November 30, 2002

قوانين یا سنت؟؟
ديروز در يکی از روزنامه های سوئد گزارشی بود از يکی از بيمارستان ها که عمل پرده دوزی را رايگان برای دختران مهاجر که تحت ترور خانواده و اقوام قرار دارند ، انجام می دهد. اين عمل کاملا مخفيانه انجام می شود و هيچ ثبتی هم وجود ندارد و به همين دليل هيچ آماری هم در مورد آن موجود نيست.
دختران مهاجر و مشکلات آنان در کشور های اروپايي سالهاست که يکی از مسايل اجتماعی در اين کشور ها را بو جود آورده است.
(+)( فايل آکروبات )
اينکه در کشوری مثل کشور ما قوانين بايد به نفع زنان عوض شوند مسلما يکی از شرايط اصلی بهبود وضعيت زنان است.(احتمالا دوستانی در اينجا خواهند گفت که تغییر قوانين زن ستيز در سايه حکومت اسلامی ممکن نيست و من نيز بر همين اعتقادم، در عين حال نيز معتقدم که جنبش زنان می بايد مطالبات خود را به طور دائم مطرح کند و وجود خود را به عنوان وزنه ای قابل لمس در مقابل حکومت اسلامی قرار دهد، همانطور که می بينيم امروز اگر دو جنبش فعال در ايران نام برده شوند جنبش زنان و جنبش دانشجويی هستند. این نقش با سکوت و موکول کردن مطالبات بعد از سقوط يا تغيير رژيم به دست نيامده است.) و اينکه تغيير قوانين نقش مستقيم درتغيير ديد های سنتی دارد هم بر کسی پوشيده نيست، اما همه مشکلات فرهنگي با تغيير و بهبود قوانين تغيير نخواهد کرد ، برای اين تغيير به کار فرهنگی نياز منديم، جنبش زنان می بايد پيام و مطالبات خود را به گوش مردان برساند. بايد ديالوگی حول مسائل زنان به وجود آيد ، بايد مردان در جنبش زنان فعالانه کار و همکاری کنند و اين جنبش را از خود بدانند.
اگر خواهان رسيدن به جامعه ای با حق برابر برای زن و مرد هستيم، راهی بجزاين نيست.


[ 16:13 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 28, 2002

نوشته دیروز حذف شد( تغییر کرد) با عرض عذر خواهی از دوستانی که آزرده شدند.

[ 16:13 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

چند وقت پيش اين را در بلاگ نوشته بودم :

دور می شوی،
دور می شوی ، دور می شوی ، میبینمت ...دور می شوی...
ومن...
و گردش حزن آلوده ام در باغ خاطره ها
و در اندوه صدایی جان دادن که به من میگوید:
دست هایت را
دوست میدارم....
دور نرو..
دورتر نرو


امروز اين را در وبلاگ عرق سگی ديدم


نزديکتر بيا
نترس ، هيچ اتفاقی نيست که بيفتد
نزديکتر که باشی مستيم را نمی بينی
در عوض
کنار گوشت چيزی می خوانم
که عين توست
نزديکتر بيا
ترسو


دلم گرفت. چقدر دنيای ما مشترک است. چقدر نياز هامان مشترک است.
برای يافتن کسی که بدون ترس گوشش رو بياره جلو، و بدون پيشداوری به حرفات گوش کنه... تا کجا..تا چند بايد دفتر های خالی را ورق بزنيم ؟؟

آه.....گور بابای همه دنيا...بياين با هم يه آهنگ گوش کنيم




[ 15:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 27, 2002

در اینجا وقتی زن باشی فرق نمی کند که شاکی باشی يا متهم، به هرحال متهم هستی!!!
نامه دختری دانشجو به سايت آوای زن را اينجا بخوانيد . کليک کنيد پليز

[ 23:43 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

[ 23:38 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

گفتم: خواندی در سايت زنان ؟؟ مردی دختر دو ماهه اش را داخل‌ يخچال‌ می گذاشت‌ قساوت ديگر تا چه حد؟؟
به تلخی گفت: خوب تو حاليت نيست عزيز. به اين می گن مرد آينده نگر، از همين سن داره پيش گيری می کنه ..تا دخترک بزرگ که شد خراب نشه.
ظريفی گفت: تو شنيدی يکی از این آقايان که تا ما دهان باز می کنيم به ما هجوم می برند و ما را ضد مرد می نامند، به او ضد زن بگويد ؟؟
فکر کردم: معمولا در نوشته های اين مردان خبری از اين مسائل نيست. انگار که آنان در گير مشکلات مهمتری هستند. انگار که درد زنان را تنها زنان بايد به زبان بياورند ، تا بتوانند با ديدن حساسيت تو مهر ضد مرد بودن بر پيشانيت بکوبند.


[ 18:41 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

اين نوشته انگار زياد هم جالب نبود. بعضی از بچه ها بخصوص محمد عزيز رو اذيت کرد که رسما و صميمانه معذرت میخوام.
قصد من آزار و تحقير کسی نبود. قصد من اين نبود که اسمم را از لِيست خوبها به بد ها انتقال بدم يا بر عکس. قصدم اين بود که با هم اين تابلو ی سياهی را که بر رويش لفظ خوبها و بد ها نوشته شده است و در زير آن يک ليست بلند بالا ...اصلا دور بندازيم و اسمی از آن نياريم.
سالهاست که پدرـسالارـان ما زنان را به دو دسته خوب و بد تقسيم کرده اند. اين تقسيم بندی را با تقسيم فمينيست ها به خوب و بد ادامه ندهيم.
حرف اين بود


[ 18:25 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 26, 2002

تعجب می کنم گاهی ازآدمهايی که به محض اين که صحبت دفاع از حقوق زنان پيش می آید ، به سرعت يک چشم به هم زدن ميپرند بالای چهار پايه ای و در حالی که انگشت نشانه خود را به طرفت گرفته اند با دست ديگر با چماقی به سنگينی تاريخ بر سرت می کوبند و فرياد می زنند..... ضد مرد!!! ......
خسته شده ام از بس که بايد خودم را توجيه کنم که ضد مرد نيستم. کافی است حرفی بزنی، سخنی ، اشاره ای به حقوق زنان، تا برچسب مرد ستيزی و ضد مرد بودن را برای بقيه عمرت با خود يدک بکشی. آيا لازمه حقوق زنان ضديت با مردان است؟ آيا برای بعضی ها حق زن مساوی است با صلب حقوق مرد؟ آیا اين دوستان فکر میکنند که ما از حقوق مردان می خواهيم کم کنيم و به زنان بدهيم؟؟
در مقابل آن مردان زن ستيز را می بينيم که ميستيزند، مينويسند، می آزارند، و زن را بجز به عنوان جنس فرعی در اجتماع به رسميت نمی شناسند. و هيچ برخورد آزار دهنده ای با اين مردان ،( و حتی زنان، چرا که مردسالاری منوط به جنس نيست ) نمی شود.
ما مرد ستيز نيستيم، ما ضد مرد نيستيم ، آیا توانسته ام به اندازه کافی پررنگ بنويسم ؟؟
در انديشه من هرگز ضديت با هيچ بشری به دليل جنسيت او نخواهد گنجيد، آنچه میتوانم با آن ضد باشم و به مبارزه برخيزم تفکر غير بشری است که انسانها را بنا بر جنسيت، نژاد ،گرايش جنسی و....تقسيم بندی می کند و برای آنان حق برابری در مقابل اجتماع قائل نيست. و اين نه تنها مشخصات من است بلکه بسياری از زنانی که در زمينه مسائل زنان به نهوی فعالیت میکنند از اندیشه اومانيستی و بشر گرايانه پيروی میکنند.
آنچه من از آن صحبت می کنم حقوق اولیه بشر است. و به رسميت شناساندن اين حقوق برای زنان به عنوان شهروند های درجه يک اجتماع بشری.
من حتی فقط از حق زنان صحبت نمی کنم. بلکه از سهم زنان در اجتماع، از وظيفه اجتماعی زن، از استقلال اقتصادی زن و نقش آن در استقلال شخصی و شخصيتی زن نيز همواره صحبت می کنم.
درد اينجاست که برای شروع حرکت خود حتی از صفر هم نمی توانيم شروع کنيم بلکه از منفی صد شروع میکنيم. یعنی ابتدا بايد برای افراد مختلف ثابت کنيم که ما چنين و چنان هستيم و چنين و چنان نيستيم تا بعد بتوانيم گوشی شنوا برای پرداختن به اصل مطلب پيدا کنيم.
بارها وقتی از مواضع فمينيستی خود دفاع کرده ام و حمايت خود را از جنبش حق طلبانه زنان در عمل مطرح کرده ام ، مرد ستيز و ضد مرد نام گرفته ام. در همان محافل مردانی را ديده ام که با ادعای فمينيسم مورد حمايت زنان و مردان قرار گرفته اند و روشنفکر نام گرفته اند. ( حتی اگر مخالفتی با آنها شده باشد ، مردستيز و ضد مرد نام نگرفته اند). حتی در اين مورد هم تبعيض به شکل محسوسی وجود دارد.
سئوال من اين است: چه کسی از مساوات حقوق زنان و مردان در سطح اجتماع لطمه می بيند؟ چه کسی تغيير قوانين به نفع زنان را ضد منافع جوامع بشری می داند؟ چه کسی از فرو دستی زنان بهره می برد؟ چه کسی ؟؟



[ 23:20 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 25, 2002

25 نوامبر ، روز جهانی مبارزه با خشونت بر علیه زنان
ماريا رشيدی شبی توسط همسر سابق خود دعوت به شام شد. او اميدوار بود تا با قبول اين دعوت بتواند به خاطر روحيه فرزندان مشترکشان بتواند رابطه دوستانه ای را با همسر سابق خود از سر بگيرد . اما انتهای اين شب به فاجعه ای انجاميد که ماريا را برای تمام عمرش نشانه کرد.
همسر ماريا که با جدايی موافق نبود و بارها چه در زمانی که با او زندگی میکرد و چه در زمانی جدايی او را تحت ضرب و شتم قرار داده بود ، با پرداخت مبلغی پول به شخصی او را گماشت تا به صورت ماريا اسيد بپاشد.
ماریا صورت خود را از دست داد. بینايی او تا حدود 85 % از بين رفت. اما ماريا زنده ماند. و امروز يکی از زنان مبارز ايرانی است که در جهت خشونت علیه زنان در سوئد فعالیت می کند.
ماریا نقش مبارزی فمينیست را به نقش زنی قربانی ترجيح داد.
در اينجا مصاحبه ای با ماریا را می شنويد

چند مصاحبه ای ديگر در مورد خشونت بر عليه زنان را در این جا می شنوید (+) (+) (+)

[ 23:58 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 24, 2002

فکر کردم به آهنگ ديگری مهمانتان کنم.

آهنگ زير از خواننده آمريکايی ويتنی هاوستن است.
اينجا را کليک کنيد پليز

It's not right, but it's okay
I'm gonna make it anyway
close the door behind you
leave your key
I'd rather be alone than unhappy

"اين درست نيست ، اما مهم هم نيست.
من یه جوری درستش ميکنم.
در را پشت سرت ببند و کليد را هم پس بده.
من تنهايی را به زندگی مشترک بدون شادی ترجيح می دهم"




[ 18:25 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

فکر کردم اين کامنت را همگانی تر دنبال کنيم. چرا که اين اعتراضی است که هميشه به فمينيست ها می شود.کامنت در قسمت نظر خواهی پست ديروز موجود است:

مهشید عزیز
فکر نمی‌کنی پافشاری زیاد در باره‌ی هواداری از زنان و نگاه سخت‌گیرانه و موشکافانه به همه چیز و همه کس، همچون مردسالاری ناپسند باشد؟ چسباندن بدن زن به سر یک مرد چون ایجاد تناقض می‌کند، خنده‌دار است. اگر همین کار را با قراردادن سر زن بر روی بدن مرد نیز انجام دهیم به همین طنز بر اساس تناقض می‌رسیم. همین و همین! آیا اگر به کوچکترین کارهای انسانها با دید منتقدانه نگاه کنیم دنیا جای بهتری برای زندگی خواهد بود؟


دوست عزيزم،اگر به زن ستیزی و نگاه فرودستی به زن با دید مو شکافانه نگاه نشود و نقد نشود این دیدگاه که کم و بیش در همه ما وجود دارد بر جای خود باقی خواهد ماند.مگر مرد سالاری را به سطل آشغالدانی انداخته ايم که شما نگاه مو شکافانه بر عليه آن را نقد می کنيد؟ شما برای کاهش ديدگاه ناپسند مرد سالاری چه تجويز می کنيد؟ آيا تنها مورد تجويز خود را نگاه ناقد اين انديشه قرارداده ايد؟ چرا ؟مرد سالاری را که وجود دارد و تاخت و تاز می کند ول کرده ايد و از ما حتی حق نقد آن را سلب می کنيد؟؟ چرا ؟؟؟
سالها پيش مجله هاستلر ( آقايان بايد بشناسندش ) کاريکاتوری رسم کرده بود از زنی که نیمه عریان به درون ماشين چرخ گوشت انداخته شده است ومسلما اين کاريکاتور و از اين قبيل برای بسياری جذاب بوده است ، اين را از آنجا می گویم که هاستلر يکی از پر فروش ترين مجلات پرنوگرافیک آمريکايي بوده است.در مقابل اعتراض زنان فمينيست به اين کاريکاتور و محتوای اين مجله ، نظراتی تقريبا از همين نوع نظر شما به آنان داده شد. که ما با مو شکافی های خود دنيا را جای سختی برای زيستن می کنيم.که ما " جنبه " و " ظرفيت " شوخی و فکاهه نداريم. که ما فمينيست های عصبانی و بد اخلاقی هستيم که حق شادی را از انسانها سلب می کنيم. باور کنيد دوست من ، من شخصا از اين حرفها شنيده ام.بسيار هم شنيده ام. و هنوز ميگويم، می نويسم، اعتراض می کنم، فرياد می زنم.
من می پرسم : دنيا را جای زندگی چه کسی می خواهيم؟ آیا برای شما دنيای مردانه به همين شکل که هست زيبا و کافی است؟ آیا شما از اجحاف روزمره نسبت به حق زنان و دیدگاه فرودستی زن که در جامعه وجود دارد راضی هستيد؟
اگر من اعتراض نکنم پس چه کسی؟ اگر نه الان پس کی ؟ اگر نه به اين موضوع پس به چه ؟
قصد من هم اين است که دنيا را جای بهتری کنم. نه اينکه به همين شکل که هست ادامه دهد. بلکه جای بهتری برای من و همجنسانم گردد.من از زنان هواداری نمی کنم. من نمی خواهم نقش قهرمان را داشته باشم ، من هوای خودم را دارم. من برای حق مساوی خودم با تو فرياد می زنم.برای حق مساوی که ديده ام هم جنسان تو بسيار راحت تر از آن می گذرند، شايد به اين دليل که لمس آن برای ايشان دشوار تر است. زنان در شوخی ها و جدی های فرهنگ ما پامال شده اند. در ادبيات نوشتاری و تصويری ما پامال شده اند. جک های جنسيتی که زن را موجودی مصرفی و بی عقل و زياده گو و بد رفتار و سهل الوصول معرفی می کند فرهنگ ما را احاطه کرده. بسياری از مردان و حتی زنان از اين جک ها برای خنداندن يکديگر استفاده کرده اند و می کنند. آيا اين دنيا جای خوبی برای زندگی هر دوی ماست؟
نه اينکه بگويم اين دنيا بهشت مردان است. که من اين را باور ندارم و معتقدم فمينيسم برای حقوق زن و مرد با هم مبارزه می کند. معتقدم که مردان هم در اين گونه تصاوير مورد تحقير قرار می گيرند. فراموش نکن دوست من که اين تصاوير حقيقی است. صحنه تهوع آور رابطه جنسی زن با سگ حقيقی است. اين آقا تنها سر زن را با سر خامنه ای عوض کرده است. که آنجا خامنه ای می شود زنی که مورد دخول یک سگ قرار می گيرد. به نظر شما جالب است؟؟ به نظر شما اين تصویر از ابتدای آن جالب بود؟؟آيا اين تنها منم که حالم به هم می خورد ؟؟و می گويم که هيچ هدف بزرگی با وسايل پست به دست نمی آيد ؟؟
خانه ام ابری است باز، یک سره روی زمين ابريست با آن

فرياد من شکسته اگر در گلو ، و گر
فرياد من رسا،
من از برای راه خلاص خود و شما،
فرياد می زنم.
فرياد می زنم!!


[ 10:07 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 23, 2002

امروز ميل( پست الکترونيکی ) عجيبی گرفتم. نه توهين بود و نه تهديد ، اما هر دوی اينها را با هم داشت.
ميل بر اساس برخوردی بين من و خسن آقا بود. ميل هايی که با هم رد و بدل کرده ايم و اعتراضی که کرده ام نسبت به سايتی که برای تحقیر و اهانت به خمينی و نيز بوش از بدن زن استفاده کرده بود. اگر کسی از جريان آن سايت خبر ندارد تمام ماجرا را در اين جا (+) بخوانيد .
اما ميل امروز. گفتم که نه توهين بود و نه تهديد. متن ميل اين بود:
با سلام
دوست گرامی ایکاش می توانستم مثل شما که در مورد زنها حساسیت دارید در مورد مردها حساسیت داشته باشم ولی ندارم. من نشان دادن بدن یک مرد را بعنوان یک تحقیر به حساب نمی آورم و بطور کلی نشان دادن هیچ بدن برهنه ای را تحقیر نمی‌دانم ولی وقتی سر رهبر پوفیوز یک مملکت دیکتاتور خیز مثل ایران را لای پای یک مرد یا یک زن می گذارند اسمش را می گذارم تابو شکنی من خودم حاضرم برای تابو شکنی فلانم را قرض هنرمندان بدهم تا با سر مبارک ولی فقیه یک کاسه بکنند تا شاید یک درجه از قدوسیت امام امت کاسته شود. خلاصه‌ی مطلب من حاضر به هرکاری برای نابودی آخوند هستم. و آخرین نکته اینکه بگمان من تا نابودی آخوند بگمان من هیچ آزادی و برابری برای نه زن و نه مرد، نه ترک نه بلوچ و کرد و فارس آن مملکت وجود نخواهد داشت. برای من اولین حدف و مهمترین حدف نابودی آخوند است و بس.
پایدار باشید

مسئله ای که این ميل را برای من با ديگر نامه های الکترونيکی متمايز می کرد این بود که آدرس فرستنده نداشت. يعنی که اگر دکمه جواب دادن (ریپلی ) را بزنی قسمت آدرس خالی است.
من انسان ساده ای هستم و از اين چشمه ها بلد نيستم.احتمالا کاری هم ندارد چون امروزه هربچه ای بلد است. اما مايل به ياد گيری آن هم نيستم. اما در عين حال احساس می کنم انسانی که یک سوئه سخن می گويد و نظر می دهد اما به نظر تو اهميت نمی دهد تو را مورد توهين قرار داده است. و من هم مثل هر انسان ديگری مايل نيستم مورد توهين قرار بگيرم. انگار که فريادی سرت کشيده شود و بعد که قصد جوابگويی داشته باشی درب را محکم به رويت ببندند. چرا؟؟
ما چگونه مخالفی هستيم که تحمل تبادل نظر را نداريم؟؟ و وقتی که رژیم همين کار را با می کند دادمان در می آيد ؟؟
چندی پيش که در دو نوبت متفاوت با دو تن از اعضائ يکی از احزاب چپ سنت گرا، و ديگری از اعضائ سلطنت طلبان صحبت می کردم و از اعدام و دار زدن آخوند ها و طرفداران رژیم صحبت می کردند با او گفتم نمی توانم ابراز خوش حالی کنم از اينکه من و شما درحال حاضر در يک جبهه قرار داريم. امکان دارد در ظاهر چنين باشد اما در باطن نيست. من به عدالت اجتماعی و اقتصاد چپ اعتقاد دارم اما در عين حال به حقوق انسانها باور دارم. و معتقدم که هر رژيمی که به خود اجازه سرکوب و نابودی مخالفان خود را بدهد رژیمی به نفع مردم نخواهد بود. در مورد اين آقا هم همين احساس به من دست داد.

نويسنده اين ميل مرا دوست گرامی خطاب کرده است پس منم ايشان را به همين نام می خوانم. هر چند که آنچنان ارزشی برای دوست گرامی خود قائل نبودند تا حتی با درست کردن يک آدرس الکی در یاهو یا هات ميل که تقريبا 5 دقيقه از وقتشان را می گرفت به من امکان جوابگويی بدهند و در را برای هميشه بر روی من بستند.
اما از گله کم کنم و بروم سراغ حرف هايم.
آقای گرامی. من برهنگی را زيبا ترین صحنه انسانی می دانم. و منظورم برهنگی است که شايد بدانيد(يا ندانيد ) با پرنو گرافی زمين تا آسمان تفاوت دارد. ار ديد من بدن برهنه يک انسان نبايد موجب استفاده قرار بگيرد. من برای انسان ارزش بيشتر از آن قائلم.
شما گفتيد که فلانتان را حاظريد قرض بدهيد تا مورد استفاده هنرمندان به جهت تابو شکنی قرار گيرد. من البته در مورد فلان شما نمی توانم تائين تکليف کنم. حق طبيعی شماست که هر استفاده ای که صلاح می بينيد از آن بکنيد. اما من شخصا اين کار را با عضو جنسی خودم نمی کنم. من برای بدن خودم ارزش بسيار بيشتری قائل هستم .
گروهی از مردان به دار و بيدار عضو جنسی خود را همچون ملکی بی ارزش حواله می دهند، وقتی که قصد دارند چيزی را بی ارزش بنمايانند هميشه از لفظ " به تخمم " استفاده می کنند . و اين برخورد مرا هميشه متعجب می کند چرا که در جای ديگر می بينيم که برای همين عضو " بی ارزش " تقريبا دست به هر کاری می زنند.
آقای گرامی . شايد برای شما بدن مرد يا زن وسيله اي باشد مناسب برای رسيدن به هدف ، یعنی تحقير و توهين ، يا به قول شما تابو شکنی . اما من برای انسان ارزش بسيار بالاتر از اين قائلم که به عنوان وسيله از آن استفاده شود.
فکر ميکنم برای حمايت از باور های بشر دوستانه راه های بهتری در دسترس داريم و هيچ هدف والايی با استفاده از وسايل پست به دست نمی آيد و اين وسايل را نيز توجيه نمی کند.
اولين شرط وجودی تفکر بشر دوستانه به رسميت شناختن ارزش انسانی است.
در شيوه ای که شما انتخاب کرده ايد من ارزش انسانی را مورد تهاجم می بينم.
در ضمن نابودی آخوند به عنوان شخص مسئله من نیست. و حتی نه به عنوان يک مسلک و دين و آئين، چرا که من در عين بی دينی مطلق مشکلی با دين دار ها ندارم.انديشه ديکتاتوری و انديشه نابودی یک شيوه تفکر به نفع ديگری مسئله من است. متاسفانه اين برخورد را در شما هم می بينم. شايد نفرت آنقدر وجودمان را سرشار کرده که توان منصف بودن از ما گرفته شده ، اما به اين شکل که شما می گوييد ، عقوبت جان کاه را آنچنان تاب می آوريم ،که کلام مقدس ِ مان باری ، از خاطر می گریزد . هراس من از اين است.
همين.





[ 21:47 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



در فرهنگ مقاومت آفريقای جنوبی ميريام ماکبا , نامی آشنا است. مریم که به تلفظ زبان خود میریام نام دارد در جوانی مجبور به فرار و زندگی در تبعید شد و تا زمان سقوط دولت نژاد پرست آفريقای جنوبی در آمريکا زندگی کرد.
ماکبا در مای سال 2002 برای گرفتن جايزه پولار به سوئد آمد و در جمع بزرگی آهنگ مشهور خود " پاتا پاتا " را اجرا کرد.
حقيقتا که شيوه مقاومت در فرهنگ های مختلف تا چه اندازه متفاوت است. در کمپ های پناهندگی ديدم پناهنده گان شيليایی را که با آهنگ های انقلابی ويکتور خارا می رقصیدند و پای کوبی می کردند. فرهنگ مقاومت در کشور های آفريقايی هم با توجه به فرهنگ شادمانی و رقص پر تحرکی که در اين کشور ها بر قرار است موسيقی زنده و زيبايی را ارائه می دهد.
ميريام در جواب اين پرسش که با مبلغ جايزه چه می خواهد کند گفت که هميشه در آرزوی ساختن خانه ای برای دختران و زنان در کشورش بوده است. و امروز امکان مالی آن را يافته است.
به لطف يکی از دوستان توانستم اين آهنگ را برای شنيدن شما آماده کنم.
آهنگ پاتا پاتا را با صدای زيبای خواننده مبارز آفريقايی در زير بشنویم.
اينجا را کليک کنيد پليز



[ 15:22 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

با عرض معذرت من سیستم نظر خواهی را عوض کردم. این سیستم قبلی ضمن سرویس همه گان طاقت ِ من ِ پر طاقت را هم طاق کرد و عطايش را به لقايش بخشيدم. اما با اين بخشش نظرات مهربان دوستان خود را از دست دادم که بهای سنگينی بود.
اميدوارم اين سيستم با من مهربانتر باشد.
فکر کردم در مقابل این بی رحمی که به خرج دادم شما را به ترانه ای مهمان کنم. تنها ترانه ای که این روزها توان گوش دادن آن را دارم هرچند دلم را به درد می آورد ، و اشک به چشمانم ترانه سرود يار دبستانی است. با هم گوش کنيم برای يارانمان. که از آنان تنها شده ام.

[ 12:36 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

از گفته های نبوی در جلسه امشب:
از من می پرسند چرا طنز سياسی می گويی ؟
آخر شما بگوييد ، در مملکت ما از سياست خنده دار تر چه چيزی پيدا می شود ؟؟


[ 1:30 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

رفته بودم برنامه استند آپ کمدی ابراهيم نبوی. کمی خنديديم و در دنيايی که همه جا ماتم و غم است خنديدن نعمتی است و هنر خنداندن مردم يکی از هنرهای بسيار زيبا که در فرهنگ ما متاسفانه کم ارزش داده شده است.
برنامه نبوی بد نبود. اما اگر کسی نيامده بود چيزی را هم از دست نداد. همه حرفها و تکه های طنز را ميشد در سايت او یا کتابها خواند. دو سه تکه جديد بود که از کتابهای جديدش برداشته بود که آن را هم در سايت قبلا نوشته بود. خلاصه تکراری بود.و اين جای سئوال می گذارد که نبوی که برای اولين بار به برگزاری برنامه استند آپ در کشورهای مختلف اروپایی آمده است چرا کار تکراری ارائه می دهد.
اما ، راجع به هنر طنز نويسی و طنز شناسی سخن باقی است.
همانطور که گفتم هنر خنداندن مردم يکی از هنرهای بسيار زيبا که در فرهنگ ما متاسفانه کم ارزش داده شده است، دلقک یا مليجک هميشه با لحن تحقير آميزی به افرادی خطاب می شد که گفتار خود را در لفاف طنز مطرح می کردند. در عين حال که هميشه در دربار ها و سرای بزرگان طنز پردازانی بودند که حق داشتند همه نوع سخن بگویند و موجب شادمانی خان یا سلطان شوند در عین حال نيز بی پرده سخن می گفتند و انتقادات شخصی و اجتماعی را با لفاف طنز و شوخی بيان می کردند. نام اين کارشان لودگی و مسخره گی بود. يعنی که جدی گرفته نمی شد. يعنی که تغييری حاصل نمی شد ..اما بود. و زيبا بود.
خندان هنر است ، و کسی که می خنداند هنرمند. اما چگونه خندان هم شرط است.
از ايران که بيرون آمدم و با هنر استند آپ کمدی آشنا شدم فرق بزرگی در بين استند آپ کمدين های اينجا و مثلا جک گويان ايرانی ( که اين خودش نوعی استند آپ کمدی است ) مثل سيد کريم و غيره ديدم.در اينجا با هم می خنديم ، حال آنکه در آنجا بيشتر به هم می خنديديم.
جک های سيد کريم يا اقايان ديگر از اين قبيل را بشنويم...همه تحقير شخص یا گروهی را به دنبال دارد و با اين راه مردم را به خنده می اندازد. استند آپ هايی که در اينجا ديدم از خود شروع می کنند..از خود مايه می گذارند و نه به هم..بلکه با هم می خندند.و می خندانند.
خوشبختانه اين امر را در کار های طنز نويسان اخير مثل خرسندی و نبوی هم می بينم و اين بسيار باعث خوش حالی است. اين دوستان با آگاهی نسبت به طنز و تاثير آن در اجتماع مسائل را مطرح می کنند. تحقير جنسی ، و يا مليتی در کارشان به چشم نمی خورد و اگر باشد بسيار کم شده است. و اين موجب خوشحالی و اميدواری نسبت به طنز ماست.
البته در کنار آن طنز مبتذل هم خرپداران خود را دارد.جک هايی که در آن توهين های جنسی و جنسيتی نسبت به زنان وجود دارد هنوز در ميان مردان و حتی زنان بسيار پر طرفدار است. اگر اعتراض کسی در اين زمینه بلند شود معمولا او را بی جنبه ، بی ظرفيت و مخالف شادی مردم و جدی يا از اين قبيل می نامند. يادم هست در يکی از راديو های ايرانی شهر استکهلم که مدتی پيش دو دختر می گرداندند و برنامه ای نداشتند مگر آهنگ گذاشتن و جک گفتن و از اين قبيل ، روزی که از مردم خواسته بودند بيايند سر خط راديو و جک بگويند همه جک ها يا در رابطه با تخقير مليت ها بود. يا تحقير زنان، شخصی به اعتراض در آمد که چرا به انسانها توهين می کنيد و دختر خانم مجری ( الان اين دختر خانم در راديوی ديگری مشغول است و کلی ادعای روشنفکری و مبارزه دارد) گفت: دوستان لطفا اين جور جک ها رو نگين ، اين داهاتی ماهاتی ها بدشون مياد.
فرهنگ ما در طول سالها فرهنگ جدا سازی بوده است. فرهنگ تفرقه بينداز و حکومت کن، فرهنگ تحقير مليت ها و ملت ها. فرهنگ تحقير و فرودست شمردن زنان. فرهنگ تحقير و فرودستی هر آنچه گرايش جنسی جدا از " نرم " های معمول اجتماعی است.
جای تعجب نيست که اين چنين فرهنگی در همه موارد و بخصوص طنز ، جای خود را پيدا کرده باشد.
وجود طنازانی مثل خرسندی و نبوی و عمران صلاحی و... نشانگر تغيير بزرگی در اجتماع ماست.
انسانهايی که با استعدادی درخشان از معزلات اجتماعی مبانی شوخی و خنده به وجود می آورند و شادی و خنده را پاس می دارند.
انسانهايی که فرهنگ به هم خنديدن را پشت سر می گذارند و با هم خنديدن را جا نشين آن می کنند.
شادی ، شوخی و طنز يکی از راههای رودررويی مردم ما با غم و رنج حاصل از وجود نظام حاکم بود.
شادی را پاس بداريم.
شاد باشيم.


[ 1:15 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 19, 2002

ايران چه خبر؟؟
خبر زنده دارين؟؟ دلم پکيد.
هجده تیر که بود دلم داشت می ترکيد وقتی خبر ها می آمد.
الان هم همينطور.
مرا ببخشيد که پيش شما نيستم. مرا ببخشيد که همراهتان نيستم.
نه اينکه از نبودنم شما تنها مانده باشيد.
تنها منم.


[ 21:40 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

مادرم هميشه ميگفت که صدای من خيلی بده. شما چی ميگين؟؟
از شوخی گدشته. اين مصاحبه در رابطه با خشونت بر علیه زنان است. اميدوارم بشه گوش داد. حدود 14 دقیقه است.
اينجا را کليک کنید پلِيز

[ 19:27 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 18, 2002

اين سايت را الان پيدا کردم. و اين آهنگ را خيابان خواب ها

[ 22:04 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

زيبا برقص
این نام اين آهنگ بلوچی است وشمله ، که به فارسی می شود زيبا برقص. اينجا را کليک کنيدصدای زيبای رستم مير لاشاری و گروه چند فرهنگی گلبانگ




[ 20:04 | مهشيـد ]

باکی ار آهسته رفتن نداشته باش. از این بترس که همواره در يک جا ايستاده باشی( يک ضربالمثل چينی)



[ 18:55 | مهشيـد ]



>امروز روز خوبی بود
ديشب که راهی خانه شدم ، سر کار يک ياد داشت برای ديگر همکارانم گذاشتم(تنها من بودم که به درخواست رئيسم تعطيلات را اضافه کار به عهده گرفتم) که من قصد دارم صبح را کمی بيشتر بخوابم ، به همين علت صبح دور و بر 9 پيدایم ميشود، و از همکارانی که اعتراض دارند خواهش مندم اعتراضات خود را کتبا به وسيله ميل به اطلاع من برسانند تا در فرصت مناسب به آنها رسيدگی کنم.یک عدد Happy face هم چاشنی کردم و ...
صبح ساعت ربع به هشت بيدار شدم . دوش گرفتم و برای خودم قهوه درست کردم. و با آرامش قهوه را خوردم. و زدم بيرون .
هوای لطيفی بود ، خورشيد بعد از حدود دو سه هفته راه گم کرده و به ما سر زده بود. هوا خنکای ملسی داشت . و شادم می کرد.می دانستم که تمام کار ها و خرابکاری های کامپيوتر ها سرم می ريزد و هيچ عجله ای برای زودتر رسيدن نداشتم. از قطار که پياده شدم آهسته می رفتم.
ساعت ناهار را هم تحمل گوش کردن به غرغر های همکاران را نداشتم، نه شنيدن ماجراهای زندگی پرنسس ويکتوریا و دوست پسر جديدش برايم جذبه داشت و نه می خواستم بدانم که زن وليعهد نروژ از چه کسی حامله است. پس پالتویم را بر دوشم انداختم و زدم بيرون.در هوای آن بودم که به آفتاب دوباره سلام کنم. اما ديدم که ابر ها برگشته اند و باران زيبايی می بارد.باران نوامبر هوا سرد هم نبود، پيش نمی آید که در اين ماه اين قدر هوا لطيف باشد و زير باران رفتن با سرما و لرزیدن بعدش توام نباشد، و راه رفتن زير باران را به گوش کردن به همکاران عزيرم ترجيح دادم. همان طور که راه می رفتم آهنگ زير بارون تو منو ببوس ميخوام عاشق بارون باشم از زيبا شيرازی را با خودم زمزمه می کردم که یاد بوسه ای در زير باران افتادم.
تابستان دو سال پيش بود ، با دوست پسرم برای تعطيلات به يکی از کشور های شرقی رفته بودم.صبح يک روز اصرار کرد که به شهری در نزديکی محل اقامت برويم. نگاهی به آسمان انداختم و گفتم که احتمال باران هست، باران در آن کشور سيل آسا بود، خندید و گفت : خيال می کنی. گفتم باشه پس ميريم. اما ژاکت بردار..اگر باران آمد... خنديد و گفت: برو بابا..
من ژاکتی اضافه برای خودم و او برداشتم و راه افتاديم.
در اتوبوس که بوديم دائم می گفت ديدی دختر..بارون می گيره..ها ها ها
از اتوبوس که پياده شديم...باران مثل سيل می باريد.
نگاهش نشان می داد که عذاب وجدان دارد و من قصد نداشتم عذابش را چند برابر کنم. شروع کرد به غرزدن سر خودش ، که حالا چه وقت شهر آمدنت بود...
گفتم: آمديم و اينجا هستيم. بهتر است بهترين استفاده را از موقعیت بکنيم، هوا هم که سرد نيست، گردشی در باران خواهیم داشت ،خودش خاطره خوبی خواهد بود. متفاوت با روزهای ديگر در اين مسافرت. سخت نگير.
در همين مدت ما فرصت کرده بوديم که به شکل دو موش آب کشيده در بياييم.
گفت: کسی غر زدن را ياد تو نداده ؟؟
گفتم: نمی توانم قبول کنم که سهم من از اين دنيا اين است که به شکل زنی غرغرو در بيايم..می بينی که حتی سر دخترم هم برای نظافت اطاقش و یا کمک در خانه نمی خواهم غر بزنم. فکر ميکنم سهم من بيشتر از اينهاست....
همين ها را داشتم می گفتم که دهانم بسته شد. و لبان خيسش لبانم را دوخت.
امروز زير باران طعم بوسه گس او که مزه سيگاری که عميقا معتقد بود ترک کرده ولی تنها برای تفريح می کشد را می داد ، روزم را زيبا تر کرد.
ار آن باران و آن بوسه مدتها می گذرد. از سفر که برگشتيم تعداد تلفن های روزانه کمتر شد. يک بار که زنگ زد پرسيدم که طوری شده؟ گفت که نه..گفتم : انگار که رابطه برايت سنگين شده. گفت که دارم شديدا احساس پيدا می کنم. گفتم: و اين بد است؟؟ گفت : الان نمی توانم. گنجايشش را ندارم. گفتم : می خواهی تمام کنی؟ گفت : آری. و فکر ميکنم برای هر دو مان بهتر است. گفتم : برای من نه. اما تو همانگونه عمل کن که برای خودت بهتر باشد. چيزی را بهانه آوردم و مکالمه را قطع کردم.گفته بود که به دوستی با من افتخار می کند. گفته بود که هرگز باورش نمی شد که با کسی مثل من برخورد کند. گفته بود ..... اين ها لابد همان حرفهايی است که همگان وقتی که می خواهند رابطه ای را تمام کنند به زبان می آورند. تا بار کمتری بر دوش طرف مقابل بگذارند. اما اين حرفها سيلاب اشک را خشک نمی کرد. اشکی که او هرگز نديد و حتی نشنيد. باز هم باران می آمد..اين بار در من.
ساده تمام شد. قرار نيست سخت تر از اين باشد. نمی خواست...و رفت. و من سعی کردم سدی نباشم.
چرا نمی خواست؟؟ ندانستم. نمی خواست که بگويد و نخواستم در موقعيتی قرارش دهم که مجبور به توجيح و دروغ باشد.
شايد شب بيداری هايمان و تا دير وقت صحبت کردن هايمان را تاب نياورد. می گفت که برايش جالب است..اما شايد نبود.
وقتی که دوست دختر بعديش کتابهايي را که پيش او داشتم به من باز گرداند و ديدم که حتی لايشان باز نشده از خودم شرمنده شدم. ديدم که فرق زيادی هست ميان زنی که می شود به دوستی با او افتخار کرد و زنی که می شود دوستش داشت. ديدم که يکی از بچه ها راست می گفت وقتی می گفت : مردم تره میگيرند قاتق نونشان بشه. دختر جان تو قاتل جونی . می دانستم که مدارا کردن با من آسان نيست، اما ديدم که بسيار سخت تر از آن است که فکر می کردم.
آن روزها که با دوستان دخترم صحبت می کردم ، ( آقايان هواستان باشد. دختر ها همه مسايل را به هم می گويند. منظورم همه چيز است :) می گفتند که نبايد می گذاشتی به اين آسانی تمام کند. بايد ازش جواب می خواستی. يکی از بچه ها گفت اگر بهش عذاب وجدان می دادی بر می گشت.يکی مي گفت اگه من جای تو بودم اذيتش می کردم.
من اما آن باز گشت را لازم نداشتم. من اما سئوالی نداشتم که جوابش را ندانم. من اما قصد آزار کسی را که زمانی دوستم داشت و همچنان دوستش داشتم ، نداشتم.
رابطه ای که تمام می شود هميشه برای کسی که در رابطه ترک می شود دردناک تر است. حس بی ارزش بودن. حس انتخاب نشدن. حس تنها ماندن و ترک شدن. اينها همه احساس کسی است که حادثه به يک باره خبرش می کند. اما آزار دادن ، عذاب وجدان دادن و این همه موجب به درازا کشيدن رابطه ای است که در انتها تمام شده است.تمام شده است اما کش و قوس ها از ارزش آنچه بود. آنچه با خود برايت به ارمغان آورد می کاهد. حس احترام و عشق را از ميان می برد و جای خود را به احساس های بد و مضر می دهد.
برای من ساعاتی که با هم بوديم با ارزش بود. اوقات خوبی که با هم سپری کرديم ، خاطرات زيبایمان. آن قدم زدن در زير باران سيل آسای سوفیا.بوسه هايی که طعم گس سيگاری می داد که هرگز هرگز ترک نمیشد.
اصرار بر ادامه رابطه ای که به آخر خود رسيده، چانه زدن بر سر عشقی که تمام شده. پا بند کردن بيهودهً انسانی که احساس می کند وقت رفتن است.نه..حق من از اين دنيا بيشتر از اين است.
عشق بين دو انسان از ازل نبوده. روزی شروع می شود و گاه ماندنی است. اما گاهی هم تمام می شود. و آن روز که تمام شد، برای هر دو خاطرات خوشی را بر جای می گذارد.با بد بودن و بد کردن اين خاطرات را کدر نکنيم. اين خاطرات يک روز بارانی ،در سالها بعد می تواند لبخندی بر لبت بنشاند و موجب شود تمام روزت با طعم گس بوسه ای به رنگ رنگين کمان در آيد و ناخوداگاه راه بروی و با خود زمزمه کنی..زير بارون تو منو ببوس می خوام عاشق بارون باشم..
امروز روز خوبی بود.



[ 18:19 | مهشيـد ]

November 17, 2002



ساعت ده و نیم شب است، يک ساعتی می شود که از سر کار برگشته ام. 12 ساعت تمام روز تعطيل اضافه کار می کردم و فوقالعاده خسته شدم. روحا و جسما . وقتی که شب همکارم مرا به خانه رساند و به زبان سوئدی گفت بای مشید، به اين فکر افتادم که تمام امروز اسم خودم را اينگونه شنيدم. هيچکساز بچه ها هم زنگی نزد و مرا صدا نکرد. تمام امروز شنيدم که مشید خطاب شدم. و خسته ام.
ياد قسمتی از شعر ژيلا مساعد افتادم که می گفت ميخواهم در مملکتی بميرم که نامم را درست تلفظ کنند.شايد هم تنها خستگی است که دل نازکم کرده. يکی هست بياد مرا به اسم خودم صدا کنه؟؟



[ 22:55 | مهشيـد ]

November 16, 2002

سخنان حکيمانه ( مگه من چمه ؟؟ به من نمي آد؟ ) شوخی& جدی های يک روز تعطیل :)
پشت هر مرد بزرگی ، زنی متعجب ايستاده است.
پشت هر زن بزرگی، خودش واستاده است.
................................................................
می گويند زنان خيلی تند تر از مردان حرف می زنند. شايد به اين دليل باشد که زنان آنقدر جدی گرفته نشده اند و آنقدر وقت کمی برای بيان خود داشته اند که در اين وقت کوتاهی که در اختيارشان قرار می گيرد مجبور می شوند تمام حرفهايشان را بگويند.
................................................................................
در اصطلاح عاميانه به چه کسی می گويند زن بد؟؟ زنی که با مردان زيادی رابطه دارد؟؟ زنی که به کارهای خانه و زندگی نمی رسد؟ زنی که ولخرجی می کند و حواسش به دخل و خرج نيست؟؟زنی که قبل از ازدواج رابطه داشته و باکره نباشد؟ زنی که با همه بگويد و بخندد و تفريح کند؟؟زنی که شوهر دارد و با مرد ديگری هم بستر ميشود؟؟دختری که دربدر دنبال شوهر می گردد؟؟..
اما مترادف آن در مورد مردان چه معنايي دارد؟؟
مردی که با زنان زيادی رابطه دارد؟ دون ژوان، باعرضه، باحال
مردی که به کار های خانه برسد؟ زن زليل
مردی که ولخرجی کند و حواسش به دخل و خرج نباشد؟ دست و دل باز
مردی که در زمان ازدواج باکره باشد؟ بی عرضه، پپه. دست و پا چلفتی
مردی که با همه بگويد و بخندد ؟؟ مردم دار....
مردی که زن دارد و با زن ديگری هم بستر می شود ؟؟ صيغه شرعی
مردی که در بدر دنبال زن گرفتن است؟؟ خانواده دوست
و اين قصه همچنان باقی است.....
....................................................







[ 21:17 | مهشيـد ]

نوشته مربوط به شيوا ارسطوئي ديشب خواب آلوده نوشته شد.کمی تغيير لازم داشت که انجام شد. لحن آغازی آن هم بسيار نا پسند بود که از خودم به شدت انتقاد می کنم.(به قول يکی از بچه ها، اين صداقتت ما را کشته . کسانی که نوشته را قبل از تغيير نخوانده بودندچيزی را از دست ندادند..چيزی نبود واقعا..تنها خودم را ناراحت میکرد.و احساس کردم به جایگاه مقابله به مثل کشانده شدم و اين را حق خودم نمی دانستم)



[ 8:27 | مهشيـد ]


خواندن بخشهايی از مصاحبه خانم شيوا ارسطويی باز مرا پای مونيتور و کی بورد نشاند.
ايشان ابتدا با اعلام اين مسئله که بعد از 6 ماه زندگی در سوئد که تازه تمام مدت هم سوئد نبوده ، نمی شود قضاوت کرد ، قضاوت های خود را شروع می کنند. و در تمام موارد..اجتماعی،تاريخی، سیاسی، فرهنگی ، هنری و روانشناختی، نتایج کار شناسانه خود را اعلام میکنند. ( زيیايی شناسی را از قلم انداختم) در مورد حجاب می گویند:
در مورد حجاب به آنان گفتم زن ايراني حجاب را تبديل به يك زيبايي‌شناسي خاص مي‌كند در صورتي كه شما با اين همه امكان در مورد ظاهرتان ابتكار زيبايي‌شناسانه نداريد!
اِين را که ديدم بی اختيار یاد مادر مهربانم افتادم که با آن لحن عاميانه اش می گفت : این سوئدی ها چرا به خودشان نمی رسند مادر؟ تو ايران زنا همون روسری رو هزار جور می پيچونند ، اينجا اين همه خرت و پرت هست.اصلا و ابدا... پيش خود فکر کردم طفلکی مادر..که اگردر دو تا از اين کارگاه های داستان نويسی بزرگان ادب !! فارسی تعليم می ديد از شيوه های زيبايی شناسانه حجاب سخن می گفت و نام عامی به خود نمی گرفت، هر چند که محتوای هر دو يکی می بود و من همانقدر برایم مشکل بود که برای هر دو توضيح بدهم که زن روشنفکر سوئدی نگاه کالايي نسبت به خود ندارد.
البته سخنرانی به همين جا تمام نمی شود، اين عزيز با اين که يک کلمه سوئدی نمی داند و يک مقاله و کتاب از سوئدی ها نخوانده ( به قول يکی از سوئدی ها که در صحبتی از او می پرسد که از سوئدی ها چيزی خوانده است و جواب منفی می شنود ، با تعجب می گويد يعنی حتی پی پی جوراب بلند را هم نخوانده ايد؟؟) با اين همه تمام اين ندانستن ها مانعی در اين مورد به وجود نمی آورد که عزيزمان اعلام کند که کانون نويسندگان ايران فرديت بيشتری از خود نشان می دهد و نويسندگان سوئدی درون سيستم می نويسند.
اظهارات تمام نمی شود، در مورد زنان سوئدی فتوايی صادر می شود که ايشان آزادی جنسی را به دست آورده( آنهم به عنوان بزرگترين آزادی ) و به تشخيص خانم شيوا با اين مسئله مشکل دارند. آنهم نه مشکلات ساده. بلکه مشکلات عميق درونی!!!!!!
ايشان گفته اند که تعداد زيادی از زنان ایرانی که در جلسه ای در آلمان حاضر بودند (...) بودند، در حالی که ايشان خودشان (...) نيستند و کتابشان هم در مورد (...) نيست. خواننده گان محترم خودشان جای سه نقطه را پر کنند.چون به زبان آوردن کلمه لزبين دل شير می خواهد.بار تحقيری که در زبان ايشان نسبت به زنان لزبين وجود دارد خود نشانگر اين حقيقت است که ايشان از انديشه آخوندی محکوم کردن هرگونه گرايش جنسی چندان دور نايستاده است.
تعجب من از اين است که چرا ايشان راجع به ستاره شناسی، فیزیک، الکترونيک ( به خصوص مشکلات شرکت اريکسون )، مشکلات مالی شرکت های ساب و اسکانیا و نکات امنيتی آخرين مدل اتوموبيل ولوو نظری ندادند. ندانستن که دليلی برسکوت نيست. ديديم که در موارد ديگر نبود.
ناگفته نماند آن همای سعادت که به سر عزيزمان نشست به زبان عاميانه مادر مهربان من پارتی بازی گفته می شود.
اما در يک مورد می شود به خانم ارسطوئی حق داد. سوئدی ها انسانهای ساده ای هستند. کجای دنيا بدون اين که نويسنده ای را چيزی ازش خوانده باشند و بشناسند ( حتی یک جمله از ايشان به سوئدی ترجمه نشده است، یعنی سوئدی ها همانقدر ازادبيات ايشان شناخت دارند که ايشان از ادبيات سوئد، با اين تفاوت که ايشان امکان شناختن را داشتند) برش می دارند می آورند خرج رفت و برگشت و مسکن و مبلغ قابل توجهی مستمری ماهانه در اختيارش می گذارند تا بنشيند و بنويسد. که او هم بعد از اتمام دوران زيبای تابستان و به سر آمدن تعطيلات برگردد و از اين که زبان برايش جيک جيک نمی کرده گله کند؟ شايد باز هم بايد خدای ايشان را شکر کنيم که اقامتشان به طول نينجاميد تا بتواند سر فرصت "قضاوت" کند. که شايد در آن صورت اين ديکتاتور های کوچک سوئد و مردمانش را به توپ می بستند .
خواندن مصاحبه را به تمام دوستان توصيه میکنم، ديدن اين که بی اطلاعی تا چه حد می تواند انسانهای خود محور را به گرداب ندانم کاری ها پرتاب کند، و دريچه های حقير بينش های ناپخته اجتماعی چگونه توسط نا وارد ترين آدمها بسط پيدا می کند تا آنجا که ملتی و عادات و روابطش مورد قضاوت و تحقير قرار می گيرد.حال تحقير ها و توهين هايی که نسبت به زنان فعال ايرانی (به نحو ظريفی مردان ايرانی خارج از کشور از لبه تيغ ايشان جان سالم به در برده اند، که اين خود جای سئوال است)در خارج از کشور در گفتار ايشان وجود دارد را تنها بايد خواند و گذشت. اين حس تحقير را در بسياری از انسانها ديده ام که البته تحقير ها و توهين هايی که به آنان در اينجا می شود را (بازگشت به گفتار ايشان که چند تن او را جاسوس جمهوری اسلامی خواندند) به هيچ وجه توجيه نمی کند. اما ملتی ناشناخته را چنين به سلاخ خانه قضاوت های کوته بينانه بردن تنها از کسانی ساخته است که دنيای کوچک خود و قوانين آن را عام و جهان شمول می پندارند.شايد همان کسانی که می پندارند هنر ( انهم از نوع قضاوت های فرهنگی ،اجتماعی ،اقتصادی ،هنری، زيبايی شناسانه، حتی رد شدن از خيابان ) نزد ايرانيان است و بس ؟؟



[ 1:19 | مهشيـد ]

November 15, 2002


چند روزی است که ننوشته ام، کارها زياد است. اما حوادث وبلاگ ها هم امانم را بريده است. خيلی از بچه ها ممنوع القلم شده اند. سانسور به اينترنت هم رسيده و بچه های خوبی به دام اين سانسورچيان افتادند.سانسور دولتی يک طرف که مواجبشان ميرسد، طرف ديگر سانسورچيان بی جیره مواجب هستند.
مدتی پيش وبلاگی را کشف کردم که دنيايی شادی به جانم ريخت.وبلاگ سه زن بلند بالا با قلم زيبای شانتال که با کسی هم رو درواستی ندارد و نان به کسی غرض نمی دهد. نقد می کند و نقد پخته و منطقی. شايد اسمش را بگذاريد تعصب، اما من متعصب نيستم. نوشتار مردان را می خوانم آنها را که دوست می دارم شادم می کند. اما وقتی نوشتار خوبی از زنی می بينم احساس می کنم يکی به تعداد خواهرانم اضافه شد. و آنگاه تا چند روز سر مستم.روزی چند بار سر می زنم تا مبادا چيزی را از دست داده باشم.نام تعصب بر آن نگذاريد.( بچه ها هم به خاطر اين کار ها سر بسرم می گذارند. ميدانم رفتارم کودکانه است. شايد حق با دخترم است که ميگوید تو هيچوقت بزرگ نخواهی شد )
داشتم چی می گفتم؟ باز زدم به جاده خاکی ، پريروز که به بلاگ شانتال سر زدم با اين نوشته روبرو شدم ، و مونيتورپشت پرده ای از باران قرار گرفت. حضرت میگوید چون من به فلانی علاقه دارم حق نداری نقدش کنی.آنگونه بيانديش که من می انديشم، آنگونه بگو که من می گويم، آنگونه بخوان که من می خواهم. دنيايی داريم پر از ديکتاتور های کوچک. بسيار کوچک.
هک شدن وبلاگ های تعداد زيادی از بچه ها توسط عوامل رژيم به همه اين رو نشان داد که از تيغ سانسور در امان نمی مانند. اما اين سانسور چيان خصوصی تنها ثابت می کنند که تفکر ديکتاتوری فقط حکومتی نيست. بلکه بيشتر دردی ملی است.
از آن می ترسم که سانسور و ترس از آن به خود سانسوری بيانجامد.اين چند روزه چند ميل مشکوک به دستم رسيد که جواب نگفتم. شايد هم شک بيهوده بود. و همين مرا می رنجاند،در شک زندگی کردن و به همگان مشکوک بودن،با احتیاط زندگی کردن ، محتاطانه قدم برداشتن.
رفتن بسياری از نويسندگان خوب وبلاگ ها را ديديم. ندای افکار منسجم نه تنها در وبلاگش آنقدر مورد توهين و تهديد قرار گرفت که آدرس ميل و نظرخواهی را برداشت بلکه در دنيای واقعی هم در سفرش به ايران دچار برخوردهای ناهنجاری شد. تا اينکه نوشتن را کنار گذاشت که اميد است هميشگی نباشد. بسياری از ديگر نويسندگان وبلاگ ها هم مجبور به حذف نظر خواهی شدند .تا کی؟ تا کجا؟ تا چند بايد انسانها به خاطر تفکر خود بها بپردازند؟
آیا اينان نمی دانند که در مرداب های حقير هرگز ، هرگز ، هرگز مرواريدی صيد نخواهد شد؟ و دريا به خاطر گونه گون بودنش پربار و زيباست؟



[ 21:53 | مهشيـد ]

November 13, 2002



آنگونه بنويس که انگار هيچکست نمی خواند.
آنگونه بخوان که انگار هیچکست نمی شنود.
آنگونه برقص که انگار هيچکست نمی بيند










[ 12:52 | مهشيـد ]

November 12, 2002

در قسمت پیام ها پويان خبر داد که وبلاگ توت فرنگی تعطيل شده و اين خبر را با تبريک بيان کرد.اول فکر کردم که اين وبلاگ به اجبار تعطيل شده و با خودم گفتم که يا واويلا، حالا بايد تو وبلاگ تظاهرات راه بندازيم و از حقوق ايشون دفاع کنيم ،کفش و کلا کردم و رفتم از زير سنگ آدرس رو گير آوردم که ببينم مسئله چيست. و ديدم که وبلاگ به خواست خود او تعطيل شد.
اما بحث کوچکی اين ميانه می ماند. اين وبلاگ ار نوشتار های مورد علاقه من نبود. اما مورد علاقه بسياری بود. خودش در پيام خداحافظی نوشته است که روزانه 6500 نفر بيننده داشت. حالا بگيريم خيلی ها دو بار در روز می رفتند تا چيزی را از دست ندهند ، می شود حدودا 3000/4000 نفر در روز.
وبلاگ توت فرنگی به نظر من کاملا زن ستيرانه بود و نوشتار او نشانگر دشمنی او با نيمی از جمعيت بشری است. با اين وجود اگرتعطيلی وبلاگ توت فرنگی به نويسنده وبلاگ تحميل می شد من تا آخر دنيا از حق او برای داشتن وبلاگی که کاملا مخالف باور های من می نويسد دفاع می کردم. امروز که خودش آن را تعطيل کرده برای من اتفاق مهمی نيافتاده . اما پويان عزيز، اگر بتوانی متوجه صحبتم بشوی و باز برداشت غلط نشود ، تعطيل شدن یک وبلاگ زن ستيز جای تبريک ندارد. اگر اين وبلاگ می بود و خريداری نداشت ، آن زمان می توانستيم به هم تبريک بگوييم. اگر انديشه ای که زن را بشر نميداند و او را تحقير و سرکوب می کند و هرگونه آزار جسمی و جنسی را در حق او روا می داند بی مخاطب می ماند جای تبريک داشت. اما امروز...هنوز راه درازی در پيش روی ماست ، راهی برای تثبيت جايگاه زن به عنوان انسان و شهروند درجه يک و نه موجودی درجه دوم و با قابليت های کمتر از مردان و به عنوان ابژه جنسی. رهروان اين راه هنوز در اقليت قرار دارند. باور زن ورانه هنوز نهادی نشده است. هنوز بسياری ازمردان و زنان ، حتی زنان انديشمند نيز زن و مرد را در عمل یکسان و دارای حقوق مساوی نمی دانند. وبلاگ توت فرنگی تنها بازتاب انديشه های عريان زن ستيز در جامعه است. نويسنده آن حرف بسياری را بر زبان می آورد. حرفهايی که شايد تنها در شوخی های فوق العاده مردانه و بدون حضور زنان مطرح شود. روزی به هم تبريک خواهيم گفت. روزی که اين تفکر به حداقل برسد و اين نوشتار خريداری نيابد.
" روزی که کمترين سرود بوسه است ،
قفل افسانه ئی است
و قلب برای زندگی بس است.
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که ديگر
نباشم."



[ 21:38 | مهشيـد ]

November 11, 2002

همسايه ها ياری کنيد تا من وبلاگ داری کنم.
يکی از دوستان لطف کرد و با توضيحات تکنيکی ـ که بنده نصفش رو هم نفهميدم ولی به روی خودم هم نمي آرم و انگار نه انگارـ مسئله موزيک رو حل کرد.
آهنگ اديت پياف الان در زیر عکس فروغ قرار دارد. و لينک رو زير عکس خود پياف هم قرار دادم تا مشغل زمه ـ خدا میدونه يعنی چی ـ نشم.
دوستان که دلشون برای صدای نازنين اديت تنگ می شه. می توانند اين آهنگ را با کليک کردن روی لينک مربوطه در زير عکس زيبای فروغ بشنوند. ممنون آبنوس عزيز. يکی طلبت.



[ 21:14 | مهشيـد ]

شنيدم که فردا قرار است زنان وبلاگ نويس در تهران دور هم جمع شوند.
خوش باشيد بچه ها. اينم هديه من از اينور آبها به شما.




[ 20:49 | مهشيـد ]

طبق شکايات رسيده از طرف خيل دوستداران اين وبلاگ ( یک چيزی حدود 5 ـ 6 نفر می شن :) متوجه شدم که بعضی از دوستان برای شنيدن آهنگ اديت با اشکال مواجه هستند. بعد از اين که يکی زدم تو سر خودم و يکی تو سر وبلاگ عزيز به اين نتيجه رسيدم که اين آهنگ رو به شکل سلف سرويس در اختيار دوستانی که تمايل به شنيدن دارند اما امکانات کافی ندارند قرار بدم.
به شرطی که کسی ديگه پشت سر فمينيست ها حرف بد نزنه ها.
اينجا رو کليک کنيد پليز



[ 18:27 | مهشيـد ]


زندگی آمينه لوال و فرزندش نسبت به يکدیگر شمارش معکوسی را موجب خواهد بود. اين حکم دادگاه شرع نيجريه بود که آمینه لوال آن هنگام که کودکش را از شير بگيرد سنگسار شود.
آمینه بدون اينکه ازدواج کند فرزندی به دنيا آورد. و دادگاه شرع نيجريه او را به مرگ از طريق سنگسار محکوم کرد. اجرای حکم سنگسار با مسابقات پول ساز و جنجالی بين الملی انتخاب ملکه زيبايی توام شد و تعدادی از دختران از جمله نمايندگان دانمارک، سوييس ، اتريش و کستاریکا مسابقات را تحريم کردند. نمايندگان ديگر کشورها اعلام کردند که برای مخالفت با اين حکم سخن خواهند گفت و سکوت نخواهند کرد. دولت نيجريهاعلام کرده است که نظر مسائدی در جهت تغيير حکم آمينه دارد.گرفتن جان انسانها در هر شرطی غير انسانی است ، اما تنها در کشورهای اسلامی است که به طريق دوران بربريت جان انسانها را از آنان باز می ستانند. به گفته یک راديو ی آمريکايی اکنون 4 زن در ايران در انتظار اجرای حکم مجازات سنگسار به سر می برند. و مقامات ايرانی به دلیل فشار محافل حقوق بشر برای جانشين کردن اين حکم با گونه های ديگر اعدام به دست و پا افتاده اند.
شايد سرنوشت آمینه لوال و حفظ چهره دولت نيجريه به عنوان يک دولت دمکراتيک نوين شايد نقطه عطفی باشد در تجديد نظر در اجرای قوانين غير انسانی اسلامی در کشورهای مسلمان.



[ 17:49 | مهشيـد ]

November 10, 2002

می دانيد اسباب کشی به زبان افغانی چه می شود؟ افغان ها به اسباب کشی میگويند جاکشی. زيباست ، نه ؟؟چطور دو ملت مجاور با يک زبان مشترک ، يک کلمه را در دو معنی بسيار متفاوت استفاده می کنند.
به اين حساب ما اين دو روزه جاکشی داشتيم. رنگ کاری منزل دوستم تمام شد و به خانه نو رفت. خانه خيلی زيبا و شاد رنگ شد. از خانه قبلی شان کوچکتر است و نقل مکان از خانه بزرگتر به کوچکتر هميشه با سرگشتگی همراه است. تعداد کمد ها و صندوق خانه ها کمترند و نمی دانی با خيلی از وسايل چه کنی. من متاسفانه ديشب زود برگشتم خانه و او را با سرگشتگی ها تنها گذاشتم. الان هم وجدان درد بدی دارم.
راستی از موزيک وبلاک خوشتان آمد؟ خواننده اديت پياف Edit Piaf است ، یکی از خواننده گان بسيار مشهور فرانسوی که در دوران جنگ جهانی دوم به تن فروشی اشتغال داشت. نام اهنک هست " Non,je ne regrette rien" معنی آن به فارسی ميشود: نه ، من از هيچ چيز پشيمان نيستم.
زيبا نيست ؟ روزی بايستی و به گذشته ات نگاه کنی و به خودت بگويی ....نه، من از هيچ چيز پشيمان نيستم.
چند تن از ما اينگونه زندگی کرديم؟؟ اينگونه زندگی می کنيم؟








[ 11:33 | مهشيـد ]

November 9, 2002

نمرديم و حک هم شديم





[ 17:47 | مهشيـد ]

November 6, 2002
[ 19:13 | مهشيـد ]

مدتی پيش فيلمی ديدم با نام " چگونه يک لحاف چهل نکه آمريکايي بسازيم ". اين فيلم تهيه شده هاليوود است و با وجود پايان هميشگی فيلمهای هاليوودی فيلم خوبی است. فيلم در مورد دختری است جوان و تخصيل کرده که می خواهد ازدواج کند. به خانه مادر بزرگش می رود تا بازبينی روی زندگی خود داشته باشد.تا مدتی در خلوت بيانديشد.در خانه مادربزرگ زنان آشنا و دوستان مادر بزرگ جمع می شوند تا برای او لحاف چهل تکه ای را بسازند، اين لحاف بنا به سنت محلی برای تازه عروسان دوخته می شود. و در اين فيلم زنان نقشی از زندگی خود را بر لحاف می دوزند. و در همين حال باز نگری به زندگی خود دارند. همين فيلم را جالب و گيرا می کند. 5/6 زن که زندگی خود را باز گویی می کنند.
يکی از اين زنان که در جوانی شناگر قابلی بوده است،او با مردی ازدواج می کند. مرد زمين شناس است و با هم نقشه مسافرت های بزرگ را می ريزند. نقشه ديدن دنيا را. بعد از ازدواج زن به خانه و بچه داری می پردازد. در ديالوگی همسرش از او می پرسد : رويا هايت چه شد؟؟ تو می خواستی بروی و دنيا را بگردی. چرا ديگر به آن چشمه زيبايی که فقط خودت از جای آن مطلع بودی برای شنا کردن نمی روی؟؟تو چه شدی ؟؟ و زن بعد از مدت طولانی سکوت می گويد : I guess i just became a wife ، فردای آن روز وقتی زن از خواب بر می خيزد مرد را نمی يابد. مرد رفته بود.





[ 18:28 | مهشيـد ]

تن فروشی2


توضيح عکس : دو دخترتن فروش مجار در انتظار مشتری در محدوده بوداپست از سرمای هوا به آتش کوچکی که روشن کرده اند پناه برده اند و خود را گرم می کنند.

همين






[ 8:22 | مهشيـد ]

November 5, 2002

اين جريان رو فکر کردم براتون تعريف کنم. که هم جالب است و هم ربط داره به ديد بعضی از مردان نسبت به زنان.
چندسال پيش با تعدادی از آشنايان روانه رستوران ديسکو ی ايرانی شديم ( بعله من ديسکو هم می رم، قراره کم کم سيگار کشيدن رو هم شروع کنم، و در عوض خجالت کشيدن رو مدتهاست که ترک کرده ام )
جمع ناجور و نا همگونی بود. و محيط کم يا بيش عذاب آور، تعداد نسبتا زياد بود و مسئول رستوران ميز بزرگی را به ما اختصاص داد. و هر کسی مشغول صحبت با کسی شد. مدتی که گذشت خانمی سر ميز ما آمد و پرسيد که آيا می تواند سر ميز ما بنشيند يا نه؟ گفت که تنها است و نمی خواهد مورد مزاحمت افراد قرار بگيرد. من گفتم : البته که می توانيد بنشينيد ، خيلی هم خوش حال می شويم ، و اين خودش کار جسورانه ای است که زنی به تنهايی به ديسکو برود. آنهم ديسکوی ايرانی. گفت : جسورانه نمی دانم. ولی حوصله ام در خانه بد جوری سر رفته بود.
وسايلش را سر ميز ما گذاشت و کمی نشست و بعد بلند شد رفت وسط پيست و به تنهايی شروع به رقصيدن کرد. زنی بود حدود 35 ساله و زيبا. ومن همچنان به او که به تنهايی می رقصيد نگاه می کردم و جسارتش را تحسین می کردم.
همين موقع مردی از آنسوی ميز خودمان آمد و کنار من نشست. می شناختمش. يکی از به اصطلاح آشنايان بود. به من گفت ، چرا گذاشتی سر ميز ما بشينه ؟ گفتم چه طور مگه ؟ تازه او که پيش من نشسته و اگرشما خوشتان نمی آيد می توانيد سر جای خودتان که آنور ميز بود بنشينيد. گفت : می شناسيش؟؟ گفتم نه . گفت : می دانستم. بابا تو خيلی ساده ای، طرف خرابه. یک نگاهی به او کردم و به زن که داشت می رقصيد و گفتم چی چيش خرابه ؟ گفت : بابا خودت رو نزن به اون راه ديگه ، طرف جنده است. سعی کردم دودی را که از کله ام بلند شده بود نبيند و پرسيدم، منظورت اينه که فاحشه است؟ تن فروش است؟؟ گفت آره، فکر می کنم آن هم هست. گفتم فکر می کنی يعنی چی؟؟ برای چی به او اين تهمت ها را می زنی؟؟ گفت آخه تو که نمی دانی ، اين خانم دفه اول که همديگر رو ديديم با من خوابيد.
گفتم : و به همين خاطر جنده شد؟؟ گفت : خب زن خوب که در اولين ديت با کسی نمی خوابه .
گفتم : تو دفه چندم بود که اون رو می ديدی؟؟
گفت : یعنی چی ؟؟ سئوالم رو تکرار کردم. گفت نفهميدی مگه بابا. گفتم که دیت اولمون بود. و همون هم شد. ديگه نديدمش.
پرسيدم : ازت پولی خواست؟ بهش پول دادی مگر که ميگوئی جنده است ؟؟ گفت : نه ...اما تو متوجه نيستی .
گفتم : نه آقا ، شما متوجه نيستی ، اگر اون به خاطر همبستری با تو در اولين ملاقات جنده شده. تو هم که دفه دهم نبود که می ديديش آقا جان ، شما هم در اولين ملاقات با اين خانوم به رختخواب رفتيد. اگر کسی با اين کار جنده شود. ما اينجا دو تا جنده بر سر اين ميز داريم. با اين تفاوت که من همصحبتی با آن خانم را به همصحبتی با تو ترجيح می دهم. چون تا همين جا می توانم بگويم يک خصوصيت خوب دارد که در تو نديده ام. آقا با ناراحتی به من نگاه کرد و گفت : مثلا چه خصوصيتی را می فرماييد ؟؟ خوب ببينيد آقا ...اگه اون جنده است شما هم جنده هستيد. اما او حداقل دهن لق نيست.
و به سوی پيست رقص رفتم و با آن خانم رقصيدم.




[ 20:07 | مهشيـد ]

وقتی که باد آنچنان می وزد که گمان می کنی تو را با خود خواهد برد.
وقتی که همه چيز، همه کس، به اندازه اينجا تا بی نهايت با تو فاصله گرفته اند.
وقتی که بی جهت در جايی ایستاده ای و لجوجانه می کوشی که ثقل زمين را ، جايی سخت زير پای خود بيابی
وقتی که بغض آنچنان گلویت را می فشارد که احساس خفه گی می کنی
وقتی که روی بر می گردانی که اشکهایت جاری شود و بغض گلویت سبک
وقتی که می پرسد به چه فکر می کنی، و می دانی، و می گويی هيچ
وقتی که می پرسد چرا اشک می ريزی ، و مات می مانی که آخر مگر نمی داند.آخر مگر ....
وقتی که.....
من به او پناه می آورم....تو چطور؟؟؟

سبز توئی، که سبز می خواهم
سبزِ باد و سبزِ شاخه ها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دريا.
سراپا در سایه، دخترک خواب ميبيند
بر نرده مهتابی خويش خميده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
(سبز، توئی که سبزت می خواهم)
و زير ماه کولی
همه چيزی به تماشا نشسته است
دختری را که نمیتواند شان ديد.

سبز ، توئی که سبز می خواهم
خوشه ستارگان يخين
ماهی سايه را که گشاينده راهِ سپيده دمان است
تشييع می کند
انجير بن با سمباده شاخسارش
باد را خنج می زند.
ستیغ کوه همچون گربه ئی وحشی
موهای دراز گياهيش را راست بر می افروزد
« آخر کيست که می آيد؟ و خود از کجا؟»

خم شده بر نرده مهتابی خويش
سبز روی و سبز موی
و رويای تلخش دریا است.......

فکر کردم لازم نباشد بگويمت که شعر از کيست. میدانی ، نمی دانی ؟؟



[ 0:02 | مهشيـد ]

November 4, 2002

تن فروشی

سالهاست که بحث جديدی بر سر مسئله تن فروشی باب روز شده است. اين بحث سعی دارد که تن فروشی را به عنوان یک شغل معمولی و انتخاب فردی مطرح کند. اين گونه برخورد با تن فروشی در کشورهای اروپائي مطرح است و به تدريج می بينيم که به ايران هم رسيده است. اما حقيقتا فحشا و تن فروشی انتخاب شخصی فرد در مورد شغل هستند و آیا به عنوان يک شغل معمولی می توان به آن نگريست؟؟
شيرين عبادی ، حقوق دان در اين مورد می گويد:
من روسپِگری را شغل نمی دانم که بگويم دانشمند فکرش را می فروشد و اين جسمش را. من روسپيگری را حقارت انسانها می بينم. من معتقد نيستم که اگر دانشمندی فکرش را می فروشد و دختر 16 ساله ای جسمش را اين هر دو يک چيز را عرضه می کنند. شما آن استاد رياضی را ببينيد، آينده اش، رفتاری که با او می شود. سلامت جسم و روحش را با يک روسپی يکی میدانيد؟؟
« جنس دوم، شماره 10 »
تصور کنيد که به شما شغلی پيشنهاد شود. شرايط اين شغل اين است: 60 درصد بيشتر از ساير شغلها در خطر مرگ قرار دارید و85 درصد بیشتر از ساير شغلها تحت ظرب و شتم و خشونت جسمی قرار خواهيد گرفت . و 95 درصد بيشتر از ساير مشاغل تحقير ميشويد.(طبق آمار رسمی کشور کانادا در سال 2000) در مقابل در آمد مشخصی هم نداريد و دائما در خطر دستگيری توسط پليس قرار داريد.
نظرتا ن چيست؟؟ آیا فکر خواهيد کرد که شانس به شما رو کرده است؟؟
در ايران ابعاد تن فروشی نسبت به اروپا و کشورهای پيشرفته متفاوت است. بياييد ابتدا مسئله را در حد دانش خود در ايران بر رسی کنيم.
تن فروشی را شغل انتخابی فرد معرفی می کنند. سئوال اين است که آلترناتيو زن (یا مرد ) تن فروش چيست ؟در بسياری موارد زنان تن فروش از تخصصی برخوردار نيستند. کم سواد هستند و متعلق به اقشار پايين اجتماع . اين انتخاب بين گرسنگی و سيری صورت می گيرد. بين داشتن و نداشتن ، و اين داشته ها بسيار اندکند. اين انتخاب ، انتخابی عادلانه نيست و اين شغل ، شغل انتخابی نيست. مسئله تنها بر سر اين نيست که جامعه چگونه به زن تن فروش نگاه می کند ، و مسئله تنها بر سر تغيير این نگاه نيست ، ( که خود شايد در ايران قرنی به طول بيانجامد، چنانچه همچنان در کشورهای پيشرفته اين ديد کم يا بيش وجود دارد)بلکه مسئله بر سر سلامت جسمی و روحی زن تن فروش است. همان است که تن فروشی را از ديگر شغل ها مجزا می کند.
سلامت جسمی زن تن فروش طبق آمار موجود در کشور سوئد به شکل زير است:
بيماری های مقاربتی در ميان زنان تن فروش60ـ70 درصد بيشتر از زنانی است که به تن فروشی نمی پردازند.
اعتیاد به مواد مخدر و الکل به غنوان جزئی از کار در آمده است ، تا آنجا که تقريبا تمامی زنان تن فروش به يکی از اين دو دچار هستند.و به اين طريق جوابگوی بيماری های روحی ناشی از تن فروشی می شوند.
در بيشتر موارد مردانی در زندگی اين زنان وجود دارند. اين مردان دو یا چند زن را سرپرستی می کنند و به عنوان پا انداز کار می کنند. رابطه با اين مردان به طور معمول با خشونت و ضرب و شتم همراه است.
زنان تن فروش به سختی قادر به داشتن روابط عادی با مردان می شوند. يا توسط آنان پذيرفته نمی شوند و يا اعتماد خود را به جنس مرد از دست داده اند.
ناراحتی های مجاری ادراری، روده و معده، کمردرد و سردرد های مزمن، و کاهش مصونيت بدن در مقابل بيماری های عفونی ناراحتی های فيزيکی عام در ميان زنان تن فروش است.
وضعيت اقتصادی زنان تن فروش به طور عام نامناسب است.
به تمام اينها اجبار زنان تن فروش به دادن سرويس جنسی رايگان به نیروهای انتظامی و روسای دادگاه ها در صورت دستگيری را اضافه کنيد.
سلامت روحی :
پريشانی، بی خوابی و کم خوابی، افسردگی، شرم و خود کوچک بِينی ، احساس بي ارزشی و حقارت ،وحشت و ترس دائمی ،تمايل به خودکشی ،
سلامت اجتماعی
زن تن فروش به طور عام در کنار جامعه زندگی می کند. توسط افراد اجتماع مورد تحقير و توهين قرار می گيرد و مجبور به داشتن زندگی دو گانه است. تمايل جنسی و لذت جنسی در ارتباطات او به طور عام وجود ندارد و رابطه حنسی با تحقير او همراه است.
در کشور های جهان سوم فقر و مشکلات اقتصادی دليل اصلی روی آوردن به فحشا است . حال آنکه در کشور های پيشرفته فحشا دلايل پيچيده تری دارد.incest(کودکانی که در کودکی توسط یکی از اعضا خانواده مورد تجاوز جنسی قرار گرفته اند) ، به طور عام تجاور جنسی در کودکی، ضرب و شتم جسمی و جنسی در طفولیت و نوجوانی و مشکلات روحی و اعتياد دلايل اصلی فحشا در کشورهای پيشرفته هستند.

نوشته بالا سعی کوچکی بود در جهت نمایان کردن اين حقيقت که تن فروشی تحميل است و نه انتخاب، تجاوز است و نه سکس متعارف و داوطلبانه، تن فروشی شکلی از خشونت وحشيانه بر عليه زنان است . تن فروشی تجاوز به جسم و جان و روح زن است. و در اين ميان زن تنها حق دارد ميان زنده بودن و نبودن انتخاب کند. اين انتخاب عادلانه نيست و زن تن فروش نبايد برای انتخاب اجباری خود مورد تحقير اجتماع قرار گيرد و از اجتماع به دور انداخته شود. آنان که از تن فروشی سود می برند زنان تن فروش نيستند.تن فروشان به حمایت اجتماعی و حمايت بی قيد و شرط سازمانها و افراد آگاه نيازمندند، تا امکان بازگشت به اجتماع را دوباره داشته باشند.
تن فروشی و فحشا يکی از پولساز ترين صنايع جوامع بشری است و بازندگان اصلی اين صنعت که روح و جسم و جنس انسان را مورد تحقير و توهين و خشونت قرار می دهد تن فروشان هستند.
اگر تن فروشی را شغلی عادی بناميم و آن را در کنار ديگر شغل ها قرار دهيم از بار اجتماعی و فشار روحی و جسمی و جنسی که بر زن تن فروش می رود کم نخواهيم کرد. اينجا تنها به عادی کردن سير خشونت بر علیه زنان دامن زده می شود و بس. تن فروشی نه شغلی عادی است و نه از شرايط یک شغل عادی برخوردار می شود و خواهد شد. تن فروشی خشونت اجتماع است بر علیه زنان.همین.




[ 21:49 | مهشيـد ]

پريروز که مشغول نقاشی خونه دوستم بوديم برف آمد. زمستان بلند سوئد برگشته است. اين شعر نوری را روی نت پيدا کردم.
بيا بار سفر بنديم از اين دشت. زمستون باز توی اين خونه برگشت.



[ 19:36 | مهشيـد ]

گلناز را می شناسيد؟؟
اگر جوابتان منفی است اينجا را کليک کنيد تا اين دختر ناز را که از مغزش حقیقتا استفاده می کند ، پس هست بشناسيد



[ 17:46 | مهشيـد ]

مصاحبه راديو صدای آشنا با شادی صدر در رابطه با پديده شوهر کشی در ايران.
اين مصاحبه حدود هفت دقيقه است اينجا را کليک کنيد.



[ 17:43 | مهشيـد ]

November 3, 2002

جنده کيست ؟ جنده گی چيست ؟
اين بحث به دليل اصرار يکی از دوستان در بکار بردن کلمه جنده در نظرخواهی ها به فکرم رسيد. البته او از اين کلمه به معنای عام فاحشه استفاده می کرد و معتقد بود که می باید از اين کلمه بايد شرم زدائی شود و جنده گی( در اینجا به معنی تن فروشی ) به عنوان يک شغل عادی اجتماعی مطرح شود. شغلی مثل پرشکی و یا معلمی.(رجوع شود به نظرخواهی یک شنبه 26 اکتبر مطلب دوم)
در اينجا دو مورد برای تحث به وجود می آید. اول آنکه استفاده عام کلمه جنده چيست و دوم اينکه فحشا چيست و آیا به عنوان یک شغل بايد نرمالایز بشود و آیا تن فروشی شغلی مثل ديگر شغل های اجتماعی است يا نه؟
برای اينکه بتوانيم بحثی را پيش ببریم که روشنگر نظرات باشد بايد اين دو بحث را جدا گانه مطرح کرد.
اول به جنده و بار فرهنگی آن می پردازم.
در فرهنگ فارسی عميد ( تنها فرهنگ فارسی که در خانه دارم، و اگر يکی از عزيزانم از ايران اين همت را نمی کرد و آن را برايم نمی فرستاد من همچنان بی فرهنگ می ماندم ) در مقابل کلمه جنده ، زن بد کاره و روسپی به معنا نوشته شده است.و اين معنای کلی آن است. اما استفاده روز مره از اين کلمه موارد ديگری دارد.
دوستمان نوجوان در همان کامنت ها در جواب من که پرسيده ام جنده واقعیو غیر واقعی کيست می گوید :
به معني غير واقعي اوني هست که در کوچه خيابون استفاده ميشه و همون طور که ديدي بعضيها به هر دختر يا زني که رفتارش مورد پسند اونها نيست ميگن جنده. مثلا يک دوست دارم که به هر دختر خوشتيپي که ميرسه ميگه جنده هست! يا همون توت فرنگي که به همه دخترا ميگه جنده!
و اين اتفاقا بيشترین کاربرد کلمه جنده در اجتماع ماست. زنی که به گونه ای بر خلاف عرف و عادات مرسوم اجتماع برخورد و رفتار می کند به وسيله اين کلمه از ديگر زنان جدا می شود و موجب تحقير و توهين اجتماعی قرار ميگيرد. زنان مستقل، زنان آزاد ، زنان مطلقه ، زنانی فعال ، زنانی که به طرِيقی تهديدی برای عرف و سنت و عادات مرسوم در اجتماع به حساب می آیند با اين برچسب مشخص می شوند. در اين شيوه استفاده از اين کلمه، من جنده ام. من بارها بخصوص از طرف مردان و نيز زنانی که همان شيوه تفکر را باز توليد و انتقال می دهند به حمل برچسب جنده نائل آمدم.مردان بسياری که زن را نه مستقل می پذيرند و نه آزاد ، و زن برایشان تنها زمانی مورد احترام قرار می گيرد که همسر يا خواهر يا کلا در سايه مردی قرار بگيرد، مستانه در زمين خدا نعره زده اند و من را جنده خوانده اند و بی سامانی زندگی خود را به گردن من و زنانی مثل من که برخلاف آنچه آنها از زن انتظار دارند و ميپذيرند دانستند. فروغ فرخزاد را نيز جنده می خواندند،( و در اينجا ابدا قصد هم پایه شمردن خود و فروغ را ندارم، بد برداشت نشود!) مردان بسياری از جماعت روشنفکر و انتلکتوال ما او را جنده ناميدند و حتی ادعا کردند که با او همبستر شده اند( که در اينجا بايد پرسيد که اين ادعا از اين مردان چه می سازد؟)
جنده صفتی بوده است که به زنانی داده میشد که نه گفته اند. به آنچه معمول بود نه گفته اند. به آنچه از آنان انتظار می رفت نه گفته اند و خواستند تا خود شيوه زندگی خود را طبق ميل و آگاهی خود انتخاب کنند. برچسب جنده بهائی است که زنانی که متفاوت بودن را انتخاب کرده اند بابت انتخاب خود می پردازند.
من با اين شيوه و اين برداشت، امروز اگر مردی فرياد کنان مرا جنده خطاب می کند سرم را بالا تر ميگيرم و با غرور بيشتری به راه خود ادامه می دهم. اگر زنی را جنده خطاب کنند تمايل بيشتری برای شناختن اين زن پيدا می کنم چرا که معتقدم که او نيز جائی پايه ای از اين شيوه تفکر را لرزانده است و من بايد او را بشناسم و کلاهم را برايش به نشان احترام بردارم.
و اما تن فروشی و فحشا بحثی ديگر است که به آن خواهم پرداخت.



[ 21:03 | مهشيـد ]

لطفا به گيرنده های خود دست نزنيد ، ايراد از فرستنده است.
یک چند روزی اين enetation برنامه نظرخواهی من ريخته بود به هم، و دوستان نمی تونستند نظر بگذارند.و فکر ميکردند که من مخصوصا انگولک کردم اين برنامه رو :)) که شرمنده . يعنی اگر اين به هم ريختگی نبود پای هر نوشته ای من 100/150 تا نظر ميداشتم. خدا اصلا از سر تقصیرات این برنامه ريزها و برنامه پاش ها و برنامه جمع کن ها نگذره.



[ 20:07 | مهشيـد ]

بردار حجاب ، رخ به عاشق بنما
تا چاک زند بدست خود خرقهً جان


بخوان ای زن زيبا ، بخوان

الی ای پير فرزانه
مکن منعم ز ميخانه
که من در ترک پيمانه
دلی پيمان شکن دارم

کنسرت پريسا بودم.به همراهی گروه دستان آهنگهای بسيار زيبایی را اجرا کرد.
پيراهن بلند و زيبايی به تن داشت و گيسوان زيبايش را در پشت سر جمع کرده بود.
شور اين زن ، حرکات دستانش ، و صدای زيبايش ...آِی ی ی ی ی بزن دف.

تا روی تو قبله ام شد ای جان جهان
نز کعبه خبر دارم و نز قبله نشان

پريسا آنچنان با شور و شوق می خواند که می خواستم بر روی صحنه بپرم و او را در آغوش بکشم و ببوسم. و می دانم که در اين وسوسه تنها نبودم.
صدای دف سالن را پر کرده بود و صدای افسون کننده پريسا انگار که از آن دور ها، از جائی بينابين رويا و واقعيت مرا صدا می زد.
آی ...بخوان ای زن زيبا، بخوان ، روزی شادی به ديار ما هم باز می گردد.
آن روز همه اتاقهايمان را به رنگ نارنج و ترنج رنگ می زنيم و هر چه سياهی است از ديوار ها می کنيم.
آن روز با هم می خوانيم :
از همه کس رميده ام
با تو در آرميده ام
جمع نمی شود دگر
آنچه تو می پراکنی
بخوان ای زن پری آسا، بخوان

پريسا برنامه خود را با تصنيف الی ای پير فرزانه تمام کرد.
پريسا جان، ديدار ديگری را ، با نگاهی تر، انتظار می کشيم.




[ 1:10 | مهشيـد ]

November 2, 2002

یکی دو روزی هست به وبلاگ نرسيدم، يک خورده گرفتاری های متفرقه. بعد هم که دارم یک کار خيلی جالب ميکنم.با يکی از دوستام خونه اش رو رنگ می کنيم، خيلی جالبه.و چه رنگائی، اگر خونه من بود می شد طوسی ، آبی، و البته بنفش. اما رنگای اون، صورتی ، بنفش ( اينو هستم:) نارنجی ( خودش می گه آجری، شما هم بگين آجری، من به اندازه کافی ازيتش کردم : ) سبز، رنگای زنده ای که داد می زنن تو اين خونه آدمايی زندگی می کنن که زندگی رو دوست دارند.
الانم بايد بدوم برم کنسرت پريسا، اومده استکهلم. گشتم براتون يکی از آهنگاشو پيدا کنم، که اگه نرم و آهسته سراغ من می آيید، دست خالی نريد ، اما رو نت نبود. به جاش !!! اينو براتون برداشتم. اينجا رو کلِک کنيد.



[ 17:02 | مهشيـد ]



Powered by MT3.35