14/15 ساله بودم که از کلاس درس و مدرسه اخراج شدم. من شاگرد خوبی بودم. درسم خوب بود و هر چند شيطان بودم و بازيگوش اما درسخوان بودم و با ادب، و معمولا دچار مشکل نمی شدم. اما اين بار.... جريان اين بود: معلم تعليمات دينی داشت از خاندان نبی صحبت می کرد و رسيد به فاطمه. آن روزها هنوز پهلوی ها روی کار بودند ولی گوشه کنار صداهايی بلند بود. کم کم آدمها داشتند جهت می گرفتند. منم يک " دوست پسر " چپ داشتم که وقت و بی وقت مينشست و به من ثابت می کرد که خدا وجود نداره. الان که فکرشو می کنم داشت رو من تمرين می کرد تا بتونه جلو دانشگاه وقتی که داره واسه اين و اون عدم وجود خدا را اثبات می کنه ،وا نمونه :) برای من زياد مهم نبود. دوستش داشتم و فقط بودن با او کافی بود . بزار هرچی دوست داشت ثابت کنه. خلاصه معلم مذهبی. منم همچين بفهمی نفهمی چپ، ( بیشتر نفهمی تا بفهمی البته :) معلم گفت که فاطمه سمبل زن آزاده است و الگويی برای تمام زنان. دادم در اومد.... چرا ؟؟؟؟؟ اینو من پرسيدم. آقای معلم گفت : چی چرا؟؟ گفتم: چرا فاطمه سمبل و الگواست برای زنان؟؟ آقا معلم تعجب زده گفت: یعنی چی چرا؟؟ مگر چرا هم دارد؟؟ گفتم : شما و ديگران بارها به ما که اکثرا پانزده ساله هستيم گفته ايد که هنوز هيچ نميدانيم و هيچ نمی فهميم. به هرحال سواد خواندن نوشتن هم داريم و کمابيش هم در اجتماع هستيم. فاطمه 9 ساله بود که شوهر کرد و 4 بچه به دنیا آورد و 18 سالگی مرد. افتخار خانواده اين بود که اين زن را آفتاب و مهتاب نديده ف یعنی در مسائل اجتماعی شرکت نداشت. خواندن و نوشتن نمی دانست. کار مهم و ارزنده اش زايمان وشوهر داری و خانه داری و بچه داری بود. هيچ جا از آرزو ها و اميد هايش هم نديده ام و نشنيده ام. حال آنکه امروز روزگار ديگر است. من و بقيه اين دختر ها در آرزوی تحصيل و شغل و نقشی در اجتماع تلاش ميکنيم ، فاطمه چرا بايد الگوی من باشد؟؟؟؟ طفلگ مادر و پدرم...چقدر تلاش کردند تا توانستند مدير را قانع کنند که مرا به مدرسه دوباره بپذيرد. و آن روزها هنوز جمهوری اسلامی نبود.