مهم نیست که چند سال عمر میکنی، مهم این است که چگونه عمر میکنی. امروزعزیزمان را به خاک سپردیم، جوان بود و پس از هشت سال مبارزه با بیماری سرطان به ما آموخت تا در غم نبودنش گریه ساز کنیم. آنگونه که من میشناختمش انسان مهربانی بود، به زندگی و زندگان عشق مبورزید ، شادی را میستود و به آنانکه در پیرامونش بودند شادمانی هدیه میداد. دوست میداشت و دوستش میداشتند، عاشق بود و عشق را اجر میگذاشت، همسرش، مردی نازنین که او را با تمام وجود دوست میداشت ،خانواده اش، دوستانش را گرما میبخشید و از آنان گرمی میگرفت. زندگی او هرچند کوتاه بود اما زیبا بود. زیبایی زندگی را با وجودش حس میکرد. یاد میگرفت، یاد میداد، زنی آزاده و اندیشمند بود. و آنچه را که زندگی به او هدیه میکرد با آغوش باز میپذیرفت و اجر میگذاشت. ما که هستیم، ما که زنده ایم ، چند تن را میشناسیم که این گونه زنده بوده اند. خود چگونه زنده ایم؟ پس امروز که نیست ... امروز که یادش دلمان را درد می آورد، امروز که لبخندش مثل یک عکس زیبا در ذهنمان هک شده و سر بر شانه های هم میگذاریم و میگرییم... امروز ...همدیگر را دوست داشته باشیم، همدیگر را داشته باشیم. مرگ پایان کبوتر نیست ...