چند سال پيش در يکی از شهرهای کوچک سوئد زندگی ميکردم. تازه به سوئد آمده بودم و زبانم نسبتا راه افتاده بود. مجبور شدم در يکی از اين جشنهايی که شهرداری برای مهاجران ترتيب ميدادـ که بعد هم در چند روزنامه بنويسد که برای اين جماعت پناهده چه کرديم و چه هاـ شرکت کنم. همچين که از در رفتم تو با دخترک کوچکم مرد مهربان سوئدی که در کميته همايت از پناهندگان فعاليت می کرد از آن سوی سالن فرياد زد ..اين هم مهشيد، آمد.پرسيدم دير که نيامدم، ببخشيد چون سرد بود و من هم بدون وسيله نقليه می بايد در برف با دخترم پياده می آمديم. گفت نه عزيزم ، به موقع آمدی. به خبرنگاران و حضار داشتم ميگفتم که یک پناهنده سياسی در اينجا داريم و سوئدی هم حرف ميزند . منتظر بوديم بيايی و از اوضاء ايران بگويی . نگاه ملتمسی به او انداختم: خسته ام جرج. از گفتن خسته ام.گفت : خواهش ميکنم. تو که ميدانی در غير از اين صورت بحث چگونه پيش خواهد رفت. گفتم : پس فرصت بده تا نفسی تازه کنم. برای دخترم غذائی بردارم تا مشغول شود. در کمون کوچک چندين خانواده ديگر ايرانی هم زندگی ميکردند. آنها را در کلاس زبان و اين گونه برنامه ها می ديدم. به سلام و علِک با آنها مشغول شدم. يکی از خانوم ها گفت : مهشيد جان بهشون بگو که ما همه چند تا ماشين داشتيم، هرگز از مد عقب نمانده بوديم و لباس های آخرين مد اروپا را در خانه و مهمانی می پوشيديم ، هرچند که بيرون حجاب بر سر داشتيم . اما هميشه همه مان زير مانتو بهترين لباس ها را داشتيم. گفتم خانوم. ما یک ماشين بيشتر نداشتيم. آن هم مدل پائين ، من زير مانتو هميشه بلوز شلوار پام بود. و موهام کوتاه بود که اگر لازم شد بتوانم خود را به جای پسر جا بزنم. خانم ما ثروتمند نبوديم و اگر بخواهم صحبت کنم از فقر و سرکوب و اعدام و زندان صحبت خواهم کرد. نه از مد پاريس و ماشين های آخرين مدل. گفت: اوش...نميدونم اين گدا ها رو کی به اين مملکت راه داد. آبروی هر چی ايرانيست می برند. دو کلمه زبون بلدند ديگه بايد همه جا بگن که مملکت ما بدبخت و بيچاره است. گفتم : و اگر نيست، شما که مشکل سياسی نداشتيد. شما چرا اينجا پيش ما بدبخت بيچاره ها هستيد . جرج صدایم کرد. آن شب بر سر زندان، اعدام، حق حيات، حق آزادی بيان و تمام حقوقی که در کشورم از آن محروم بودم صحبت کرديم. خبرنگار روزنامه محلی به من گفت : می دانی که به تو دوچرخه سوار شهر ميگويند. گفتم از چه رو؟ گفت آخر مردم در سرمای 40 درجه زير صفر ميبينند که تو دوچرخه سواری ميکنی ، مردم اين شهر کوچک می گويند که تو حتما بسيار دوچرخه را دوست داری، و چون در کشور خودت حق دوچرخه سواری نداری اينجا تلافی اش را در می آوری. گفتم : به مردم اين شهر بگو ، من خانه ام در محدوده شهر است. اتوبوس یا وسيله نقليه عمومی برای رفت و آمد نيست و من هم اتوموبيل ندارم. اين دوچرخه کهنه را همسايه من که پيرزنی مهربان است به من غرض داده و تنها وسيله نقليه من محسوب ميشود.خبر نگار ديگری گفت: مردم اين شهر راجع به تو زياد صحبت می کنند. زنی تنها و جوان همراه دخترت، و همه هم ميگويند هرگز نديده اند که تو دخترت را بزنی. اشک چشمانم را پر کرد. گفتم آخر چرا بايد دخترم را بزنم؟ گفت: خوب ميدانی ..آخر خارجيها.... ميدانی ديگر.. گفتم: خانم، من از کشوری مي آيم که در آن مزد گورکن بيش از آزادی آدم است...و در کشور شما گوشه خلوتی برای خودم پيدا کرده ام. اينجا در خيابانها بدون ترس راه ميروم. مدتيست فراموش کرده ام کنترل کنم که کسی تعقيبم می کند يا نه، چند روز پيش لحظه ای به همين نيت پشت سرم را دزدانه نگاه کردم. و بعد ايستادم و از خودم خنده ام گرفت. خانم ما خارجيها يک گونی سيب زمينی نيستيم که همه يک شکل و يک نوع و يک فکر باشيم. چند روز پيش که دخترم را از مهد کودک می آوردم زنی را ديدم خسته از کار روزانه ، در نگرانی شام شب، و شايد هزار نگرانی ديگر به کودکش که داشت با بيحوصلگی و ناراحتی او را سئوال پيچ میکرد پرخاش ميکرد. سوئدی بود. و اگر من بودم حتما خارجيها اين گونه بودند، نيست؟ برخورد آن خانم ايرانی ، برخورد اين خانم سوئدی. کلی گرايی ها از هر نوع. مدت ها بحث بود که کی پناهنده است و کی نيست. آدمها برای گرفتن پناهندگی مجبور به گفتن دروغهای شاخدار می شدند.همه از اعضاء فعال سازمانها بودند.حتی در کادر های رهبری. همه... بدون آن نمی شد ماند. اقامت نمی دادند. پرونده های عظيم و طويل هر کسی از سالها مبارزه او بر عليه رژیم صحبت می کرد حال آنکه در گفتار های خصوصی تر همیشه " ما سياسی ها " اين ملت را بيچاره و دربدر کرده بوديم .برادرم که حس بذله گوئی اش او را پس از " سفر " چندین ساله سر پا نگاه داشته تعریف ميکرد که در کمپ يکی خِرش را گرفته بود که برای من يک case اساسی بساز که مو لا درزش نره . برادرم ميگفت دو ساعتی با او کلنجار رفتم و ديدم اين همه سالها ايران را آب برده و جناب را خواب. هيچ چيز نمیدانست و هيچ چيز به يادش نمی ماند. می گفت بهش گفتم : داداش بگو یک مدت ما انقلاب کرديم ، بعد انقلاب ما را. آن روزها بحث سر اين بود که پناهنده واقعی کيست. سياسيون. غير سياسيون ، کم کمک اما سير مسافرت ها به ايران شروع شد. آنها که نميرفتند آنها را که ميرفتند رژيمی و ...می خواندند. آنها که می رفتند ، آنها را که نمی رفتند بی خيال و ...می خواندند. حالا ديگرکمابيش همه می روند. همه هم ياد گرفتند ( کما بيش ) که به هم مارک نزنند. نويسندگان و شاعران از ايران برای سخنرانی آمدند. سرکوهی با تمسخر گفت : شما که اينقدر اينجا راحت و امن زندگی می کنيد، در خيابانهاتان حتی ماشين هم پيدا نمیشه که زير ماشين بريد. گلشيری کتاب نويسنده ای در تبعيد را با بی تفاوتی ورق میزد و به من گفت چرا زودتر نيامدی؟ گفتم سر کار بودم استاد. گفت: اِ ...يکی پيدا شد تو اين مملکت کار کنه!!! تمسخر خارج نشين ها به داخلی ها ..داخلی ها به خارج نشين ها... کو شان بعد ازچند سال زندگی در همين گوشه کنار ها ميگوید: اينها به حرج و مرج معتقد اند...يعنی آنارشی ديگه!!! یا می گويد : اين زنان هم که به جدا سازی ها دامن ميزنند..گالری زنانه.. نوشتار زناته !!! شاملو اما هيچ نگفت...آستينش از اشک خيس بود. خودم هم يک پای اين بحث ها بودم گاهی...پناهنده واقعی کيست.؟ خارج نشين ها..داخل نشين ها...ما، آنها ..چراغ من نمي توانست در آن خانه بسوزد شاملو جان . خاموش می شد. خاموشش میکردند. امروز خانه ای دیگر دارم. خانه ای که مجبور نيستم با يک زنگ تلفن همه چيزش را بگذارم و از پشت بام بروم. اما من پناهنده واقعی نيستم. همه هستيم. هر آن کس که بدليلی نتوانست یا نخواست در کشور محل تولد خود بماند. بايد حق این را داشته باشد که محیط جديدی برای زندگی خود برگزيند. اين حق می بايد به عنوان حقوق پايه ای بشر مطرح باشد. اين جه دنيايی است. که هر آنکه مغزش کار کند بايد برايش بجنگد و فدا شود. و چه فرهنگی است که به اين جان باختگان افتخار می کند.تک تک آنها که من می شناختم و ديگر نيستند، تو ميشناختی و ديگر نيستند. عشق بودند، زندگی بودند، کوه می رفتيم. سرود کوهستان ميخوانديم .بهزاد عاشق آن دختر بود و روش نمی شد بره جلو.ممد وقتی عصبانی می شد سبيلهاش رو می جوید. کيانا قشنگترین نقاشی ها رو می کشيد. مريم با لباس پسرونه ميرفت بيرون و همه رو سر کار میذاشت.فتانه عاشق شده بود.شهره به مادرش می گفت که مياد خونه ما و می رفت برای پخش، و ديگر بر نگشت.حسن، اگه کسی جک میگفت همچی چشم غره می رفت که همه جا می زدند و کسی نمی خنديد ، و وقتی من از خنده منفجر می شدم با مهربانی می گفت: تو يکی آدم بشو نيستی. علی...پروانه...مهناز...خلیل...پیروز..سعید... .................. حالا شدن اعدادی که آمار جنايات رژیم رو بالا ببرن. چرا باید افتخار کنم..چرا ؟؟؟می خوام باشن. می خوام صدای خنده هاشون رو بشنوم..می خوام مثل من پير بشن...مثل من که موندم و از بیست سالگی هايم ديگر پير شدم.... جان لنون سالها پيش شعر و آهنگ Imagine رو ساخت.و در اين آهنگ آرزوهای آدمی را بيان کرد. بپندار که بهشتی نيست، اگر سعی کنی زياد هم سخت نيست ، جهنمی زيز پا نيست، و بالای سر تنها آسمان است. بپندار که تمام مردم دنيا برای امروز زندگی می کردند بپندار که کشوری نباشد. اگر سعی کنی زياد هم سخت نيست. کشوری نيست که برايش بکشی يا کشته شوی ، و نه حتی مذهبی. بپندار که تمام مردم، در صلح زندگی کنند. شايد بگی من رويا پرداز هستم. اما من تنها نيستم اميدوارم روزی به ما بپيوندی ، و دنیا يگانه شود. (ای کاش ميتوانستم اين آهنگ را برايتان پخش کنم)
بهار چه قشنگ میگه :من جنگجو نيستم. حتي براي به دست آوردن آزادي اونجوري كه تو انتظار داري نميجنگم. ولي اگه توان داشته باشم، جايي ميرم که من رو به خاطر «جنگجو» نبودنم سرزنش نکنن و به يکي از سادهترين حقوق اوليه من که «حق مهاجرت کردنه» احترام بگذارن. خيلی ها فکر می کردند EU برای از بین بردن مرز هاست. من هنوز سرکوفتش روبه دوست سوئدی انتلکتوال م که به EU رای داد میزنم. اما فقط مرز پررنگ تری به دور اروپا کشيد. اروپای سفید. اروپای متمدن. خيلی ها در کانتر های کاميون ها و کشتی ها پنهان ميشن تا به اينجا برسن.تا اگه زنده موندن و با اقامتشون موافقت شد. بتونن یک روز لغتنامه رو دست بگيرن و معنی کلمه راسيسم رو پيدا کنن. تا يک روز اسکين هد ها با چکمه های سر فلزی به شکم وصورت و پهلوش بکوبند. تا فرج سرکوهی شون بياد و بگه اينجا که يک ماشين هم پيدا نمی شه کسی بره زيرش. تا نسل دومشون خسته از فقر گريبان گير خانواده مهاجر، خسته از تبعيض عيان موجود در جامعه آمار جرائم در ميان مهاجران را بالا ببرند. تا اگر کتابی می نويسند و به دست گلشيريشون میدن با بی تفاوتی ورق زده بشه. تا شاملوشون آستينش از اشک خیس باشه. و من تبعيدی تو شدم. در سرزمينی که آبش سرد است و خاکش سرد است. و بادش سرد است. من سردم است...و تمام آتش های دنیا هم گرمم نخواهد کرد