September 21, 2002

شنبه، روز بی حوصله گی
دیشب تا 5 صبح با یک آقای محترم ( این جوری گفتم چون خودش هم اینو میخونه :) داشتم رو اینترنت گپ میزدم. حالا چرا ؟ چه عرض کنم. چرا رو اینترنت؟ چه عرض کنم ؟ خونه ش یه جورائی همین بغله . اما این جوری خوبه . از سوء تفاهم های دائمی دور میشی ، میتونی شیطنت هم بکنی بدون اینکه مجبور باشی پیامد هاشو تحمل کنی ، بعدا هم که تو برنامه ای ، جائی دیدیش، اصلا میتونی به روی خودت نیاری و سنگین رنگین مثل یک خانوم رفتار کنی، (لبته کسانی که منو میشناسن میدونند که این از من برنمی یاد)
دلم گرفته بود. من که تا لنگ ظهر خوابیدم، شنبه است آخه ، اما اون میگفت که باید صبح زود بره سر کار. (دلم نمیسوزه براش، حق انتخاب رو حداقل در این مورد در اینجا که داریم)
الان که سری به وبلاگهای آشنا زدم ( هرکداممان چند تا favorit داریم دیگه، کسانی که از نوشتنشون خوشمون میاد یا کسانی که دوستشون داریم چون میشناسیمشون) دیدم که حافظ نازنینم راجع به راسیسم( نژادپرستی) در ایران گفته.
روزی که تصمیم گرفتم از ایران خارج بشم دوستی که در سوئد بود به من گفت: از مشکلات و مسائلت خبر دارم.میدونم که از روی ناچاری میای، اما اینو باید بهت بگم که بدونی ، میتونی تحمل کنی که عمرت رو در سوئد به عنوان یک شهروند درجه دو بگذرانی ؟ همانگونه که افغان ها در کشور ما زندگی میکنند؟
درکی از این کلمه نداشتم، شهروند درجه دو، یعنی چه؟ اما امروز میدونم یعنی چه.
گله و شکایت از زمین و زمان کار من نیست. چاره ای بجزرفتن نبود و سوئد نزدیکترین امکان. اما اینجا بارها معنای راسیسم رو چشیدم. و هربار به یاد رفتاری که با افغان ها در کشور خودمون میشه افتادم و...
روزی در همین استکهلم زیبای خودم ـ که الان هفت سالی هست که شهر منه ـ آشنائی رو دیدم، حال و احوال و سر صحبت و درد و دل ...
از راسیسم سوئدی ها مینالید و اینکه دنیای بسته ای دارند و در طول تاریخ ( اینجوری انگار که حرفا حسابی تر میشه، با یک عبارت در طول تاریخ اضافه کردن به درد دل هامون) همیشه اینطور بودن و این مسئله نشئت میگیره از اینکه در نقطه شمالی اروپا واقع شدن و سرمای محیط روحشون رو به فرهنگ های دیگر بسته...وچه..و چه ها...
وفتی که حرفاش تموم شد ازش پرسیدم: شنیدم که اسباب کشی کردید . منزل نو راحته؟
گفت : آه آره...اون محلهً قبلیمون رو که میدونی..هر چی ترک و عرب و سومالیایی بود ریخته اونجا . اما اینجا همه سوئدی هستند.
نگاهش میکردم و میخواستم در نگاهش ببینم که آیا خودش متوجه هست که چه اندازه حرفش تهوع آور است. اما نه....
ترک، کرد، بلوچ.گیلک....اینها ایرانی هستند...اما تحقیر و توهین و شهروند درجه بودن را در خاک خود حس میکنند.
افغان ها از ظلم طالبان به کشور ما پناهنده شدند.پناهنده گان سیاسی کشور ما . بهداشت ، مسکن درخور انسان ، تحصیل کودکان ، همه و همه از ایشان دریغ شد.
و امروز درد بازگشت ،بهتر بگویم اجبار باز گشت و دربدری برای زنانی که با افغان ازدواج کرده اند.( راستی یک تک پا اینجا را امضا کنید)
انجا که آمپر میهن پرستی میزند بالا بی محابا به فرهنگ چند هزار ساله خود افتخار میکنیم، تمدن ، فرهنگ ، انسانهای آزاده...
اما در مملکت خودمان و یا در ممالکی که پناهنده هستیم حتی بی فرهنگ ترین و لمپن ترین اروپائی , و آمریکائی را به همزبانان افغان خود ترجیح داده ایم.
چندی پیش در مجلسی نزد دوستان شاعر و نویسنده افغان بودم ، چند دوست دیگر ایرانی هم بودند ، یکی از این دوستان در وقت تنفس به من گفت:هفته پیش یک خانوم افغان را دیدم ، شاید باور نکنی مهشید ، اما این خانوم دکترای زبان و ادبیات داشت....
من منتظر شدم..منتظر شدم..منتظر شدم..اما نه، خبر همین بود!!!
پرسیدم: من هنوز منتظرم تا ببینم چه چیزی در خبر شما برای من میتواند باور نکردنی باشد.
گفت: متوجه نشدی؟ این خانوم دکترای....
گفتم : آخه مرد حسابی، کجای این باورنکردنی است، چرا صدای مرا در می آورید؟ یعنی یک افغان ، و مخصوصا یک زن افغان قادر به کسب مدرک دکترا نمی تواند باشد و حالا که گرفته موجب تعجب است ؟
این آقا یک آدم خوب بود. قصدم انتقاد از او نیست . قصدم متفاوت جلوه دادن خودم هم نیست.
شاید به این فکر نکرده ایم که تعجب کردن از پیشرفتهای علمی و...افراد یا ملتی ، تحقیر آن ملت است و نه تصدیق یا تعریف از آن ملت.
دنیا به شدت دارد کوچک میشود.
با کمی مایه و وقت میتوان از این سوی دنیا در فا صله کمی به آن سوی دنیا رفت.
از دهکده جهانی حرف میزنیم.
اما در این دنیای کوچک ساکنان این دهکده جهانی چه تحقیر و فرودست انگاشته شدنی را برای آنچه هستند تحمل میکنند؟
آدم آدم است؟؟؟؟؟؟؟



[ 15:46 | مهشيـد ]


Powered by MT3.35