ازدواج در هر گوشه این دنیای دیگر نه چندان بزرگ و نه چندان دست نیافتنی ـ البته اگر پاسپورت مناسب را داشته باشی ، که آن خود بحث دیگریست ـ هرروز چندین هزار ازدواج صورت میگیرد. شوق و شور و شادی ، رقص و پایکوبی، چشمانی که از اشک شادی تر میشود و زن و مردی ـدر اینجا به ازدواج همجنسگرایان نمی پردازیم ـ که دست در دست هم میروند تا کنار هم زندگی مشترکی را بسازند. صحنه ای که در بالا ترسیم شد برای بسیاری از ما آشناست و خوش آیند، شرکت در جشن عروسی حادثه مهمی ست برای زن و مرد همپیمان و نیز برای تمام کسانی که توسط آنان انتخاب شده اند تا در شادی شان شریک باشند. خوب تا اینجا که کم یا بیش همه با آن آشنا بودیم. و آنچه که در این موارد ذهن کسی را مشغول نمیکند جدایی است. طلاق. ازدواج در فرهنگ های مختلف مفهوم متفاوتی دارد. در کشورهای پیشرفته که مبارزات زنان موجب شده که جایگاه تثبیت شده ای در اجتماع داشته باشند و از نظر اقتصادی وابستگی های به مراتب کمتری ـ در مقایسه با کشور های در حال توسعه و فرهنگ سنتی ـ به شریک زندگی خود داشته باشند، ازدواج بیشتر طریقیست برای شا دتر زندگی کردن، وسیله ای که خوشبختی دو نفر را تامین کند. هر چند در آنجا هم مشکلات بسیار به وجود میآید و همزیستی در بسیاری موارد به بن بست میرسد. اما ازدواج وسیله است. ایران را ببینیم : ازدواج به طور عام از شکل وسیله خارج شده است..ازدواج هدف است. چندی پیش که فیلم روزی که زن شدم در سینمای استکهلم اکران شده بود ، در آنجا نیز در دیالوگ دختران جوان با زن پیری که کمبود های سالیان زندگیش را با خرید آنچه در حسرتش بود تسلا میداد همین را دیدم. در بسیاری از خوانواده ها از هنگام تولد دختر بچه، مادر خوب و بافکر شروع به کنار گذاشتن پول یا چیزهایی برای او میکند تا به عنوان جهاز به خانه شوهر ببرد. سرنوشت دختر کم یا بیش به عنوان همسر تائین میشود.چند صباحی هم در اختیارش گذاشته میشود تا بتواند به هدف برسد.در این مدت شخصیت او ساخته میشود اما با حفظ حقوق لازم برای تغییرات اصلی یا فرعی که همسر آینده صلاح مییبیند.رویا های بزرگ، آرزو های بزرگ ، خیالبافیهای روزانه ، شعر،کتاب ، همه و همه در عمل به زندگی دختر در دوران قبل از ازدواج تعلق دارد و ازدواج نقطه عطف زندگیست نه در جهت دستیابی به این آرزوها و آرمانها ،بلکه در جهت صرف نظر کردن از آنها و در خدمت خانواده و حوائج آن قرار گرفتن.و این امر تنها به ایران برنمیگردد بلکه در دیگر فرهنگ ها و کشور ها هم صادق است. چندی پیش فیلمی را میدیدم به نام "چگونه یک لحاف چل تیکه بسازیم "، این فیلم از ساخته های هالیوود است و با دیدگاه خاص جامعه محافظه کار آمریکایی زندگی چند زن میانسال و خردسال را از زبان خود انها به طریق روایتی مطرح میکند. در جایی از این فیلم زنی شناگر در مقابل سئوال همسرش که از او میپرسد "چه شد که دیگر به دنبال آرزوهایت نیستی؟ چه شد که دیگر به آن محل مورد علاقه ات برای شنا نمی روی؟ چه شد که رویاهایت را فراموش کردی ؟" میگوید: " نمیدانم!!! فکر میکنم که همسری خانه دار شدم " ازدواج به شکل هدف در آمده است ، در راه رسیدن به این هدف و بافتن همسری که با نرم های اجتماعی مناسبتر تشخیص داده شود وسایل مختلفی به کار گرفته میشود. تا انجا که هدف اصلی ازدواج تحت شعاع قرار میگیرد و حتی فراموش میشوند. شادی، خوشبختی، و احساس مطبوعی که انسانها از همزیستی با یکدیگر میباید حس کنند. چند ازدواج را در پیرامون خود میشناسیم که این عملکرد را داشته باشد، و این نیاز ها را تامین کند ؟ چرا ؟