بردار حجاب ، رخ به عاشق بنما تا چاک زند بدست خود خرقهً جان
بخوان ای زن زيبا ، بخوان
الی ای پير فرزانه مکن منعم ز ميخانه که من در ترک پيمانه دلی پيمان شکن دارم
کنسرت پريسا بودم.به همراهی گروه دستان آهنگهای بسيار زيبایی را اجرا کرد. پيراهن بلند و زيبايی به تن داشت و گيسوان زيبايش را در پشت سر جمع کرده بود. شور اين زن ، حرکات دستانش ، و صدای زيبايش ...آِی ی ی ی ی بزن دف.
تا روی تو قبله ام شد ای جان جهان نز کعبه خبر دارم و نز قبله نشان
پريسا آنچنان با شور و شوق می خواند که می خواستم بر روی صحنه بپرم و او را در آغوش بکشم و ببوسم. و می دانم که در اين وسوسه تنها نبودم. صدای دف سالن را پر کرده بود و صدای افسون کننده پريسا انگار که از آن دور ها، از جائی بينابين رويا و واقعيت مرا صدا می زد. آی ...بخوان ای زن زيبا، بخوان ، روزی شادی به ديار ما هم باز می گردد. آن روز همه اتاقهايمان را به رنگ نارنج و ترنج رنگ می زنيم و هر چه سياهی است از ديوار ها می کنيم. آن روز با هم می خوانيم : از همه کس رميده ام با تو در آرميده ام جمع نمی شود دگر آنچه تو می پراکنی بخوان ای زن پری آسا، بخوان
پريسا برنامه خود را با تصنيف الی ای پير فرزانه تمام کرد. پريسا جان، ديدار ديگری را ، با نگاهی تر، انتظار می کشيم.