قوانين یا سنت؟؟ ديروز در يکی از روزنامه های سوئد گزارشی بود از يکی از بيمارستان ها که عمل پرده دوزی را رايگان برای دختران مهاجر که تحت ترور خانواده و اقوام قرار دارند ، انجام می دهد. اين عمل کاملا مخفيانه انجام می شود و هيچ ثبتی هم وجود ندارد و به همين دليل هيچ آماری هم در مورد آن موجود نيست. دختران مهاجر و مشکلات آنان در کشور های اروپايي سالهاست که يکی از مسايل اجتماعی در اين کشور ها را بو جود آورده است. (+)( فايل آکروبات ) اينکه در کشوری مثل کشور ما قوانين بايد به نفع زنان عوض شوند مسلما يکی از شرايط اصلی بهبود وضعيت زنان است.(احتمالا دوستانی در اينجا خواهند گفت که تغییر قوانين زن ستيز در سايه حکومت اسلامی ممکن نيست و من نيز بر همين اعتقادم، در عين حال نيز معتقدم که جنبش زنان می بايد مطالبات خود را به طور دائم مطرح کند و وجود خود را به عنوان وزنه ای قابل لمس در مقابل حکومت اسلامی قرار دهد، همانطور که می بينيم امروز اگر دو جنبش فعال در ايران نام برده شوند جنبش زنان و جنبش دانشجويی هستند. این نقش با سکوت و موکول کردن مطالبات بعد از سقوط يا تغيير رژيم به دست نيامده است.) و اينکه تغيير قوانين نقش مستقيم درتغيير ديد های سنتی دارد هم بر کسی پوشيده نيست، اما همه مشکلات فرهنگي با تغيير و بهبود قوانين تغيير نخواهد کرد ، برای اين تغيير به کار فرهنگی نياز منديم، جنبش زنان می بايد پيام و مطالبات خود را به گوش مردان برساند. بايد ديالوگی حول مسائل زنان به وجود آيد ، بايد مردان در جنبش زنان فعالانه کار و همکاری کنند و اين جنبش را از خود بدانند. اگر خواهان رسيدن به جامعه ای با حق برابر برای زن و مرد هستيم، راهی بجزاين نيست.
دور می شوی، دور می شوی ، دور می شوی ، میبینمت ...دور می شوی... ومن... و گردش حزن آلوده ام در باغ خاطره ها و در اندوه صدایی جان دادن که به من میگوید: دست هایت را دوست میدارم.... دور نرو.. دورتر نرو
نزديکتر بيا نترس ، هيچ اتفاقی نيست که بيفتد نزديکتر که باشی مستيم را نمی بينی در عوض کنار گوشت چيزی می خوانم که عين توست نزديکتر بيا ترسو
دلم گرفت. چقدر دنيای ما مشترک است. چقدر نياز هامان مشترک است. برای يافتن کسی که بدون ترس گوشش رو بياره جلو، و بدون پيشداوری به حرفات گوش کنه... تا کجا..تا چند بايد دفتر های خالی را ورق بزنيم ؟؟
گفتم: خواندی در سايت زنان ؟؟ مردی دختر دو ماهه اش را داخل يخچال می گذاشت قساوت ديگر تا چه حد؟؟ به تلخی گفت: خوب تو حاليت نيست عزيز. به اين می گن مرد آينده نگر، از همين سن داره پيش گيری می کنه ..تا دخترک بزرگ که شد خراب نشه. ظريفی گفت: تو شنيدی يکی از این آقايان که تا ما دهان باز می کنيم به ما هجوم می برند و ما را ضد مرد می نامند، به او ضد زن بگويد ؟؟ فکر کردم: معمولا در نوشته های اين مردان خبری از اين مسائل نيست. انگار که آنان در گير مشکلات مهمتری هستند. انگار که درد زنان را تنها زنان بايد به زبان بياورند ، تا بتوانند با ديدن حساسيت تو مهر ضد مرد بودن بر پيشانيت بکوبند.
اين نوشته انگار زياد هم جالب نبود. بعضی از بچه ها بخصوص محمد عزيز رو اذيت کرد که رسما و صميمانه معذرت میخوام. قصد من آزار و تحقير کسی نبود. قصد من اين نبود که اسمم را از لِيست خوبها به بد ها انتقال بدم يا بر عکس. قصدم اين بود که با هم اين تابلو ی سياهی را که بر رويش لفظ خوبها و بد ها نوشته شده است و در زير آن يک ليست بلند بالا ...اصلا دور بندازيم و اسمی از آن نياريم. سالهاست که پدرـسالارـان ما زنان را به دو دسته خوب و بد تقسيم کرده اند. اين تقسيم بندی را با تقسيم فمينيست ها به خوب و بد ادامه ندهيم. حرف اين بود
تعجب می کنم گاهی ازآدمهايی که به محض اين که صحبت دفاع از حقوق زنان پيش می آید ، به سرعت يک چشم به هم زدن ميپرند بالای چهار پايه ای و در حالی که انگشت نشانه خود را به طرفت گرفته اند با دست ديگر با چماقی به سنگينی تاريخ بر سرت می کوبند و فرياد می زنند..... ضد مرد!!! ...... خسته شده ام از بس که بايد خودم را توجيه کنم که ضد مرد نيستم. کافی است حرفی بزنی، سخنی ، اشاره ای به حقوق زنان، تا برچسب مرد ستيزی و ضد مرد بودن را برای بقيه عمرت با خود يدک بکشی. آيا لازمه حقوق زنان ضديت با مردان است؟ آيا برای بعضی ها حق زن مساوی است با صلب حقوق مرد؟ آیا اين دوستان فکر میکنند که ما از حقوق مردان می خواهيم کم کنيم و به زنان بدهيم؟؟ در مقابل آن مردان زن ستيز را می بينيم که ميستيزند، مينويسند، می آزارند، و زن را بجز به عنوان جنس فرعی در اجتماع به رسميت نمی شناسند. و هيچ برخورد آزار دهنده ای با اين مردان ،( و حتی زنان، چرا که مردسالاری منوط به جنس نيست ) نمی شود. ما مرد ستيز نيستيم، ما ضد مرد نيستيم ، آیا توانسته ام به اندازه کافی پررنگ بنويسم ؟؟ در انديشه من هرگز ضديت با هيچ بشری به دليل جنسيت او نخواهد گنجيد، آنچه میتوانم با آن ضد باشم و به مبارزه برخيزم تفکر غير بشری است که انسانها را بنا بر جنسيت، نژاد ،گرايش جنسی و....تقسيم بندی می کند و برای آنان حق برابری در مقابل اجتماع قائل نيست. و اين نه تنها مشخصات من است بلکه بسياری از زنانی که در زمينه مسائل زنان به نهوی فعالیت میکنند از اندیشه اومانيستی و بشر گرايانه پيروی میکنند. آنچه من از آن صحبت می کنم حقوق اولیه بشر است. و به رسميت شناساندن اين حقوق برای زنان به عنوان شهروند های درجه يک اجتماع بشری. من حتی فقط از حق زنان صحبت نمی کنم. بلکه از سهم زنان در اجتماع، از وظيفه اجتماعی زن، از استقلال اقتصادی زن و نقش آن در استقلال شخصی و شخصيتی زن نيز همواره صحبت می کنم. درد اينجاست که برای شروع حرکت خود حتی از صفر هم نمی توانيم شروع کنيم بلکه از منفی صد شروع میکنيم. یعنی ابتدا بايد برای افراد مختلف ثابت کنيم که ما چنين و چنان هستيم و چنين و چنان نيستيم تا بعد بتوانيم گوشی شنوا برای پرداختن به اصل مطلب پيدا کنيم. بارها وقتی از مواضع فمينيستی خود دفاع کرده ام و حمايت خود را از جنبش حق طلبانه زنان در عمل مطرح کرده ام ، مرد ستيز و ضد مرد نام گرفته ام. در همان محافل مردانی را ديده ام که با ادعای فمينيسم مورد حمايت زنان و مردان قرار گرفته اند و روشنفکر نام گرفته اند. ( حتی اگر مخالفتی با آنها شده باشد ، مردستيز و ضد مرد نام نگرفته اند). حتی در اين مورد هم تبعيض به شکل محسوسی وجود دارد. سئوال من اين است: چه کسی از مساوات حقوق زنان و مردان در سطح اجتماع لطمه می بيند؟ چه کسی تغيير قوانين به نفع زنان را ضد منافع جوامع بشری می داند؟ چه کسی از فرو دستی زنان بهره می برد؟ چه کسی ؟؟
25 نوامبر ، روز جهانی مبارزه با خشونت بر علیه زنان ماريا رشيدی شبی توسط همسر سابق خود دعوت به شام شد. او اميدوار بود تا با قبول اين دعوت بتواند به خاطر روحيه فرزندان مشترکشان بتواند رابطه دوستانه ای را با همسر سابق خود از سر بگيرد . اما انتهای اين شب به فاجعه ای انجاميد که ماريا را برای تمام عمرش نشانه کرد. همسر ماريا که با جدايی موافق نبود و بارها چه در زمانی که با او زندگی میکرد و چه در زمانی جدايی او را تحت ضرب و شتم قرار داده بود ، با پرداخت مبلغی پول به شخصی او را گماشت تا به صورت ماريا اسيد بپاشد. ماریا صورت خود را از دست داد. بینايی او تا حدود 85 % از بين رفت. اما ماريا زنده ماند. و امروز يکی از زنان مبارز ايرانی است که در جهت خشونت علیه زنان در سوئد فعالیت می کند. ماریا نقش مبارزی فمينیست را به نقش زنی قربانی ترجيح داد. در اينجا مصاحبه ای با ماریا را می شنويد
چند مصاحبه ای ديگر در مورد خشونت بر عليه زنان را در این جا می شنوید (+) (+)(+)
فکر کردم اين کامنت را همگانی تر دنبال کنيم. چرا که اين اعتراضی است که هميشه به فمينيست ها می شود.کامنت در قسمت نظر خواهی پست ديروز موجود است:
مهشید عزیز فکر نمیکنی پافشاری زیاد در بارهی هواداری از زنان و نگاه سختگیرانه و موشکافانه به همه چیز و همه کس، همچون مردسالاری ناپسند باشد؟ چسباندن بدن زن به سر یک مرد چون ایجاد تناقض میکند، خندهدار است. اگر همین کار را با قراردادن سر زن بر روی بدن مرد نیز انجام دهیم به همین طنز بر اساس تناقض میرسیم. همین و همین! آیا اگر به کوچکترین کارهای انسانها با دید منتقدانه نگاه کنیم دنیا جای بهتری برای زندگی خواهد بود؟
دوست عزيزم،اگر به زن ستیزی و نگاه فرودستی به زن با دید مو شکافانه نگاه نشود و نقد نشود این دیدگاه که کم و بیش در همه ما وجود دارد بر جای خود باقی خواهد ماند.مگر مرد سالاری را به سطل آشغالدانی انداخته ايم که شما نگاه مو شکافانه بر عليه آن را نقد می کنيد؟ شما برای کاهش ديدگاه ناپسند مرد سالاری چه تجويز می کنيد؟ آيا تنها مورد تجويز خود را نگاه ناقد اين انديشه قرارداده ايد؟ چرا ؟مرد سالاری را که وجود دارد و تاخت و تاز می کند ول کرده ايد و از ما حتی حق نقد آن را سلب می کنيد؟؟ چرا ؟؟؟ سالها پيش مجله هاستلر ( آقايان بايد بشناسندش ) کاريکاتوری رسم کرده بود از زنی که نیمه عریان به درون ماشين چرخ گوشت انداخته شده است ومسلما اين کاريکاتور و از اين قبيل برای بسياری جذاب بوده است ، اين را از آنجا می گویم که هاستلر يکی از پر فروش ترين مجلات پرنوگرافیک آمريکايي بوده است.در مقابل اعتراض زنان فمينيست به اين کاريکاتور و محتوای اين مجله ، نظراتی تقريبا از همين نوع نظر شما به آنان داده شد. که ما با مو شکافی های خود دنيا را جای سختی برای زيستن می کنيم.که ما " جنبه " و " ظرفيت " شوخی و فکاهه نداريم. که ما فمينيست های عصبانی و بد اخلاقی هستيم که حق شادی را از انسانها سلب می کنيم. باور کنيد دوست من ، من شخصا از اين حرفها شنيده ام.بسيار هم شنيده ام. و هنوز ميگويم، می نويسم، اعتراض می کنم، فرياد می زنم. من می پرسم : دنيا را جای زندگی چه کسی می خواهيم؟ آیا برای شما دنيای مردانه به همين شکل که هست زيبا و کافی است؟ آیا شما از اجحاف روزمره نسبت به حق زنان و دیدگاه فرودستی زن که در جامعه وجود دارد راضی هستيد؟ اگر من اعتراض نکنم پس چه کسی؟ اگر نه الان پس کی ؟ اگر نه به اين موضوع پس به چه ؟ قصد من هم اين است که دنيا را جای بهتری کنم. نه اينکه به همين شکل که هست ادامه دهد. بلکه جای بهتری برای من و همجنسانم گردد.من از زنان هواداری نمی کنم. من نمی خواهم نقش قهرمان را داشته باشم ، من هوای خودم را دارم. من برای حق مساوی خودم با تو فرياد می زنم.برای حق مساوی که ديده ام هم جنسان تو بسيار راحت تر از آن می گذرند، شايد به اين دليل که لمس آن برای ايشان دشوار تر است. زنان در شوخی ها و جدی های فرهنگ ما پامال شده اند. در ادبيات نوشتاری و تصويری ما پامال شده اند. جک های جنسيتی که زن را موجودی مصرفی و بی عقل و زياده گو و بد رفتار و سهل الوصول معرفی می کند فرهنگ ما را احاطه کرده. بسياری از مردان و حتی زنان از اين جک ها برای خنداندن يکديگر استفاده کرده اند و می کنند. آيا اين دنيا جای خوبی برای زندگی هر دوی ماست؟ نه اينکه بگويم اين دنيا بهشت مردان است. که من اين را باور ندارم و معتقدم فمينيسم برای حقوق زن و مرد با هم مبارزه می کند. معتقدم که مردان هم در اين گونه تصاوير مورد تحقير قرار می گيرند. فراموش نکن دوست من که اين تصاوير حقيقی است. صحنه تهوع آور رابطه جنسی زن با سگ حقيقی است. اين آقا تنها سر زن را با سر خامنه ای عوض کرده است. که آنجا خامنه ای می شود زنی که مورد دخول یک سگ قرار می گيرد. به نظر شما جالب است؟؟ به نظر شما اين تصویر از ابتدای آن جالب بود؟؟آيا اين تنها منم که حالم به هم می خورد ؟؟و می گويم که هيچ هدف بزرگی با وسايل پست به دست نمی آيد ؟؟ خانه ام ابری است باز، یک سره روی زمين ابريست با آن
فرياد من شکسته اگر در گلو ، و گر فرياد من رسا، من از برای راه خلاص خود و شما، فرياد می زنم. فرياد می زنم!!
امروز ميل( پست الکترونيکی ) عجيبی گرفتم. نه توهين بود و نه تهديد ، اما هر دوی اينها را با هم داشت. ميل بر اساس برخوردی بين من و خسن آقا بود. ميل هايی که با هم رد و بدل کرده ايم و اعتراضی که کرده ام نسبت به سايتی که برای تحقیر و اهانت به خمينی و نيز بوش از بدن زن استفاده کرده بود. اگر کسی از جريان آن سايت خبر ندارد تمام ماجرا را در اين جا (+) بخوانيد . اما ميل امروز. گفتم که نه توهين بود و نه تهديد. متن ميل اين بود: با سلام دوست گرامی ایکاش می توانستم مثل شما که در مورد زنها حساسیت دارید در مورد مردها حساسیت داشته باشم ولی ندارم. من نشان دادن بدن یک مرد را بعنوان یک تحقیر به حساب نمی آورم و بطور کلی نشان دادن هیچ بدن برهنه ای را تحقیر نمیدانم ولی وقتی سر رهبر پوفیوز یک مملکت دیکتاتور خیز مثل ایران را لای پای یک مرد یا یک زن می گذارند اسمش را می گذارم تابو شکنی من خودم حاضرم برای تابو شکنی فلانم را قرض هنرمندان بدهم تا با سر مبارک ولی فقیه یک کاسه بکنند تا شاید یک درجه از قدوسیت امام امت کاسته شود. خلاصهی مطلب من حاضر به هرکاری برای نابودی آخوند هستم. و آخرین نکته اینکه بگمان من تا نابودی آخوند بگمان من هیچ آزادی و برابری برای نه زن و نه مرد، نه ترک نه بلوچ و کرد و فارس آن مملکت وجود نخواهد داشت. برای من اولین حدف و مهمترین حدف نابودی آخوند است و بس. پایدار باشید
مسئله ای که این ميل را برای من با ديگر نامه های الکترونيکی متمايز می کرد این بود که آدرس فرستنده نداشت. يعنی که اگر دکمه جواب دادن (ریپلی ) را بزنی قسمت آدرس خالی است. من انسان ساده ای هستم و از اين چشمه ها بلد نيستم.احتمالا کاری هم ندارد چون امروزه هربچه ای بلد است. اما مايل به ياد گيری آن هم نيستم. اما در عين حال احساس می کنم انسانی که یک سوئه سخن می گويد و نظر می دهد اما به نظر تو اهميت نمی دهد تو را مورد توهين قرار داده است. و من هم مثل هر انسان ديگری مايل نيستم مورد توهين قرار بگيرم. انگار که فريادی سرت کشيده شود و بعد که قصد جوابگويی داشته باشی درب را محکم به رويت ببندند. چرا؟؟ ما چگونه مخالفی هستيم که تحمل تبادل نظر را نداريم؟؟ و وقتی که رژیم همين کار را با می کند دادمان در می آيد ؟؟ چندی پيش که در دو نوبت متفاوت با دو تن از اعضائ يکی از احزاب چپ سنت گرا، و ديگری از اعضائ سلطنت طلبان صحبت می کردم و از اعدام و دار زدن آخوند ها و طرفداران رژیم صحبت می کردند با او گفتم نمی توانم ابراز خوش حالی کنم از اينکه من و شما درحال حاضر در يک جبهه قرار داريم. امکان دارد در ظاهر چنين باشد اما در باطن نيست. من به عدالت اجتماعی و اقتصاد چپ اعتقاد دارم اما در عين حال به حقوق انسانها باور دارم. و معتقدم که هر رژيمی که به خود اجازه سرکوب و نابودی مخالفان خود را بدهد رژیمی به نفع مردم نخواهد بود. در مورد اين آقا هم همين احساس به من دست داد.
نويسنده اين ميل مرا دوست گرامی خطاب کرده است پس منم ايشان را به همين نام می خوانم. هر چند که آنچنان ارزشی برای دوست گرامی خود قائل نبودند تا حتی با درست کردن يک آدرس الکی در یاهو یا هات ميل که تقريبا 5 دقيقه از وقتشان را می گرفت به من امکان جوابگويی بدهند و در را برای هميشه بر روی من بستند. اما از گله کم کنم و بروم سراغ حرف هايم. آقای گرامی. من برهنگی را زيبا ترین صحنه انسانی می دانم. و منظورم برهنگی است که شايد بدانيد(يا ندانيد ) با پرنو گرافی زمين تا آسمان تفاوت دارد. ار ديد من بدن برهنه يک انسان نبايد موجب استفاده قرار بگيرد. من برای انسان ارزش بيشتر از آن قائلم. شما گفتيد که فلانتان را حاظريد قرض بدهيد تا مورد استفاده هنرمندان به جهت تابو شکنی قرار گيرد. من البته در مورد فلان شما نمی توانم تائين تکليف کنم. حق طبيعی شماست که هر استفاده ای که صلاح می بينيد از آن بکنيد. اما من شخصا اين کار را با عضو جنسی خودم نمی کنم. من برای بدن خودم ارزش بسيار بيشتری قائل هستم . گروهی از مردان به دار و بيدار عضو جنسی خود را همچون ملکی بی ارزش حواله می دهند، وقتی که قصد دارند چيزی را بی ارزش بنمايانند هميشه از لفظ " به تخمم " استفاده می کنند . و اين برخورد مرا هميشه متعجب می کند چرا که در جای ديگر می بينيم که برای همين عضو " بی ارزش " تقريبا دست به هر کاری می زنند. آقای گرامی . شايد برای شما بدن مرد يا زن وسيله اي باشد مناسب برای رسيدن به هدف ، یعنی تحقير و توهين ، يا به قول شما تابو شکنی . اما من برای انسان ارزش بسيار بالاتر از اين قائلم که به عنوان وسيله از آن استفاده شود. فکر ميکنم برای حمايت از باور های بشر دوستانه راه های بهتری در دسترس داريم و هيچ هدف والايی با استفاده از وسايل پست به دست نمی آيد و اين وسايل را نيز توجيه نمی کند. اولين شرط وجودی تفکر بشر دوستانه به رسميت شناختن ارزش انسانی است. در شيوه ای که شما انتخاب کرده ايد من ارزش انسانی را مورد تهاجم می بينم. در ضمن نابودی آخوند به عنوان شخص مسئله من نیست. و حتی نه به عنوان يک مسلک و دين و آئين، چرا که من در عين بی دينی مطلق مشکلی با دين دار ها ندارم.انديشه ديکتاتوری و انديشه نابودی یک شيوه تفکر به نفع ديگری مسئله من است. متاسفانه اين برخورد را در شما هم می بينم. شايد نفرت آنقدر وجودمان را سرشار کرده که توان منصف بودن از ما گرفته شده ، اما به اين شکل که شما می گوييد ، عقوبت جان کاه را آنچنان تاب می آوريم ،که کلام مقدس ِ مان باری ، از خاطر می گریزد . هراس من از اين است. همين.
در فرهنگ مقاومت آفريقای جنوبی ميريام ماکبا , نامی آشنا است. مریم که به تلفظ زبان خود میریام نام دارد در جوانی مجبور به فرار و زندگی در تبعید شد و تا زمان سقوط دولت نژاد پرست آفريقای جنوبی در آمريکا زندگی کرد. ماکبا در مای سال 2002 برای گرفتن جايزه پولار به سوئد آمد و در جمع بزرگی آهنگ مشهور خود " پاتا پاتا " را اجرا کرد. حقيقتا که شيوه مقاومت در فرهنگ های مختلف تا چه اندازه متفاوت است. در کمپ های پناهندگی ديدم پناهنده گان شيليایی را که با آهنگ های انقلابی ويکتور خارا می رقصیدند و پای کوبی می کردند. فرهنگ مقاومت در کشور های آفريقايی هم با توجه به فرهنگ شادمانی و رقص پر تحرکی که در اين کشور ها بر قرار است موسيقی زنده و زيبايی را ارائه می دهد. ميريام در جواب اين پرسش که با مبلغ جايزه چه می خواهد کند گفت که هميشه در آرزوی ساختن خانه ای برای دختران و زنان در کشورش بوده است. و امروز امکان مالی آن را يافته است. به لطف يکی از دوستان توانستم اين آهنگ را برای شنيدن شما آماده کنم. آهنگ پاتا پاتا را با صدای زيبای خواننده مبارز آفريقايی در زير بشنویم. اينجا را کليک کنيد پليز
با عرض معذرت من سیستم نظر خواهی را عوض کردم. این سیستم قبلی ضمن سرویس همه گان طاقت ِ من ِ پر طاقت را هم طاق کرد و عطايش را به لقايش بخشيدم. اما با اين بخشش نظرات مهربان دوستان خود را از دست دادم که بهای سنگينی بود. اميدوارم اين سيستم با من مهربانتر باشد. فکر کردم در مقابل این بی رحمی که به خرج دادم شما را به ترانه ای مهمان کنم. تنها ترانه ای که این روزها توان گوش دادن آن را دارم هرچند دلم را به درد می آورد ، و اشک به چشمانم ترانه سرود يار دبستانی است. با هم گوش کنيم برای يارانمان. که از آنان تنها شده ام.
رفته بودم برنامه استند آپ کمدی ابراهيم نبوی. کمی خنديديم و در دنيايی که همه جا ماتم و غم است خنديدن نعمتی است و هنر خنداندن مردم يکی از هنرهای بسيار زيبا که در فرهنگ ما متاسفانه کم ارزش داده شده است. برنامه نبوی بد نبود. اما اگر کسی نيامده بود چيزی را هم از دست نداد. همه حرفها و تکه های طنز را ميشد در سايت او یا کتابها خواند. دو سه تکه جديد بود که از کتابهای جديدش برداشته بود که آن را هم در سايت قبلا نوشته بود. خلاصه تکراری بود.و اين جای سئوال می گذارد که نبوی که برای اولين بار به برگزاری برنامه استند آپ در کشورهای مختلف اروپایی آمده است چرا کار تکراری ارائه می دهد. اما ، راجع به هنر طنز نويسی و طنز شناسی سخن باقی است. همانطور که گفتم هنر خنداندن مردم يکی از هنرهای بسيار زيبا که در فرهنگ ما متاسفانه کم ارزش داده شده است، دلقک یا مليجک هميشه با لحن تحقير آميزی به افرادی خطاب می شد که گفتار خود را در لفاف طنز مطرح می کردند. در عين حال که هميشه در دربار ها و سرای بزرگان طنز پردازانی بودند که حق داشتند همه نوع سخن بگویند و موجب شادمانی خان یا سلطان شوند در عین حال نيز بی پرده سخن می گفتند و انتقادات شخصی و اجتماعی را با لفاف طنز و شوخی بيان می کردند. نام اين کارشان لودگی و مسخره گی بود. يعنی که جدی گرفته نمی شد. يعنی که تغييری حاصل نمی شد ..اما بود. و زيبا بود. خندان هنر است ، و کسی که می خنداند هنرمند. اما چگونه خندان هم شرط است. از ايران که بيرون آمدم و با هنر استند آپ کمدی آشنا شدم فرق بزرگی در بين استند آپ کمدين های اينجا و مثلا جک گويان ايرانی ( که اين خودش نوعی استند آپ کمدی است ) مثل سيد کريم و غيره ديدم.در اينجا با هم می خنديم ، حال آنکه در آنجا بيشتر به هم می خنديديم. جک های سيد کريم يا اقايان ديگر از اين قبيل را بشنويم...همه تحقير شخص یا گروهی را به دنبال دارد و با اين راه مردم را به خنده می اندازد. استند آپ هايی که در اينجا ديدم از خود شروع می کنند..از خود مايه می گذارند و نه به هم..بلکه با هم می خندند.و می خندانند. خوشبختانه اين امر را در کار های طنز نويسان اخير مثل خرسندی و نبوی هم می بينم و اين بسيار باعث خوش حالی است. اين دوستان با آگاهی نسبت به طنز و تاثير آن در اجتماع مسائل را مطرح می کنند. تحقير جنسی ، و يا مليتی در کارشان به چشم نمی خورد و اگر باشد بسيار کم شده است. و اين موجب خوشحالی و اميدواری نسبت به طنز ماست. البته در کنار آن طنز مبتذل هم خرپداران خود را دارد.جک هايی که در آن توهين های جنسی و جنسيتی نسبت به زنان وجود دارد هنوز در ميان مردان و حتی زنان بسيار پر طرفدار است. اگر اعتراض کسی در اين زمینه بلند شود معمولا او را بی جنبه ، بی ظرفيت و مخالف شادی مردم و جدی يا از اين قبيل می نامند. يادم هست در يکی از راديو های ايرانی شهر استکهلم که مدتی پيش دو دختر می گرداندند و برنامه ای نداشتند مگر آهنگ گذاشتن و جک گفتن و از اين قبيل ، روزی که از مردم خواسته بودند بيايند سر خط راديو و جک بگويند همه جک ها يا در رابطه با تخقير مليت ها بود. يا تحقير زنان، شخصی به اعتراض در آمد که چرا به انسانها توهين می کنيد و دختر خانم مجری ( الان اين دختر خانم در راديوی ديگری مشغول است و کلی ادعای روشنفکری و مبارزه دارد) گفت: دوستان لطفا اين جور جک ها رو نگين ، اين داهاتی ماهاتی ها بدشون مياد. فرهنگ ما در طول سالها فرهنگ جدا سازی بوده است. فرهنگ تفرقه بينداز و حکومت کن، فرهنگ تحقير مليت ها و ملت ها. فرهنگ تحقير و فرودست شمردن زنان. فرهنگ تحقير و فرودستی هر آنچه گرايش جنسی جدا از " نرم " های معمول اجتماعی است. جای تعجب نيست که اين چنين فرهنگی در همه موارد و بخصوص طنز ، جای خود را پيدا کرده باشد. وجود طنازانی مثل خرسندی و نبوی و عمران صلاحی و... نشانگر تغيير بزرگی در اجتماع ماست. انسانهايی که با استعدادی درخشان از معزلات اجتماعی مبانی شوخی و خنده به وجود می آورند و شادی و خنده را پاس می دارند. انسانهايی که فرهنگ به هم خنديدن را پشت سر می گذارند و با هم خنديدن را جا نشين آن می کنند. شادی ، شوخی و طنز يکی از راههای رودررويی مردم ما با غم و رنج حاصل از وجود نظام حاکم بود. شادی را پاس بداريم. شاد باشيم.
ايران چه خبر؟؟ خبر زنده دارين؟؟ دلم پکيد. هجده تیر که بود دلم داشت می ترکيد وقتی خبر ها می آمد. الان هم همينطور. مرا ببخشيد که پيش شما نيستم. مرا ببخشيد که همراهتان نيستم. نه اينکه از نبودنم شما تنها مانده باشيد. تنها منم.
مادرم هميشه ميگفت که صدای من خيلی بده. شما چی ميگين؟؟ از شوخی گدشته. اين مصاحبه در رابطه با خشونت بر علیه زنان است. اميدوارم بشه گوش داد. حدود 14 دقیقه است. اينجا را کليک کنید پلِيز
>امروز روز خوبی بود ديشب که راهی خانه شدم ، سر کار يک ياد داشت برای ديگر همکارانم گذاشتم(تنها من بودم که به درخواست رئيسم تعطيلات را اضافه کار به عهده گرفتم) که من قصد دارم صبح را کمی بيشتر بخوابم ، به همين علت صبح دور و بر 9 پيدایم ميشود، و از همکارانی که اعتراض دارند خواهش مندم اعتراضات خود را کتبا به وسيله ميل به اطلاع من برسانند تا در فرصت مناسب به آنها رسيدگی کنم.یک عدد Happy face هم چاشنی کردم و ... صبح ساعت ربع به هشت بيدار شدم . دوش گرفتم و برای خودم قهوه درست کردم. و با آرامش قهوه را خوردم. و زدم بيرون . هوای لطيفی بود ، خورشيد بعد از حدود دو سه هفته راه گم کرده و به ما سر زده بود. هوا خنکای ملسی داشت . و شادم می کرد.می دانستم که تمام کار ها و خرابکاری های کامپيوتر ها سرم می ريزد و هيچ عجله ای برای زودتر رسيدن نداشتم. از قطار که پياده شدم آهسته می رفتم. ساعت ناهار را هم تحمل گوش کردن به غرغر های همکاران را نداشتم، نه شنيدن ماجراهای زندگی پرنسس ويکتوریا و دوست پسر جديدش برايم جذبه داشت و نه می خواستم بدانم که زن وليعهد نروژ از چه کسی حامله است. پس پالتویم را بر دوشم انداختم و زدم بيرون.در هوای آن بودم که به آفتاب دوباره سلام کنم. اما ديدم که ابر ها برگشته اند و باران زيبايی می بارد.باران نوامبر هوا سرد هم نبود، پيش نمی آید که در اين ماه اين قدر هوا لطيف باشد و زير باران رفتن با سرما و لرزیدن بعدش توام نباشد، و راه رفتن زير باران را به گوش کردن به همکاران عزيرم ترجيح دادم. همان طور که راه می رفتم آهنگ زير بارون تو منو ببوس ميخوام عاشق بارون باشم از زيبا شيرازی را با خودم زمزمه می کردم که یاد بوسه ای در زير باران افتادم. تابستان دو سال پيش بود ، با دوست پسرم برای تعطيلات به يکی از کشور های شرقی رفته بودم.صبح يک روز اصرار کرد که به شهری در نزديکی محل اقامت برويم. نگاهی به آسمان انداختم و گفتم که احتمال باران هست، باران در آن کشور سيل آسا بود، خندید و گفت : خيال می کنی. گفتم باشه پس ميريم. اما ژاکت بردار..اگر باران آمد... خنديد و گفت: برو بابا.. من ژاکتی اضافه برای خودم و او برداشتم و راه افتاديم. در اتوبوس که بوديم دائم می گفت ديدی دختر..بارون می گيره..ها ها ها از اتوبوس که پياده شديم...باران مثل سيل می باريد. نگاهش نشان می داد که عذاب وجدان دارد و من قصد نداشتم عذابش را چند برابر کنم. شروع کرد به غرزدن سر خودش ، که حالا چه وقت شهر آمدنت بود... گفتم: آمديم و اينجا هستيم. بهتر است بهترين استفاده را از موقعیت بکنيم، هوا هم که سرد نيست، گردشی در باران خواهیم داشت ،خودش خاطره خوبی خواهد بود. متفاوت با روزهای ديگر در اين مسافرت. سخت نگير. در همين مدت ما فرصت کرده بوديم که به شکل دو موش آب کشيده در بياييم. گفت: کسی غر زدن را ياد تو نداده ؟؟ گفتم: نمی توانم قبول کنم که سهم من از اين دنيا اين است که به شکل زنی غرغرو در بيايم..می بينی که حتی سر دخترم هم برای نظافت اطاقش و یا کمک در خانه نمی خواهم غر بزنم. فکر ميکنم سهم من بيشتر از اينهاست.... همين ها را داشتم می گفتم که دهانم بسته شد. و لبان خيسش لبانم را دوخت. امروز زير باران طعم بوسه گس او که مزه سيگاری که عميقا معتقد بود ترک کرده ولی تنها برای تفريح می کشد را می داد ، روزم را زيبا تر کرد. ار آن باران و آن بوسه مدتها می گذرد. از سفر که برگشتيم تعداد تلفن های روزانه کمتر شد. يک بار که زنگ زد پرسيدم که طوری شده؟ گفت که نه..گفتم : انگار که رابطه برايت سنگين شده. گفت که دارم شديدا احساس پيدا می کنم. گفتم: و اين بد است؟؟ گفت : الان نمی توانم. گنجايشش را ندارم. گفتم : می خواهی تمام کنی؟ گفت : آری. و فکر ميکنم برای هر دو مان بهتر است. گفتم : برای من نه. اما تو همانگونه عمل کن که برای خودت بهتر باشد. چيزی را بهانه آوردم و مکالمه را قطع کردم.گفته بود که به دوستی با من افتخار می کند. گفته بود که هرگز باورش نمی شد که با کسی مثل من برخورد کند. گفته بود ..... اين ها لابد همان حرفهايی است که همگان وقتی که می خواهند رابطه ای را تمام کنند به زبان می آورند. تا بار کمتری بر دوش طرف مقابل بگذارند. اما اين حرفها سيلاب اشک را خشک نمی کرد. اشکی که او هرگز نديد و حتی نشنيد. باز هم باران می آمد..اين بار در من. ساده تمام شد. قرار نيست سخت تر از اين باشد. نمی خواست...و رفت. و من سعی کردم سدی نباشم. چرا نمی خواست؟؟ ندانستم. نمی خواست که بگويد و نخواستم در موقعيتی قرارش دهم که مجبور به توجيح و دروغ باشد. شايد شب بيداری هايمان و تا دير وقت صحبت کردن هايمان را تاب نياورد. می گفت که برايش جالب است..اما شايد نبود. وقتی که دوست دختر بعديش کتابهايي را که پيش او داشتم به من باز گرداند و ديدم که حتی لايشان باز نشده از خودم شرمنده شدم. ديدم که فرق زيادی هست ميان زنی که می شود به دوستی با او افتخار کرد و زنی که می شود دوستش داشت. ديدم که يکی از بچه ها راست می گفت وقتی می گفت : مردم تره میگيرند قاتق نونشان بشه. دختر جان تو قاتل جونی . می دانستم که مدارا کردن با من آسان نيست، اما ديدم که بسيار سخت تر از آن است که فکر می کردم. آن روزها که با دوستان دخترم صحبت می کردم ، ( آقايان هواستان باشد. دختر ها همه مسايل را به هم می گويند. منظورم همه چيز است :) می گفتند که نبايد می گذاشتی به اين آسانی تمام کند. بايد ازش جواب می خواستی. يکی از بچه ها گفت اگر بهش عذاب وجدان می دادی بر می گشت.يکی مي گفت اگه من جای تو بودم اذيتش می کردم. من اما آن باز گشت را لازم نداشتم. من اما سئوالی نداشتم که جوابش را ندانم. من اما قصد آزار کسی را که زمانی دوستم داشت و همچنان دوستش داشتم ، نداشتم. رابطه ای که تمام می شود هميشه برای کسی که در رابطه ترک می شود دردناک تر است. حس بی ارزش بودن. حس انتخاب نشدن. حس تنها ماندن و ترک شدن. اينها همه احساس کسی است که حادثه به يک باره خبرش می کند. اما آزار دادن ، عذاب وجدان دادن و این همه موجب به درازا کشيدن رابطه ای است که در انتها تمام شده است.تمام شده است اما کش و قوس ها از ارزش آنچه بود. آنچه با خود برايت به ارمغان آورد می کاهد. حس احترام و عشق را از ميان می برد و جای خود را به احساس های بد و مضر می دهد. برای من ساعاتی که با هم بوديم با ارزش بود. اوقات خوبی که با هم سپری کرديم ، خاطرات زيبایمان. آن قدم زدن در زير باران سيل آسای سوفیا.بوسه هايی که طعم گس سيگاری می داد که هرگز هرگز ترک نمیشد. اصرار بر ادامه رابطه ای که به آخر خود رسيده، چانه زدن بر سر عشقی که تمام شده. پا بند کردن بيهودهً انسانی که احساس می کند وقت رفتن است.نه..حق من از اين دنيا بيشتر از اين است. عشق بين دو انسان از ازل نبوده. روزی شروع می شود و گاه ماندنی است. اما گاهی هم تمام می شود. و آن روز که تمام شد، برای هر دو خاطرات خوشی را بر جای می گذارد.با بد بودن و بد کردن اين خاطرات را کدر نکنيم. اين خاطرات يک روز بارانی ،در سالها بعد می تواند لبخندی بر لبت بنشاند و موجب شود تمام روزت با طعم گس بوسه ای به رنگ رنگين کمان در آيد و ناخوداگاه راه بروی و با خود زمزمه کنی..زير بارون تو منو ببوس می خوام عاشق بارون باشم.. امروز روز خوبی بود.
ساعت ده و نیم شب است، يک ساعتی می شود که از سر کار برگشته ام. 12 ساعت تمام روز تعطيل اضافه کار می کردم و فوقالعاده خسته شدم. روحا و جسما . وقتی که شب همکارم مرا به خانه رساند و به زبان سوئدی گفت بای مشید، به اين فکر افتادم که تمام امروز اسم خودم را اينگونه شنيدم. هيچکساز بچه ها هم زنگی نزد و مرا صدا نکرد. تمام امروز شنيدم که مشید خطاب شدم. و خسته ام. ياد قسمتی از شعر ژيلا مساعد افتادم که می گفت ميخواهم در مملکتی بميرم که نامم را درست تلفظ کنند.شايد هم تنها خستگی است که دل نازکم کرده. يکی هست بياد مرا به اسم خودم صدا کنه؟؟
سخنان حکيمانه ( مگه من چمه ؟؟ به من نمي آد؟ ) شوخی& جدی های يک روز تعطیل :) پشت هر مرد بزرگی ، زنی متعجب ايستاده است. پشت هر زن بزرگی، خودش واستاده است. ................................................................ می گويند زنان خيلی تند تر از مردان حرف می زنند. شايد به اين دليل باشد که زنان آنقدر جدی گرفته نشده اند و آنقدر وقت کمی برای بيان خود داشته اند که در اين وقت کوتاهی که در اختيارشان قرار می گيرد مجبور می شوند تمام حرفهايشان را بگويند. ................................................................................ در اصطلاح عاميانه به چه کسی می گويند زن بد؟؟ زنی که با مردان زيادی رابطه دارد؟؟ زنی که به کارهای خانه و زندگی نمی رسد؟ زنی که ولخرجی می کند و حواسش به دخل و خرج نيست؟؟زنی که قبل از ازدواج رابطه داشته و باکره نباشد؟ زنی که با همه بگويد و بخندد و تفريح کند؟؟زنی که شوهر دارد و با مرد ديگری هم بستر ميشود؟؟دختری که دربدر دنبال شوهر می گردد؟؟.. اما مترادف آن در مورد مردان چه معنايي دارد؟؟ مردی که با زنان زيادی رابطه دارد؟ دون ژوان، باعرضه، باحال مردی که به کار های خانه برسد؟ زن زليل مردی که ولخرجی کند و حواسش به دخل و خرج نباشد؟ دست و دل باز مردی که در زمان ازدواج باکره باشد؟ بی عرضه، پپه. دست و پا چلفتی مردی که با همه بگويد و بخندد ؟؟ مردم دار.... مردی که زن دارد و با زن ديگری هم بستر می شود ؟؟ صيغه شرعی مردی که در بدر دنبال زن گرفتن است؟؟ خانواده دوست و اين قصه همچنان باقی است..... ....................................................