دور می شوی، دور می شوی ، دور می شوی ، میبینمت ...دور می شوی... ومن... و گردش حزن آلوده ام در باغ خاطره ها و در اندوه صدایی جان دادن که به من میگوید: دست هایت را دوست میدارم.... دور نرو.. دورتر نرو
نزديکتر بيا نترس ، هيچ اتفاقی نيست که بيفتد نزديکتر که باشی مستيم را نمی بينی در عوض کنار گوشت چيزی می خوانم که عين توست نزديکتر بيا ترسو
دلم گرفت. چقدر دنيای ما مشترک است. چقدر نياز هامان مشترک است. برای يافتن کسی که بدون ترس گوشش رو بياره جلو، و بدون پيشداوری به حرفات گوش کنه... تا کجا..تا چند بايد دفتر های خالی را ورق بزنيم ؟؟