October 31, 2002

14/15 ساله بودم که از کلاس درس و مدرسه اخراج شدم.
من شاگرد خوبی بودم. درسم خوب بود و هر چند شيطان بودم و بازيگوش اما درسخوان بودم و با ادب، و معمولا دچار مشکل نمی شدم. اما اين بار.... جريان اين بود:
معلم تعليمات دينی داشت از خاندان نبی صحبت می کرد و رسيد به فاطمه. آن روزها هنوز پهلوی ها روی کار بودند ولی گوشه کنار صداهايی بلند بود. کم کم آدمها داشتند جهت می گرفتند. منم يک " دوست پسر " چپ داشتم که وقت و بی وقت مينشست و به من ثابت می کرد که خدا وجود نداره. الان که فکرشو می کنم داشت رو من تمرين می کرد تا بتونه جلو دانشگاه وقتی که داره واسه اين و اون عدم وجود خدا را اثبات می کنه ،وا نمونه :) برای من زياد مهم نبود. دوستش داشتم و فقط بودن با او کافی بود . بزار هرچی دوست داشت ثابت کنه.
خلاصه معلم مذهبی. منم همچين بفهمی نفهمی چپ، ( بیشتر نفهمی تا بفهمی البته :) معلم گفت که فاطمه سمبل زن آزاده است و الگويی برای تمام زنان.
دادم در اومد.... چرا ؟؟؟؟؟ اینو من پرسيدم.
آقای معلم گفت : چی چرا؟؟
گفتم: چرا فاطمه سمبل و الگواست برای زنان؟؟
آقا معلم تعجب زده گفت: یعنی چی چرا؟؟ مگر چرا هم دارد؟؟
گفتم : شما و ديگران بارها به ما که اکثرا پانزده ساله هستيم گفته ايد که هنوز هيچ نميدانيم و هيچ نمی فهميم. به هرحال سواد خواندن نوشتن هم داريم و کمابيش هم در اجتماع هستيم. فاطمه 9 ساله بود که شوهر کرد و 4 بچه به دنیا آورد و 18 سالگی مرد. افتخار خانواده اين بود که اين زن را آفتاب و مهتاب نديده ف یعنی در مسائل اجتماعی شرکت نداشت. خواندن و نوشتن نمی دانست. کار مهم و ارزنده اش زايمان وشوهر داری و خانه داری و بچه داری بود. هيچ جا از آرزو ها و اميد هايش هم نديده ام و نشنيده ام. حال آنکه امروز روزگار ديگر است. من و بقيه اين دختر ها در آرزوی تحصيل و شغل و نقشی در اجتماع تلاش ميکنيم ، فاطمه چرا بايد الگوی من باشد؟؟؟؟
طفلگ مادر و پدرم...چقدر تلاش کردند تا توانستند مدير را قانع کنند که مرا به مدرسه دوباره بپذيرد.
و آن روزها هنوز جمهوری اسلامی نبود.



[ 23:08 | مهشيـد ]

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
و نماند هيچش الا هوس قمار ديگر





[ 22:42 | مهشيـد ]

October 30, 2002

گاهی از خودم می پرسم که آیا کسی هست که اين همه نوشته را بخواند؟؟ حالا از شما می پرسم، آیا هست ؟؟



[ 0:51 | مهشيـد ]

چندی پيش دوستمان آقای حسن آقا به مثابه بگرد تا بگرديم بحثی را در سايت خودشان مطرح کرد ، که من حقيقتا چيز خاصی از آن نفهميدم. اين بحث که تيتر ضد و نقيض گوئی فمينیست ها را داشت رو خوندم وخوب چيز جديدی مطرح نمی شد. اول اينکه ايشان هم مثل بسياری ديکر از مردان برخوردی یکسویه با مسئله زن دارند. از خودشان نقل می کنم تا متهم نشوم که تنها به قاضی رفتم :
نکته دیگری که توی این بحث هست و خیلی هم اساسی است، اینه که حق گرفتنی است نه دادنی به سخنی ساده تر میتوان گفت من حق زنم را نخواهم داد بلکه اوست که باید حقش را بستاند. این درست شباهت به آن دارد که فکر کنیم فلان سرمایه دار بدون مبارزه حق کارگرش را خواهد داد

خوب، خشت اول چون نهاد معمار کج... رابطه یک زن و همسرش به رابطه یک کارگر و کارفرما تشبیه شده است.حسن آقا ..اين را شما گفتيد ها.
می گويند که زنها به آگاهی احتیاج دارند ..و هيچ انسان آزاده ای هم منکر اين قضيه نشده..من از اين هم فراتر می روم و ميگويم که مردان هم به آگاهی احتياج دارند تا بتوانند بين رابطه کارگر و کارفرما و رابطه زن و مرد تفاوت قائل شوند و به همسر و شريک زندگی خود به عنوان کارگر و به خود به عنوان کارفرما نگاه نکنند.
لازمه آزادی ، آگاهی است . اين را هر انسان آزاده ای که برای آزادی خود و ديگران ارزش و احترام قائل باشد می تواند درک کند. اينها واضهات است. و من فکر می کنم که تکرار واضهات به شکلی دست کم گرفتن مخاطبان است. و اين حقيقتا از عهده من خارج است .
حسن آقا از رابطه اسلام و فمينيسم صحبت می کند. من در اين مورد خود را هدف نديدم. منateist هستم و نه تنها اسلام بلکه هيچ مذهبی را زن پذير نمی دانم.زن ستيزی تنها مشکل اسلام نيست. ما در تمام اديان ديد تحقير نسبت به زن و جنس دوم شمردن او را لمس می کنيم. اسلام به عنوان یک دين سياسی و يک دين دولتی امروز با زنان و خواسته هايشان رودررو قرار گرفته است و نمی تواند مشکل خود را حل کند. من از کلمه ای که حسن آقا استفاده کرده ـ يعنی ...شعر ، به اين دليل که خود اين کلمه هم بار جنسی دارد. و با بيان آلت جنس زن به عنوان موردی بی ارزش ـ استفاده نمی کنم ـ که ای کاش ايشان و ديگر آقایان هم اين چنين از اين اصطلاحات استفاده نمی کردند ـ اما برای من ترکيب فمينيست اسلامی به همان نحوی غير منطقی است که مثلا بگوئیم مارکسيست اسلامی. هيچ زن انديشمندی هم در ايران دائیه فمينيسم اسلامی را بلند نکرده است. همان گونه که شيرين عبادی در اجلاسی در استکهلم در قبال پرسشی مشابه گفت : فمينيسم دفاع از حقوق زنان به عنوان حقوق بشر است. ما یک حقوق بشر که بيشتر نداريم، چيزی به نام حقوق بشر اسلامی که نداريم. به همان اندازه اين ترکيب خنده دار است.
اما بايد اين را ذکر کنم که به عنوان مسئله خصوصی من با هيچ انسان که مذهب را می پذيرد مشکلی ندارم. همانگونه که ما زنان مسيحی و فمينيست داريم که خواهان برابری حقوق اجتماعی مرد و زن هستند ، به همان شکل هم زنان مسلمانی داريم که خواستار اين حقوق هستند و از آن دفاع ميکنند. من کوشش هر انسانی را که در جهت حقوق انسانی خود و انسانهای ديگر تلاش ميکند ارج ميگذارم.
قابل ذکر می دانم اين را بگويم که بحث فوق را از طرف آقای حسن آقا خارج از موضوع می دانم. اگر ايشان با شخصی گفت و گو کرده اند که احیانا تمایلات مذهبی هم داشته و خود را فمينيست هم می داند ،دليل بر آن نيست که اين مسئله را به عنوان يک معزل اجتماعی مطرح کند و تيتر آن را هم ضد و تقيض های فمينيست ها بنامند. فمينيسم در ايران امروز درگير حق حيات زنان است آقای عزيز ... نه درگيری های محفلی مورد پسند روشنفکران.در عين حال که کسانی هستند که با ديد مذهبی و در چهار چوب مذهب قصد ايجاد رفرم هايی را در جهت بهبود وضعيت زنان دارند. من شخصا نشنيده ام که اين افراد خود را فمينيست بنامند. و برای من شخصا همان سعی کوچک ايشان نيز در جهت احقاق سطحی ترين حقوق انسانی زنان قدمی است که با آگاهی و دانايي در جهت بهتر و پويا تری حرکت خواهد کرد. ديده ام و ميدانم که در بسياری از موارد حرکت از همين خواست های کوچک در چهار چوب اسلام شروع ميشود و به تدريج به درک بيشتر و رسا تری از اسلام و بی حقوقی مطلق زن در اسلام منجر خواهد شد. من خودم اما تا آنجا که درگير مسئله بودم اين بحث را در هيچکدام از وبلاگ ها بحث روز و مطرحی نديدم. من فکر می کنم غرض از بحث تبادل نظر است. و برای اين اصل دو نظر مقابل هم ضروری است. در اينجا کسی را نديدم که از حقوق زن در اسلام دفاع کند. بخصوص نه در بين زنانی که در اين مقوله در گيرند.از اين رو خود را در اين رابطه مخاطب نديدم. اما حسن آقا در مبحث بعدی با نام "سراب روشنفکری" می گويد:
بحثی را که من در مورد فمینیسم و اسلام آغاز کردم، بیشتر آرزو داشتم تا بلکه خانمهایی را که در این مقوله درگیرند را ترقیب کنم، تا بتوانیم یک بحث جامع را در مورد اسلام و آزادی زن بطور اخص و اسلام و آزادی را بطور کل بررسی کنیم، ولی متاسفانه همانطور که خلبان در کامنت من نوشته بود و هشدار داده بو، بایستی از این کار پرهیز میکردم، چون از قرار معلوم ما (ایرانی ها) هنوز برای بحثهای بدون انگ زدن آمادگی نداریم و این خوشباوری من هم چیز بی خودی است.
آخر دوست عزيز چه کسی اينجا از اسلام و حقوق زن در آن دفاع کرده که شما ضرورت اين بحث را حس کرده ايد؟؟ اگر بحث جای خود را پيدا نکرد به دليل اين بود که مخاطب نداشت. اما چند تن از مردان با مزه با مطرح کردن مثلا " با آخوند در بيفت و با زنها نه " خواستند خوشمزه گی بسيار مردانه ای کرده باشند. و در ادامه همان هم شما می گوئيد که سعی کردید زنان را تحريک به بحث کنيد و نشد..باز هم به غيرت مردان؟؟؟در اينجا از مردان چه غيرتی بر آمد؟؟ من از شما پرسيدم که غيرت چيست؟؟ من اجساد زنانی را ديدم آقايان که با نام غيرت به آن دنيا فرستاده شده اند. راستي غيرت چيست آقا؟؟
و تازه از انگ زدن ما ( ايرانی ها ) هم صحبت ميکنيد؟؟ کجا انگی زده شده ؟؟
و در همين راستا زير تيتر سراب روشنفکری متهم ميشوم که تنها به قاضی رفته ام.
من حتی با جمعی هزار نفره هم به سختی به قاضی می روم. شاید تاثير زندگی در کشوری دمکرات بوده است که به من آموخته که سعی کنم قضاوت نکنم. اما متوجه اين مشکل شدم که اگر اين تقاضا را داشته باشم که در صندلی متهم هم قرار نگيرم و با پيش داوری های متعدد تحت سنجش قرار نگيرم در رابطه با روشنفکر ايرانی تقاضای بسيار بزرگی است.
به اين بحث ختم می دهم. بحث ديگری در رابطه با کلمه جنده و سخاوت و بذل و بخشش فرهنگ ما ( و اگر اينجا به قبای کسی بر نخورد بايد بگویم فرهنگ مردانه ما، مردانه حتی اگر توسط زنان استفاده شود ) در استفاده از اين کلمه دارم که مدتی است مرا به شدت بر آشفته است ،که در فرصت بعدی آن را مطرح خواهم کرد.
و اما...آيا باز لازم است از دوستان بخصوص حسن آقا بخواهم که آين نوشته را همانگونه که با حسن نيت نوشته شده است ، با حسن نيت بخوانيد؟؟





[ 0:32 | مهشيـد ]

October 29, 2002

آهای ملت
آن کلاغی که پريد
از فراز سرِ ما
و فرو رفت در انديشهً آشفته ً ابری ولگرد
و صدايش همچون نيزه کوتاهی ، پهنای افق را پيمود...............
.......................................................................
.......................................................................
.......................................................................
و ما همچنان
دوره ميکنيم
شب را و روز را
هنوز را .....



[ 16:00 | مهشيـد ]

October 27, 2002

يافتم ، يافتم
من هم يافتم يافتم گويان از حمام بيرون پريدم.
اين هم Imagine با صدای خودِ خودِ خود ِ جان لنون
این هم متن کامل آن به انگلیسی

Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today...

Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace...

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one

Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world...

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one


Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today...

Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace...

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one

Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world...

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one











[ 12:30 | مهشيـد ]

ديشب مدتها داشتم فکر می کردم. چيزی راجع به نقش و ارزش و معیارهای ارزشگذاری زنان در جامعه سنتی نوشته بودم ( در زير هست) و يکی از دوستان در قسمت نظر خواهی چيزی نوشت که از ديشب فکر مرا مشغول کرده است. قسمتی از نوشته اش را در زير می آورم ، اگر مايل هستيد همه را بخوانيد خودتان به قسمت نةر خواهی مراجعه کنيد ،قبلا بگويم که نمی خواهم اين دوست را مورد هدف قرار دهم. مقصود شيوه ارزيابی رايج است. نوجوان می نويسد:
من نه تنها بکارت برام مهم نيست بلکه بعضي وقتا به دوستام ميگم من ميخوام با يک جنده(به معني واقعي کلمه) ازدواج کنم
با خواندن اين نوشته آه از نهادم بلند شد. جندهً واقعی کيست ؟؟جندهً غير واقعی کيست؟ جنده کيست؟ جنده گی چيست ؟ ما در کجای اين خاک ايستاده ايم؟
سرد است آيا؟؟ يا فقط اين منم که بر سر چهار راه همه سو باد ايستاده ام؟




[ 11:58 | مهشيـد ]

October 26, 2002

دیشب یه آقائی ساعت 2.5 بعد از نصفه شب به من زنگ زد ( خدا از سر تقصيراتش نگذره ) و قصد داشت يک سوء تفاهم را بر طرف کنه، يکی نبود( حتی من ) بهشون بگه که مگه روز رو ازت گرفتن که نصفه شب ميخوای سوء تفاهم را برطرف کنی؟؟ اين که خودش موجب سوء تفاهم ميشه جانم. تا 3.41 دقيقه هم صحبت کرد. هی هم ميگفت تو پس کی ميخوابی دختر؟؟تو پس چرا نمی خوابی دختر؟؟ آخه شما بگيد حرف زدن در خواب کار سختی نيست؟؟
خلاصه يکی از انتقادهای اين آقا بعد از املا ی من، ( نميشد مثل بقيه ميل بده ؟) و رمانتيک بودن من ( آخه ....استغفراله .) اين بود که چرا اين همه از سيمين غانم در وبلاگم آهنگ می زارم. به نظرم آمد ايشون يک جورايی فکر کردن زنگ زدن به بخش آهنگ های درخواستی راديو :)
خلاصه فکر کردم براتون يک آهنگ جديد بگذارم از يک گروه جديد.Axiom of Choice و آهنگ زيبای خانه دوست کجاست. اگر باز نشد روی لينک رايت کليک کنيد و در پنجره جديد باز کن را انتخاب کنيد. قول می دم خوشتان خواهد آمد. در مورد آن آقا شک دارم اما. طرف خيلی آوانگارده و هی داره برای خودش پپسی باز می کنه . :)






[ 15:48 | مهشيـد ]

مدتی است که می خواهم اين مطلب را بنويسم. در وبلاگ های مختلف با اين سئوال برخوردم که چرا زنان در مواقعی که حقوق زنان مطرح است در مقابل زنان قرار می گيرند و نه در کنار ايشان. هفت خط اعتراض می کند، حسن آقا از طرف ديگر ، و خيلی های ديگر در نوشتار خودشان و یا در نوشته های کوتاهی که در نظر خواهی دیگران ميگذارند.
به اين يکی نگاه کنيم که 7 آسمان عزيزدر وبلاگ خسن آقا گذاشته :
من در ایران که بودم در جمعی که همه خانم بودند خانم دیگری وارد شد و گفت که از شهرک غرب که رد میشده کمیته ای ها دو جوان دختر و پسر را گرفته بودند و پسر را روی کاپوت ماشینش شلاق میزدند...واکنش خاله خام باجی های اون جمع هم این بود...خوب میکنند..این دختر ها دیگه گندشو در آوردن با این قیافه هایی که از خودشون میسازن!!!!...دیگه تو خود بخوان حدیث مفصل از این درگه. این هم از بسیار مواردی است که آدمها از خودشون صلب مسعولیت میکنند و همیشه همه چیز تماما تقصیر نظام سرمایه داری..تقصیر مذهب ....تقصیر شرق و غرب و در این مورد تقصیر مردهاست...نه اینکه اینها نقش دارند... ولی در آنچه در اطرافمون میگذره ما هم نقش داریم...در تایید این مطلب بگم که بیشتر زنها میخواهند اصول شوهرداری را به دختران خود بیاموزند و کمتر زنی دغدغه دانستن اصول زن داری پسر خود هست...
نوشتار هفت خط عزيز را هم خود می توانيد بخوانيد لينک آن در بالا آمده است.
راستی نقش زن و ارزش زن در فرهنگ ما چيست و کجا قرار دارد. دختران از زمانی که خود را ميشناسند از بازی های " خشن " تر، از پريدن های نا گهانی و...باز ميمانند. مبادا تنها کالائی !!!! که با خود ره خانه شوهر ميبرند ، بکارتشان، دچار مشکل شود.فرق چندانی نيست اگر زن تحصيلات داشته باشد و يا نداشته باشد و به خانه شوهر برود. اما دنيا زير و رو ميشود اگر بکارتش را همراه نبرد.
بکارت، این پديده بی ارزش ، که هيچ نقشی در سلامت جسمی و روحی زن بازی نمی کند در زندگی اجتماعی او نقش اصلی را دارد. زنان از ابتدای کودکی، زمانی که خود را ميشناسند يار ميگيرند که اين پديده را پاس بدارند. و تمام زندگی و حیاتشان پيرامون پاسداری از آن خلاصه ميشود و هويتشان تحت همان اصل شکل ميگيرد.
نوشتار مردان را در همين وبلاگ ها بخوانيد، آنجا که از رابطه با دوست دختر خود صحبت ميکنند ، هميشه بکارت مسئله است. مردان آزادانه از سکس و روابط جنسی خود سخن ميگویند. وبلاگ های پسران دانشجو را نگاه کنيم ، تا حدی هم برايشان افت دارد اگر تا کنون سکس نداشته باشند. در وبلاگ کدام دختر دانشجو و ازدواج نکرده مقيم ايران از تجربه جنسی او می توانيد بخوانيد ، اگر اين تجربه را هم داشته باشند در موردش سکوت ميکنند ، چرا که همان مردان که از سکس خود حرف ميزنند او را بی بندو بار و سهلاوصول قلمداد ميکنند. پس همان سکوت بهتر تا آنکه انگشت نمای ديگران شوی.
ندا ی افکار منسجم به دليل آزاری که از همين برخورد ها ديد نظر خواهی را برداشت.ميل آدرس را برداشت. سفر به ايرانش با پيش داوری های به خصوص مردان وبلاگ نويس روبرو شد. و سر آخر هم برای مدتی نوشتن را کنار گذاشت. که اميد دارم برگردد .
تک تک شما مردانی که اين نوشته را ميخوانيد ، جوانتر ها که خود را روشنفکر ميدانيد ، در مقابل باکره نبودن همسر آينده تان چه موضعی خواهيد داشت، مسن تر ها که سالهاست زندگی را تجربه کرده ايد، اگر همسرتان باکره نمی بود برخورد شما چگونه بود؟؟
دختر بايد سنگين و رنگين باشد. نبايد بلند بخندد. لباسش ، گفتارش، راه رفتن و حرکاتش بايد با نرم های موجود در اجتماع همخوانی داشته باشد وگرنه مورد مواخذه قرار خواهد گرفت.شما پسران جوانی که در حتی نيمه شب هم بيرون می زنيد، برای قدم زدن ، برای ديدن دوستانتان، اگر خواهرتان همين کار را بکند خود شما چه موضعی خواهيد داشت.
دوستان قصد من مورد اتهام قرار دادن هيچکدام از شما نيست. قصد من مورد اتهام قرار دادن ساختار زد زن اجتماعی ماست. ساختاری که زن را به عنوان فردی متفکر که قادر به تائين شيوه زندگی خود است به رسميت نميشناسد. در عملکرد اين شيوه ، در پيشبرد اين ساختار فرهنگی نه فقط مردان که زنان هم بسيار نقش دارند. و چرا نداشته باشند؟ آيا زن بودن کافی است که برای انسانها خود آگاهی و آگاهی نسبت به فرهنگ و شرايط به وجود آورد؟
دوستان بر زنان می تازند که چرا نقش سرکوب جنسی و فردی زنان را به عهده ميگيرند. که چرا در امر سرکوب زنان فعالانه شرکت ميکنند.من ميگويم چرا نه ؟؟مگر هيچکدام از شما به مرد بودن کميته ای ها اعتراض می کنيد ؟اعتراض ميکنيد که چرا مردان کميته ای مردان و زنان را در خيابان دستگير می کنند؟ در شکنجه و اعدام مردان فعالانه شرکت ميکنند؟ چرا در آنجا مشکلی بر سر جنسيت سرکوبگران به وجود نمی آید و اينجا اين همه مشکل پيش می آید که زنان چنين و چنان می کنند.
زنان به یک طبقه ، یک تفکر، و یک انديشه خاص تعلق ندارند.زنان نيز مثل مردان در پيشبرد منافع حزبی ، گروهی ، مذهبی، فرهنگی و طبقاتی خود نقش دارند. قرار گرفتن زنان در صف حمايت از حقوق زنان و ديگر حقوق انسانی ، مثل مردان به آگاهی و بيداری آنان بستگی دارد. هنوز زنانی را ميشناسم که تحت تاثير و با استفاده از همين فرهنگ هنوز معيار انتخابشان برای شريک زندگی حول حساب بانکی ، درآمد ماهانه و شغل مرد ميگردد و نه خصوصيات فردی او. هنوز زنانی را ميشناسم که با وجود زندگی چندين ساله در خارج از مرزهای کشورمان فکر و انديشه شان در همان حدود دور ميزند و به باکره بودن دختر خود در شب ازدواج افتخار ميکنند. و هنوز مردان بسياری را ميشناسم که با وجود سالها زندگی در خارج از کشور و ازدواج و طلاق و داشتن روابط گوناگون برای پيدا کردن شريک زندگی ، دختری باکره و آفتاب مهتاب نديده به ايران می روند و آنجا ازدواج می کنند و اگر احيانا بعد از ازدواج متوجه شوند که همسرشان باکره نبوده بسيار بر آشفته می شوند و زندگی را بر دختر بيچاره زهر مار ميکنند.

با نوشته ای از بکری تميزی سخنم را فعلا پايان ميدهم. اين نوشتار را در بخش دوم نوشته های بکری تميزی آورده ام ، اما باز هم می نويسم چرا که انگار ما از خواندن خسته ايم ، و گفتن در بسياری موارد ساده تر از خواندن است.

زنی که در مرحله اول ذهنيت قرار دارد کدهای فرهنگی ، اجتماعی و جنسيتی مرد سالار را آيئنه زندگی خود می سازد تا بوسيله اين فرهنگ پذيرفته شود.اين کد ها بصورت توده ای از معلومات از بدو تولد در ذهن او جای ميگيرند. فرهنگ دينی و سنت ، قالبهای تنگی از زن و زنانگی ساخته اند که در آن رای آزاد و انتخاب فردی سهمی ندارند.مارد بزرگها و مارد ها در آموزش اين قالبهای از پيش ساخته شده نقش مهمی بازی می کنند . چنين زنی بجای دفاع از زنان ، پشتيبان مردان است. در صورت شرکت در فعاليت های اجتماعی ، خود را در رايره همبستگی مردان وارد می کند. در اين حلقه مردان از هم حمايت می کنند و حافظ منافع يکديگرند . زنی که وارد اين حلقه شده است خود را با ارزشهای نرينه مدار هم سو ميکند. اين همکاری به قيمت خفقان بيشتر برای ساير زنان تمام می شود.مثال بارز آن در انقلاب اسلامی اتفاق افتاد.زنان توسط زنان مورد تفتیش بدنی و عقيدتی قرار گرفتند.به وسیله آنان به زندان افتادند. شکنجه و تحقیر شدند و جان خود را از دست دادند. زنانی که در کميته ها مشغول به کار شدند اکثرا از گوشه خانه ها به فعاليت اجتماعی کشيده شدند. اما این فعاليت در جهت استحکام پايه های قدرت مرد سالار اسلامی صورت گرفت.و نقش مهمی در سرکوب زنان بازی کرد.

اميد که اين نوشته بتواند بحثی روشنگر را در اين زمينه به وجود آورد. و با همان حسن نيتی که نوشته می شود خوانده شود. چرا که فمينيست ها به قصد رو در روئی با مردان به ميدان نيامده اند. آنچه دشمن زن است ، همان شيوه و فرهنگ پدر سالار است که راه نفس بر زن و مرد هر دو بسته است. و در نبود آن هر دو با بالندگی و آزادگی در کنار هم زندگی خواهند کرد.




[ 15:23 | مهشيـد ]

من دارم بمباران ميشم با ميل های مهربانی که از طرف دوستان چپ و راست می رسه. چه خوبه آدم اين جوری بمباران بشه و نه آن جوری که افغان های ما بمباران شدند و يا عراقی های ما در انتظارش هستند.
ما؟؟ بله ما ، يعنی ما انسانها. آخر انسان بوديم زمانی. انسان هستيم انگار. بوديم، هستيم. هستيم ، باشيم . باشيم ،بمانيم.

در اين نامه ها دو تا مسئله است که بچه ها رو شاکی کرده ..يکی طولانی بودن نوشته ها. که من هميشه در اين مورد مشکل داشتم. من اگر 10 دقيقه صحبت کنم معمولا 20 دقيقه وقت لازم دارم که خلاصه!! جمع بندی کنم. مشکل بعدی سر املای منه. البته دوستان با لطف بسيار گفته اند که حتما به دليل کمبود وقت است ، و خوبه، همين رو بگين ، چون واسه لوطی افت داره:) اما جدا بخوام بگم ، نه ، مشکل خودم هستم، از همون ابتدا با دو موضوع درسی مشکل داشتم، يکی ديکته ، که معرف حضورتون هست. دومی جغرافی، که اون رو هم ميبينين چی به روزمون آورده. هنوز گاهی تو خيابون های استکهلم راه ميرم و فکر ميکنم اين جا شبيه آن منطقه نارمک است. يا اينجا شکل خيابان پهلوی، مصدق، ولی عصر ، با حفظ کليه حقوق برای تغييرات بعدی در اسم آن. هنوز گاهی از خيابان سويا وگن استکهلم شروع ميکنم و از ميدان 28 نارمک سر در می آورم. و در رويا هايم گم و کور می شوم.
البته عيب های ديگری هم دارم که چون اينجا زياد ديده نمی شود بهتر است رو نکنم. تا زن سخن نگفته باشد....عيب و هنرش نهفته باشد.
عوضش رياضی و شيمی ام خوب است.
خلاصه دوستان، از صبر و تحملتون ممنون. منم سعی می کنم اخلاقم را خوب کنم.





[ 13:20 | مهشيـد ]

October 24, 2002

این مصاحبه رو از دست ندين . کليک کنيد پليز :))



[ 16:14 | مهشيـد ]

October 23, 2002

چند سال پيش در يکی از شهرهای کوچک سوئد زندگی ميکردم. تازه به سوئد آمده بودم و زبانم نسبتا راه افتاده بود. مجبور شدم در يکی از اين جشنهايی که شهرداری برای مهاجران ترتيب ميدادـ که بعد هم در چند روزنامه بنويسد که برای اين جماعت پناهده چه کرديم و چه هاـ شرکت کنم. همچين که از در رفتم تو با دخترک کوچکم مرد مهربان سوئدی که در کميته همايت از پناهندگان فعاليت می کرد از آن سوی سالن فرياد زد ..اين هم مهشيد، آمد.پرسيدم دير که نيامدم، ببخشيد چون سرد بود و من هم بدون وسيله نقليه می بايد در برف با دخترم پياده می آمديم. گفت نه عزيزم ، به موقع آمدی. به خبرنگاران و حضار داشتم ميگفتم که یک پناهنده سياسی در اينجا داريم و سوئدی هم حرف ميزند . منتظر بوديم بيايی و از اوضاء ايران بگويی .
نگاه ملتمسی به او انداختم: خسته ام جرج. از گفتن خسته ام.گفت : خواهش ميکنم. تو که ميدانی در غير از اين صورت بحث چگونه پيش خواهد رفت.
گفتم : پس فرصت بده تا نفسی تازه کنم. برای دخترم غذائی بردارم تا مشغول شود.
در کمون کوچک چندين خانواده ديگر ايرانی هم زندگی ميکردند. آنها را در کلاس زبان و اين گونه برنامه ها می ديدم.
به سلام و علِک با آنها مشغول شدم. يکی از خانوم ها گفت : مهشيد جان بهشون بگو که ما همه چند تا ماشين داشتيم، هرگز از مد عقب نمانده بوديم و لباس های آخرين مد اروپا را در خانه و مهمانی می پوشيديم ، هرچند که بيرون حجاب بر سر داشتيم . اما هميشه همه مان زير مانتو بهترين لباس ها را داشتيم.
گفتم خانوم. ما یک ماشين بيشتر نداشتيم. آن هم مدل پائين ، من زير مانتو هميشه بلوز شلوار پام بود. و موهام کوتاه بود که اگر لازم شد بتوانم خود را به جای پسر جا بزنم. خانم ما ثروتمند نبوديم و اگر بخواهم صحبت کنم از فقر و سرکوب و اعدام و زندان صحبت خواهم کرد. نه از مد پاريس و ماشين های آخرين مدل.
گفت: اوش...نميدونم اين گدا ها رو کی به اين مملکت راه داد. آبروی هر چی ايرانيست می برند. دو کلمه زبون بلدند ديگه بايد همه جا بگن که مملکت ما بدبخت و بيچاره است.
گفتم : و اگر نيست، شما که مشکل سياسی نداشتيد. شما چرا اينجا پيش ما بدبخت بيچاره ها هستيد .
جرج صدایم کرد.
آن شب بر سر زندان، اعدام، حق حيات، حق آزادی بيان و تمام حقوقی که در کشورم از آن محروم بودم صحبت کرديم. خبرنگار روزنامه محلی به من گفت : می دانی که به تو دوچرخه سوار شهر ميگويند.
گفتم از چه رو؟ گفت آخر مردم در سرمای 40 درجه زير صفر ميبينند که تو دوچرخه سواری ميکنی ، مردم اين شهر کوچک می گويند که تو حتما بسيار دوچرخه را دوست داری، و چون در کشور خودت حق دوچرخه سواری نداری اينجا تلافی اش را در می آوری.
گفتم : به مردم اين شهر بگو ، من خانه ام در محدوده شهر است. اتوبوس یا وسيله نقليه عمومی برای رفت و آمد نيست و من هم اتوموبيل ندارم. اين دوچرخه کهنه را همسايه من که پيرزنی مهربان است به من غرض داده و تنها وسيله نقليه من محسوب ميشود.خبر نگار ديگری گفت: مردم اين شهر راجع به تو زياد صحبت می کنند. زنی تنها و جوان همراه دخترت، و همه هم ميگويند هرگز نديده اند که تو دخترت را بزنی. اشک چشمانم را پر کرد. گفتم آخر چرا بايد دخترم را بزنم؟ گفت: خوب ميدانی ..آخر خارجيها.... ميدانی ديگر.. گفتم: خانم، من از کشوری مي آيم که در آن مزد گورکن بيش از آزادی آدم است...و در کشور شما گوشه خلوتی برای خودم پيدا کرده ام. اينجا در خيابانها بدون ترس راه ميروم. مدتيست فراموش کرده ام کنترل کنم که کسی تعقيبم می کند يا نه، چند روز پيش لحظه ای به همين نيت پشت سرم را دزدانه نگاه کردم. و بعد ايستادم و از خودم خنده ام گرفت. خانم ما خارجيها يک گونی سيب زمينی نيستيم که همه يک شکل و يک نوع و يک فکر باشيم. چند روز پيش که دخترم را از مهد کودک می آوردم زنی را ديدم خسته از کار روزانه ، در نگرانی شام شب، و شايد هزار نگرانی ديگر به کودکش که داشت با بيحوصلگی و ناراحتی او را سئوال پيچ میکرد پرخاش ميکرد. سوئدی بود. و اگر من بودم حتما خارجيها اين گونه بودند، نيست؟
برخورد آن خانم ايرانی ، برخورد اين خانم سوئدی. کلی گرايی ها از هر نوع.
مدت ها بحث بود که کی پناهنده است و کی نيست. آدمها برای گرفتن پناهندگی مجبور به گفتن دروغهای شاخدار می شدند.همه از اعضاء فعال سازمانها بودند.حتی در کادر های رهبری. همه...
بدون آن نمی شد ماند. اقامت نمی دادند. پرونده های عظيم و طويل هر کسی از سالها مبارزه او بر عليه رژیم صحبت می کرد حال آنکه در گفتار های خصوصی تر همیشه " ما سياسی ها " اين ملت را بيچاره و دربدر کرده بوديم .برادرم که حس بذله گوئی اش او را پس از " سفر " چندین ساله سر پا نگاه داشته تعریف ميکرد که در کمپ يکی خِرش را گرفته بود که برای من يک case اساسی بساز که مو لا درزش نره . برادرم ميگفت دو ساعتی با او کلنجار رفتم و ديدم اين همه سالها ايران را آب برده و جناب را خواب. هيچ چيز نمیدانست و هيچ چيز به يادش نمی ماند. می گفت بهش گفتم : داداش بگو یک مدت ما انقلاب کرديم ، بعد انقلاب ما را.
آن روزها بحث سر اين بود که پناهنده واقعی کيست. سياسيون. غير سياسيون ، کم کمک اما سير مسافرت ها به ايران شروع شد. آنها که نميرفتند آنها را که ميرفتند رژيمی و ...می خواندند. آنها که می رفتند ، آنها را که نمی رفتند بی خيال و ...می خواندند. حالا ديگرکمابيش همه می روند. همه هم ياد گرفتند ( کما بيش ) که به هم مارک نزنند.
نويسندگان و شاعران از ايران برای سخنرانی آمدند. سرکوهی با تمسخر گفت : شما که اينقدر اينجا راحت و امن زندگی می کنيد، در خيابانهاتان حتی ماشين هم پيدا نمیشه که زير ماشين بريد.
گلشيری کتاب نويسنده ای در تبعيد را با بی تفاوتی ورق میزد و به من گفت چرا زودتر نيامدی؟ گفتم سر کار بودم استاد. گفت: اِ ...يکی پيدا شد تو اين مملکت کار کنه!!! تمسخر خارج نشين ها به داخلی ها ..داخلی ها به خارج نشين ها...
کو شان بعد ازچند سال زندگی در همين گوشه کنار ها ميگوید: اينها به حرج و مرج معتقد اند...يعنی آنارشی ديگه!!! یا می گويد : اين زنان هم که به جدا سازی ها دامن ميزنند..گالری زنانه.. نوشتار زناته !!!
شاملو اما هيچ نگفت...آستينش از اشک خيس بود.
خودم هم يک پای اين بحث ها بودم گاهی...پناهنده واقعی کيست.؟ خارج نشين ها..داخل نشين ها...ما، آنها ..چراغ من نمي توانست در آن خانه بسوزد شاملو جان . خاموش می شد. خاموشش میکردند.
امروز خانه ای دیگر دارم. خانه ای که مجبور نيستم با يک زنگ تلفن همه چيزش را بگذارم و از پشت بام بروم.
اما من پناهنده واقعی نيستم. همه هستيم.
هر آن کس که بدليلی نتوانست یا نخواست در کشور محل تولد خود بماند. بايد حق این را داشته باشد که محیط جديدی برای زندگی خود برگزيند. اين حق می بايد به عنوان حقوق پايه ای بشر مطرح باشد.
اين جه دنيايی است. که هر آنکه مغزش کار کند بايد برايش بجنگد و فدا شود. و چه فرهنگی است که به اين جان باختگان افتخار می کند.تک تک آنها که من می شناختم و ديگر نيستند، تو ميشناختی و ديگر نيستند. عشق بودند، زندگی بودند، کوه می رفتيم. سرود کوهستان ميخوانديم .بهزاد عاشق آن دختر بود و روش نمی شد بره جلو.ممد وقتی عصبانی می شد سبيلهاش رو می جوید. کيانا قشنگترین نقاشی ها رو می کشيد. مريم با لباس پسرونه ميرفت بيرون و همه رو سر کار میذاشت.فتانه عاشق شده بود.شهره به مادرش می گفت که مياد خونه ما و می رفت برای پخش، و ديگر بر نگشت.حسن، اگه کسی جک میگفت همچی چشم غره می رفت که همه جا می زدند و کسی نمی خنديد ، و وقتی من از خنده منفجر می شدم با مهربانی می گفت: تو يکی آدم بشو نيستی. علی...پروانه...مهناز...خلیل...پیروز..سعید... .................. حالا شدن اعدادی که آمار جنايات رژیم رو بالا ببرن. چرا باید افتخار کنم..چرا ؟؟؟می خوام باشن. می خوام صدای خنده هاشون رو بشنوم..می خوام مثل من پير بشن...مثل من که موندم و از بیست سالگی هايم ديگر پير شدم....
جان لنون سالها پيش شعر و آهنگ Imagine رو ساخت.و در اين آهنگ آرزوهای آدمی را بيان کرد.
بپندار که بهشتی نيست،
اگر سعی کنی زياد هم سخت نيست ،
جهنمی زيز پا نيست،
و بالای سر تنها آسمان است.
بپندار که تمام مردم دنيا برای امروز زندگی می کردند
بپندار که کشوری نباشد.
اگر سعی کنی زياد هم سخت نيست.
کشوری نيست که برايش بکشی يا کشته شوی ،
و نه حتی مذهبی.
بپندار که تمام مردم، در صلح زندگی کنند.
شايد بگی من رويا پرداز هستم. اما من تنها نيستم
اميدوارم روزی به ما بپيوندی ، و دنیا يگانه شود.
(ای کاش ميتوانستم اين آهنگ را برايتان پخش کنم)

بهار چه قشنگ میگه :من جنگجو نيستم. حتي براي به دست آوردن آزادي اونجوري كه تو انتظار داري نمي‌جنگم. ولي اگه توان داشته باشم، جايي مي‌رم که من رو به خاطر «جنگجو» نبودنم سرزنش نکنن و به يکي از ساده‌ترين حقوق اوليه من که «حق مهاجرت کردنه» احترام بگذارن.
خيلی ها فکر می کردند EU برای از بین بردن مرز هاست. من هنوز سرکوفتش روبه دوست سوئدی انتلکتوال م که به EU رای داد میزنم. اما فقط مرز پررنگ تری به دور اروپا کشيد. اروپای سفید. اروپای متمدن. خيلی ها در کانتر های کاميون ها و کشتی ها پنهان ميشن تا به اينجا برسن.تا اگه زنده موندن و با اقامتشون موافقت شد. بتونن یک روز لغتنامه رو دست بگيرن و معنی کلمه راسيسم رو پيدا کنن. تا يک روز اسکين هد ها با چکمه های سر فلزی به شکم وصورت و پهلوش بکوبند. تا فرج سرکوهی شون بياد و بگه اينجا که يک ماشين هم پيدا نمی شه کسی بره زيرش. تا نسل دومشون خسته از فقر گريبان گير خانواده مهاجر، خسته از تبعيض عيان موجود در جامعه آمار جرائم در ميان مهاجران را بالا ببرند. تا اگر کتابی می نويسند و به دست گلشيريشون میدن با بی تفاوتی ورق زده بشه. تا شاملوشون آستينش از اشک خیس باشه.
و من تبعيدی تو شدم.
در سرزمينی که آبش سرد است
و خاکش سرد است.
و بادش سرد است.
من سردم است...و تمام آتش های دنیا هم گرمم نخواهد کرد





[ 15:04 | مهشيـد ]

اون که مث رهاييه، گاهی يه قفل قفسه...

کنسرت سيمين غانم در تهران بعد از 4 روز تمام شد. خوشا به حال شما که توانستيد بريد. حيف شما مردان که به دليل مرد بودنتان نتوانستيد صدای محکم و نافذ این زن زيبا را بشنويد.
مرد من مجاز نبود، سيمين غانم در مقابل خواسته های مکرر تماشاچيان گفت که برای خواندن مرد من مجوز ندارد.
از صبح تا کنون هزار بار مرد من را گوش کرده ام...در سرزمين من خواندن آواز عاشقانه ای برای معشوق مجوز ندارد.دهانت را ميبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم.
بزار سر روی شونم گريه سر کن ، از اون شب گريه های تلخ هق هق
بزار باور کنم یه تکيه گاهم برای غربت یک مرد عاشق


رها از خستگی های هميشه باورم کن. بزار تا خالی سينه م برات آغوش باشه
برهنه از لباس غصه های دور و ديرین، بزاز تا بوسه های من برات تن پوش باشه.


بگو ای مرد من ای مرد عاشق کدوم چله از اين کوچه گذر کرد؟؟
هنوز باغچه برامون گل نداده..کدوم پاييز زمستون رو خبر کرد؟؟


هر جا را که خواستید کليک کنید . همه جا ميشه به صدای سيمين گوش کرد. همه جا ميشه شنيد
برهنه از لباس غصه های دور و ديرين ، بزار تا بوسه های من برات تن پوش باشه

مرد من راميشود همه جا شنيد ، پس بشنويم ،هزار بار بشنويم. در دياری که دهان را ميبويند مبادا بگويی دوستت دارم.

من سردم است، وتمام آتش های دنیا گرمم نخواهد کرد.
روزگار غريبی ست نازنين



[ 12:37 | مهشيـد ]

October 22, 2002

کلاغه خبر داد که امام زمان تولدش بود...الـــــــــهــــــــی ،،، حالا چند ساله شد بچمون ؟؟
اينم يک آهنگ به مناسبت تولدش مبارک:)) اما کمی متفاوت



[ 21:00 | مهشيـد ]

اینجا میتوانید ترجمه مصاحبه آليس شوارتزر فمينيست مشهور آلمانی و سردبير مجله فمينیستی اِما با خالده مسعودی مبارز الجزايری را بشنويد.
نميدانم تا چه مدت آن لاين ميماند . پس تا از کفتان نرفته کليک کنيد.

[ 14:27 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

[ 13:41 | مهشيـد ]

يک گزارش
از وضعيت زنان خيابانی کمابيش اطلاع داريم ، فقر و ننگ. بدنامانی که به دلايل مختلف به تن فروشی دچار ميشوند. تحت قضاوت و لعن و نفرين قرار ميگیرند. بسياری ادعا ميکنند که آنها حق انتخاب دارند و از اين کار لذت ميبرند و به دليل تنبلی و راحت طلبی به اين کار روی می آورند. اينها ديگر کاری به آمار مربوط به تن فروشی ندارند. به اين حقيقت که زنان تن فروش در شغلی که « انتخاب کرده اند » 60 درصد بيشتر از ساير شغلها در خطر مرگ قرار دارند و85 درصد بیشتر از ساير شغلها تحت ظرب و شتم و خشونت جسمی قرار می گیرند . و 95 درصد بيشتر از ساير مشاغل تحقير ميشوند.(طبق آمار رسمی کشور کانادا در سال 2000) . نه !! کمتر کسی به اين حقايق ارزش می دهد. آنچه مشاهده می شود زنی است که بر خلاف نرم های اجتماع لباس می پوشد و سخن می گويد. احتمالا شيوه لباس پوشيدنش را هم تائيد نميکنيم. احتمالا خنده ها و انتخاب کلماتش در حرف زدن آزارمان هم می دهد . البته برای قضای حاجت بسياری از مردان کافی هستند اما نه به عنوان انسان.بلکه همان آبريزگاه جنسی. طبق آخرين آمار ها حدود سيصد هزار زن در ايران از طریق تن فروشی امرار معاش ميکنند. اين آمار دولتی است. حقيقت بسيار وحشتناک تر از اينها ست. آری اينها را همه کم و بیش ميدانيم. يا ميگوئيم که می دانيم و روی بر ميگردانيم. اما از مردان خيابانی چه می دانيم؟؟ متوجه منظورم نشديد؟؟ نميدانيد در مورد چه کسانی سخن ميگويم؟؟ نه منظورم مردان تن فروش نيستند. بلکه منظورم خريدارانند. آينا يعقوبی در اين گرارش به آنان پرداخته است . خريدارانی که اگر « جرمی » صورت گرفته باشد نیمی از بار آن بر دوش آنان است اما هرگز صحبتی از آنان در ميان نيست. تمامی بار اخلاق اجتماعی را زنان به دوش کشيده اند و می کشند و تمامی صفات بد. تمامی جرائم تمامی انگ ها و ننگ ها را زنان به تنهايی حمل ميکنند.بدانسان که انگار اين زنان با مرغان هوا همبستر ميشوند يا با انسانهايی که وجود خارجی ندارند. چرا از اين مردان هرگز حرفی به ميان نيست.
در سوئد فحشا غير قانونی است. نه فروش آن ، بلکه خريد آن. زن تن فروش مجرم نيست. بلکه مرد خريدار است که مجرم است. اين مسئله کمک چندانی به حل معزل تن فروشی نکرده است و در بعضی موارد شرايط دشوار تری را براي زن تن فروش به وجود آورده. اما تلاشی کوچک است در اين که زنان را از زير ذره بين در آورد و بار اين مسئولیت را بر دوش جامعه قرار دهد. و جامعه را وادار کند که به مسئوليت خود در قبال اين پا خورده گان اجتماع عمل کند.






[ 13:39 | مهشيـد ]

آگر تو حرف زده بودی دزدمونا
گفتی سکوت کن و خاموش باش!!
نه، اتللو ، نه ! من سکوت نخواهم کرد. اينجا در اتاق خوابمان می توانم حرف بزنم. می خواهی از بستر عشقمان يک ميدان نبرد بسازی؟آيا بايد همه چيز پايانی خونپن داشته باشد؟ تو يک سرداری، آیا اکنون می خواهی يک قاتل شوی ؟ خنجر را کنار بگذار، اتللو! به من دست نزن ! آيا قرار است اين آخرين عمل قهرمانانه ی تو باشد؟ زنی را به قتل برسانی که تو را دوست دارد و از اولين تا آخرين نفس به تو وفادار بوده است؟ زنی که از خود دفاع نمی کند؟ يک ربع ساعت ديگر هم ميتوانی من را به قتل برسانی. اين يک ربع ساعت را درخواست ميکنم.من تمام زندگيم را به تو سپردم ، اتللو ، حال خسيس مباش يک ربع ساعت به من هديه کن............
حال چيزی نگو! بگذار حرفم را تمام کنم.بايد محکمتر در آغوشت ميکشيدم؟ هر شب باز به تو می گفتم : اين تو هستی که دزدمونا دوستت دارد؟ او عاشق پوست قهوه ای توست که مانند شن خيس سواحل قبرس است. آيا بايد مانند فاحشه ای نجوا ميکردم؟ به من ياد نداده اند مه در مورد احساساتم صحبت کنم. يک زن بايد متواضع و رازدار باشد. چقدر احمقانه است! چه پايان مرگباری می تواند داشته باشد! بايد هرروز اعمال قهرمانه ی تو را از نو می ستودم ؟برايت نام نبردها را از بر می گفتم ؟من يک مرد قوی را انتخاب کردم و تو اکنون ضعیف شده ای ، اتللو. قلبم مملو از ترحم است. ديگر به تو حسادت نمی کنم.
از کتاب « اگر تو حرف زده بودی دزدمونا ، سخنان زنان رنجديده» نوشته کريستينه بروکنر



[ 12:28 | مهشيـد ]

سوسن ديهيم را می شناسيد؟ او در آمريکا زندگی ميکند، رقصنده و خواننده است و با سبک تازه ای از موسيقی در تهيه چندين آلبوم موسيقی از جمله هديه عشق توسط ديپاک چورپا همکاری کرده است.همچنين در تهيه کار ويدئويی بسيار زيبائی که با دو پروژکتور روی دو ديوار روبروی هم پخش ميشود با شيرين نشاط ( عکس های شيرین نشاط را هم ميتوانيد اينجا ببينید) همکاری کرده است. آخرین آلبوم موسيقی او ديوانه خدا است که آهنگ های قديمی را با سبک جديدی اجرا ميکند.تصنيف نوائی و من مست و تو ديوانه را می توانيد اینجا گوش کنيد. در اين آدرس هم به تمام آلبوم دسترسی خواهيد داشت. اميدوارم که برای دوستان مقيم ايران قابل استفاده باشد.



[ 11:38 | مهشيـد ]

October 21, 2002

دارم حليم درست ميکنم، 16 سالی می شود که حليم نخورديم البته دخترم که سال پيش در ايران بود خورده بود. هم او بود که مسئله را پيش کشيد. و من هم که فکر کردم نبايد کار سختی هم باشد شروع کردم. حالا هم نگيد خوب که چی و چرا اين رو اومدی نوشتي تو وبلاگ. اولا که آشپزی من تعريفی نداره، دوما که احساس من الان با احساس اونی که اتم رو شکافت نسبتا مساوی است. يعنی يه جورايی فکر ميکنم دارم شق الا قمر ميکنم. تا حالا هم گوشت رو سوزوندم. فقط يک بار البته . اما خودم فکر ميکنم خوب پيش ميره. البته اگر دخترم تا حالا حليم نخورده بود بهتر بود. جريان قرمه سبزی من اميدوارم تکرار نشه ، دخترم بعر از اينکه خونه يکی از دوستان ايرانيش قرمه سبزی خورد ديگه اصلا قرمه سبزی من را قبول نداره.



[ 21:45 | مهشيـد ]

دچار يعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک
دچار آبی دريای بی کران باشد
Dance me to the end of LOVE





[ 12:17 | مهشيـد ]

October 20, 2002

سری به وبلاگ حسن آقا زدم و ديدم که به سبک فيلمهای هاليیوود یک THE END بزرگ بر پايان بحث پرنو گرافی گذاشته است و همه چيز به خوبی و خوشی تمام شد. همچين داشتم کفش و کلاه ميکردم تا در اين هوای سرد اکتبر سوئد بزنم بيرون و به سراغ وبلاگ های ديگر، که لينک آقای سردوزامی را ديدم با اين سفارش مخصوص که کليک کنيد، بر طبق عادت کليکيدم.

با آقای سردوزآمی حدود 12ـ10 سالی هست که آشنا هستم. آن روزها در جنوب سوئد زندگی ميکردم و يکی از دفعاتی که به کتاب فروشی سر زده بودم ، مرد مهربان کتاب خوان ِ کتاب فروش کتابی را به نام من هم بودم به من داد و گفت اين را خوانده ای، و من اسم نويسنده اش را دو سه بار تکرار کردم و گفتم نه، گفت ببرش. و من هم مثل یک بچه خوب و حرف گوش کن کتاب را روی چند کتاب ديگر قرار دادم و بعد از گشتی در کتابفروشی حساب کردم و بيرون آمدم.
کتاب را در راه دست گرفتم و شروع به خواندن کردم ...نميکشيدم، اين همه فحش های آب دار درطول عمرم نشنیده بودم ( آن روزها هنوز به عنوان فمينيست فعاليت نميکردم ، الان ديگه عادت کردم) از اين رو کتاب را کنار گذاشتم. تا حدود 8 سال پيش که با يکی از دوستان آقای سردوزامی راجع به او صحبتی داشتيم و به من گفت که بدون فکر کردن به فحش ها بخوان، که البته من اينبار که خواندم برايم به آن سنگينی نبود. (اين هم از فوايد جنبش فمينیستی که فحش خور ما را روبراه کرد.)و بعد از آن هم آنچه از او به دستم رسيد می خوانم.
آقای سردوزامی درمورد بحث های اين چند روزه پيرامون پرنو گرافی چيزهايی نوشته اندـ و چون بدون نقطه نوشته های چند روز را پشت سر هم نوشته اند برايم کمی مشکل پیش آوردن در خواندن،. چون نوشته یک دست نبود ـ. اما من میپردازم به آنچه نسبت به نوشته های من ادا کرده اند و بعد کمی هم نسبت به نوشته های توت فرنگی و غیره .ـ
آقای سردوزآمی با استناد به جمله من که گفته ام پرنو گرافی نه پيامی از مدرنيته به همراه دارد و نه از تابو شکنی ، ضمن اينکه مرا متهم به گلی گويی کرده اند می گويند که پرنو گرافی در دهه 60 در دانمارک جزئی از مدرنيسم و تابو شکنی بوده است.
برای اينکه باز متهم به سانسور و مخفی کردن بيماری های اجتماعی نشوم باز واضح بگويم که من مخالف پرنو گرافی هستم، نه به معنای سانسورش و نه به معنای مخفی کردنش. اما مخالفم همانگونه که با هر بيماری ديگر اجتماعی مثلا اعتیاد هم مخالفم. اين به معنی جارو زدن آشغالها به زير فرش و ترتيب دادن ظاهری مرتب و باطنی بيمار نيست.
حال برگرديم سر خود بحث،
من به دفعات ديده و شنيده ام که برخورد زنان و مردان نسبت به پديده پرنو گرافی بسیار متفاوت است، زنان به طور عام از پرنو حرف می زنند ، در حالی که مردان از پرنو نرم و پرنو سخت صحبت میکنند و نوعی از آن را بر نوع ديگر ترجیح می دهند. و اين که سردوزامی عزيز آن را جزئی از مدرنيسم و تابو شکنی در سالهای 60 ميبيند برای من اين سئوال را پيش می آورد، مدرنيسم از ديد کی و کدام تابو ها ؟
سالهای 60 اوج جنبش فمينیستی در اروپا بوده است، با توليد کارخانه ای قرصهای ضد بارداری ، زنان بدون ترس از حاملگی نا خواسته به کشف غرايز جنسی خود پرداختند. در سالهای 60 بتدريج از ارگازم زنانه سخن به ميان آمد و نام ارگانهای ارضإ جنسی در زنان مطرح شد. زنان با گستاخی از لذت جنسی حرف زدند که لعن و نفرين را هم به خود پذيرا شدند.چرا که از موضوعی حرف می زدند که تا آن زمان در انحصار مردان قرار داشت.
پرنو گرافی همانگونه که شما هم آن را از لغت نامه معنا کرديد، عكس، تصوير، يا روايتي با محتواي جنسي كه برانگيزاننده باشد، تاريخچه ای بسیار قديمی تر از سينما و عکس دارد و شايد تاريخ آن به زمان نوشتن برسد.
بجز انگشت شماری زن، پرنو گرافی تماما توسط مردان و برای مردان تهيه می شد. از جمله اين زنان که البته نه به عنوان پرنو گراف بلکه بيشتر به عنوان اروتيک نگار کار ميکرد Annais Nin در دهه 30 بود که حتما با نوشته هايش آشنا هستيد. آنائیس نين به نوشتن اروتیک زنانه شهرت دارد اما او نيز در اين صنعت جائی نداشت. اين صنعت که تا هم اکنون هم کما بيش به عنوان صنعتی توسط مردان برای مردان نام گرفته است ( در دهه اخير تغيیراتی در آن به وجود آمده که اگر فرصتی بود به آن ميپردازم). چگونه نقشی را در دهه 60 در امر تابو شکنی و مدرنيسم بازی کرده که پيش از آن نميکرده است، جای دور چرا برویم سری به فيلمها ی دوره 40 سال پيش بزنيد و ببينيد که سينما که صنعتی فوق العاده مردانه بوده چه مقاومتی در مقابل جنبش استقلال طلب زنان ميکرد. حال آقای سردوزامی می گوید د که پرنو گرافی مردانه جزئی از تابو شکنی و مدرنيسم بوده است. و احتمالا معتقد هم هست که کلی گويی نکرده است. من اگر بخواهم ا ينجا خودم را جای همان خواننده باهوش آقای سردوزامی جا بزنم بايد به او بگویم : لطفا مشخص حرف بزنيد و چند تا فاکت هم اگر بدهيد تا آخر عمر دعا گو خواهم بود.
ايشان در ضمن به مسئله پرنو گرافی هم جنس گرایانه ، برای زنان و مردان هم جنس گرا پرداخته اند که توضیح کوچکی لازم است.
دردو دهه اخیر که تبلیغات در دنيای سرمايه داری نقش بسيار مهمی را بازی ميکند هميشه اين تبليغات مورد تهاجم جنبش های زنان قرار گرفته و به نقش زنان به عنوان سوژه های جنسی در آفیش ها و فيلمها و نوشتار تبلیغاتی اعتراض شده است. جواب سرمايه داران به اين مسئله بسيار ساده بود. آن را بر سر هر کوچه و بازار می شود ديد: " شما به اينکه از زنان به عنوان سوژه جنسی استفاده شود اعتراض داريد ؟ پس از مردان هم به عنوان سوژه های جنسی استفاده می کنیم . شما میگويید زن تحقير می شود؟ خوب ما الان مرد را هم تحقير می کنيم. برابری به شيوه سرمايه داری " اين شیوه را که از دست نداديد دوست عزيز؟؟ تابلو های بزرگ مردان نيمه برهنه که شورت مردانه ای را به حراج گداشته اند امروز در کنار تابلو هايی به همان عرض و طول از زنان برهنه عرضه ميشود. بيماری آنورکسی یا بيماری خود گرسنگی دادن تا سر حد مرگ که تا کنون بيماری زنانه بوده است قربانيان خود را اکنون از ميان مردان جوان هم انتخاب ميکند.
انسان و انسانيت تحقير ميشود و اما زنان بيشتر چرا که باز هم با وجود توليد مقاديری پرنوهايی که با نام پرنو زنانه به بازار عرضه می شوند بازار پرنو گرافی هنوز در اختيار دنيای مردانه است.
آیا واقعا مشکل داريم بر سر اينکه قبول کنيم که اين صنعت ، با ديدی که از سکس و ارتباط جنسی به انسانها می دهد صنعتی تحقير کننده است؟ من شخصا تعجب ميکنم که چرا در اعتراض بر عليه پرنو گرافی ما تا به اين حد جای مردان را خالی ميبينيم. آیا تحريک شدن و خود ارضائی در مقابل يک فیلم پرنو توان درک را تضعیف می کند و مردان نمی بينند که به آنان نيز به چشم حيوان نگاه کرده می شود و رابطه زيبای جنسی در حد آبريزگاهی تحقیر ميشود؟
آقای سردوزامی با عوض کردن بعضی کلمات در يکی از نوشته های توت فرنگی آن را بهداشتی تر کرده اند. به چه منظور؟؟ خود او می گوید :
من گمان نمي‌كنم كسي اين يادداشت را پُرنو به حساب بياورد. اين يادداشت فقط و فقط نشان دهنده‌ي علاقه‌ي شديد دختري است به جنس مخالف. حالا اين كه چرا نويسنده‌ي توت فرنگي، يا نويسنده‌ي خيالي در ذهن توت فرنگي آن را با كلمات زير مي‌نويسد، بحث بر سر انتخاب شيوه‌ي زبان است. ( خود نوشته را در بلاگ آقای سردوزامی بخوانید )
او می گوید :
اين زبان عين بناهاي مسجدها، يا كليساها كه نگاه را مي‌كشند به سوي آسمان، نگاه خواننده را خيلي عريان و بي‌پرده مي‌كشاند به پايين تنه‌ي زن و مرد. چرا اين كار را مي‌كند؟ ساده‌ترين جوابش شايد اين باشد كه ذهنش متمركز شده روي همين مسئله‌ي پايين تنه و ساده‌ترين جوابش باز هم شايد اين باشد كه اين دختر در اين يادداشت به طور شديدي نيازمندِ جنس مخالف است. من گمان نكنم اين‌ها معنايش پُرنو باشد.
من ميگويم : اولا که اين نوشته را يک دختر ننوشته است. اين نوشته کسی است که با زن و جنس زن مشکل دارد. زن برايش يک سوراخ است . الفاضی که او استفاده می کند چيست؟در همان لینکی که آقای سردوزامی به سایت توت فرنگی داده است می خوانيم : اون دخترهايي که ادعاشون کون خر رو پاره ميکنه و ميگن که ما خيلي پاک و بي گناه هستيم بايد بدونن که هنوز توي عمرشون در مقابل وعده هاي آنچناني قرار نگرفته اند وگرنه سست ترين افراد همونها هستن. او از لفظ دختر پاک و بی گناه استفاده می کند آقای سردوزامی، دختر پاک و بی گناهی که از ديد او وجود ندارد در مقابل زن هرزه و هرجايي ، همان درد بزرگ نشناختن زن به عنوان یک موجود مستقل و جدا از مرد. زن بر اساس رابطه اش با مرد تحلیل و بر رسی ميشود . يا زن اثيری است و يا لکاته . او به تنهايی و جدا از مردان هويتی ندارد. و من دلم می گیرد که می بينم آقای سردوزامی به نحوی سعی در تتحير اين ديدگاه دارد. و از نياز جنسی زنی که او خود را به جای او گذاشته حرف می زند.
اما من در يک مورد با شما هم عقيده ام. و آن اينکه اين نوشتار پرنو گرافی نيست. اين نوشتار ميسوژنی است. اين آقا با جنس زن مسئله دارد. يک روانشناس لازم است تا بتواند مشکل او را که حتی شايد از ناتوانی جنسی نيز سر رشته بگيرد و با بيان فانتزی هايش سعی در نفی آن دارد و با بيان بيمار بودنش سعی در جلب ترحم ، تحليل کند. من امروز وقتی را پای مونيتور گذاشتم و چند تا از نوشته های او را خواندم و می توانم به جرات بگويم که شخصيت محسن یک شخصيت خيالی است که نویسنده بسياری از مشکلات خود را با به وجود آوردن اين شخصيت جوابگو می شود. اين البته تحلیل يک روانشناس زبردست نيست بلکه تحليل ناقص کسی است که مطالعات پراکنده ای در زمينه زن ستيزی مردان و دلايل روان شناختی آن داشته است.
من تنها با خواندن نظراتی که خوانندگان پای اين صحبتها گذاشته بودند دلگير شدم. از اينکه گروهی با فحش دادن و گروهی با نصیحت مايلند او را به راه راست هدايت کنند . گروهی او را تشويق میکنند و گروهی او را باز می دارند. حال آنکه اين مشکل بسيار فراتر از آن است و مطمئن هستم نويسنده اين وبلاگ با خواندن اين پیام ها که گاه شمارش از 200ـ300 تا هم می گذرد، خنده سيری خواهد کرد. چرا که جلب توجه ، پذيرفته شدن تصوراتش به عنوان حقيقت حتی به شکل فحش های آنچنانی دليل بر قراری اين وبلاگ و انگيزه ادامه نوشتن است. شايد با گذارش به وبلاگ من چند تا فحش آنچنانی هم نثار من کند .
آقای سردوزامی عزیز. فکر می کنم که از نوشته ام روشن است که قصد من برخورد شخصی با شما نيست. اميدوارم که اين نوشته را به عنوان يک اعلان جنگ تلقی نکنيد و آن را همانگونه که نوشته ام ، صادقانه و با روشنگری از دیدگاه خودم بخوانيد.
راستی، چيزی هست که بايد بگويمتان. من نيز آن شعر ساقی را يکی از زیباترین شعر های او در کتاب "و جنده يعنی جان می بخشد به ..." می دانم وبيان احساس او را نسبت به مرگ مختاری یکی از زيبا ترين بيان ها.
اگر گذارتان باز به خانه من افتاد اين جا را کليک کنيد. حتی اگر نوشتارم برايتان جذاب نباشد دست خالی از اين خانه نرويد.مهمان ما باشيد . نباشد که بگویند فمينيست ها مهمان نوازی ندانند.




[ 19:09 | مهشيـد ]