September 14, 2002

میپرسد: چه میکنی؟
میگویم : داشتم نقاشی میکردم.
ـ انگار دلت گرفته ؟
ـ.....
آی که کفرم در می آید وقتی میبینم که این معدود دوستانی که دارم گاهی من را بهتر از خودم میشناسند. لجم رابه طرز دلنشینی در می آورند و موجب میشوند که بیشتر دوستشان بدارم.
موجب میشوند که در خاکستری ترین روزهای زندگی سرم را بالا بگیرم و چشم به آنسوی ابر ها بدوزم، این عزیزان شقایق های زندگی من هستند، و آری ، تا شقایق هست ، زندگی باید کرد.
در مسیر زندگی آدمهای زیادی را پشت سر میگذاری ، می آیند و میروند، بیشتر میروند، و تو هم با نگاهی بدرقه شان میکنی، گاه این رفتن ها خسته ات میکند، دلت را به درد میآورد ، گاه زخمی ات میکند (و این بدترین شکل رفتن این رهگذران است ). اما معدودی هستند که هستند، که میمانند ، که قبولت دارند انگونه که هستی، با همهً ضعفهایت ، با همهً دل نازکی هایت و هتا لوس بازیهایت.
در یک روز خاکستری،دیروز مثلا ، که نشسته ای و دفتر طراحی ات را سیاه میکنی ،زنگ تلفن به صدا در می آید و یکی از آن معدود صداهای زیبای زندگیت، یکی از آنها که ماندند ،به تو میگوید که : میخواستم بدانی که من هستم،همیشه.
چه خوب که از پشت تلفن نمیشود چشمهایت را که غرق اشک شده ببیند ، حالا لرزش صدایت را را یک کاریش میکنی، یک سرفه ای ، عطسه ای، یا همینطور بیخودی شلوغش کنی، هرچند که میدانی که زرنگ تر از آن است که نفهمد و مهربان تر از آن که به رویت بیاورد.
تا چنین شقایق هائی در زندگی دارم... چه باک که بگدازندم؟






[ 12:17 | مهشيـد ]


Powered by MT3.35