October 31, 2002

14/15 ساله بودم که از کلاس درس و مدرسه اخراج شدم.
من شاگرد خوبی بودم. درسم خوب بود و هر چند شيطان بودم و بازيگوش اما درسخوان بودم و با ادب، و معمولا دچار مشکل نمی شدم. اما اين بار.... جريان اين بود:
معلم تعليمات دينی داشت از خاندان نبی صحبت می کرد و رسيد به فاطمه. آن روزها هنوز پهلوی ها روی کار بودند ولی گوشه کنار صداهايی بلند بود. کم کم آدمها داشتند جهت می گرفتند. منم يک " دوست پسر " چپ داشتم که وقت و بی وقت مينشست و به من ثابت می کرد که خدا وجود نداره. الان که فکرشو می کنم داشت رو من تمرين می کرد تا بتونه جلو دانشگاه وقتی که داره واسه اين و اون عدم وجود خدا را اثبات می کنه ،وا نمونه :) برای من زياد مهم نبود. دوستش داشتم و فقط بودن با او کافی بود . بزار هرچی دوست داشت ثابت کنه.
خلاصه معلم مذهبی. منم همچين بفهمی نفهمی چپ، ( بیشتر نفهمی تا بفهمی البته :) معلم گفت که فاطمه سمبل زن آزاده است و الگويی برای تمام زنان.
دادم در اومد.... چرا ؟؟؟؟؟ اینو من پرسيدم.
آقای معلم گفت : چی چرا؟؟
گفتم: چرا فاطمه سمبل و الگواست برای زنان؟؟
آقا معلم تعجب زده گفت: یعنی چی چرا؟؟ مگر چرا هم دارد؟؟
گفتم : شما و ديگران بارها به ما که اکثرا پانزده ساله هستيم گفته ايد که هنوز هيچ نميدانيم و هيچ نمی فهميم. به هرحال سواد خواندن نوشتن هم داريم و کمابيش هم در اجتماع هستيم. فاطمه 9 ساله بود که شوهر کرد و 4 بچه به دنیا آورد و 18 سالگی مرد. افتخار خانواده اين بود که اين زن را آفتاب و مهتاب نديده ف یعنی در مسائل اجتماعی شرکت نداشت. خواندن و نوشتن نمی دانست. کار مهم و ارزنده اش زايمان وشوهر داری و خانه داری و بچه داری بود. هيچ جا از آرزو ها و اميد هايش هم نديده ام و نشنيده ام. حال آنکه امروز روزگار ديگر است. من و بقيه اين دختر ها در آرزوی تحصيل و شغل و نقشی در اجتماع تلاش ميکنيم ، فاطمه چرا بايد الگوی من باشد؟؟؟؟
طفلگ مادر و پدرم...چقدر تلاش کردند تا توانستند مدير را قانع کنند که مرا به مدرسه دوباره بپذيرد.
و آن روزها هنوز جمهوری اسلامی نبود.



[ 23:08 | مهشيـد ]

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
و نماند هيچش الا هوس قمار ديگر





[ 22:42 | مهشيـد ]

October 30, 2002

گاهی از خودم می پرسم که آیا کسی هست که اين همه نوشته را بخواند؟؟ حالا از شما می پرسم، آیا هست ؟؟



[ 0:51 | مهشيـد ]

چندی پيش دوستمان آقای حسن آقا به مثابه بگرد تا بگرديم بحثی را در سايت خودشان مطرح کرد ، که من حقيقتا چيز خاصی از آن نفهميدم. اين بحث که تيتر ضد و نقيض گوئی فمينیست ها را داشت رو خوندم وخوب چيز جديدی مطرح نمی شد. اول اينکه ايشان هم مثل بسياری ديکر از مردان برخوردی یکسویه با مسئله زن دارند. از خودشان نقل می کنم تا متهم نشوم که تنها به قاضی رفتم :
نکته دیگری که توی این بحث هست و خیلی هم اساسی است، اینه که حق گرفتنی است نه دادنی به سخنی ساده تر میتوان گفت من حق زنم را نخواهم داد بلکه اوست که باید حقش را بستاند. این درست شباهت به آن دارد که فکر کنیم فلان سرمایه دار بدون مبارزه حق کارگرش را خواهد داد

خوب، خشت اول چون نهاد معمار کج... رابطه یک زن و همسرش به رابطه یک کارگر و کارفرما تشبیه شده است.حسن آقا ..اين را شما گفتيد ها.
می گويند که زنها به آگاهی احتیاج دارند ..و هيچ انسان آزاده ای هم منکر اين قضيه نشده..من از اين هم فراتر می روم و ميگويم که مردان هم به آگاهی احتياج دارند تا بتوانند بين رابطه کارگر و کارفرما و رابطه زن و مرد تفاوت قائل شوند و به همسر و شريک زندگی خود به عنوان کارگر و به خود به عنوان کارفرما نگاه نکنند.
لازمه آزادی ، آگاهی است . اين را هر انسان آزاده ای که برای آزادی خود و ديگران ارزش و احترام قائل باشد می تواند درک کند. اينها واضهات است. و من فکر می کنم که تکرار واضهات به شکلی دست کم گرفتن مخاطبان است. و اين حقيقتا از عهده من خارج است .
حسن آقا از رابطه اسلام و فمينيسم صحبت می کند. من در اين مورد خود را هدف نديدم. منateist هستم و نه تنها اسلام بلکه هيچ مذهبی را زن پذير نمی دانم.زن ستيزی تنها مشکل اسلام نيست. ما در تمام اديان ديد تحقير نسبت به زن و جنس دوم شمردن او را لمس می کنيم. اسلام به عنوان یک دين سياسی و يک دين دولتی امروز با زنان و خواسته هايشان رودررو قرار گرفته است و نمی تواند مشکل خود را حل کند. من از کلمه ای که حسن آقا استفاده کرده ـ يعنی ...شعر ، به اين دليل که خود اين کلمه هم بار جنسی دارد. و با بيان آلت جنس زن به عنوان موردی بی ارزش ـ استفاده نمی کنم ـ که ای کاش ايشان و ديگر آقایان هم اين چنين از اين اصطلاحات استفاده نمی کردند ـ اما برای من ترکيب فمينيست اسلامی به همان نحوی غير منطقی است که مثلا بگوئیم مارکسيست اسلامی. هيچ زن انديشمندی هم در ايران دائیه فمينيسم اسلامی را بلند نکرده است. همان گونه که شيرين عبادی در اجلاسی در استکهلم در قبال پرسشی مشابه گفت : فمينيسم دفاع از حقوق زنان به عنوان حقوق بشر است. ما یک حقوق بشر که بيشتر نداريم، چيزی به نام حقوق بشر اسلامی که نداريم. به همان اندازه اين ترکيب خنده دار است.
اما بايد اين را ذکر کنم که به عنوان مسئله خصوصی من با هيچ انسان که مذهب را می پذيرد مشکلی ندارم. همانگونه که ما زنان مسيحی و فمينيست داريم که خواهان برابری حقوق اجتماعی مرد و زن هستند ، به همان شکل هم زنان مسلمانی داريم که خواستار اين حقوق هستند و از آن دفاع ميکنند. من کوشش هر انسانی را که در جهت حقوق انسانی خود و انسانهای ديگر تلاش ميکند ارج ميگذارم.
قابل ذکر می دانم اين را بگويم که بحث فوق را از طرف آقای حسن آقا خارج از موضوع می دانم. اگر ايشان با شخصی گفت و گو کرده اند که احیانا تمایلات مذهبی هم داشته و خود را فمينيست هم می داند ،دليل بر آن نيست که اين مسئله را به عنوان يک معزل اجتماعی مطرح کند و تيتر آن را هم ضد و تقيض های فمينيست ها بنامند. فمينيسم در ايران امروز درگير حق حيات زنان است آقای عزيز ... نه درگيری های محفلی مورد پسند روشنفکران.در عين حال که کسانی هستند که با ديد مذهبی و در چهار چوب مذهب قصد ايجاد رفرم هايی را در جهت بهبود وضعيت زنان دارند. من شخصا نشنيده ام که اين افراد خود را فمينيست بنامند. و برای من شخصا همان سعی کوچک ايشان نيز در جهت احقاق سطحی ترين حقوق انسانی زنان قدمی است که با آگاهی و دانايي در جهت بهتر و پويا تری حرکت خواهد کرد. ديده ام و ميدانم که در بسياری از موارد حرکت از همين خواست های کوچک در چهار چوب اسلام شروع ميشود و به تدريج به درک بيشتر و رسا تری از اسلام و بی حقوقی مطلق زن در اسلام منجر خواهد شد. من خودم اما تا آنجا که درگير مسئله بودم اين بحث را در هيچکدام از وبلاگ ها بحث روز و مطرحی نديدم. من فکر می کنم غرض از بحث تبادل نظر است. و برای اين اصل دو نظر مقابل هم ضروری است. در اينجا کسی را نديدم که از حقوق زن در اسلام دفاع کند. بخصوص نه در بين زنانی که در اين مقوله در گيرند.از اين رو خود را در اين رابطه مخاطب نديدم. اما حسن آقا در مبحث بعدی با نام "سراب روشنفکری" می گويد:
بحثی را که من در مورد فمینیسم و اسلام آغاز کردم، بیشتر آرزو داشتم تا بلکه خانمهایی را که در این مقوله درگیرند را ترقیب کنم، تا بتوانیم یک بحث جامع را در مورد اسلام و آزادی زن بطور اخص و اسلام و آزادی را بطور کل بررسی کنیم، ولی متاسفانه همانطور که خلبان در کامنت من نوشته بود و هشدار داده بو، بایستی از این کار پرهیز میکردم، چون از قرار معلوم ما (ایرانی ها) هنوز برای بحثهای بدون انگ زدن آمادگی نداریم و این خوشباوری من هم چیز بی خودی است.
آخر دوست عزيز چه کسی اينجا از اسلام و حقوق زن در آن دفاع کرده که شما ضرورت اين بحث را حس کرده ايد؟؟ اگر بحث جای خود را پيدا نکرد به دليل اين بود که مخاطب نداشت. اما چند تن از مردان با مزه با مطرح کردن مثلا " با آخوند در بيفت و با زنها نه " خواستند خوشمزه گی بسيار مردانه ای کرده باشند. و در ادامه همان هم شما می گوئيد که سعی کردید زنان را تحريک به بحث کنيد و نشد..باز هم به غيرت مردان؟؟؟در اينجا از مردان چه غيرتی بر آمد؟؟ من از شما پرسيدم که غيرت چيست؟؟ من اجساد زنانی را ديدم آقايان که با نام غيرت به آن دنيا فرستاده شده اند. راستي غيرت چيست آقا؟؟
و تازه از انگ زدن ما ( ايرانی ها ) هم صحبت ميکنيد؟؟ کجا انگی زده شده ؟؟
و در همين راستا زير تيتر سراب روشنفکری متهم ميشوم که تنها به قاضی رفته ام.
من حتی با جمعی هزار نفره هم به سختی به قاضی می روم. شاید تاثير زندگی در کشوری دمکرات بوده است که به من آموخته که سعی کنم قضاوت نکنم. اما متوجه اين مشکل شدم که اگر اين تقاضا را داشته باشم که در صندلی متهم هم قرار نگيرم و با پيش داوری های متعدد تحت سنجش قرار نگيرم در رابطه با روشنفکر ايرانی تقاضای بسيار بزرگی است.
به اين بحث ختم می دهم. بحث ديگری در رابطه با کلمه جنده و سخاوت و بذل و بخشش فرهنگ ما ( و اگر اينجا به قبای کسی بر نخورد بايد بگویم فرهنگ مردانه ما، مردانه حتی اگر توسط زنان استفاده شود ) در استفاده از اين کلمه دارم که مدتی است مرا به شدت بر آشفته است ،که در فرصت بعدی آن را مطرح خواهم کرد.
و اما...آيا باز لازم است از دوستان بخصوص حسن آقا بخواهم که آين نوشته را همانگونه که با حسن نيت نوشته شده است ، با حسن نيت بخوانيد؟؟





[ 0:32 | مهشيـد ]

October 29, 2002

آهای ملت
آن کلاغی که پريد
از فراز سرِ ما
و فرو رفت در انديشهً آشفته ً ابری ولگرد
و صدايش همچون نيزه کوتاهی ، پهنای افق را پيمود...............
.......................................................................
.......................................................................
.......................................................................
و ما همچنان
دوره ميکنيم
شب را و روز را
هنوز را .....



[ 16:00 | مهشيـد ]

October 27, 2002

يافتم ، يافتم
من هم يافتم يافتم گويان از حمام بيرون پريدم.
اين هم Imagine با صدای خودِ خودِ خود ِ جان لنون
این هم متن کامل آن به انگلیسی

Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today...

Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace...

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one

Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world...

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one


Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today...

Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace...

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one

Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world...

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one











[ 12:30 | مهشيـد ]

ديشب مدتها داشتم فکر می کردم. چيزی راجع به نقش و ارزش و معیارهای ارزشگذاری زنان در جامعه سنتی نوشته بودم ( در زير هست) و يکی از دوستان در قسمت نظر خواهی چيزی نوشت که از ديشب فکر مرا مشغول کرده است. قسمتی از نوشته اش را در زير می آورم ، اگر مايل هستيد همه را بخوانيد خودتان به قسمت نةر خواهی مراجعه کنيد ،قبلا بگويم که نمی خواهم اين دوست را مورد هدف قرار دهم. مقصود شيوه ارزيابی رايج است. نوجوان می نويسد:
من نه تنها بکارت برام مهم نيست بلکه بعضي وقتا به دوستام ميگم من ميخوام با يک جنده(به معني واقعي کلمه) ازدواج کنم
با خواندن اين نوشته آه از نهادم بلند شد. جندهً واقعی کيست ؟؟جندهً غير واقعی کيست؟ جنده کيست؟ جنده گی چيست ؟ ما در کجای اين خاک ايستاده ايم؟
سرد است آيا؟؟ يا فقط اين منم که بر سر چهار راه همه سو باد ايستاده ام؟




[ 11:58 | مهشيـد ]

October 26, 2002

دیشب یه آقائی ساعت 2.5 بعد از نصفه شب به من زنگ زد ( خدا از سر تقصيراتش نگذره ) و قصد داشت يک سوء تفاهم را بر طرف کنه، يکی نبود( حتی من ) بهشون بگه که مگه روز رو ازت گرفتن که نصفه شب ميخوای سوء تفاهم را برطرف کنی؟؟ اين که خودش موجب سوء تفاهم ميشه جانم. تا 3.41 دقيقه هم صحبت کرد. هی هم ميگفت تو پس کی ميخوابی دختر؟؟تو پس چرا نمی خوابی دختر؟؟ آخه شما بگيد حرف زدن در خواب کار سختی نيست؟؟
خلاصه يکی از انتقادهای اين آقا بعد از املا ی من، ( نميشد مثل بقيه ميل بده ؟) و رمانتيک بودن من ( آخه ....استغفراله .) اين بود که چرا اين همه از سيمين غانم در وبلاگم آهنگ می زارم. به نظرم آمد ايشون يک جورايی فکر کردن زنگ زدن به بخش آهنگ های درخواستی راديو :)
خلاصه فکر کردم براتون يک آهنگ جديد بگذارم از يک گروه جديد.Axiom of Choice و آهنگ زيبای خانه دوست کجاست. اگر باز نشد روی لينک رايت کليک کنيد و در پنجره جديد باز کن را انتخاب کنيد. قول می دم خوشتان خواهد آمد. در مورد آن آقا شک دارم اما. طرف خيلی آوانگارده و هی داره برای خودش پپسی باز می کنه . :)






[ 15:48 | مهشيـد ]

مدتی است که می خواهم اين مطلب را بنويسم. در وبلاگ های مختلف با اين سئوال برخوردم که چرا زنان در مواقعی که حقوق زنان مطرح است در مقابل زنان قرار می گيرند و نه در کنار ايشان. هفت خط اعتراض می کند، حسن آقا از طرف ديگر ، و خيلی های ديگر در نوشتار خودشان و یا در نوشته های کوتاهی که در نظر خواهی دیگران ميگذارند.
به اين يکی نگاه کنيم که 7 آسمان عزيزدر وبلاگ خسن آقا گذاشته :
من در ایران که بودم در جمعی که همه خانم بودند خانم دیگری وارد شد و گفت که از شهرک غرب که رد میشده کمیته ای ها دو جوان دختر و پسر را گرفته بودند و پسر را روی کاپوت ماشینش شلاق میزدند...واکنش خاله خام باجی های اون جمع هم این بود...خوب میکنند..این دختر ها دیگه گندشو در آوردن با این قیافه هایی که از خودشون میسازن!!!!...دیگه تو خود بخوان حدیث مفصل از این درگه. این هم از بسیار مواردی است که آدمها از خودشون صلب مسعولیت میکنند و همیشه همه چیز تماما تقصیر نظام سرمایه داری..تقصیر مذهب ....تقصیر شرق و غرب و در این مورد تقصیر مردهاست...نه اینکه اینها نقش دارند... ولی در آنچه در اطرافمون میگذره ما هم نقش داریم...در تایید این مطلب بگم که بیشتر زنها میخواهند اصول شوهرداری را به دختران خود بیاموزند و کمتر زنی دغدغه دانستن اصول زن داری پسر خود هست...
نوشتار هفت خط عزيز را هم خود می توانيد بخوانيد لينک آن در بالا آمده است.
راستی نقش زن و ارزش زن در فرهنگ ما چيست و کجا قرار دارد. دختران از زمانی که خود را ميشناسند از بازی های " خشن " تر، از پريدن های نا گهانی و...باز ميمانند. مبادا تنها کالائی !!!! که با خود ره خانه شوهر ميبرند ، بکارتشان، دچار مشکل شود.فرق چندانی نيست اگر زن تحصيلات داشته باشد و يا نداشته باشد و به خانه شوهر برود. اما دنيا زير و رو ميشود اگر بکارتش را همراه نبرد.
بکارت، این پديده بی ارزش ، که هيچ نقشی در سلامت جسمی و روحی زن بازی نمی کند در زندگی اجتماعی او نقش اصلی را دارد. زنان از ابتدای کودکی، زمانی که خود را ميشناسند يار ميگيرند که اين پديده را پاس بدارند. و تمام زندگی و حیاتشان پيرامون پاسداری از آن خلاصه ميشود و هويتشان تحت همان اصل شکل ميگيرد.
نوشتار مردان را در همين وبلاگ ها بخوانيد، آنجا که از رابطه با دوست دختر خود صحبت ميکنند ، هميشه بکارت مسئله است. مردان آزادانه از سکس و روابط جنسی خود سخن ميگویند. وبلاگ های پسران دانشجو را نگاه کنيم ، تا حدی هم برايشان افت دارد اگر تا کنون سکس نداشته باشند. در وبلاگ کدام دختر دانشجو و ازدواج نکرده مقيم ايران از تجربه جنسی او می توانيد بخوانيد ، اگر اين تجربه را هم داشته باشند در موردش سکوت ميکنند ، چرا که همان مردان که از سکس خود حرف ميزنند او را بی بندو بار و سهلاوصول قلمداد ميکنند. پس همان سکوت بهتر تا آنکه انگشت نمای ديگران شوی.
ندا ی افکار منسجم به دليل آزاری که از همين برخورد ها ديد نظر خواهی را برداشت.ميل آدرس را برداشت. سفر به ايرانش با پيش داوری های به خصوص مردان وبلاگ نويس روبرو شد. و سر آخر هم برای مدتی نوشتن را کنار گذاشت. که اميد دارم برگردد .
تک تک شما مردانی که اين نوشته را ميخوانيد ، جوانتر ها که خود را روشنفکر ميدانيد ، در مقابل باکره نبودن همسر آينده تان چه موضعی خواهيد داشت، مسن تر ها که سالهاست زندگی را تجربه کرده ايد، اگر همسرتان باکره نمی بود برخورد شما چگونه بود؟؟
دختر بايد سنگين و رنگين باشد. نبايد بلند بخندد. لباسش ، گفتارش، راه رفتن و حرکاتش بايد با نرم های موجود در اجتماع همخوانی داشته باشد وگرنه مورد مواخذه قرار خواهد گرفت.شما پسران جوانی که در حتی نيمه شب هم بيرون می زنيد، برای قدم زدن ، برای ديدن دوستانتان، اگر خواهرتان همين کار را بکند خود شما چه موضعی خواهيد داشت.
دوستان قصد من مورد اتهام قرار دادن هيچکدام از شما نيست. قصد من مورد اتهام قرار دادن ساختار زد زن اجتماعی ماست. ساختاری که زن را به عنوان فردی متفکر که قادر به تائين شيوه زندگی خود است به رسميت نميشناسد. در عملکرد اين شيوه ، در پيشبرد اين ساختار فرهنگی نه فقط مردان که زنان هم بسيار نقش دارند. و چرا نداشته باشند؟ آيا زن بودن کافی است که برای انسانها خود آگاهی و آگاهی نسبت به فرهنگ و شرايط به وجود آورد؟
دوستان بر زنان می تازند که چرا نقش سرکوب جنسی و فردی زنان را به عهده ميگيرند. که چرا در امر سرکوب زنان فعالانه شرکت ميکنند.من ميگويم چرا نه ؟؟مگر هيچکدام از شما به مرد بودن کميته ای ها اعتراض می کنيد ؟اعتراض ميکنيد که چرا مردان کميته ای مردان و زنان را در خيابان دستگير می کنند؟ در شکنجه و اعدام مردان فعالانه شرکت ميکنند؟ چرا در آنجا مشکلی بر سر جنسيت سرکوبگران به وجود نمی آید و اينجا اين همه مشکل پيش می آید که زنان چنين و چنان می کنند.
زنان به یک طبقه ، یک تفکر، و یک انديشه خاص تعلق ندارند.زنان نيز مثل مردان در پيشبرد منافع حزبی ، گروهی ، مذهبی، فرهنگی و طبقاتی خود نقش دارند. قرار گرفتن زنان در صف حمايت از حقوق زنان و ديگر حقوق انسانی ، مثل مردان به آگاهی و بيداری آنان بستگی دارد. هنوز زنانی را ميشناسم که تحت تاثير و با استفاده از همين فرهنگ هنوز معيار انتخابشان برای شريک زندگی حول حساب بانکی ، درآمد ماهانه و شغل مرد ميگردد و نه خصوصيات فردی او. هنوز زنانی را ميشناسم که با وجود زندگی چندين ساله در خارج از مرزهای کشورمان فکر و انديشه شان در همان حدود دور ميزند و به باکره بودن دختر خود در شب ازدواج افتخار ميکنند. و هنوز مردان بسياری را ميشناسم که با وجود سالها زندگی در خارج از کشور و ازدواج و طلاق و داشتن روابط گوناگون برای پيدا کردن شريک زندگی ، دختری باکره و آفتاب مهتاب نديده به ايران می روند و آنجا ازدواج می کنند و اگر احيانا بعد از ازدواج متوجه شوند که همسرشان باکره نبوده بسيار بر آشفته می شوند و زندگی را بر دختر بيچاره زهر مار ميکنند.

با نوشته ای از بکری تميزی سخنم را فعلا پايان ميدهم. اين نوشتار را در بخش دوم نوشته های بکری تميزی آورده ام ، اما باز هم می نويسم چرا که انگار ما از خواندن خسته ايم ، و گفتن در بسياری موارد ساده تر از خواندن است.

زنی که در مرحله اول ذهنيت قرار دارد کدهای فرهنگی ، اجتماعی و جنسيتی مرد سالار را آيئنه زندگی خود می سازد تا بوسيله اين فرهنگ پذيرفته شود.اين کد ها بصورت توده ای از معلومات از بدو تولد در ذهن او جای ميگيرند. فرهنگ دينی و سنت ، قالبهای تنگی از زن و زنانگی ساخته اند که در آن رای آزاد و انتخاب فردی سهمی ندارند.مارد بزرگها و مارد ها در آموزش اين قالبهای از پيش ساخته شده نقش مهمی بازی می کنند . چنين زنی بجای دفاع از زنان ، پشتيبان مردان است. در صورت شرکت در فعاليت های اجتماعی ، خود را در رايره همبستگی مردان وارد می کند. در اين حلقه مردان از هم حمايت می کنند و حافظ منافع يکديگرند . زنی که وارد اين حلقه شده است خود را با ارزشهای نرينه مدار هم سو ميکند. اين همکاری به قيمت خفقان بيشتر برای ساير زنان تمام می شود.مثال بارز آن در انقلاب اسلامی اتفاق افتاد.زنان توسط زنان مورد تفتیش بدنی و عقيدتی قرار گرفتند.به وسیله آنان به زندان افتادند. شکنجه و تحقیر شدند و جان خود را از دست دادند. زنانی که در کميته ها مشغول به کار شدند اکثرا از گوشه خانه ها به فعاليت اجتماعی کشيده شدند. اما این فعاليت در جهت استحکام پايه های قدرت مرد سالار اسلامی صورت گرفت.و نقش مهمی در سرکوب زنان بازی کرد.

اميد که اين نوشته بتواند بحثی روشنگر را در اين زمينه به وجود آورد. و با همان حسن نيتی که نوشته می شود خوانده شود. چرا که فمينيست ها به قصد رو در روئی با مردان به ميدان نيامده اند. آنچه دشمن زن است ، همان شيوه و فرهنگ پدر سالار است که راه نفس بر زن و مرد هر دو بسته است. و در نبود آن هر دو با بالندگی و آزادگی در کنار هم زندگی خواهند کرد.




[ 15:23 | مهشيـد ]

من دارم بمباران ميشم با ميل های مهربانی که از طرف دوستان چپ و راست می رسه. چه خوبه آدم اين جوری بمباران بشه و نه آن جوری که افغان های ما بمباران شدند و يا عراقی های ما در انتظارش هستند.
ما؟؟ بله ما ، يعنی ما انسانها. آخر انسان بوديم زمانی. انسان هستيم انگار. بوديم، هستيم. هستيم ، باشيم . باشيم ،بمانيم.

در اين نامه ها دو تا مسئله است که بچه ها رو شاکی کرده ..يکی طولانی بودن نوشته ها. که من هميشه در اين مورد مشکل داشتم. من اگر 10 دقيقه صحبت کنم معمولا 20 دقيقه وقت لازم دارم که خلاصه!! جمع بندی کنم. مشکل بعدی سر املای منه. البته دوستان با لطف بسيار گفته اند که حتما به دليل کمبود وقت است ، و خوبه، همين رو بگين ، چون واسه لوطی افت داره:) اما جدا بخوام بگم ، نه ، مشکل خودم هستم، از همون ابتدا با دو موضوع درسی مشکل داشتم، يکی ديکته ، که معرف حضورتون هست. دومی جغرافی، که اون رو هم ميبينين چی به روزمون آورده. هنوز گاهی تو خيابون های استکهلم راه ميرم و فکر ميکنم اين جا شبيه آن منطقه نارمک است. يا اينجا شکل خيابان پهلوی، مصدق، ولی عصر ، با حفظ کليه حقوق برای تغييرات بعدی در اسم آن. هنوز گاهی از خيابان سويا وگن استکهلم شروع ميکنم و از ميدان 28 نارمک سر در می آورم. و در رويا هايم گم و کور می شوم.
البته عيب های ديگری هم دارم که چون اينجا زياد ديده نمی شود بهتر است رو نکنم. تا زن سخن نگفته باشد....عيب و هنرش نهفته باشد.
عوضش رياضی و شيمی ام خوب است.
خلاصه دوستان، از صبر و تحملتون ممنون. منم سعی می کنم اخلاقم را خوب کنم.





[ 13:20 | مهشيـد ]

October 24, 2002

این مصاحبه رو از دست ندين . کليک کنيد پليز :))



[ 16:14 | مهشيـد ]

October 23, 2002

چند سال پيش در يکی از شهرهای کوچک سوئد زندگی ميکردم. تازه به سوئد آمده بودم و زبانم نسبتا راه افتاده بود. مجبور شدم در يکی از اين جشنهايی که شهرداری برای مهاجران ترتيب ميدادـ که بعد هم در چند روزنامه بنويسد که برای اين جماعت پناهده چه کرديم و چه هاـ شرکت کنم. همچين که از در رفتم تو با دخترک کوچکم مرد مهربان سوئدی که در کميته همايت از پناهندگان فعاليت می کرد از آن سوی سالن فرياد زد ..اين هم مهشيد، آمد.پرسيدم دير که نيامدم، ببخشيد چون سرد بود و من هم بدون وسيله نقليه می بايد در برف با دخترم پياده می آمديم. گفت نه عزيزم ، به موقع آمدی. به خبرنگاران و حضار داشتم ميگفتم که یک پناهنده سياسی در اينجا داريم و سوئدی هم حرف ميزند . منتظر بوديم بيايی و از اوضاء ايران بگويی .
نگاه ملتمسی به او انداختم: خسته ام جرج. از گفتن خسته ام.گفت : خواهش ميکنم. تو که ميدانی در غير از اين صورت بحث چگونه پيش خواهد رفت.
گفتم : پس فرصت بده تا نفسی تازه کنم. برای دخترم غذائی بردارم تا مشغول شود.
در کمون کوچک چندين خانواده ديگر ايرانی هم زندگی ميکردند. آنها را در کلاس زبان و اين گونه برنامه ها می ديدم.
به سلام و علِک با آنها مشغول شدم. يکی از خانوم ها گفت : مهشيد جان بهشون بگو که ما همه چند تا ماشين داشتيم، هرگز از مد عقب نمانده بوديم و لباس های آخرين مد اروپا را در خانه و مهمانی می پوشيديم ، هرچند که بيرون حجاب بر سر داشتيم . اما هميشه همه مان زير مانتو بهترين لباس ها را داشتيم.
گفتم خانوم. ما یک ماشين بيشتر نداشتيم. آن هم مدل پائين ، من زير مانتو هميشه بلوز شلوار پام بود. و موهام کوتاه بود که اگر لازم شد بتوانم خود را به جای پسر جا بزنم. خانم ما ثروتمند نبوديم و اگر بخواهم صحبت کنم از فقر و سرکوب و اعدام و زندان صحبت خواهم کرد. نه از مد پاريس و ماشين های آخرين مدل.
گفت: اوش...نميدونم اين گدا ها رو کی به اين مملکت راه داد. آبروی هر چی ايرانيست می برند. دو کلمه زبون بلدند ديگه بايد همه جا بگن که مملکت ما بدبخت و بيچاره است.
گفتم : و اگر نيست، شما که مشکل سياسی نداشتيد. شما چرا اينجا پيش ما بدبخت بيچاره ها هستيد .
جرج صدایم کرد.
آن شب بر سر زندان، اعدام، حق حيات، حق آزادی بيان و تمام حقوقی که در کشورم از آن محروم بودم صحبت کرديم. خبرنگار روزنامه محلی به من گفت : می دانی که به تو دوچرخه سوار شهر ميگويند.
گفتم از چه رو؟ گفت آخر مردم در سرمای 40 درجه زير صفر ميبينند که تو دوچرخه سواری ميکنی ، مردم اين شهر کوچک می گويند که تو حتما بسيار دوچرخه را دوست داری، و چون در کشور خودت حق دوچرخه سواری نداری اينجا تلافی اش را در می آوری.
گفتم : به مردم اين شهر بگو ، من خانه ام در محدوده شهر است. اتوبوس یا وسيله نقليه عمومی برای رفت و آمد نيست و من هم اتوموبيل ندارم. اين دوچرخه کهنه را همسايه من که پيرزنی مهربان است به من غرض داده و تنها وسيله نقليه من محسوب ميشود.خبر نگار ديگری گفت: مردم اين شهر راجع به تو زياد صحبت می کنند. زنی تنها و جوان همراه دخترت، و همه هم ميگويند هرگز نديده اند که تو دخترت را بزنی. اشک چشمانم را پر کرد. گفتم آخر چرا بايد دخترم را بزنم؟ گفت: خوب ميدانی ..آخر خارجيها.... ميدانی ديگر.. گفتم: خانم، من از کشوری مي آيم که در آن مزد گورکن بيش از آزادی آدم است...و در کشور شما گوشه خلوتی برای خودم پيدا کرده ام. اينجا در خيابانها بدون ترس راه ميروم. مدتيست فراموش کرده ام کنترل کنم که کسی تعقيبم می کند يا نه، چند روز پيش لحظه ای به همين نيت پشت سرم را دزدانه نگاه کردم. و بعد ايستادم و از خودم خنده ام گرفت. خانم ما خارجيها يک گونی سيب زمينی نيستيم که همه يک شکل و يک نوع و يک فکر باشيم. چند روز پيش که دخترم را از مهد کودک می آوردم زنی را ديدم خسته از کار روزانه ، در نگرانی شام شب، و شايد هزار نگرانی ديگر به کودکش که داشت با بيحوصلگی و ناراحتی او را سئوال پيچ میکرد پرخاش ميکرد. سوئدی بود. و اگر من بودم حتما خارجيها اين گونه بودند، نيست؟
برخورد آن خانم ايرانی ، برخورد اين خانم سوئدی. کلی گرايی ها از هر نوع.
مدت ها بحث بود که کی پناهنده است و کی نيست. آدمها برای گرفتن پناهندگی مجبور به گفتن دروغهای شاخدار می شدند.همه از اعضاء فعال سازمانها بودند.حتی در کادر های رهبری. همه...
بدون آن نمی شد ماند. اقامت نمی دادند. پرونده های عظيم و طويل هر کسی از سالها مبارزه او بر عليه رژیم صحبت می کرد حال آنکه در گفتار های خصوصی تر همیشه " ما سياسی ها " اين ملت را بيچاره و دربدر کرده بوديم .برادرم که حس بذله گوئی اش او را پس از " سفر " چندین ساله سر پا نگاه داشته تعریف ميکرد که در کمپ يکی خِرش را گرفته بود که برای من يک case اساسی بساز که مو لا درزش نره . برادرم ميگفت دو ساعتی با او کلنجار رفتم و ديدم اين همه سالها ايران را آب برده و جناب را خواب. هيچ چيز نمیدانست و هيچ چيز به يادش نمی ماند. می گفت بهش گفتم : داداش بگو یک مدت ما انقلاب کرديم ، بعد انقلاب ما را.
آن روزها بحث سر اين بود که پناهنده واقعی کيست. سياسيون. غير سياسيون ، کم کمک اما سير مسافرت ها به ايران شروع شد. آنها که نميرفتند آنها را که ميرفتند رژيمی و ...می خواندند. آنها که می رفتند ، آنها را که نمی رفتند بی خيال و ...می خواندند. حالا ديگرکمابيش همه می روند. همه هم ياد گرفتند ( کما بيش ) که به هم مارک نزنند.
نويسندگان و شاعران از ايران برای سخنرانی آمدند. سرکوهی با تمسخر گفت : شما که اينقدر اينجا راحت و امن زندگی می کنيد، در خيابانهاتان حتی ماشين هم پيدا نمیشه که زير ماشين بريد.
گلشيری کتاب نويسنده ای در تبعيد را با بی تفاوتی ورق میزد و به من گفت چرا زودتر نيامدی؟ گفتم سر کار بودم استاد. گفت: اِ ...يکی پيدا شد تو اين مملکت کار کنه!!! تمسخر خارج نشين ها به داخلی ها ..داخلی ها به خارج نشين ها...
کو شان بعد ازچند سال زندگی در همين گوشه کنار ها ميگوید: اينها به حرج و مرج معتقد اند...يعنی آنارشی ديگه!!! یا می گويد : اين زنان هم که به جدا سازی ها دامن ميزنند..گالری زنانه.. نوشتار زناته !!!
شاملو اما هيچ نگفت...آستينش از اشک خيس بود.
خودم هم يک پای اين بحث ها بودم گاهی...پناهنده واقعی کيست.؟ خارج نشين ها..داخل نشين ها...ما، آنها ..چراغ من نمي توانست در آن خانه بسوزد شاملو جان . خاموش می شد. خاموشش میکردند.
امروز خانه ای دیگر دارم. خانه ای که مجبور نيستم با يک زنگ تلفن همه چيزش را بگذارم و از پشت بام بروم.
اما من پناهنده واقعی نيستم. همه هستيم.
هر آن کس که بدليلی نتوانست یا نخواست در کشور محل تولد خود بماند. بايد حق این را داشته باشد که محیط جديدی برای زندگی خود برگزيند. اين حق می بايد به عنوان حقوق پايه ای بشر مطرح باشد.
اين جه دنيايی است. که هر آنکه مغزش کار کند بايد برايش بجنگد و فدا شود. و چه فرهنگی است که به اين جان باختگان افتخار می کند.تک تک آنها که من می شناختم و ديگر نيستند، تو ميشناختی و ديگر نيستند. عشق بودند، زندگی بودند، کوه می رفتيم. سرود کوهستان ميخوانديم .بهزاد عاشق آن دختر بود و روش نمی شد بره جلو.ممد وقتی عصبانی می شد سبيلهاش رو می جوید. کيانا قشنگترین نقاشی ها رو می کشيد. مريم با لباس پسرونه ميرفت بيرون و همه رو سر کار میذاشت.فتانه عاشق شده بود.شهره به مادرش می گفت که مياد خونه ما و می رفت برای پخش، و ديگر بر نگشت.حسن، اگه کسی جک میگفت همچی چشم غره می رفت که همه جا می زدند و کسی نمی خنديد ، و وقتی من از خنده منفجر می شدم با مهربانی می گفت: تو يکی آدم بشو نيستی. علی...پروانه...مهناز...خلیل...پیروز..سعید... .................. حالا شدن اعدادی که آمار جنايات رژیم رو بالا ببرن. چرا باید افتخار کنم..چرا ؟؟؟می خوام باشن. می خوام صدای خنده هاشون رو بشنوم..می خوام مثل من پير بشن...مثل من که موندم و از بیست سالگی هايم ديگر پير شدم....
جان لنون سالها پيش شعر و آهنگ Imagine رو ساخت.و در اين آهنگ آرزوهای آدمی را بيان کرد.
بپندار که بهشتی نيست،
اگر سعی کنی زياد هم سخت نيست ،
جهنمی زيز پا نيست،
و بالای سر تنها آسمان است.
بپندار که تمام مردم دنيا برای امروز زندگی می کردند
بپندار که کشوری نباشد.
اگر سعی کنی زياد هم سخت نيست.
کشوری نيست که برايش بکشی يا کشته شوی ،
و نه حتی مذهبی.
بپندار که تمام مردم، در صلح زندگی کنند.
شايد بگی من رويا پرداز هستم. اما من تنها نيستم
اميدوارم روزی به ما بپيوندی ، و دنیا يگانه شود.
(ای کاش ميتوانستم اين آهنگ را برايتان پخش کنم)

بهار چه قشنگ میگه :من جنگجو نيستم. حتي براي به دست آوردن آزادي اونجوري كه تو انتظار داري نمي‌جنگم. ولي اگه توان داشته باشم، جايي مي‌رم که من رو به خاطر «جنگجو» نبودنم سرزنش نکنن و به يکي از ساده‌ترين حقوق اوليه من که «حق مهاجرت کردنه» احترام بگذارن.
خيلی ها فکر می کردند EU برای از بین بردن مرز هاست. من هنوز سرکوفتش روبه دوست سوئدی انتلکتوال م که به EU رای داد میزنم. اما فقط مرز پررنگ تری به دور اروپا کشيد. اروپای سفید. اروپای متمدن. خيلی ها در کانتر های کاميون ها و کشتی ها پنهان ميشن تا به اينجا برسن.تا اگه زنده موندن و با اقامتشون موافقت شد. بتونن یک روز لغتنامه رو دست بگيرن و معنی کلمه راسيسم رو پيدا کنن. تا يک روز اسکين هد ها با چکمه های سر فلزی به شکم وصورت و پهلوش بکوبند. تا فرج سرکوهی شون بياد و بگه اينجا که يک ماشين هم پيدا نمی شه کسی بره زيرش. تا نسل دومشون خسته از فقر گريبان گير خانواده مهاجر، خسته از تبعيض عيان موجود در جامعه آمار جرائم در ميان مهاجران را بالا ببرند. تا اگر کتابی می نويسند و به دست گلشيريشون میدن با بی تفاوتی ورق زده بشه. تا شاملوشون آستينش از اشک خیس باشه.
و من تبعيدی تو شدم.
در سرزمينی که آبش سرد است
و خاکش سرد است.
و بادش سرد است.
من سردم است...و تمام آتش های دنیا هم گرمم نخواهد کرد





[ 15:04 | مهشيـد ]

اون که مث رهاييه، گاهی يه قفل قفسه...

کنسرت سيمين غانم در تهران بعد از 4 روز تمام شد. خوشا به حال شما که توانستيد بريد. حيف شما مردان که به دليل مرد بودنتان نتوانستيد صدای محکم و نافذ این زن زيبا را بشنويد.
مرد من مجاز نبود، سيمين غانم در مقابل خواسته های مکرر تماشاچيان گفت که برای خواندن مرد من مجوز ندارد.
از صبح تا کنون هزار بار مرد من را گوش کرده ام...در سرزمين من خواندن آواز عاشقانه ای برای معشوق مجوز ندارد.دهانت را ميبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم.
بزار سر روی شونم گريه سر کن ، از اون شب گريه های تلخ هق هق
بزار باور کنم یه تکيه گاهم برای غربت یک مرد عاشق


رها از خستگی های هميشه باورم کن. بزار تا خالی سينه م برات آغوش باشه
برهنه از لباس غصه های دور و ديرین، بزاز تا بوسه های من برات تن پوش باشه.


بگو ای مرد من ای مرد عاشق کدوم چله از اين کوچه گذر کرد؟؟
هنوز باغچه برامون گل نداده..کدوم پاييز زمستون رو خبر کرد؟؟


هر جا را که خواستید کليک کنید . همه جا ميشه به صدای سيمين گوش کرد. همه جا ميشه شنيد
برهنه از لباس غصه های دور و ديرين ، بزار تا بوسه های من برات تن پوش باشه

مرد من راميشود همه جا شنيد ، پس بشنويم ،هزار بار بشنويم. در دياری که دهان را ميبويند مبادا بگويی دوستت دارم.

من سردم است، وتمام آتش های دنیا گرمم نخواهد کرد.
روزگار غريبی ست نازنين



[ 12:37 | مهشيـد ]

October 22, 2002

کلاغه خبر داد که امام زمان تولدش بود...الـــــــــهــــــــی ،،، حالا چند ساله شد بچمون ؟؟
اينم يک آهنگ به مناسبت تولدش مبارک:)) اما کمی متفاوت



[ 21:00 | مهشيـد ]

اینجا میتوانید ترجمه مصاحبه آليس شوارتزر فمينيست مشهور آلمانی و سردبير مجله فمينیستی اِما با خالده مسعودی مبارز الجزايری را بشنويد.
نميدانم تا چه مدت آن لاين ميماند . پس تا از کفتان نرفته کليک کنيد.

[ 14:27 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

[ 13:41 | مهشيـد ]

يک گزارش
از وضعيت زنان خيابانی کمابيش اطلاع داريم ، فقر و ننگ. بدنامانی که به دلايل مختلف به تن فروشی دچار ميشوند. تحت قضاوت و لعن و نفرين قرار ميگیرند. بسياری ادعا ميکنند که آنها حق انتخاب دارند و از اين کار لذت ميبرند و به دليل تنبلی و راحت طلبی به اين کار روی می آورند. اينها ديگر کاری به آمار مربوط به تن فروشی ندارند. به اين حقيقت که زنان تن فروش در شغلی که « انتخاب کرده اند » 60 درصد بيشتر از ساير شغلها در خطر مرگ قرار دارند و85 درصد بیشتر از ساير شغلها تحت ظرب و شتم و خشونت جسمی قرار می گیرند . و 95 درصد بيشتر از ساير مشاغل تحقير ميشوند.(طبق آمار رسمی کشور کانادا در سال 2000) . نه !! کمتر کسی به اين حقايق ارزش می دهد. آنچه مشاهده می شود زنی است که بر خلاف نرم های اجتماع لباس می پوشد و سخن می گويد. احتمالا شيوه لباس پوشيدنش را هم تائيد نميکنيم. احتمالا خنده ها و انتخاب کلماتش در حرف زدن آزارمان هم می دهد . البته برای قضای حاجت بسياری از مردان کافی هستند اما نه به عنوان انسان.بلکه همان آبريزگاه جنسی. طبق آخرين آمار ها حدود سيصد هزار زن در ايران از طریق تن فروشی امرار معاش ميکنند. اين آمار دولتی است. حقيقت بسيار وحشتناک تر از اينها ست. آری اينها را همه کم و بیش ميدانيم. يا ميگوئيم که می دانيم و روی بر ميگردانيم. اما از مردان خيابانی چه می دانيم؟؟ متوجه منظورم نشديد؟؟ نميدانيد در مورد چه کسانی سخن ميگويم؟؟ نه منظورم مردان تن فروش نيستند. بلکه منظورم خريدارانند. آينا يعقوبی در اين گرارش به آنان پرداخته است . خريدارانی که اگر « جرمی » صورت گرفته باشد نیمی از بار آن بر دوش آنان است اما هرگز صحبتی از آنان در ميان نيست. تمامی بار اخلاق اجتماعی را زنان به دوش کشيده اند و می کشند و تمامی صفات بد. تمامی جرائم تمامی انگ ها و ننگ ها را زنان به تنهايی حمل ميکنند.بدانسان که انگار اين زنان با مرغان هوا همبستر ميشوند يا با انسانهايی که وجود خارجی ندارند. چرا از اين مردان هرگز حرفی به ميان نيست.
در سوئد فحشا غير قانونی است. نه فروش آن ، بلکه خريد آن. زن تن فروش مجرم نيست. بلکه مرد خريدار است که مجرم است. اين مسئله کمک چندانی به حل معزل تن فروشی نکرده است و در بعضی موارد شرايط دشوار تری را براي زن تن فروش به وجود آورده. اما تلاشی کوچک است در اين که زنان را از زير ذره بين در آورد و بار اين مسئولیت را بر دوش جامعه قرار دهد. و جامعه را وادار کند که به مسئوليت خود در قبال اين پا خورده گان اجتماع عمل کند.






[ 13:39 | مهشيـد ]

آگر تو حرف زده بودی دزدمونا
گفتی سکوت کن و خاموش باش!!
نه، اتللو ، نه ! من سکوت نخواهم کرد. اينجا در اتاق خوابمان می توانم حرف بزنم. می خواهی از بستر عشقمان يک ميدان نبرد بسازی؟آيا بايد همه چيز پايانی خونپن داشته باشد؟ تو يک سرداری، آیا اکنون می خواهی يک قاتل شوی ؟ خنجر را کنار بگذار، اتللو! به من دست نزن ! آيا قرار است اين آخرين عمل قهرمانانه ی تو باشد؟ زنی را به قتل برسانی که تو را دوست دارد و از اولين تا آخرين نفس به تو وفادار بوده است؟ زنی که از خود دفاع نمی کند؟ يک ربع ساعت ديگر هم ميتوانی من را به قتل برسانی. اين يک ربع ساعت را درخواست ميکنم.من تمام زندگيم را به تو سپردم ، اتللو ، حال خسيس مباش يک ربع ساعت به من هديه کن............
حال چيزی نگو! بگذار حرفم را تمام کنم.بايد محکمتر در آغوشت ميکشيدم؟ هر شب باز به تو می گفتم : اين تو هستی که دزدمونا دوستت دارد؟ او عاشق پوست قهوه ای توست که مانند شن خيس سواحل قبرس است. آيا بايد مانند فاحشه ای نجوا ميکردم؟ به من ياد نداده اند مه در مورد احساساتم صحبت کنم. يک زن بايد متواضع و رازدار باشد. چقدر احمقانه است! چه پايان مرگباری می تواند داشته باشد! بايد هرروز اعمال قهرمانه ی تو را از نو می ستودم ؟برايت نام نبردها را از بر می گفتم ؟من يک مرد قوی را انتخاب کردم و تو اکنون ضعیف شده ای ، اتللو. قلبم مملو از ترحم است. ديگر به تو حسادت نمی کنم.
از کتاب « اگر تو حرف زده بودی دزدمونا ، سخنان زنان رنجديده» نوشته کريستينه بروکنر



[ 12:28 | مهشيـد ]

سوسن ديهيم را می شناسيد؟ او در آمريکا زندگی ميکند، رقصنده و خواننده است و با سبک تازه ای از موسيقی در تهيه چندين آلبوم موسيقی از جمله هديه عشق توسط ديپاک چورپا همکاری کرده است.همچنين در تهيه کار ويدئويی بسيار زيبائی که با دو پروژکتور روی دو ديوار روبروی هم پخش ميشود با شيرين نشاط ( عکس های شيرین نشاط را هم ميتوانيد اينجا ببينید) همکاری کرده است. آخرین آلبوم موسيقی او ديوانه خدا است که آهنگ های قديمی را با سبک جديدی اجرا ميکند.تصنيف نوائی و من مست و تو ديوانه را می توانيد اینجا گوش کنيد. در اين آدرس هم به تمام آلبوم دسترسی خواهيد داشت. اميدوارم که برای دوستان مقيم ايران قابل استفاده باشد.



[ 11:38 | مهشيـد ]

October 21, 2002

دارم حليم درست ميکنم، 16 سالی می شود که حليم نخورديم البته دخترم که سال پيش در ايران بود خورده بود. هم او بود که مسئله را پيش کشيد. و من هم که فکر کردم نبايد کار سختی هم باشد شروع کردم. حالا هم نگيد خوب که چی و چرا اين رو اومدی نوشتي تو وبلاگ. اولا که آشپزی من تعريفی نداره، دوما که احساس من الان با احساس اونی که اتم رو شکافت نسبتا مساوی است. يعنی يه جورايی فکر ميکنم دارم شق الا قمر ميکنم. تا حالا هم گوشت رو سوزوندم. فقط يک بار البته . اما خودم فکر ميکنم خوب پيش ميره. البته اگر دخترم تا حالا حليم نخورده بود بهتر بود. جريان قرمه سبزی من اميدوارم تکرار نشه ، دخترم بعر از اينکه خونه يکی از دوستان ايرانيش قرمه سبزی خورد ديگه اصلا قرمه سبزی من را قبول نداره.



[ 21:45 | مهشيـد ]

دچار يعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک
دچار آبی دريای بی کران باشد
Dance me to the end of LOVE





[ 12:17 | مهشيـد ]

October 20, 2002

سری به وبلاگ حسن آقا زدم و ديدم که به سبک فيلمهای هاليیوود یک THE END بزرگ بر پايان بحث پرنو گرافی گذاشته است و همه چيز به خوبی و خوشی تمام شد. همچين داشتم کفش و کلاه ميکردم تا در اين هوای سرد اکتبر سوئد بزنم بيرون و به سراغ وبلاگ های ديگر، که لينک آقای سردوزامی را ديدم با اين سفارش مخصوص که کليک کنيد، بر طبق عادت کليکيدم.

با آقای سردوزآمی حدود 12ـ10 سالی هست که آشنا هستم. آن روزها در جنوب سوئد زندگی ميکردم و يکی از دفعاتی که به کتاب فروشی سر زده بودم ، مرد مهربان کتاب خوان ِ کتاب فروش کتابی را به نام من هم بودم به من داد و گفت اين را خوانده ای، و من اسم نويسنده اش را دو سه بار تکرار کردم و گفتم نه، گفت ببرش. و من هم مثل یک بچه خوب و حرف گوش کن کتاب را روی چند کتاب ديگر قرار دادم و بعد از گشتی در کتابفروشی حساب کردم و بيرون آمدم.
کتاب را در راه دست گرفتم و شروع به خواندن کردم ...نميکشيدم، اين همه فحش های آب دار درطول عمرم نشنیده بودم ( آن روزها هنوز به عنوان فمينيست فعاليت نميکردم ، الان ديگه عادت کردم) از اين رو کتاب را کنار گذاشتم. تا حدود 8 سال پيش که با يکی از دوستان آقای سردوزامی راجع به او صحبتی داشتيم و به من گفت که بدون فکر کردن به فحش ها بخوان، که البته من اينبار که خواندم برايم به آن سنگينی نبود. (اين هم از فوايد جنبش فمينیستی که فحش خور ما را روبراه کرد.)و بعد از آن هم آنچه از او به دستم رسيد می خوانم.
آقای سردوزامی درمورد بحث های اين چند روزه پيرامون پرنو گرافی چيزهايی نوشته اندـ و چون بدون نقطه نوشته های چند روز را پشت سر هم نوشته اند برايم کمی مشکل پیش آوردن در خواندن،. چون نوشته یک دست نبود ـ. اما من میپردازم به آنچه نسبت به نوشته های من ادا کرده اند و بعد کمی هم نسبت به نوشته های توت فرنگی و غیره .ـ
آقای سردوزآمی با استناد به جمله من که گفته ام پرنو گرافی نه پيامی از مدرنيته به همراه دارد و نه از تابو شکنی ، ضمن اينکه مرا متهم به گلی گويی کرده اند می گويند که پرنو گرافی در دهه 60 در دانمارک جزئی از مدرنيسم و تابو شکنی بوده است.
برای اينکه باز متهم به سانسور و مخفی کردن بيماری های اجتماعی نشوم باز واضح بگويم که من مخالف پرنو گرافی هستم، نه به معنای سانسورش و نه به معنای مخفی کردنش. اما مخالفم همانگونه که با هر بيماری ديگر اجتماعی مثلا اعتیاد هم مخالفم. اين به معنی جارو زدن آشغالها به زير فرش و ترتيب دادن ظاهری مرتب و باطنی بيمار نيست.
حال برگرديم سر خود بحث،
من به دفعات ديده و شنيده ام که برخورد زنان و مردان نسبت به پديده پرنو گرافی بسیار متفاوت است، زنان به طور عام از پرنو حرف می زنند ، در حالی که مردان از پرنو نرم و پرنو سخت صحبت میکنند و نوعی از آن را بر نوع ديگر ترجیح می دهند. و اين که سردوزامی عزيز آن را جزئی از مدرنيسم و تابو شکنی در سالهای 60 ميبيند برای من اين سئوال را پيش می آورد، مدرنيسم از ديد کی و کدام تابو ها ؟
سالهای 60 اوج جنبش فمينیستی در اروپا بوده است، با توليد کارخانه ای قرصهای ضد بارداری ، زنان بدون ترس از حاملگی نا خواسته به کشف غرايز جنسی خود پرداختند. در سالهای 60 بتدريج از ارگازم زنانه سخن به ميان آمد و نام ارگانهای ارضإ جنسی در زنان مطرح شد. زنان با گستاخی از لذت جنسی حرف زدند که لعن و نفرين را هم به خود پذيرا شدند.چرا که از موضوعی حرف می زدند که تا آن زمان در انحصار مردان قرار داشت.
پرنو گرافی همانگونه که شما هم آن را از لغت نامه معنا کرديد، عكس، تصوير، يا روايتي با محتواي جنسي كه برانگيزاننده باشد، تاريخچه ای بسیار قديمی تر از سينما و عکس دارد و شايد تاريخ آن به زمان نوشتن برسد.
بجز انگشت شماری زن، پرنو گرافی تماما توسط مردان و برای مردان تهيه می شد. از جمله اين زنان که البته نه به عنوان پرنو گراف بلکه بيشتر به عنوان اروتيک نگار کار ميکرد Annais Nin در دهه 30 بود که حتما با نوشته هايش آشنا هستيد. آنائیس نين به نوشتن اروتیک زنانه شهرت دارد اما او نيز در اين صنعت جائی نداشت. اين صنعت که تا هم اکنون هم کما بيش به عنوان صنعتی توسط مردان برای مردان نام گرفته است ( در دهه اخير تغيیراتی در آن به وجود آمده که اگر فرصتی بود به آن ميپردازم). چگونه نقشی را در دهه 60 در امر تابو شکنی و مدرنيسم بازی کرده که پيش از آن نميکرده است، جای دور چرا برویم سری به فيلمها ی دوره 40 سال پيش بزنيد و ببينيد که سينما که صنعتی فوق العاده مردانه بوده چه مقاومتی در مقابل جنبش استقلال طلب زنان ميکرد. حال آقای سردوزامی می گوید د که پرنو گرافی مردانه جزئی از تابو شکنی و مدرنيسم بوده است. و احتمالا معتقد هم هست که کلی گويی نکرده است. من اگر بخواهم ا ينجا خودم را جای همان خواننده باهوش آقای سردوزامی جا بزنم بايد به او بگویم : لطفا مشخص حرف بزنيد و چند تا فاکت هم اگر بدهيد تا آخر عمر دعا گو خواهم بود.
ايشان در ضمن به مسئله پرنو گرافی هم جنس گرایانه ، برای زنان و مردان هم جنس گرا پرداخته اند که توضیح کوچکی لازم است.
دردو دهه اخیر که تبلیغات در دنيای سرمايه داری نقش بسيار مهمی را بازی ميکند هميشه اين تبليغات مورد تهاجم جنبش های زنان قرار گرفته و به نقش زنان به عنوان سوژه های جنسی در آفیش ها و فيلمها و نوشتار تبلیغاتی اعتراض شده است. جواب سرمايه داران به اين مسئله بسيار ساده بود. آن را بر سر هر کوچه و بازار می شود ديد: " شما به اينکه از زنان به عنوان سوژه جنسی استفاده شود اعتراض داريد ؟ پس از مردان هم به عنوان سوژه های جنسی استفاده می کنیم . شما میگويید زن تحقير می شود؟ خوب ما الان مرد را هم تحقير می کنيم. برابری به شيوه سرمايه داری " اين شیوه را که از دست نداديد دوست عزيز؟؟ تابلو های بزرگ مردان نيمه برهنه که شورت مردانه ای را به حراج گداشته اند امروز در کنار تابلو هايی به همان عرض و طول از زنان برهنه عرضه ميشود. بيماری آنورکسی یا بيماری خود گرسنگی دادن تا سر حد مرگ که تا کنون بيماری زنانه بوده است قربانيان خود را اکنون از ميان مردان جوان هم انتخاب ميکند.
انسان و انسانيت تحقير ميشود و اما زنان بيشتر چرا که باز هم با وجود توليد مقاديری پرنوهايی که با نام پرنو زنانه به بازار عرضه می شوند بازار پرنو گرافی هنوز در اختيار دنيای مردانه است.
آیا واقعا مشکل داريم بر سر اينکه قبول کنيم که اين صنعت ، با ديدی که از سکس و ارتباط جنسی به انسانها می دهد صنعتی تحقير کننده است؟ من شخصا تعجب ميکنم که چرا در اعتراض بر عليه پرنو گرافی ما تا به اين حد جای مردان را خالی ميبينيم. آیا تحريک شدن و خود ارضائی در مقابل يک فیلم پرنو توان درک را تضعیف می کند و مردان نمی بينند که به آنان نيز به چشم حيوان نگاه کرده می شود و رابطه زيبای جنسی در حد آبريزگاهی تحقیر ميشود؟
آقای سردوزامی با عوض کردن بعضی کلمات در يکی از نوشته های توت فرنگی آن را بهداشتی تر کرده اند. به چه منظور؟؟ خود او می گوید :
من گمان نمي‌كنم كسي اين يادداشت را پُرنو به حساب بياورد. اين يادداشت فقط و فقط نشان دهنده‌ي علاقه‌ي شديد دختري است به جنس مخالف. حالا اين كه چرا نويسنده‌ي توت فرنگي، يا نويسنده‌ي خيالي در ذهن توت فرنگي آن را با كلمات زير مي‌نويسد، بحث بر سر انتخاب شيوه‌ي زبان است. ( خود نوشته را در بلاگ آقای سردوزامی بخوانید )
او می گوید :
اين زبان عين بناهاي مسجدها، يا كليساها كه نگاه را مي‌كشند به سوي آسمان، نگاه خواننده را خيلي عريان و بي‌پرده مي‌كشاند به پايين تنه‌ي زن و مرد. چرا اين كار را مي‌كند؟ ساده‌ترين جوابش شايد اين باشد كه ذهنش متمركز شده روي همين مسئله‌ي پايين تنه و ساده‌ترين جوابش باز هم شايد اين باشد كه اين دختر در اين يادداشت به طور شديدي نيازمندِ جنس مخالف است. من گمان نكنم اين‌ها معنايش پُرنو باشد.
من ميگويم : اولا که اين نوشته را يک دختر ننوشته است. اين نوشته کسی است که با زن و جنس زن مشکل دارد. زن برايش يک سوراخ است . الفاضی که او استفاده می کند چيست؟در همان لینکی که آقای سردوزامی به سایت توت فرنگی داده است می خوانيم : اون دخترهايي که ادعاشون کون خر رو پاره ميکنه و ميگن که ما خيلي پاک و بي گناه هستيم بايد بدونن که هنوز توي عمرشون در مقابل وعده هاي آنچناني قرار نگرفته اند وگرنه سست ترين افراد همونها هستن. او از لفظ دختر پاک و بی گناه استفاده می کند آقای سردوزامی، دختر پاک و بی گناهی که از ديد او وجود ندارد در مقابل زن هرزه و هرجايي ، همان درد بزرگ نشناختن زن به عنوان یک موجود مستقل و جدا از مرد. زن بر اساس رابطه اش با مرد تحلیل و بر رسی ميشود . يا زن اثيری است و يا لکاته . او به تنهايی و جدا از مردان هويتی ندارد. و من دلم می گیرد که می بينم آقای سردوزامی به نحوی سعی در تتحير اين ديدگاه دارد. و از نياز جنسی زنی که او خود را به جای او گذاشته حرف می زند.
اما من در يک مورد با شما هم عقيده ام. و آن اينکه اين نوشتار پرنو گرافی نيست. اين نوشتار ميسوژنی است. اين آقا با جنس زن مسئله دارد. يک روانشناس لازم است تا بتواند مشکل او را که حتی شايد از ناتوانی جنسی نيز سر رشته بگيرد و با بيان فانتزی هايش سعی در نفی آن دارد و با بيان بيمار بودنش سعی در جلب ترحم ، تحليل کند. من امروز وقتی را پای مونيتور گذاشتم و چند تا از نوشته های او را خواندم و می توانم به جرات بگويم که شخصيت محسن یک شخصيت خيالی است که نویسنده بسياری از مشکلات خود را با به وجود آوردن اين شخصيت جوابگو می شود. اين البته تحلیل يک روانشناس زبردست نيست بلکه تحليل ناقص کسی است که مطالعات پراکنده ای در زمينه زن ستيزی مردان و دلايل روان شناختی آن داشته است.
من تنها با خواندن نظراتی که خوانندگان پای اين صحبتها گذاشته بودند دلگير شدم. از اينکه گروهی با فحش دادن و گروهی با نصیحت مايلند او را به راه راست هدايت کنند . گروهی او را تشويق میکنند و گروهی او را باز می دارند. حال آنکه اين مشکل بسيار فراتر از آن است و مطمئن هستم نويسنده اين وبلاگ با خواندن اين پیام ها که گاه شمارش از 200ـ300 تا هم می گذرد، خنده سيری خواهد کرد. چرا که جلب توجه ، پذيرفته شدن تصوراتش به عنوان حقيقت حتی به شکل فحش های آنچنانی دليل بر قراری اين وبلاگ و انگيزه ادامه نوشتن است. شايد با گذارش به وبلاگ من چند تا فحش آنچنانی هم نثار من کند .
آقای سردوزامی عزیز. فکر می کنم که از نوشته ام روشن است که قصد من برخورد شخصی با شما نيست. اميدوارم که اين نوشته را به عنوان يک اعلان جنگ تلقی نکنيد و آن را همانگونه که نوشته ام ، صادقانه و با روشنگری از دیدگاه خودم بخوانيد.
راستی، چيزی هست که بايد بگويمتان. من نيز آن شعر ساقی را يکی از زیباترین شعر های او در کتاب "و جنده يعنی جان می بخشد به ..." می دانم وبيان احساس او را نسبت به مرگ مختاری یکی از زيبا ترين بيان ها.
اگر گذارتان باز به خانه من افتاد اين جا را کليک کنيد. حتی اگر نوشتارم برايتان جذاب نباشد دست خالی از اين خانه نرويد.مهمان ما باشيد . نباشد که بگویند فمينيست ها مهمان نوازی ندانند.




[ 19:09 | مهشيـد ]

از بخت ياری ماست شايد
که آنچه ميخواهيم
يا بدست نمی آيد
يا از دست ميگريزد.
مارگوت بيکل
برگردان آزاد از شاملو

"آنچه ميخواهيم" در ترجمه سوئدی اين شعر" آنچه مايليم مالک شويم " ترجمه شده. در ترجمه شاملو از شعر اسمی از مالک شدن برده نشده. برای همين هم من هميشه با اين شعر مسئله داشتم.
من هرگز قصد مالکيت چيزی و يا بهتر بگويم کسی را نداشتم. چون چيز که به هرحال مالک آن هستيم. هرچند که کم باشد . همين لباسی که به تن داريم. همين مونيتور که در مقابلش نشسته ايم همين کيبورد که با زدن روی شاسی هايش کلمات روی مونيتورم جان ميگيرند. همين فنجان زيبای قهوه که جلوی روی من است و بخار دل فريبی که از آن بلند می شود. آن دوربين کهنه که تا زمانی که کار می کند با او می مانم. وسايل نقاشی ام که آنچه را نميتوانم به زبان آورم به روی کاغذ سياه ميریزد (و خودمانيم کسی هم که سر در نمي آورد پس همان در گنجه به) و همان چمدان کهنه سرگردانی هايم که روزی آن را هم باد با خود برد....
من خانه ای دارم، آپارتمانی کوچک در منطقه ای شلوغ و پر دردسر. اما من مالک آن نيستم.من اتاقی را مالک هستم. اتاقی از آن خودم. که می توانم درب آن را هر گاه که خواستم ببندم. اتاقم پنجره ای دارد که رو به تجلی باز نمی شود. بلکه رو به ديوار های بتنی همسايگانم باز می شود.اين پنجره را آویختن پرده ای به رنگ آسمان از من گرفته است.
من کتابهايم را مالک هستم، و همگان می دانند که من در اين مالکيتم مهربان هستم و آن که قدر کتاب بداند شريک من خواهد بود.
من مالک نيستم. آنچه دارم چيز های ساده و ضروری است. بهانه های ساده آرامش و شادی است. که بی آن لنگ ميمانی و نگرانی هايت به تو توان انديشه و رشد نميدهد.
آنچه ميماند حس مالکیت اشخاص است.
اگر ميخواهی نگهم داری از دستم ميدهی ...
اين را باور دارم. باور دارم که بايد حق جاری شدن داشته باشيم ، باور دارم که بايد بتوانيم آزادانه در کنار هم زندگی کنيم. همديگر را همراه باشيم و آزادگی و شکوفايی را تجربه کنيم . باور دارم که بايد حق انتخاب داشته باشيم و باور دارم که اين حق از ان هر دو نفر است.و در اين ميانه مالک بودن حسی است کشنده، حسی ايستا که رابطه را به شکلی غیر قابل بخشش از عاطفه تهی ميکند.
اگر به ترجمه شاملو نگاه کنيم ، ترجمه ای که آزاد است و به همين دليل انتقادی بر آن وارد نخواهد بود ، اما با حذف اين عبارت لطمه ای به شعر وارد آمده .
آيا اين موجبات بخت ياری ماست که هر آنچه ميخواهيم يا به دست نمی آيد ، و يا از دست می گريزد؟؟
هر آنچه می خواهيم با مالکيت متفاوت است. هر آنچه می خواهيم شادی ست، آزادی ست، آرامش است. کسی که دوستش داشته باشيم و به مهر پاسخ دهد.
چرا به دست نيامدن اين همه ، يا از دست دادن آن از بخت ياری ما ست؟
چرا شاملو ی عزيزم اين کلمه کوچک را که معنای همه جمله را تغيير می دهد حذف کرد ؟؟
چون من هميشه مسئله داشتم. هميشه مسئله داشتم که آیا اين کمترين خواست انسان را، نياز به شادی، نياز به عشق و آرامش ، بهايی سنگين بايد؟؟
حقيقت بسياری از ما اين است که آنچه خواسته ايم يا به دست نيامده يا گريخته است، اما اين حقيقت است و نه بخت ياری، بار تلخ اين حقيقت را بر دوش ميکشيم ، اين حقيقت را در شبهای سرد و تاريک که روزنه ای نميابيم گريه ميکنيم ، چرا که به آزادی معتقديم ، به آزادی او همانقدر معتقديم که به آزادی خود ، و به حق انتخاب او احترام ميگذاريم و درد اين را که انتخاب نشده ايم به تنهايی حمل ميکنيم.
در اين بساط صحبت از" بخت ياری " کالايی لوکس است که من بضاعت آن را ندارم.
گفتنيها کم نيست ، من و تو کم گفتيم ....



[ 12:46 | مهشيـد ]

October 17, 2002

به حق چيزای نشنيده
کليک کنيد متوجه منظورم ميشید. کوری عصا کش کور ديگر شده است



[ 12:07 | مهشيـد ]

شادی من
نشستم تمام ی ها را درست کردم، فقط به خاطر تو، چند تا فحش دوستانه هم نصيبت شد، برگ سبزی تحفه درويش، اين که سخت است آخر، هی می گويی اين جوری اين جوری اين جوری بکن، درست می شه ، مگر آنکه اين جوری اون جوری اين جوری میخوردند هلو نبود ؟؟؟
اين آهنگ هم برای توعزيزم، به تلافی فحش ها



[ 11:59 | مهشيـد ]

این هم اهنگی از زیبا شیرازی...چهار فصل
زیر بارون تو منو ببوس میخوام عاشق بارون باشم




[ 2:44 | مهشيـد ]

پرنو گرافی در وبلاگ عمومی
بحث داغی در رابطه با پرنو گرافی و آزادی های عمومی در جريان است.
آیا حقيقتا پرنو گرافی تابو شکنی است؟
بحث همانگونه که شما بهتر شايد بدانيد از معرفی پر آب و تاب چند سايت پرنو گرافيک در وبلاگ عمومی توسط نوجوان آغاز شد. و همچنان باقيست.
قبل از هر چيز بگويم که نوجوان عزيز. به هيچ عنوان مشکل خصوصی با شما ندارم و نمی خواهم به مخالفت شخصی با شما بپردازم. مسئله صرفا بيان يک سری پرينسيپ ها از نظر شخص خودم است و در چالشی نوین این ديدگاه ها را آبديده تر کردن.
این را بگویم که از نظر من وبلاگ عمومی جنبه تابلوی اعلانات را دارد و بايد حفظ کند. این صفحه نبايد به عنوان وسيله ای جهت تبليغات شخص یا اشخاصی ار هر نظر و عقيده قرار گیرد.با دیدگاه حسن اقا کاملا موافقم که چرا به تبليغات مذهبيون در این بلاگ عمومی اعتراضی نشده است در حالی که آن نيز به يک معنی همين شيوه را دنبال ميکند.

اما سر اصل مطلب. با اينکه از تکرار خودم نه تنها هذر میکنم بلکه گاه ميیترسم مجبورم در اينجا نظراتی را که بر روی چند نوشته به طور مشخص در وبلاگ حسن آقا گذاشتم تکرار ميکنم .
پرنو گرافی یکی از صنايع بسيار پولساز جامعه سرمايه داريست. که بعد از صنعت اسلحه سازی و مواد مخدر و دارو سومين رده را به خود اختصاص داده است. پورنو گرافی از قديم الايام موجود بوده و وجودش صرفا به درخواست بازار مربوط است. نه پيام مدرنيسم را همراه دارد و نه از تابو شکنی در آن حرفی به ميان است که بر عکس ديدگاه های پرنو گرافی همواره زن ستيزانه بوده است و تحقير زنان را در بر داشته است و به آنان به چشم سوژه های جنسی نگاه ميکرده. آنچه که در وبلاگ ها به عنوان پرنو گرافی مطرح است کما بيش همين خط را دنبال ميکند. آنچه که من در يکی از نوشتار های نوجوان عزيز به عنوان معرفی يکی از بلاگ ها ديدم نيز جز اين نبود. با گذاشتن نام آلت های تناسلی به ازای بی ارزش شمردن آنچه از آن سخن میگوييم نه تنها تابو شکنی نکرده ايم بلکه بازتوليد همان ارزش های هميشگی کور جنسيتی حاضر در جامعه ريا کاررا دامن زده ايم.
حسن اقای عزیز نوشته است
((نروژ از این نظر در دنیای مدرن امروزی خیلی عقب افتاده است ولی قوانین نروژ این اجازه را میدهد که فیلمهای پرنو را درصورتی که آلت تناسلی را در حال حرکت نشان ندهند آزادانه بر روی تلوزیون دولتی بنمایش در آورند. حالا ما از روشن فکر ایرانی میخواهیم که بابا اجازه بدهید این جوانان بتوانند چند کلمه پرنوی نوشتاری را داشته باشند تا شاید کمی از این تشنگی شان کاسته شود ))
برخلاف نظر حسن آقای عزيزم من فکر نميکنم که پرنونوشتاری از عطش کسی بکاهد ، چرا که اگر اينگونه بود پس صنایع پرنوگرافی بايد اکنون به ورشکستگی مطلق ميرسيدند. که ميبينیم واقعيت عکس آن است. نکته ای هم در گداشتن تفاوت بین اروتيسم و پرنوگرافی است که معمولا از ديدگاه عام به یک معنی طلقی میشود حال آنکه دو موضع کاملا متفاوت در برخورد با مقوله سکس و رابطه جنسی است. آنچه پرنو گرافی به نمايش ميگذارد رابطه عموما مکانيکی و خالی از احساس صرفا عمل جنسی است که عموما يکطرفه است و به انديشه سنتی مفعوليت زن در رابطه جنسی، و تحت سلطه بودن و بی اختيار بودن او دامن ميزند ، در حالی که اروتيسم رابطه عاطفی و انسانی دو انسان را که منجر به رابطه جنسی میشود به نمايش ميگذارد. در اروتیسم در بسیاری موارد خود رابطه جنسی هم موضوع نمايش نيست و آلت جنسی نمايش داده نمی شود،بلکه رابطه و زيبائی عاطفه موضوع اصلی است. از تزوير صنعت پرنو گرافی که اين صنعت را به عنوان اروتيسم معرفی می کند که بگذريم مرزهای اين دو بسيار شفاف است.نکته ديگر که می بايد در پرنو گرافی مورد توجه قرار بگيرد آموزش غلط رابطه جنسی است، که متاسفانه به دليل در دسترس بودن اين گونه ادبيات و فيلمها همگانی شده ، نتيجه آن در روابط جنسی انسانها و ديدگاههای غلط نسبت به نقش زن در رابطه و چگونگی ارضإ زن مشهود است و از بحث امروز خارج.
آنچه تابو شکنی نام دارد ، به چالش طبيیدن سنت ها و عادت های معمول در جامعه است و راهی نوين در مقابل آن عرضه کردن.
آنچه در بلاگ های پرنو گرافيک اتفاق می افتد بازتوليد کور جنسی اجتماعی، تحقير جنسی ، به تمسخر گرفتن نام آلات جنسی در جهت تحریک آنی و به حقارت کشيدن عمل انسانی و زيبای جنسی است.. این عمل را باری به هر جهت ، پست و حيوانی قلمدادمی کند و انجام آن را از سر جبر وناچاری در بسياری موارد حتی تحميل مجاز می داند. نقش زن در اينجا هیچ نيست جر يک آبريزگاه جنسی مردانه.
اگر این را تابو شکنی ميدانيم که لات ها و لمپن های هر کوچه و بازار عمريست تابو شکنند و از تمام آلات تناسلی خود و قوم و خويشان خودو نيز فک و فاميل و دوست و دشمن هم هر روزه در این چالش روزانه مايه ميگذارند.
اگرسکسولوژی مدرن ( کلامی که نوجوان عزیز در یکی از يادداشت ها به کار برد) اين است که شعبان بی مخ ها در چندين دهه پيش از شروع جنبش مدرنيته در خاور ميانه يک پا پست مدرن هم بوده اند و اگر تابو شکنی اين است که ميبايست تابوی رابطه جنسی ديگر ميان ايرانيان که اينهمه از کيسه عمه و مادر و خواهر دوست و دشمن ميبخشند ديگر به افسانه ها پیوسته باشد.آيا به حق چنين است؟؟
بر خلاف گفته های نوجوان عزیزم هم من نام آوری آلات جنسی در نوشتاررا قدمی در جهت پدید آمدن شادی در اجتماع نمی دانم، این اجتماع چه ايرانی باشد چه نباشد.
فکر ميکنيد اگر فردا مردم به جای سلام و احوالپرسی مودبانه و مهربانانه، اعضا تناسلی خود را به يکديگر حواله بدهند و ( که خودمانيم ، کما بيش هم می دهند) و به جای سلام رساندن به خويشان و دوستان خدمت قوم و خويشان مونث همدیگر برسند فضای مرده و افسرده مملکت ما از بين خواهد رفت؟؟
من اينگونه فکر نمِکنم و ميدانم که هر کسی هم که در این بحث انديشه کند به این نتيجه نخواهد رسيد.
کلامی که نوجوان، توت فرنگی، خروس...... استفاده میکنند نه مدرن است. نه نو آوریست ، نه شادی آور.. بلکه برعکس باز توليد همان نظم کهنی است که عمل جنسی را عملی پست و حقير و يک جانبه میشمرد. زن را مفعول و منفعل و رابطه را تحميل شده می انگارد. گرايشهای مختلف جنسی مثل هم جنس گرایی یا دو جنس گرایی را حقير میشمارد و افراد را بر اساس گرايش جنسی شان ارزش گذاری مِکند.( رجوع شود به همان گزارش نوجوان، ماجرای بحث انگیز توالت های عمومی قزوين و.......و بسياری دیگر که فرهنگ نيمه بهداشتی من مانع از بيان آن ميباشد.)
اینها همان ارزشهای قديم است. شما چه چيز نوئی در آن ميبینيد؟ اينترنتی شدن آن ؟ آيا اينها همان جک های سکسطستی سر محل نيست؟ که با همگانی شدن اينترنت تنها محل پخش آن از سر گذر به دهکده جهانی نقل مکان کرده است؟؟؟در اينجا قصد تقبيح و تحريم نوشتار اين دوستان را ندارم. قصد ارزش گزاری نيست بلکه بر عکس، میخواهم از ارزش گذاری که روی این گونه نوشته ها به عنوان مدرنيسم ميشود هذر کنیم، چرا که ما بسيار به راحتی از افراط به تفريط ميغلطيم.
و اما آزادی و سانسور..
وبلاگ دفترچه اينترنتی خاطرات است. گروهی از آن برای نوشتن روزمره گی های خود استفاده میکنند ، گروهی تخصصی ترند و شعر ها و نوشته های خود را انتشار ميدهند. گروهی عقايد خود را ترويج میکنند ، گروهی....
اينکه کدام بهتر است و کدام نه. ارزش گذاری هايی است که هر کس بنا بر سليقه و پسند خود به آن جواب میدهد. مسلم این است که هیچ کس حق تائين چگونه نوشتن هيچ کسی را در بلاگ های خصوصی افراد ندارد و نبايد داشته . حق حذف کسی به این عنوان که نوشتارش خارج از سليقه يا حوصله جمعی قرار می گیرد وجود ندارد. به معنای واقعی کلمه انسانها را باید طعم آزادی را در این چار دیواری خود بچشند و همه بنا بر سليقه خود تعدادی از این وبلاگ ها را مورد مطالعه پيگير قرار میدهند. حد اقل در اين محيط کوچک دمکراسی را تمرين کنيم.
در اين ميان هستند يکی دو بلاگ که محل عمومی هستند. همه برای خبر گيری و خبر رسانی از آن استفاده ميکنند و من فکر ميکنم باید از قوانين مراکز عمومی طبعيت کنند.
من اگر در ميدانی، یا مکان سخنرانی، یا ناهار خوری عمومی حضور پیدا کنم انتظار اين را ندارم که کسی در آن جمع شلوار خود را به زير کشيده به نمايش اعضا بدن یا خود ارضايی مشغول شود. (منظور این نیست که این دوستان دقيقا این عمل را در بلاگ عمومی انجام دادند. اما اين مرز که شکسته شد مرز ديگری هم در پس آن نیست) اين مخالف قوانين مراکز عمومی است و حقوق اکثزيت افراد در اين صورت ناديده گرفته میشود. به همين سادگی.
این ناديده گرفتن حقوق نيز ربطی به مدرن بودن او و عقب مانده بودن من ندارد. تنها مسئله ای که من در اينجا بارز ميبينم اين است که فرد مذکور مکان را بد انتخاب کرده است. و درک درستی از قوانين مراکز عمومی ندارد. اگر همين کار را در جمع طرفداران اين عمل انجام دهد موجبات اعتراض را به وجود نخواهد آورد.همين.
مشکل با به وجود آوردن بلاگ عمومی جهت پورنو گراف ها حل میشود که فکر ميکنم پيشنهاد بسيار خوبی بود از طرف افشین زند.
در سوئد و دیگر ممالک پيشرفته صنعتی که بسياری از تابو های جنسی از ميان رفته است و هم به حق انتخاب عمومی احترام گذاشته ميشود در هر روزنامه فروشی یا مرکز فروش و اجاره نوارهای ويدئو محل بخصوصی برای عرضه پرنو گرافی وجود دارد.
از شب هنوز مانده دو دانگی ..اما فکر ميکنم حوصله خوانندگان ديگر به سر آمده است.
در انتها از تمام افرادی که در اين نوشته نامی از آنان برده شد صميمانه عذر خواهی ميکنم. قصد من در هيچ کجای این نوشتار ارزش گذاری رفتار و عملکرد دوستان عزيزم نیست. اگر انتقادی بود از روی صميميت بود و نه بغض و اغماض، بعد از مدتی گفتگو در نظر خواهی ها لازم ديدم که این بحث را با دوستان همواره عزیزم که نامشان برده شد و مهمانان اين بلاگ به نحو مفصل تری مطرح کنم. اميدوارم که زبان الکن من توانسته باشد منظورم را روشن کند و حداقل سوء تفاهم های بيشتر را موجب نشود.



[ 2:18 | مهشيـد ]

October 16, 2002

پویان عزیز در قسمت نظر خواهی چند مطلب را مطرح کرد که فکر کردم بد نباشد همگانی شود. هر چه باشد این حرف را قبلا هم شنیده ایم.
پویان میگوید :
سلام
قصد توهين ندارم ولی به نظر من ۹۹٪ بد بختی های زنان ايرانی تقصير خودشونه . شما زن ها تا وقتی دست از اين تحجر تون بر ندارين به جايی نمی رسين . بزرگ ترين سر گرمی زن ایرانی خاله زنک بازی و غيبت کردن پشت سر زنای ديگس يا مثلا بعضی از دخترای ايرانی فکر می کنن اگه بزنن تو ذوق پسری که به هشون علاقه داره و به هش بگن از تو خوشم نمی ياد مثلا خيلی قدرت دارن يا اگه تا اخر عمر به پای يه پسر بی لياقت بسوزن خيلی فدا کارن .
بابا مگه خدا به شما عقل نداده پس ازش استفاده کنيد ايمان داشته باشيد مرد ها (البته اکثرشون) هيچ دشمنی با شما ندارن اونام به نوعی درگير تحجر خودشونن . دست زا خاله زنک بازی بر دارين و دنيايی بدونه تبعيض بسازين مگه همين مردايی که حق شما رو می خورن رو خودتون تريت نکردين پس هر چی می کشيد گناه خودتونه .
سناريوی زن ايانی اينه :
به دنيا می ياد . يا تو خونه کلفتی می کنه يا . لای پر قو بزرگش می کنن . به سن بلوغ می رسه اگه تو ۹ ساله گی عروس نشده باشه در ۱۵ سالگی با پسری اشنا می شنه که پسره از ته دل دوسش داره ولی به خاطر چرنديات زنانه که دختر نبايد به طرف بگه دوست دارم زشته خودشو مشتاق نشون بده می ره به پسره می گه تو واسم اصلا اهميتی نداری پسرم که خورده تو ذوقش و شخصیتش خرد شده از هر چی دختره بيزار می شه . یه سال بعد يه پسر ديگه که قبلا يکی ديگه زده تو ذوقش و می ياد الکی چارتا دوست دارم باره دختر می کنه و دخترم خر می شه حالا يا پسره ولش می کنه دخترم خودشو نی کشه يا با هم ازدواج می کنن وپسره انتقام کارای دوست دختر قبلی شو که زده تو ذوقش از اين می گيره چهار روز بعد هم يه دختر ديگه متولد می شه .
زندگی از اين بيهوده تر می شه . این زندگی نیست همون پوسیدنه .
از همه زنانی که احساس می کنن بهشون توهین شده پوزش می خوام ولی این حقیقته باهاش روبهرو بشین وبه این حقیقت تلخ رو نابود کنین و به جاش یه حقیقت شیرین بزارین .
*********************************
*********************************
پویان عزیز..میگویی 99% که اگر نخوایم زیاد مو از ماست بکشیم میتونیم منظور را اینگونه بگیریم که تو بیشترین علت مشکلات زنان ایرانی را عدم آگاهی آنان میدانی. ما هم غیر از این نگفتیم نا آگاهی دلیل بسیاری از مشکلات اجتماعی است از جمله مشکلات زنان. اما من و شما برخورد متفاوتی به دلایل این نا آگاهی و عوامل فرو دستی زنان داریم.
شما میگویید که زنان بودند که مردان را تربیت کردند. من میگویم زنان در فرهنگ مردسالاری عوامل ترویج و انتقال این فرهنگ هستند. مسئله این نیست که ببینیم مرغ اول آمده است یا تخم مرغ ، بلکه با نگاهی ساده میتوان ریشه های فرودستی زنان را شناسایی و با آنان مقابله کرد.
از بدگویی و غیبت سخن میگویی ، باید بگویم که این تنها خاص زنان نیست ، من مردانی را دیده ام که به دلیل و از فرط بیکاری اوقات را با این سرگرمی میگذرانند ، انفعال اجتماعی همیشه عامل رشد خصلت های نامطبوع است. برای کم کردن و از بین بردن اینگونه خصائل میباید فعالیت اجتماعی را گسترش داد.
پویان عزیز حدود 60 سال در فرانسه کتابی انتشار یافت به نام جنس دوم، این کتاب همین اواخر در ایران تجدید چاپ و توقیف شد. یکی از مسائل پایه ای این کتاب اشاره به نقش تربیت در پذیرفتن رل های جنسیتی در افراد است. (( انسانها زن و مرد به دنیا نمی آیند بلکه زن و مرد تربیت می شوند)) این همان درد هایی است که تو به آنان به وضوح اشاره کرده ای، ازخانوادهً خود شروع کن و اگر خود خواهر نداری از دوستان و نزدیکان. آیا تربیت پسر ها و دختر ها در حلقه ای که تو در آن زندگی می کنی یکسان است؟ اگر نه آیا به چرایی آن فکر کرده ای و اینکه این دوگانگی تربیت چه آسیب هایی را برای هر دو جنس به دنبال خواهد داشت؟
فکر انسانها در مسیر تحولات اجتماعی رشد میکند ، انسانی که از مسیر اجتماع جدا نگاه داشته میشود لاجرم رشدش( از نظر فکری ) متوقف میشود. زنان هرجند درصد عمده ای از محصلین کشور را تشکیل میدهند اما در اشتغال از درصد بالایی برخوردار نیستند. این معزل به دلایل مختلف، مشکلات اجتماعی پیدا کردن شغل مناسب و آزار های جنسی در محیط کار و نیز تایین کننده بودن نظر همسر و خانواده بستگی دارد و این همه محیط پرورشی زنان را به چار دیوار خانه محدود میکند. از بدو تولد جنسیت و گرایش های زنان به جنس مخالف تحت کنترل قرار میگیرد. آزادی عمل از او سلب میشود و حق انتخاب چندانی در اختیارش قرار نمیگیرد. حال شما انتظار دارید یک مرتبه با برخورد با پسر مورد علاقه اش چریکی برخورد کرده و چار چوب هایی که دست و پایش را بسته اند بشکند و خود را رها کند؟ چرا و تحت کدام شرایط و تحت تاثیر کدام آگاهی؟؟ شما از این صحبت میکنید که دختران باید به خواست های درونی خود پاسخ دهند و احساسات خود را پنهان نکنند. در جامعه ای که جدا سازی جنسیتی چنین سفت و سخت بر قرار است نه تنها دختران که پسران هم ار آموزش لازم را برای برقراری گفتمان سالم با جنس مخالف برخوردار نیستند. در این جامعه ایما و اشاره و متلک های آنچنانی جای بیان احساس و روابط عاطفی را میگیرد. جداسازی های اجتماعی و ممنوعیت های جنسی جامعه را به حد انفجار نزدیک میکند و دختران و پسران جوان که حق مسلمشان برای برقراری یک رابطه عاطفی و جنسی سالم به رسمیت شناخته نمیشود به خفا کاری و تن دادن به روابطی تحمیلی ناچار میشوند.
در ایران قرن 21 که هنوز یک دختر بر اساس باکره بودن و یا نبودنش ارزش گذاری میشود، آنچه تو از روابط دختران و پسران جوان بیان کردی بسیار معمولی است.
پویان عزیز ، لازمه آزادی ، آگاهی است.برای شکستن سنت ها و عادات میباید انسانها آگاهانه قدم بردارند. این آگاهی را زن و مرد هردو نیاز دارند و رسیدن به برابری انسانها و نفی تبعیض جنسی با مبارزه و تحول یک جنس ممکن نخواهد بود. به جای اینکه تقصیر را گردن هم بیاندازیم چاره بجوییم . ما در مقابل هم کاری از پیش نخواهیم برد، اگر قصد دگرگونی این نظم کهنه را داریم تنها در کنار هم است که میتوانیم نظام کهنه را به چالش بگیریم.
متاسفانه قوانین حاکم در اجتماع ما نیز نه تنها کمکی در حل این مشکل نمی کند بلکه با بازگشت ارتجاعی به قوانین ماقبل تمدن ، فرو دستی زنان را تایید میکند.
دوست نادیده من. تنها با آگاه شدن از ریشه های فرودستی زنان است که میتوان با آن مقابله کرد. آنچه تو بیان کردی ، البته غلط نیست اما تنها معلول هاست که نمود پیدا میکند. علت ها را در شیوه های تربیتی، قوانین اجتماعی و قوانین نا نوشته فرهنگی جستجو کنیم . به یاد داشته باشیم که تنها زنان نیستند که قربانیان تفکر و شیوه زندگی مردسالارانه هستند. همانگونه که فرهان نقش اول مرد در فیلم عروس آتش به درستی مطرح کرد...مرد عشیره بودن هم آسان نیست.
در یک جمله برای رسیدن به آن حقیقت شیرین که میگویی نظامی باید متحول شود. فرهنگی باید دگرگونه شود. زن به عنوان شهروند درجه یک جامعه بشری باید به رسمیت شناخته شود. بار اخلاق جامعه که تنها بر دوش زنان حمل میشود باید به تساوی قسمت شود. حقوق زنان باید به رسمیت شناخته شود................
دوست نا دیده ام...زنان ایران قدم های بسیار بزرگی در راه رسیدن به این اهداف برداشته و بر میدارند. در کشوری که حتی اگرزنی تحت تجاوز مردی قرار بگیرد قانون او را مقصر میشناسد که خود را تحت تجاوز قرار داده ، راهی که زنان در پیش گرفته اند نه کوتاه است و نه هموار.
این جنبش را دریابیم که رهایی زنان از سلطه سنت ها و قوانین قرون وسطی آزادی بشریت را به دنبال خواهد داشت.انسانی که نسبت به بی حقوقی نیمی از اجتماع بشری سکوت میکند نمیتواند خود را آزادیخواه بنامد.ار این روست که پیوستن به جنبش آزادیخواهانه زنان نه یک حرکت لوکس و بیموقع بلکه بایدی ست همگانی.
گر چه شب تاریک است...دل قوی دار سحر نزدیک است...دل قوی دار.



[ 18:21 | مهشيـد ]

آه اگر راهی به دریا یم بود
ار فرو رفتن چه پروایم بود



[ 13:01 | مهشيـد ]

داشتم وبگردی میکردم. این صفحه را پیدا کردم
ببینید چه زیبا مینویسد این عزیز که از سالهای ابری می گوید
خانه ام ابری ست، یکسره روی زمین ابری ست با آن.



[ 0:59 | مهشيـد ]

October 15, 2002
[ 15:46 | مهشيـد ]

October 13, 2002

ای کاش عشق را
زبان سخن بود.




[ 23:52 | مهشيـد ]

من جا نمیزنم به این راحتی.
این مطلب مربوط به دو روز پیش است ...باز آن را اینجا میگذارم...یعنی حقیقتا کسی تا بحال به معنای این شعر فکر نکرده ؟؟

پرستو کار جالبی کرده بود در وبلاگ خودش که شعری از سهراب را به نظر خواهی گذاشت من حالا قصد نسبتا مشابهی دارم.
یک بیت از یک شعر از شاملو است که من سالهاست میخوانم ، اما دقیقا مفهوم آن را نمیگیرم. کسی میتواند کمک کند؟
بگویم که گفته باشم که قصد من درک بیشتر شعر است، وگرنه در مورد نقش زن در شعر شاملو بسیار بحث است و همچنان هم ادامه دارد.
آن بیت ازشعر این است.
" من اما در زنان چیزی نمی یابم ـ گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان خاموش ـ
من اما در دل کهسار رویاهای خود ، جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی که می رویند و میپوسند و می خشکند و می ریزند ، با چیزی ندارم گوش."
از شعر کیفر ، مجموعه باغ آئینه
سئوال مشخص است دیگر :
من اما در زنان چیزی نمیابم ..... اگر شاعر روزی آن همزاد را ناگهان خاموش بیابد ، در زنان چیزی می یابد؟ و آن چه خواهد بود؟ و آیا غیر از این شکل شاعر در زنان چیزی نمی یابد؟ کلا این جمله به چه معنا ست ؟




[ 14:40 | مهشيـد ]

هر کس دو بار نگاهی به این نوشته ها انداخته باشه میدونه که من نسبت به این مسابقه های ملکه زیبایی چی فکر میکنم و نیازی به گفتنش نیست شاید که نه این شوی جهانی را دنبال می کنم و نه اهمیتی به این میدم که امسال کی برد.
اما امسال اتفاق جالبی در این رابطه افتاد.
امسال این شوی بسیار پول ساز قرار است در نیجریه برگزار شود.
آمینه لوال زنیست که به دلیل حاملگی و زاییدن کودکی بدون ازدواج از طرف دادگاه شریعة در این کشور محکوم به سنگسار شده است. این مسئله امسال موجب شد که بسیاری از دخترانی که در کشور خود لقب ملکه زیبایی را به خود اختصاص دادند از حضور در مسابقه جهانی میس ورلد miss worldصرف نظر کنند. از آن جمله کاندید فرانسه بود. من به این میگم شکل ابتدائی همبستگی خواهرانه sisterhood،و برای این حرکت کلاهم را ( البته من کلاه سرم نمیره ،این فقط اصطلاحه بابا ) بر میدارم. به امید روزی که همه این دختران زیبا روی به این نتیجه برسند که به اینگونه شو های فرمایشی که جامعه مردسالار برای نمایش زنان به عنوان سوژه های جنسی برگزار میکند ارزشی ندهند. ودر کنار پرورش جسم و ظاهر خود به پرورش فکر و روح خود نیز بپردازند. ( خودمونیم من بهم نمیاد برای کسی تائین تکلیف کنم، نه می خواهم و نه می توانم...این هم سعی در این جهت نبود..تنها آرزو بود.یک جور کتبی فکر کردن)



[ 13:56 | مهشيـد ]

یک توضیح بدم بعد شروع کنم، این توضیح رو باید اون اول میدادم اما دیر بهتر از هرگز. و تازشم..ماهی رو هروقت از آب بگیری لیزه، دوباره بندازش تو آب گناه داره.
کتاب ذهنیت جنسیت و نقد فمینیستی در سال 2001/ 1380 در کالیفرنیا ـ امریکا به هزینه خود نویسنده خانم بکری تمیزی به زبان فارسی به چاپ رسیده.
بکری تمیزی لیسانس حقوق سیاسی از دانشگاه تهران و فوق لیسانس جامعه شناسی از بلژیک است. او پژوهشگر مسائل زنان منتقد و داستان نویس است کتاب دیگر او « نقد فمینیستی ، مهاجرت، در آثار زنان داستان نویس ایرانی» در سال 1977 در آمریکا به چاپ رسید.
کتاب « ذهنیت ،جنسیت و نقد فمینیستی » در 212 صفحه به چاپ رسیده.
من در اینجا سعی میکنم طبق سلیقه خودم ( دیگه ببخشید دیگه ) بخشهایی از کتاب را به طور خلاصه با حفظ امانت برای دوستان دوباره نویسی کنم به این دلیل که این کتاب به نحو ساده ای به بررسی مسائل مهمی پرداخته و متاسفانه در دسترس همگان هم قرار ندارد. این مسئله رو هم باید اضافه کنم که در خواندن این نوشتار در نظر گرفتن این مسئله ضروری است که نویسنده در خارج از کشور زندگی میکند و بیشتر نظرات شاید با شرایط ایران وفق نکند، به خصوص در بخش قبلی.خوب دیگه توضیح خودش یک کتاب شد. بریم سر اصل مطلب.

2ـ مرحله دوم ذهنیت: تفاوت در میان زنان
در مرحله دوم ذهنیت ، تشخیص « تفاوت اساسی» در بین زنان مهم است. این تفاوت به عنوان عامل اصلی در جهت تغییر در نظر گرفته میشود. فاصله بین زن و زن فیمینیست را برجسته می کند.
این مرحله از میان تفاوت جنسی می گذرد. برای شناخت آن هویت های متنوع > نژاد ، طبقه ، سن ، گرایشات جنسی و روش زندگی را باید در نظر گرفت.
همه زنان در تاريخ پدر سالار که ادامه آن مردسالاری است شرکت رارند.تفاوت اساسی بين آنها پذيرفتن يا نفی اين فرهنگ است.
زنی که در مرحله اول ذهنيت قرار دارد کدهای فرهنگی ، اجتماعی و جنسيتی مرد سالار را آيئنه زندگی خود می سازد تا بوسيله اين فرهنگ پذيرفته شود.اين کد ها بصورت توده ای از معلومات از بدو تولد در ذهن او جای ميگيرند. فرهنگ دينی و سنت ، قالبهای تنگی از زن و زنانگی ساخته اند که در آن رای آزاد و انتخاب فردی سهمی ندارند.مارد بزرگها و مارد ها در آموزش اين قالبهای از پيش ساخته شده نقش مهمی بازی می کنند . چنين زنی بجای دفاع از زنان ، پشتيبان مردان است. در صورت شرکت در فعاليت های اجتماعی ، خود را در رايره همبستگی مردان وارد می کند. در اين حلقه مردان از هم حمايت می کنند و حافظ منافع يکديگرند . زنی که وارد اين حلقه شده است خود را با ارزشهای نرينه مدار هم سو ميکند. اين همکاری به قيمت خفقان بيشتر برای ساير زنان تمام می شود.مثال بارز آن در انقلاب اسلامی اتفاق افتاد.زنان توسط زنان مورد تفتیش بدنی و عقيدتی قرار گرفتند.به وسیله آنان به زندان افتادند. شکنجه و تحقیر شدند و جان خود را از دست دادند. زنانی که در کميته ها مشغول به کار شدند اکثرا از گوشه خانه ها به فعاليت اجتماعی کشيده شدند. اما این فعاليت در جهت استحکام پايه های قدرت مرد سالار اسلامی صورت گرفت.و نقش مهمی در سرکوب زنان بازی کرد.
در حافظه تاريخی ما همواره استبداد مردانه بوسيله گروهی از زنان تغذيه و تحکيم شده است. اما علی رغم تلاش برای ايجاد« ذهنيت يکسان» در ميان زنان ،«تفاوت »بين آنها برجسته است.
همه زنان همگون نيستند، باور ها و فرهنگ های متفاوتی در زير سلطه فرهنگ مسلط شکل گرفته است و يا در حال شکل گيری است . اين «عقايد زيرزمينی» با فشار اجتماعی خود ، ارزشهای جدیدی را جايگزین ارزشهای کهنه خواهد کرد.
در زندگی مهاجرين ايرانی اين تفاوت ها بارز است. امکانات اجتماعی جديد اجازه می دهد که مراحل مختلف ذهنيت در میان زنان را بررسی کنیم. گروهها و انجمن های مختلف ادبی، اجتماعی و سياسی محل های مناسبی برای پژوهش در اين زمِنه هستند. ايجاد روش مثبت مقايسه ای از « تفاوت جنسی » برای انتقال تجربه نسلهای مختلف زنان اهميت دارد. اين روش ، جايگاه متفاوت زنان را در بستر تاریخی زندگی آنان نشان می دهد. به اين وسيله ميراث فمينيسم از نسلی به نسل ديگر و چالش هر يگ را با ذهنيت نرينه مدار مشخص می کند. اين تجارب برای زنان معلوماتی را به وجود آورده است که با فرم حاکم در جامعه تفاوت دارد.بررسی نشان می دهد که حتی زنانی که با هم معاصرند تجربه و ذهنیت یکسانی ندارند.بطور مثال صدیقه دولت آبادیتولد 1261 وفات 1340 ش. در نامه خود به« هيئت محترم جمعيت نسوان وطنخواه نوشت :
« زندگی امروز ما بدتر از مرگ است. ما تا در آن خانه و آن زندگی هستیم معايب آن را نمی فهميم اما وقتی از دور بدانجا نگاه می کنيم و در ميان زنان زنده زيست می نماييم خوب درک میکنیم که ما و زندگی ما تا جه درجه ننگ آور و خسته کننده است.....صديقه دولت آبادی ، نامه ها ، نوشته ها و يادها، جلد سوم »
تفاوت در ذهنيت باعث « تفاوت اساسی » بين زنان می شود. زنانی که دهنیت نرينه مدار دارند نمی توانند با ساير زنان در زير چتر خواهری sisterhood
جمع شوند. پاسداری آنان از ارزشهای فرهنگی و اجتماعی مردمدار موانع متعددی در راه مطالبات آزادیخواهانه ساير زنان به وجود می آورد.
زن فمينيست با شالوده شکنی نهاد های قدرت مرد سالار را به چالش می گیرد. او ذهن خود را ازقيد و بند های محدود کننده فرهنگی آزاد می کند. کد های منفی در مورد زن و زنانگی را باز نظری می کند. همسويی آنها را با فرهنگ مدرمدار مشخص میکند . زن فمینیست ، الگو های رفتاری و شخصیتی را بر اساس تجارب زنانه خود شکل می دهد. او تاريخ خود را می سازد، تاريخی که به سوی حذف جنسیت گرايِی پيش می رود. «نوزايی فرهنگی» نتیجه چالش زن فمينيست با ذهنيت کهنه است . او فرصت پيدا می کند سطح وسیع و متفاوتی از تجارب خود و سایر زنان رامطرح کند.
ذهنیت زن فمينيست در اطراف گفتمان چندگانه و معانی متفاوت آن ساخته می شود. در « نوزایی فرهنگی » گفتمان از مذهب ، قانون، فلسفه ، علوم و ادبیات دچار دگرگونی می شوند. اولين قدم برای اين دگرگونی چالش دانش و معرفت عمومی است که به عنوان دانش کل بشر ( زن و مرد ) معرفی شده است. اگر مقایسه ای بين زن و زن فمينيست انجام دهیم در می يابيم که :
« زن » تصوير های دهنی که او را « ديگری » می داند می پذیرد. «زن فمينيست» خود را انسان کامل می داند. « آئينه فرهنگی » که او را کمتر از انسان نشان می دهد می شکند. « زن » خود را ضعیف می داند، دائم با خود در ستيز است، خصوصیات زنانه را منفی می داند و خود را سانسور می کند. « زن فمينيست » با احساسات خود آشتی می کند ، آنها را به عنوان خصوصِات مثبت می پذیرد. خود را در آئینه جديدی می بيند که با « معيار های زنانه » ساخته شده است .او را نه بزرگ و نه کوچک که در اندازه واقعی نشان می دهد.« زن فمينيست » در مقابل ذهنیت مردمدار طغيان می کند. احساسات گوناگون خود را ابراز می کندو تا گرفتن حق ، در همه زمينه ها پيش می رود. او ويژگيهای روانی و جسمانی خود را ويژگی انسان زن می داند. واژه غير عادی را بر می دارد.« زن فمينيست » خواهان تغیی و دگرگونی است ، به طور دائم کد های فرهنگی مرد ساخته را تغيير می دهد. نقشهای جنسیتی متداول را به طور ریشه ای به زير سئوال می برد. با عصيان خود معلومات و دانش زنانه را می سازد . زن فمينيست می داند که ارتباط حسی و ایجاد رابطه با انسانها باعث رشد و استقلال شخصیت او می شوند.او ذهنیت خود را گسترش می دهد، با تجربه در می يابد که علاقه به فمينيسم شادی آور، مثبت ، شور انگيز و آزاد کننده است. طبيعی است که رسیدن به هر يک از اين خصوصيات با چالش عئیقی در همه جبهه های زندگی همراه است . همه زنانی که خود را فمینیست می دانند در یک سطح از چالش قرار ندارند . همه آنها به خود رهایی نمی رسند تفاوت بین فمینیست ها را هم باید در نظر گرفت
و برجسته کرد. این تفاوت فاصله زمانی از ابتدای قرن بیستم تا بیست و یکم را در بر می گیرد . بیانگر تحولات سیاسی اجتماعی و فرهنگی است که در یک قرن اتفاق افتاده است.
دستاورد های فمینیستی امروز در بستر این تحولات شکل گرفته و تکامل یافته اند.
توجه به رنگارنگی ذهنیت ، که زنده ترین نوع ارتباط متقابل است اجازه می دهد زنان هویتی مشترک ، شبیه به هم، متفاوت و حتی متضاد داشته باشند . این مسئله به زنان فرصت می دهد که در مورد ابعاد مختلف تفاوت های خود بیاندیشند و آن را مطرح کنند.
بخش سوم را در فرصتی دیگر ادامه خواهم داد....



[ 11:01 | مهشيـد ]

این هم اعتراض یک نویسنده زن، در سرزمینی که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد،جای تعجب نیست که اندیشمندان برای انعکاس اندیشه شان دچار مشکل باشند.
اینجا را کلیک کنید



[ 9:40 | مهشيـد ]

حتما سری به این سایت بزنید. بنفشه سعی خوبی کرده که مکاتب مختلف فمینیسم را معرفی کنه . از دست ندید.



[ 3:39 | مهشيـد ]

[ 3:24 | مهشيـد ]

October 12, 2002

زن است و حرفش.
گفتم ادامه میدم...سر حرفم میمونم.
توضیحی لازم است: من بخشهایی از کتاب را به دلیل زیاد بودن مطلب در قسمت های مختلف اینجا درج خواهم کرد. همه مطلب نخواهد بود اما سعی خواهم داشت که در این رابطه امانت را رعایت کنم و مطلب لطمه نخورد.
این هم ادامه:

برگرفته از کتاب : ذهنیت ، جنسیت ، و نقد فمینستی
از : بکری تمیزی

مراحل ذهنیت
فمینیسم مدرن با در نظر گرفتن « تفاوت جنسی » ما را به سطح پیچیده و متنوعی از تجارب زنان هدایت می کند. سه سطح « تفاوت ذهنیت » در این بررسی مشخص است :
1ـ تفاوت میان زنان و مردان
2ـ تفاوت میان زنان
3ـ تفاوت(تضاد) در درون هر زن

1ـ تفاوت میان ذهنیت زنان و مردان
این مرحله از ذهینت ، بر اساس نرینه مداری شکل گرفته است. ذات گرایی فلسفه این نوع ذهنیت را تشکیل می دهد. بر اساس «تقابلا های دوگانه » مرد شهروند درجه یک و زن شهروند درجه دو به حساب می آید . «مرد» قوی و « زن » ضعیف شناخته می شود. «مرد» حمایت زن را بعهده دارد. « زن » وابسته به مرد محسوب می شود. « مرد» مرکز معرفت و دانش است.«زن » در گفتار مردسالار به عنوان « دیگری » معرفی می شود و معلومات خود را بر اساس معرفت و دانش نرینه مدار سامان می دهد. جنسیت زنانه پایین تر ، پست تر، و ضعیفتر از مرد ارزش گذاری می شود. بنابراین برداشت مشخصات جسمانی و خصوصیات روانی زن،او را در موقعیت پایین تری قرار می دهد.«وظیفه زن» همسر بودن و مادر بودن است. موقعیت بیولوژیک زن به عنوان آفریننده زندگی ، او را در شرایط بهتری قرار نمی دهد. بلکه او را مجبور می کند که به هر قیمتی شده است « زنانگی » و « زایندگی » خود را ثابت کند. « زناگی با تعاریف مرد سالار قالب های تنگی را به وجود آورده است که زن هویت خود را از دست می دهد . تفاوت جنسی در مفاهیم محدود کنندهً نرینه ـ کلام محوری ( phallogocentric
با تحقیر زن در اشکال مختلف همراه است. این سرکوب در زن ، احساس کمبود و گناه را دامن می زند. بدن زن برای تضمین نظم اجتماعی جامعث مرد سالار سانسور می شود. مطابق با باورهای جنسی نرینه مدار، زن عامل فساد بر روی کره زمین است . مرد به این بهانه ، کنترل بدن او را در اختیار خود می گیرد. با استفاده از اسطوره های دینی خود را در موقعیتی مصنوعی قرار می دهد که ساخته ذهن بشر است . در تمام ادیان بزرگ ، مردان مجری قوانین هستند و زنان در قالبهای تنگ قوانین دینی کنترل و سانسور می شوند.
ذهنیت نرینه مدار مرد را نماینده انسان میداند. دفاع از حقوق بشر در این دهنیت به معنی دفاع از حقوق مرد است . انسانیت زن در این نظم خفه می شود. مقوله هایی چون دانش ، آزادی و حقیقت با معیار های ذهنی نرینه مدار محک زده میشوند.
در اولین مرحله دهنیت ، زنان معلومات خود را بر اساس معرفت و دانش نرینه مدار سامان می دهندو آنها با شرایط موجود روشی آشتی جویانه دارند. این زنان بینش دوگانه گرای جنسیتی را ناشی از طبیعت و فطرت زنانه می دانند. سرنوشت آنها با تسلیم و گردن نهادن به ارزشهای مردمدار رقم خورده است .نقش مثبت آنها در تامین نیاز جنسی مرد و تولید مثل شناخته شده است. این زنان بهر قیمتی تلاش می کنند وظایفی که برای آنها در نظر گرفته شده است انجام دهندو انتظارات فرهنگی جامعه مردمدار را بر آورده می کنند.
ذهنیت نرینه مدار ، با استفاده از خشونت و قدرت ، زن را به طور مطلق در خدمت نقش تعیین شده ای می داند که « قالب ذهنی بسته » حد و مرز آن است. در چنین رایطی شعور زن به اسارت گرفته می شود. بدنش دزدیده میشود و هویت فردی او نفی می گردد.
زنانی که در این مرحله از ذهنیت هستند خشونت خانوادگی را جنان مهم تلقی نمی کنند. خشونت خانوادگی ، بخش جدایی ناپذیری از نظم و ارزشهای جامعث مرد سالار است. مرد به عنوان رئیس آن با سخت گیری های خود نقش های جنسیتی نا برابر را حفظ می کند. زنان و کودکان در این فضا آزار روحی و جسمی می بینند و بشدت سرکوب می شوند. تا زمانی که از حد تحمل بدنی آنها فراتر نرفتع است آن را می پذیرند. در صورت یافتن قدرت ، خشونت را در مورد زنان دیگر و فرزندان خود به کار میبرند. آنها حافظ کد های اخلاقی هستند که هر حرکت زن را مهر « بی بند و باری » می زند. رکود ذهنی این زنان ف جامعه را با ناهماهنگی هولناکی مواجه می کند. آنها حامل و حامی فرهنگ مرد سالار هستند. این زنان ارزش گزاری هایی که به آنان دیکته شده است را بی چون و چرا می پذیرند . برای پایداری آن ، نقش کنترل و سرکوب در جامعه را به عهده می گیرند. ابتدا آن را در خانه اعمال می کنند . آنها در بعد اجتماعی بر علیه منافع جنسیتی سایر زنان
حرکت می کنند.این زنان از نظر جسمانی زن به دنیا آمده اند اما از نظر جنسیت اجتماعی هنوز زن نشده اند.
ذهنیت نرینه مدار با قدرت و خشونت گره خورده است. زنانی را که ندای ناسازگاری سر میدهند به شدت سرکوب میکند. زن ناسازگارمیتواند پایه های اخلاقی و ارزشی جامعه مردمدار را سست کند. «نا سازگاری» که بیانگر دگر اندیشی است ، کیفر های وحشتناکی را به دنبال دارد .سیستم استبدادی پدرسالار ، برای سرکوب فرد ناسازگار از اهرم های مختلفی استفاده می کند. در اولین فدم کدهای فرهنگی که با « هرزگی کلام » مشخص شده اند مورد اسفاده قرار می گیرند . واژگان تحقیر آمیز « جنسیت و زنانگی » زن ناسازگار را هدف قرار می دهند . از ترور شخصیت شروع می کنند و تا نابودی فیزیکی پیش می روند.
طاهره قرةالعین نمونه شناخته شده دگراندیشی و عوافب آن در یک جامعه پدر سالار است . او در سال 1871 میلادی به دنیا آمد. در آن دوران زنان و دختران از سواد آموزی و تحصیل محروم بودند قرةالعین نیز به گناه دختر بودن اجازه نداشت در مدرسه خانوادگی حضور یابد. اما از پشت دیوارو پرده به درسها گوش می داد . همسر او از مخالفان سرسخت شیخیه بود اما طاهره بدون توجه به مخالفت او به شیخیه پیوست. شیخیه به برابری حقوق زن و مرد اعتقاد داشتند به همین دلیل قرة العین به جانینی سید کاظم رشتی رسید و شاگردان و مریدان او را آموزش داد. او شعر میسرود و اولین زن ایرانی بود که از بی حجابی دفاع کردو در میان اطرافیان بی حجاب ظاهر می شد.
مخالفین وا پس گرا ابتدا با « هرزه کلامی» او را تحقیر کردند .مسلمانان متعصب خانه او را سنگباران کردند. قرة العین علمای شهر را به مناظره دعوت کرد . این مسئله نشانگر اعتماد به نفس و آگاهی او بود. او در اجتماع بدشت در جریان سخنرانی پرده ای را که از پشت آن سخنرانی می کرد به کنار زد و بی حجاب در جمع ظاهر شد.. سنت شکنی قرة العین در یکی از تاریکترین دوران فئودالیسم و پدر سالاری صورت گرفت. او دستگیر شدو در بازجویی از عقاید خود دفاع کرد . قرة العین را شبانه با پیچیدن دستمالی به دور گردنش خفه کردند. جسد او را به چاهی انداختند و آن را با خاک و سنگ پوشاندند. اما نام او به عنوان زنی شجاع و سنت شکن برای همیشه در تاریخ زنده ماند.
طغیان زنانی چون طاهره قرة العین جرقه هایی است که در نسلهای بعدی زنان به شعله های سرکش تبدیل شده است. زنانی فراموش شده که حتی نامی از آنها در تاریخ به جای نمانده است . دست آورد های امروز ما بر بستر مبارزات این زنان سنت شکن قرار گرفته است.
ادامه دارد.......





[ 23:41 | مهشيـد ]

هربار که حرف اسلام و قوانین آن پیش می آید یکی پیدا می شود و میگوید که اینها در قران نیست، وقتی که قران را برایش می خوانی میگوید این مشکل ترجمه غلط است.
و این من را به فکر انداخت.
ببینید دوستان من با اسلام به عنوان مسئله شخصی افراد مشکل ندارم . به قول اسماعیل خویی مشکل من با اسلام خصوصی نیست بلکه با " اسلام عزیز " است. اسلامی که حکومت می کند و اسلامی که قانون گذاری می کند.
آیا حقیقتا مشکل در ترجمه و تفهیم این قوانین است ؟؟
من همچین شکسته بسته سه زبان بلدم. فارسی ( که از همه الکن تر است ) سوئدی و انگلیسی.
به هر سه زبان هم قوانین مربوط به زنان را الالخصوص در این کتاب ـ قران ـ خوانده ام.
هر سه زبان هم ترجمه قرآن اصلی است که به زبان عربی است...اما نتیجه در هر سه یکی بود. قوانین ضد زن هستند. چه به فارسی ترجمه شده باشد. چه سوئدی و چه انگلیسی.به هر سه زبان که بخوانی آزادی های فردی به رسمیت شناخته نمی شود.و فرو دستی زنان عیان است .
آیا مشکل تنها از ترجمه و فهم غلط است ؟ در این صورت در کشور های عربی که نباید مشکل وجود داشته باشد. اما میبینیم که کشور های عربی که اسلام به عنوان مرجع قانون گذاری است وضعی به مراتب وخیمتر در رابطه با حقوق بشر و حقوق زنان دارد.
آخر این چه قوانینی است که فقط می شود از آن برداشت غلط کرد؟
اینجاست که باید بگوییم:
مثل اردک راه میرود، مثل اردک صدا میدهد، مثل اردک شنا میکند....خوب اردک است دیگر عزیز جان ، چرا سر خودمان را می خواهیم کلاه بگذاریم؟؟



[ 22:19 | مهشيـد ]

بعد از کمی ولگردی در کوچه وب اینها را پیدا کردم.
احتمالابسیاری از شما هم پیدا کرده اید..چه بسا بسیار زودتر از من ، اما آنها که ندیده اند..یا این آرشیو بخصوص را ندیده اند. مقادیری خنده ناب را از دست داده اند.
اینجا را کلیک کنید و قسمت قوانین احمقانه یک و دو را بخوانید ، مواظب باشید از روی صندلی نیفتید زمین
چند تاش را اینجا برایتان می آورم ..به عنوان نمونه ..تا دیگر رفتن و خواندنتان حتمی باشد.
این قوانین واقعا جایزه دارند.
شكسـتن قانون،‌ خلاف قانون است!!‌ ( نه بابا!!‌ )‌
خلاف قانون است براي زن يا مرد بالاي 18 سال اگر هنگام خنديدن نمايان شـود كه بيشـتر از يك دندانشان افتاده است !!‌!
مطابق قانون،‌ آموزگاراني كه موهايشان را ميبندند ،‌ ارتقا مقام نخواهند داشـت!
هيچ اتومبيلي بدون راننده نميتواند سريع تر از 60 مايل در ساعت برود!!!
ليس زدن قورباغه ممنوع !!‌
- برخورد نا صحيح با موش در ايالت كلرادو ممنوع ميباشـد! ‌
خلاف قانون است اگر بعد از غروب خورشيد فردي در كنار ساحل عقب عقب راه برود!
باقیش رو خودتون برید بخونید.
پیام عزیز. You made my day




[ 21:25 | مهشيـد ]

(این) شعر را شنیده اید میدانم
با همین صدای نازنین هم شنیده اید ، می دانم ، می دانم، می دانم.
اما فقط هزار بار دیگر بشنویم، فقط هزاران بار دیگر.
آه ....از این شنبه های جمعه گون.
من چرا اینقدر دل گرفته ام امروز....




[ 15:00 | مهشيـد ]

دل نازک شده ام، از هیچ می رنجم و این من نیستم....
تحملم زیاد بود، زیاد تر بود، آنقدر که گاهی مورد اعتراض بچه ها قرار میگرفتم که زیادی طاقت می آورم
پیر شده ام شاید... یا عاشق...
این آهنگ رو دوست دارم



[ 12:48 | مهشيـد ]

[ 10:13 | مهشيـد ]

October 11, 2002

پرستو کار جالبی کرده بود در وبلاگ خودش که شعری از سهراب را به نظر خواهی گذاشت من حالا قصد نسبتا مشابهی دارم.
یک بیت از یک شعر از شاملو است که من سالهاست میخوانم ، اما دقیقا مفهوم آن را نمیگیرم. کسی میتواند کمک کند؟
بگویم که گفته باشم که قصد من درک بیشتر شعر است، وگرنه در مورد نقش زن در شعر شاملو بسیار بحث است و همچنان هم ادامه دارد.
آن بیت ازشعر این است.
" من اما در زنان چیزی نمی یابم ـ گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان خاموش ـ
من اما در دل کهسار رویاهای خود ، جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی که می رویند و میپوسند و می خشکند و می ریزند ، با چیزی ندارم گوش."
از شعر کیفر ، مجموعه باغ آئینه
سئوال مشخص است دیگر :
من اما در زنان چیزی نمیابم ..... اگر شاعر روزی آن همزاد را ناگهان خاموش بیابد ، در زنان چیزی می یابد؟ و آن چه خواهد بود؟ و آیا غیر از این شکل شاعر در زنان چیزی نمی یابد؟ کلا این جمله به چه معنا ست ؟




[ 17:22 | مهشيـد ]

جایزه نوبل در ادبیات به ایمره کرتسز Imre Kertesz نویسنده مجاری اهدا شد.
او در سال 1929 در خانواده ای یهودی تبار در بوداپست به دنیا آمد. در سال 1944 به آشویتز برده شد و پس از آن به بازداشتگاه دیگر آلمانها بوخن والد انتقال داده شد و تا اتمام جنگ در آنجا بسر برد.
ایمر کرتسز از سال 1953 به عنوان ژورنالیست ،نویسنده و مترجم ربان آلمانی کار کرد. از جمله نوشته های ویتگن اشتاین ،نیچه و فروید را از آلمانی به زبان مجاری ترجمه کرد.سال 1975 کتاب" قدم به قدم " که بر اساس تجربیات او از بازداشتگاه های اسیران در جنگ بود منتشر شد.
ایمر پیش از این جوایزی دیگری را نیز در زمینه ادبیات برنده شده بود. از آن جمله اند جایزه ادبیات براندن برگر و جایزه ادبیات ولت.
او خود بعد از شنیدن خبر گفت:این جایزه تائید بزرگی است و احتمالا خواهد توانست آرامش بیشتری حداقل در زمینه مالی به من بدهد.



[ 14:44 | مهشيـد ]

October 10, 2002

مریم هوله را میشناسید.
مریم شاعر جوانی است که در ایران زندگی میکند.
آخرین دفتر شعر او باجه نفرین در سوئد توسط انتشارات باران چاپ شد.
مریم را باید شنید، زیباتر از هر کس خود او شعر هایش را میخواند.
برایتان لینک هایی از شعر های مریم را در اینجا میگذارم، این لینک ها را از یک رادیو کش رفته ام که مثل لینک مینا اسدی که قبلا برایتان گذاشتم صاحبش اینقدر مناعت طبع نداشت که بگذارد تنها صدای مریم در آرشیو بماند. مثل مثلا سیگار که میخری و باید یک بسته بند کفش هم باهاش بخری. اما باز هم می ارزد. به خصوص که من هنوز بلد نیستم خود صدا را روی سایت بگذارم.
وای..اینقدر حاشیه زدم که گلکاری فراموشم شد.
برای شنیدن دو شعر از مریم اینجا و اینجا را کلیک کنید



[ 20:52 | مهشيـد ]

[ 20:30 | مهشيـد ]

یک قفل دیگر برای در خانه خریدم، در خانه اتفاقی نیفتاده بود، دزد به کاهدان ما زد، آنچه برد احتمالا برای او ارزش زحمتش را نداشت. چند چیز قیمت دار شاید پیدا می شد ، اما باقی برای من ارزش داشت، و نه برای هیچکس دیگر.
اما قفلی به در خانه افزودم، انگار که بخواهم انتقام بگیرم از خودم. که چرا آنچه را که برایم ارزش داشت در انبار جای داده بودم. آن چمدان، آن بلوز چینی رنگ و رو رفته که اینهمه در خیابانهای تهران دویده بود. نقاشی های کودکی دخترم.آن دستبند مهره ای که برای اولین بار در مهد کودک برای من درست کرد و نه مهره هایش با هم میخورد و نه رنگهایش. و زیبا ترین دستبند دنیا بود.آن...
یک قفل دیگر به قفل خانه افزوده شد. یک کلید دیگر به کلید های من و دخترم. و یک کلید دیگر به کلید زاپاس منزل.دنیا را چه دیدی ، شاید شادی باز مهمان ما شد.
شاملو جان ، افق روشنت چقدر دور است، نه کمترین سرود بوسه است، و نه قفل افسانه.





[ 18:18 | مهشيـد ]

مهتاب جانم دستت درد نکنه با این مصاحبه ات .




[ 17:47 | مهشيـد ]

راستش حالا که داشتم جریان دزدی را مینوشتم و با آن جمله شروع کردم یاد همان آهنگ افتادم.
هوار هورا بردن دار و ندار ما را.
چند بار که به دیسکوتک ایرانی رفته بودیم با بچه ها ( اوا ، عجب ها، دیسکو هم می ره ،این زنای ایرانی اومدن خارج اصلا پاک خودشون رو گم کردن دیگه )این آهنگ رو گذاشته بودند و همه انگار که با خواننده مسابقه گذاشتند که ببینند کی بیشتر میتونه داد بزنه و به اینکه دار و ندارش را بردند اعتراض کنه با آهنگ میخواندند و پیچ و تاب زیبایی به بدن خود می داند، آهنگ شاد و شش و هشت که از اول تا آخرش از غارت و بردن و این حرفا میگه...به قول زیدی، این که همش بردن و گذاشتن و گذشتن و بدبختی است، ولی ببین ملت چه ذوقی کرده اند.



[ 15:53 | مهشيـد ]

هوار هوار بردن، دار و ندار ما را...
نه به این شوری ها هم نیست.
از طرف شرکت مسکونی که در آن خانه من هم واقع است خبر دادند که در انبار باز است. و من در انبار را به خواست خود ایشان دو قفل زده بودم. انبار در زیر زمین کریدور واقع است. اتاقکی در راهرویی که در راهروی دیگری است و تمام آپارتمان ها دارای یکی از این اتاقک ها هستند.
دزد آمده بود..این روشن است.
من حتی در خانه ام هم چندان اشیا ذی قیمتی ندارم، چه رسد به انبار، مقداری خرت و پرت هایی که دلت نمی آید دورشان بیندازی.
اما....چمدان دربدری هایم هم در اشیاء برده شده بود، نمیدانم این چمدان کهنه به درد چه کسی میخورد. مسئول مربوطه گفت که بعد از تماس گرفتن با پلیس با بیمه تماس بگیر و خسارت را در قبال کاغذ خرید های اجناس ربوده شده دریافت میکنی.
من حتی آنچه را که دو ماه پیش خریدم کاغذش را نگه نمیدارم ، شلخته ای که منم..
اما آخر چگونه به شرکت بیمه بگویم که احساس امنیت من که بعد از سالها در سوئد در چهار دیوار کوچک خود پیدا کرده ام ربوده شد_
چگونه به شرکت بیمه بگویم که چمدان دربدری هایم، که محتوی جوانی من بود، چمدانی که در همه این مدت سرگردانی با من بود ربوده شد؟
و در قبال آن چه خواهم گرفت که به همان اندازه گرانبها باشد؟
من همیشه دزدی را ناشی از نیاز میدانم، اما ادراک نیاز کسی را به آن خرت و پرت ها که هرکدامش گوشه ای از گذشته من بود کار آسانی نیست.
خشمگین نیستم، غمگینم.
دلم سخت گرفته است.



[ 15:37 | مهشيـد ]

[ 0:48 | مهشيـد ]

October 9, 2002

دخترم همیشه با خنده به من می گوید : آخر کی می خواهی بزرگ شوی؟؟
و من همیشه با خنده ای به او می گویم: من برای بزرگ شدن دیگرکمی پیر شده ام.



[ 21:33 | مهشيـد ]

روزی که دخترم از دست من بسیار ناراحت بود سرم داد کشید و گفت: چه میکنی؟ هنوز مثل آن روزها فکر میکنی با دست خالی ، با فریاد هایت میتوانی دنیا را عوض کنی؟
رویم را از او برگرداندم که چهره ام را نبیند، و به آرامی گفتم: دیگر نه، امروز شاید فقط فریاد میزنم تا دنیا من را عوض نکند.



[ 21:31 | مهشيـد ]

رقصنده ای در تاریکیDancer in the dark
دیشب این فیلم را برای بار سوم دیدم، دیده ایش؟؟
زیبائی کولی وش بیورکBjork دیوانه ام میکند.
بیورک محصول زندگی اشتراکی در کمون های هیپی ها در ایسلند است. لارش فون تریرLars Von Terier در مورد بازی بیورک در این فیلم گفته است: آنچه فیلم را استثنا میکند این نیست که بیورک خوب بازی میکند، بلکه این است که بیورک بازی نمی کند، بیورک خودش است.
ناگفته نماند که در میانه فیلم بیورک بارها محل فیلم برداری را ترک کرد و به اعتراض به ایسلند رفت و فون تریر هر بار به دنبالش رفت تا او را برگرداند...( احتمالا فیلم دیگری با همکاری این دو با هم نخواهیم دید :))
فیلم موزیکال است و تمام شعر ها از خود بیورک است، این شرط اول بیورک برای بازی در این فیلم بود.
یکی از زیباترین صحنه های فیلم به همراه یکی از زیبا ترین ترانه هایش، من همه چیز را دیده ام I,ve seen it all ، برای شنیدن آن اینجا را کلیک کنید، مطمئن باشید دوستش خواهید داشت.
برای کسانی که فیلم را ندیده اند، صحنه روی قطار در حرکت گرفته می شود و صدای قطار خود موزیک زیبای آهنگ است
I,ve seen it all, I,ve seen the trees
I,ve seen my land on the first day of peace
I,ve seen a friend killed by a friend
and lives that were over befor they were spent
I,ve seen what i was and i know what i,ll be
I,ve seen it all there is no more to see
you havent see elephants, kings or Peru
I,m happy to say i had better to do
what about china? You,ve seen the grate wall?
all walls are grate if the roof doesnt fall
and the man you will marry , the home you will share ?
to be honest i realy dont care
.....
I,ve seen it all , I,ve seen the dark
I,ve seen the Brightness in the one littel spark
I,ve seen what i chose , and I,ve seen what I need
and that is enough , to want more would be greed

دیوار چین چطور؟ دیوار با ارزش چین را دیده ای ؟؟
همه دیوار ها با ارزشند؟ اگر سقف فرو نریزد


این فیلم را اگر ندیده اید ، حتما ببینید. تا آن زمان برای شنیدن یکی از زیباترین آهنگ های این فیلم با صدای بیورک و پیتر ستروماره (Peter stromare ) میهمان من باشید.




[ 18:37 | مهشيـد ]

آه! دانستمت از چیست بدین خوی شده،
بس که نا یافته ای ،
سرد کار خودی افتاده و کم جوی شده،
در بد و خوب جهان با غم میپیوندی
به تسلای دل غم زده ات،
بر همه چیز جهان می خندی.
نیما



[ 16:59 | مهشيـد ]

روز جهانی کودک
کشور سوئد به اومانیسم شهره است.
ملکه سوئد به انسان دوستی و دفاع از حقوق بشرمشهور است.
روزی که از او در رابطه با مشکل فلسطین سئوال شد ایشان فرمودند: به عنوان یک مادر من هرگز به فرزندانم اجازه نخواهم داد به خیابان رفته و به روی نیروهای انتظامی سنگ بیاندازند. آن زمان که این فرمایش ملکه سیلویا را خواندم به خود گفتم : ما را باش که میگفتیم ماری آنتوانت مرده است!!!
کودکان آفریقا از طرف مادر خود رها میشوند. که چون مادر بمیرد مرگ آنان به هرحال قطعی است.
بسیاری از کودکان آفریقایی با ایدز به دنیا می آیند ، تحقیقات روی یافتن واکسن ایدز به دلیل اینکه از نظر مالی مقزون به صرفه نیست در بسیاری از کشورها به فراموشی سپرده شده است.
کودکان خیابانی در برزیل مورد تجاوز قرار میگیرند و توسط باندهای دولتی قتل عام میشوند.
کودکان عراق بهای بایکوت اقتصادی بر علیه عراق را با جان خود میپردازند، کودکان فلسطینی در آغوش پدر خود در گوشه خیابان جلوی چشم هزاران هزار تماشاچی تلویزیون هزاران هزار بار میمیرند..و هزاران هزار بار از ترس سربازان مسلح اسرائیلی شلوار خود را خیس میکنند....
آمار کودکان خیابانی در ایران روز افزون است...تجاوزجنسی ، ضرب و شتم. روزمره کودکان ماست...
پدری سر دختر 7 ساله اش را میبرد، به این تفکر که کودک مورد تجاوز عمویش قرار گرفته، نامادری با شکنجه کودک را میکشد. و پدر با بزرگواری رضایت میدهد. و همسر را به خانه بازمیگرداند، زنی کودکش را که مورد تجاوز جنسی قرار گرفته در بیمارستان رها میکند، تجاوز جنسی محارم به کودکان عملا هیچگونه مجازاتی ندارد.چرا که یا باید 4 شاهد داشته باشد( که چنین عملی هرگز با تماشاچی صورت نمیگیرد) و یا مجرم چهار بار اقرار کند ( تو خود حدیث مفصل بخوان ..) وشهادت خود کودک هم اگر هم قادر به شهادت باشد به حساب نمی آید.
طبق آمار های گرفته شده بیشترین محل ضرب و شتم کودکان در وحله اول خانه و در وحله دوم مدرسه است ( آخرین آمار ارائه شده توسط عزیز محترم خانم دکتر فاطمه قاسمزاده مدرس دانشسرای کمکیاری اجتماعی و فعال حقوق کودک و صدای آشنا در تهران ، در سمیناری کودکان خیابانی در استکهلم به تاریخ 5 و 6 اکتبر 2002)
حقوق کودکان در کشور من همانگونه تخیلی است که داستانهای علائدین و چراغ جادو.
اما ملکه یکی از "اومانیست ترین کشورهای دنیا دم از تریبیت درست کودکان میزند، و پرنس فیلیپ و پرنسس ها مادلن و ویکتوریا را با کودکانی مقایسه میکند که یک وعده غذای خود را گدایی میکنند و سقفی بالای سر ندارند..و از زنده ماندن فردای خود و والدین خود اطمینانی ندارند.
آدم آدم است ؟؟؟؟
آه......چیزی بگوی...پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی...





[ 0:53 | مهشيـد ]

October 8, 2002

من یک فمینیست هستم، یک فمینیست قدیمی زیرا از آنچه فمینیسم به طور ضمنی مطرح میکند بدم می آید.دلم میخواهد این قضیه تمام شود، تقاضای حقوق مساوی، جنگ بین زن و مرد..و بالاخره خود فمینیسم.
میخواهم بروم دنبال زندگیم، به دنبال علاقه های شخصی ام ..اما تا وقتی که این عدم تساوی و بی عدالتی گریبان اکثریت زنان را گرفته است و از فرصت ها محرومشان کرده است، مجبورم که فمینیست باقی بمانم.
ورا بریتین
نشریه جنس دوم شماره 10



[ 17:02 | مهشيـد ]

دور می شوی،
دور می شوی ، دور می شوی ، میبینمت ...دور می شوی...
ومن...
و گردش حزن آلوده ام در باغ خاطره ها
و در اندوه صدایی جان دادن که به من میگوید:
دست هایت را
دوست میدارم....
دور نرو..
دورتر نرو



[ 0:58 | مهشيـد ]

October 7, 2002

در جستجوی گلی بودی
میوه ای یافتی
در جستجوی چشمه ای بودی
دریایی یافتی
در جستجوی زنی بودی
روحی یافتی....
مایوس شدی.
ادیت سودرگران شاعر سوعدی



[ 17:32 | مهشيـد ]

October 6, 2002

الان که داشتم وب گردی میکردم یک سری هم مثل همیشه به سایت آوای زن زدم، و دیدم که مقاله ای رو که برای شماره 45/46 نوشته بودم رو نت گذاشتن.
به جان شما نیشم تا بناگوش واز شد :)))
واسه خوندنش اینجا رو کلیک کنید.
جان من..کلیک کنید دیگه، :))))



[ 18:51 | مهشيـد ]

دو انسان، یک زن و یک مرد در نقده سنگسار شدند.سنگسار ، به جرم رابطه جنسی، به جرم عشق ممنوع، انسانی را تا کمر در خاک فرو کنی...و بر این انسان بی دفاع که جرمی بجز رابطه جنسی خود خواسته نداشته است سنگ بکوبی..انقدر بر سر و صورتش سنگ بکوبی تا کفن سفیدش که چهره اش را پوشانده غرق خون شود،،،،،
جان را ذره ذره از او بستانی....سگ کشش کنی...
هفته پیش 5 جوان را به جرم تجاوز به زنان با طناب پلاستیکی به دار میکشند..اما آنجا که یکی از ماموران انتظامی به دختر بچه بلوچ تجاوز میکند با آزادی مجرم موجبات خشم مردم را به وجود می آورند ، به خاطر بوسه مردم را به محاکمه میکشند..به خاطر عشق انسان ها را سگ کش میکنند....
ایهنا الاناس....کدام حکومت بشری به سگ کش کردن شهروندانش رای میدهد؟؟؟؟
ایها الاناس...



[ 17:56 | مهشيـد ]

October 5, 2002

داشتم به تو فکر می کردم.. به تو که هرگز این نوشته ها را نمیخوانی..و همان بهتر هم...
راستش همین یک ربع پیش دیگر صداییت از پشت تلفن قطع شد..صدای خسته ات که بعد از مکالمه طولانی با آن مرد..بعد از آنکه به قول نیما...
دستها میسایم تا دری بگشایم... به من گفتی که به عبث میپاییدیم که به در کس آید.. به من گفتی که چه گونه در و دیوار به هم ریخته شان ..بر سرمان شکست..
داشتم به تو فکر میکردم..به صدای خسته ات...که مرا مجبور کرد تا با مسخره بازی لبخندی به لبت بیاورم..و حتی برای چند لحظه صدای خسته ات را بخندانم.
تا خسته نمانی عزیزکم..خسته نباشی...راه دور است و چراغی نیست..چراغ که هیچ..کورسوئی هم نه...اما نمانیم ..فقط نمانیم ..
داشتم به تو فکر میکردم...چند وقت است تو را میشناسم ؟ عید بود..نیست ؟؟
فکر میکردم که ای کاش میتوانستم روزی به تو بگویم که پیش از شناختن تو خسته بودم..خسته از مردانی که هر کدام با خواسته ها و نیاز هاشان در و دیوار به هم ریخته شان را بر سرم میشکستند. و با ناباوری به تو نگاه میکردم.هر لحظه منتظر در و دیوار تو بودم..اما نه...
کاش میتوانیستم به تو بگویم ..میدانم که ذهن پر تنشم و فکر پرهیاهوی من هر دم تو را به عقب می راند و فاصله من و تو را دو چندان میکند. میدانم که بهای این انتخاب و این ذهن پرهیاهو را که زاده آن است را باید به تنهائی ، با تنهائی بپردازم.
کاش میتوانستم به تو بگویم که ..حضورت در زندگیم، همین حضور منقطع ات ، به من کمک میکند تا انسان بهتری باشم.
کاش میتوانستم ....همین



[ 20:37 | مهشيـد ]

در بند کردن رنگین کمان
دوستت میدارم
اما خوش ندارم که مرا در بند کنی
بدان سان که رود
خوش ندارد
در نقطه ای واحد ، از بسترش اسیر شود
آبشار باش، یا دریاچه
ابر باش یا بند آب
تا آبهای رودخانه من
از صخره های آبشار تو بگذرد
و به راه خود برود
تا آبهای رودخانه من
در دریاچه تو گرد آید
پس آنگاه از تو لبریزبگذرد
و به راه خود برود
......
دوستت می دارم
اما نمیتوانی مرا در بند کنی
همچنان که آبشار نتوانست
همچنان که دریاچه و ابر نتوانست
و بند آب نتوانست ...
پس مرا دوست بدار
آنچنان که هستم :
«لحظه ای گریز پا »
.....
محبوب من
آیا نمیبینی ، مویز
کوششی است مایوسانه
برای دربند کردن دانه انگوری گریزپا؟
پس مرا دوست بدار
آنچنان که هستم
و در به بند کشیدن روح و نگاه من
مکوش
و مرا بپذیر
آنچنان که هستم
مرا بپذیر
به سان آبشارها ،بند آبها ،دریاچه ها
و بدان که چگونه راهم را
به سوی پذیرش بی نهایت،
می یابم.

شعر از غادة السمان شاعر زن معاصر عرب



[ 11:03 | مهشيـد ]

October 4, 2002

چندی پیش در تلویزیون سوئد مستند بسیار جالبی راجع به کودکان بزهکار و نحوه برخورد با آنان نشان میداد.
این فیلم مقایسه موضوعی مشابه بود در دو کشور مختلف و چگونگی برخورد مقامات با این مسئله.
در نروژ و انگلیس به فاصله زمانی کوتاهی دو قتل اتفاق افتاد.دو کودک خردسال به قتل رسیدند. قاتلان خود کودک بودند.
در نروژ به محض دستگیری کودکانی که مرتکب قتل شده بودند، با گروه متخصص روانشناسی کودک تماس گرفتند و این کودکان را تحت نظر آنان قرار دادند.
در انگلیس به محض دستگیری کودکان برایشان وکیل گرفتند.
در نروژ جلسات اضطراری در منطقه قتل و مهد کودکی که کودکان در آنجا نگهداری میشدند و با حضور خانواده ها و بزرگسالان ترتیب داده شد و به آنان آموزش های لازم داده شد که چگونه باید با این کودکان رفتار کنند تا بتوانند دوران باز سازی را به نحو بهتری سپری کنند.
در انگلیس کودکان بزه کار تهدید به مرگ شدند، تظاهرات هایی راه افتاد و خواستاراشد مجازات برای این کودکان که در آنجا کودکان شیطان نیز ـ از طرف گروهی ـ نامیده شدند راداشتند.
این کودکان در نروژ توسط برنامه های فشرده و پی گیر باز سازی و از طریق زندگی در محیط عادی خود به زندگی برگشتند.
در انگلیس اما کودکان به مراکز بزهکاران خردسال تحویل داده شدند و زندگی خود را از اوان طفولیت به عنوان مجرمین اجتماعی آغاز کردند.
این دو شیوه برخورد کاملا متفاوت با پدیده ای یکسان در دو کشور اروپایی است.که از امکانات نسبتا مساوی در امر آموش و پرورش و دیگر خدمات اجتماعی برخوردار هستند.
فکر میکردم... اگر چنین اتفاقی در کشور ما، یا کشورهای همسایه، پاکستان، افغانستان و ...می افتاد با این کودکان چگونه بر خورد میشد؟



[ 15:03 | مهشيـد ]

October 3, 2002

ای داد بیداد...
بشکه بشکه خون شهدای اسلام عزیز پامال شد
این بود نتیجه آن همه جفتک چارکشی که به دهان استکبار جهانی به سرکردگی آمریکا و غیره و غیره زدیم؟
حالا این مصیبت را چگونه تاب بیاریم؟؟ ملت همین طور گر و گر دارند همدیگر را میبوسند..
میگید نه اینجا را بخوانید .
انگار که ملت شهید داده که اینا همدیگر رو ببوسند. ما که به خاطر خربزه و بوسه انقلاب نکرده ایم .
به قولی....ببوسید همدیگر را..ملت هشیار تر میشود.



[ 14:19 | مهشيـد ]

من برادری دارم به زلالی آب روان ، که خوشبختانه روحش هم از وجود این وبلاگ خبر نداره وگرنه که ازش تعریف نمیکردم :)
هروقت که دلم میگیره کافیه یک زنگ کوچک بهش بزنم و آنوقت خنده به زندگی بر میگرده.فکر کردم که شما را هم در شیرین گفتاریهایش شریک کنم.
وقتی که درحراج بزرگ کتاب در سوئد شروع میشه من و برادرم، معمولا جدا جدا به کتاب فروشی ها میرویم و بعد در یک صحبت تلفنی از کتاب هایی که خریده ایم باخبر میشویم.
در یکی از این صحبت ها ضمن باز خوانی لیست کتاب ها گفتم : کتاب زنان چگونه به قدرت میرسند؟؟
برادرم گفت ...هوم.... پرسیدم چیزی شده؟ گفت نه ، فقط نمیدانستم به کتاب های تخبلی since fiction علاقه مند شدی !!!

یک روز هم که به موهایم برای تقویت روغن زیتون زده بودم وقتی برادرم را دیدم و همدیگر را بوسیدیم باز هم صدایش در آمد...هوم.....
پرسیدم باز چی شده؟
گفت: کله تو قبلا بوی قرمه سبزی میداد..الان بوی سالاد میده.




[ 14:11 | مهشيـد ]

October 2, 2002

اعدام باید گردد؟؟؟
چندی پیش با عزیزترین موجود زندگیم ،دخترم ، بحثی داشتیم در مورد لغو مجازات اعدام.بعد از ساعتی بحث و مجادله با لج بازی شیرین و خاص خودش گفت: فکر کن که کسی مرا به طرز وحشیانه ای بکشد، مرا تکه تکه کند و با زجر بکشد، آن وقت هم خواستار لغو مجازات اعدام خواهی بود؟؟
من با چشمان اشک آلود و بغضی در گلویم به او گفتم که مثال بسیار ظالمانه ای زده است. و او که حال مرا دگرگون دید با مهربانی از ادامه بحث صرفنظر کرد.
من اما ساعتها به این مثال دخترم فکر میکردم، بعد از چند روز که توانستم آرامش خود را به دست بیارم دیدم که این مثال نه تنها ظالمانه نبود ، بلکه بسیار هم حقیقی بود، چرا که دقیقا همین جاست که میتوانیم خود را بیازماییم و اندیشه خود را به محک بگذاریم، بنابراین به سراغش رفتم و به او گفتم که حقیقتا امیدوارم که در سخت ترین لحظات ، در تاریکترین دقایق زندگیم ، آنجا که خشم و نفرت و نا امیدی وجودم را انباشته و هیچ نوری در زندگیم باقی نمانده باز بتوانم انسان بمانم و حکم به مرگ دیگری ندهم، و امیدم این است که تو نیز بتوانی اینگونه باشی.
قتلهای عنکبوتی، خفاش شب، گروه کرکس ها .... اینها شاخه های درختی بیمارند که یکی بعد از دیگری قطع میشوند در حالی که خود درخت کماکان بر جای خود باقیست.
این زائده های اجتماع ناسالم یکی بعد از دیگری به چوبه دار سپرده میشوند چرا که جامعه ای که آنان را پرورانده از نگهداری از بیماران خود سرباز میزند.
در دادگاه سعید حنایی ، قاتل زنان تن فروش مشهد ،هر چند که او خود سعی میکرد بیماری روحی و جنسی خود را در زیر آیات قران و حدیث پنهان کند اما حتی در همان دادگاه نیم بند و با همان قوانین کشک هم بر کسی پوشیده نماند که او دچار بیماری شدید روحی است، خوب حالا این بیمار را چه کنیم ، راه مداوای این بیمار و بیماری اش در جمهوری اسلامی چیست؟ آسان ترین راه را انتخاب میکنیم، میکشیمش.
خفاش شب، چندین نفر عقلشان را روی هم گذاشتند تا بتوانند راهی پیدا کنند که بدون پرداخت دیه از طرف خوانواده های مقتولین به خوانواده قاتل او را بر چوبه دار بفرستند. حتی فکر نگهداری و تحت معالجه قرار دادن این فرد به اندیشه کسی خطور نکرد.
5 پسر جوان به دلیل دزدی، تجاوز و.... در ملا عام به دار کشیده میشوند. و این صحنه تماشاچیان بسیاری را به خود جذب میکند.
اعدام جنایت قانونی است کسانی که حکم اعدام خبیث ترین مجرم بشری را امضا میکنند قاتلان قانونی هستند که از اینکه جامعه وظیفه خود را در حق نابسامانی ها ی خود انجام دهد جلوگیری میکنند.
در یک اجتماع سالم جامعه در قبال ناهنجاری های رفتاری شهروندان مسئول است.اعدام مجرمین هیچ نیست جز به رسمیت نشناختن حق شهروندی اجتماعی .
روزگاری من در کنار مردم میهنم خیابانهای تهران را به خاطر دمکراسی و آزادی زیر پا میگذاشتیم، آن روزها من نوجوانی بیش نبودم ،یکی از این شعار ها را به خوبی به یاد دارم:
اعدام باید گردد!!!!
آن روزها خواستار اعدام دشمنان مردم بودیم، خواستار مرگ و نابودی انسانهایی که در بیشتر موارد تنها اختلاف اندیشه شان موجب تفاوتشان با ما میشد.
از آن روزها تا کنون بسیار انسانها در این سرزمین جان باختند. آن روزهای اول که هویدا ها و چند تیمسار و یا شکنجه گر ساواک را اعدام کردند همه هورا میکشیدند، اما بعدها که یاران خود ما را دسته دسته به جوخه های اعدام میسپردند. بعدها که گور عزیزانمان را نمی یافتیم و تکه کاغذی به دست بر سر گورهای دسته جمعی با عزیزان دیگری سر بر شانه هم گذاشته و درد خود را زجه میزدیم ...آیا به خود آمدیم ؟ آیا شجاعت این را یافتیم که شعار "روزهای طلائی " را مروری دیگر کنیم؟
آیا توانستیم امروز بعد از گذشت بیش از بیست سال با صدای بلند بگوییم :
لغو قانون مجازات اعدام، قدمی در جهت احقاق حقوق بشر است
>شبح ، گل کو و قاصدک ...نوشته اند.



[ 18:41 | مهشيـد ]

October 1, 2002

معلم من
چندی پیش برایتان از معلم نقاشی ام نوشتم و چشمانش که میخندید، اگر اینجا را کلیک کنید مقاله ای درمورد او به همراه تعدادی از نقاشی های قدیمی او را میبینید، به همراه عکسی از او ، فکر میکنم که شما نیز در این عکس از برق چشمان او مصون نخواهید بود،درخششی ناشی از شوق کار و شور زندگی که سالها اقامت در زندان جمهوری اسلامی نتوانست آن را خاموش کند.در این مقاله شما تعدادی از نفاشی های زندان سودابه اردوان را میبینید، بعدها امیدوارم که بتوانم تعدادی از نقاشی های جدید او را نیزدر همینجا به نمایش بگذارم.



[ 17:33 | مهشيـد ]



Powered by MT3.35