October 22, 2002

آگر تو حرف زده بودی دزدمونا
گفتی سکوت کن و خاموش باش!!
نه، اتللو ، نه ! من سکوت نخواهم کرد. اينجا در اتاق خوابمان می توانم حرف بزنم. می خواهی از بستر عشقمان يک ميدان نبرد بسازی؟آيا بايد همه چيز پايانی خونپن داشته باشد؟ تو يک سرداری، آیا اکنون می خواهی يک قاتل شوی ؟ خنجر را کنار بگذار، اتللو! به من دست نزن ! آيا قرار است اين آخرين عمل قهرمانانه ی تو باشد؟ زنی را به قتل برسانی که تو را دوست دارد و از اولين تا آخرين نفس به تو وفادار بوده است؟ زنی که از خود دفاع نمی کند؟ يک ربع ساعت ديگر هم ميتوانی من را به قتل برسانی. اين يک ربع ساعت را درخواست ميکنم.من تمام زندگيم را به تو سپردم ، اتللو ، حال خسيس مباش يک ربع ساعت به من هديه کن............
حال چيزی نگو! بگذار حرفم را تمام کنم.بايد محکمتر در آغوشت ميکشيدم؟ هر شب باز به تو می گفتم : اين تو هستی که دزدمونا دوستت دارد؟ او عاشق پوست قهوه ای توست که مانند شن خيس سواحل قبرس است. آيا بايد مانند فاحشه ای نجوا ميکردم؟ به من ياد نداده اند مه در مورد احساساتم صحبت کنم. يک زن بايد متواضع و رازدار باشد. چقدر احمقانه است! چه پايان مرگباری می تواند داشته باشد! بايد هرروز اعمال قهرمانه ی تو را از نو می ستودم ؟برايت نام نبردها را از بر می گفتم ؟من يک مرد قوی را انتخاب کردم و تو اکنون ضعیف شده ای ، اتللو. قلبم مملو از ترحم است. ديگر به تو حسادت نمی کنم.
از کتاب « اگر تو حرف زده بودی دزدمونا ، سخنان زنان رنجديده» نوشته کريستينه بروکنر



[ 12:28 | مهشيـد ]


Powered by MT3.35