November 18, 2002



>امروز روز خوبی بود
ديشب که راهی خانه شدم ، سر کار يک ياد داشت برای ديگر همکارانم گذاشتم(تنها من بودم که به درخواست رئيسم تعطيلات را اضافه کار به عهده گرفتم) که من قصد دارم صبح را کمی بيشتر بخوابم ، به همين علت صبح دور و بر 9 پيدایم ميشود، و از همکارانی که اعتراض دارند خواهش مندم اعتراضات خود را کتبا به وسيله ميل به اطلاع من برسانند تا در فرصت مناسب به آنها رسيدگی کنم.یک عدد Happy face هم چاشنی کردم و ...
صبح ساعت ربع به هشت بيدار شدم . دوش گرفتم و برای خودم قهوه درست کردم. و با آرامش قهوه را خوردم. و زدم بيرون .
هوای لطيفی بود ، خورشيد بعد از حدود دو سه هفته راه گم کرده و به ما سر زده بود. هوا خنکای ملسی داشت . و شادم می کرد.می دانستم که تمام کار ها و خرابکاری های کامپيوتر ها سرم می ريزد و هيچ عجله ای برای زودتر رسيدن نداشتم. از قطار که پياده شدم آهسته می رفتم.
ساعت ناهار را هم تحمل گوش کردن به غرغر های همکاران را نداشتم، نه شنيدن ماجراهای زندگی پرنسس ويکتوریا و دوست پسر جديدش برايم جذبه داشت و نه می خواستم بدانم که زن وليعهد نروژ از چه کسی حامله است. پس پالتویم را بر دوشم انداختم و زدم بيرون.در هوای آن بودم که به آفتاب دوباره سلام کنم. اما ديدم که ابر ها برگشته اند و باران زيبايی می بارد.باران نوامبر هوا سرد هم نبود، پيش نمی آید که در اين ماه اين قدر هوا لطيف باشد و زير باران رفتن با سرما و لرزیدن بعدش توام نباشد، و راه رفتن زير باران را به گوش کردن به همکاران عزيرم ترجيح دادم. همان طور که راه می رفتم آهنگ زير بارون تو منو ببوس ميخوام عاشق بارون باشم از زيبا شيرازی را با خودم زمزمه می کردم که یاد بوسه ای در زير باران افتادم.
تابستان دو سال پيش بود ، با دوست پسرم برای تعطيلات به يکی از کشور های شرقی رفته بودم.صبح يک روز اصرار کرد که به شهری در نزديکی محل اقامت برويم. نگاهی به آسمان انداختم و گفتم که احتمال باران هست، باران در آن کشور سيل آسا بود، خندید و گفت : خيال می کنی. گفتم باشه پس ميريم. اما ژاکت بردار..اگر باران آمد... خنديد و گفت: برو بابا..
من ژاکتی اضافه برای خودم و او برداشتم و راه افتاديم.
در اتوبوس که بوديم دائم می گفت ديدی دختر..بارون می گيره..ها ها ها
از اتوبوس که پياده شديم...باران مثل سيل می باريد.
نگاهش نشان می داد که عذاب وجدان دارد و من قصد نداشتم عذابش را چند برابر کنم. شروع کرد به غرزدن سر خودش ، که حالا چه وقت شهر آمدنت بود...
گفتم: آمديم و اينجا هستيم. بهتر است بهترين استفاده را از موقعیت بکنيم، هوا هم که سرد نيست، گردشی در باران خواهیم داشت ،خودش خاطره خوبی خواهد بود. متفاوت با روزهای ديگر در اين مسافرت. سخت نگير.
در همين مدت ما فرصت کرده بوديم که به شکل دو موش آب کشيده در بياييم.
گفت: کسی غر زدن را ياد تو نداده ؟؟
گفتم: نمی توانم قبول کنم که سهم من از اين دنيا اين است که به شکل زنی غرغرو در بيايم..می بينی که حتی سر دخترم هم برای نظافت اطاقش و یا کمک در خانه نمی خواهم غر بزنم. فکر ميکنم سهم من بيشتر از اينهاست....
همين ها را داشتم می گفتم که دهانم بسته شد. و لبان خيسش لبانم را دوخت.
امروز زير باران طعم بوسه گس او که مزه سيگاری که عميقا معتقد بود ترک کرده ولی تنها برای تفريح می کشد را می داد ، روزم را زيبا تر کرد.
ار آن باران و آن بوسه مدتها می گذرد. از سفر که برگشتيم تعداد تلفن های روزانه کمتر شد. يک بار که زنگ زد پرسيدم که طوری شده؟ گفت که نه..گفتم : انگار که رابطه برايت سنگين شده. گفت که دارم شديدا احساس پيدا می کنم. گفتم: و اين بد است؟؟ گفت : الان نمی توانم. گنجايشش را ندارم. گفتم : می خواهی تمام کنی؟ گفت : آری. و فکر ميکنم برای هر دو مان بهتر است. گفتم : برای من نه. اما تو همانگونه عمل کن که برای خودت بهتر باشد. چيزی را بهانه آوردم و مکالمه را قطع کردم.گفته بود که به دوستی با من افتخار می کند. گفته بود که هرگز باورش نمی شد که با کسی مثل من برخورد کند. گفته بود ..... اين ها لابد همان حرفهايی است که همگان وقتی که می خواهند رابطه ای را تمام کنند به زبان می آورند. تا بار کمتری بر دوش طرف مقابل بگذارند. اما اين حرفها سيلاب اشک را خشک نمی کرد. اشکی که او هرگز نديد و حتی نشنيد. باز هم باران می آمد..اين بار در من.
ساده تمام شد. قرار نيست سخت تر از اين باشد. نمی خواست...و رفت. و من سعی کردم سدی نباشم.
چرا نمی خواست؟؟ ندانستم. نمی خواست که بگويد و نخواستم در موقعيتی قرارش دهم که مجبور به توجيح و دروغ باشد.
شايد شب بيداری هايمان و تا دير وقت صحبت کردن هايمان را تاب نياورد. می گفت که برايش جالب است..اما شايد نبود.
وقتی که دوست دختر بعديش کتابهايي را که پيش او داشتم به من باز گرداند و ديدم که حتی لايشان باز نشده از خودم شرمنده شدم. ديدم که فرق زيادی هست ميان زنی که می شود به دوستی با او افتخار کرد و زنی که می شود دوستش داشت. ديدم که يکی از بچه ها راست می گفت وقتی می گفت : مردم تره میگيرند قاتق نونشان بشه. دختر جان تو قاتل جونی . می دانستم که مدارا کردن با من آسان نيست، اما ديدم که بسيار سخت تر از آن است که فکر می کردم.
آن روزها که با دوستان دخترم صحبت می کردم ، ( آقايان هواستان باشد. دختر ها همه مسايل را به هم می گويند. منظورم همه چيز است :) می گفتند که نبايد می گذاشتی به اين آسانی تمام کند. بايد ازش جواب می خواستی. يکی از بچه ها گفت اگر بهش عذاب وجدان می دادی بر می گشت.يکی مي گفت اگه من جای تو بودم اذيتش می کردم.
من اما آن باز گشت را لازم نداشتم. من اما سئوالی نداشتم که جوابش را ندانم. من اما قصد آزار کسی را که زمانی دوستم داشت و همچنان دوستش داشتم ، نداشتم.
رابطه ای که تمام می شود هميشه برای کسی که در رابطه ترک می شود دردناک تر است. حس بی ارزش بودن. حس انتخاب نشدن. حس تنها ماندن و ترک شدن. اينها همه احساس کسی است که حادثه به يک باره خبرش می کند. اما آزار دادن ، عذاب وجدان دادن و این همه موجب به درازا کشيدن رابطه ای است که در انتها تمام شده است.تمام شده است اما کش و قوس ها از ارزش آنچه بود. آنچه با خود برايت به ارمغان آورد می کاهد. حس احترام و عشق را از ميان می برد و جای خود را به احساس های بد و مضر می دهد.
برای من ساعاتی که با هم بوديم با ارزش بود. اوقات خوبی که با هم سپری کرديم ، خاطرات زيبایمان. آن قدم زدن در زير باران سيل آسای سوفیا.بوسه هايی که طعم گس سيگاری می داد که هرگز هرگز ترک نمیشد.
اصرار بر ادامه رابطه ای که به آخر خود رسيده، چانه زدن بر سر عشقی که تمام شده. پا بند کردن بيهودهً انسانی که احساس می کند وقت رفتن است.نه..حق من از اين دنيا بيشتر از اين است.
عشق بين دو انسان از ازل نبوده. روزی شروع می شود و گاه ماندنی است. اما گاهی هم تمام می شود. و آن روز که تمام شد، برای هر دو خاطرات خوشی را بر جای می گذارد.با بد بودن و بد کردن اين خاطرات را کدر نکنيم. اين خاطرات يک روز بارانی ،در سالها بعد می تواند لبخندی بر لبت بنشاند و موجب شود تمام روزت با طعم گس بوسه ای به رنگ رنگين کمان در آيد و ناخوداگاه راه بروی و با خود زمزمه کنی..زير بارون تو منو ببوس می خوام عاشق بارون باشم..
امروز روز خوبی بود.



[ 18:19 | مهشيـد ]


Powered by MT3.35