، ولی شايد.. اگر بر من ببخشاييد خطا ها کردم اما جمله در راه شما کردم.
شما هم با خودتان حرف می زنيد ؟؟ من که خيلی اين کار را می کنم. نه بابا چيزی نيست، خل و چل نشدم هنوز. برای من با خود حرف زدن همان فکر کردن است به صدای بلند. اما همه اينطور فک