September 14, 2002

دو هفته از خاموشیش میگذرد،
لازم هست که از غمی بگویم که بر نهان خانه دل مینشیند؟
کم نیستند آدمهائی که به طریقی وارد زندگیت میشن، و گوشه ای جا خوش میکنند.
دوست داری که باشند. دوست داری که اوقات تنهایی ات رو، دلتنگیهایت رو، شادیهایت رو به طریقی با اون بگذرونی.
فرهاد یکی از این آدما بود در زندگی من، کسی که بی هیچ شرطی میشد دوستش داشت.
فرهاد قسمتی ازنوجوانی من بود. یاد فرهاد همیشه همراه یاد پسر جوانیست که روزی دوان دوان فاصله خانه خود تا ما را طی کرد.
پسرک جوانی که" با موهای در هم و پاهای باریک و گردن لاغر" این آهنگ را با خودش آورده بود تا با هم کنار لبه "باغچه ای که هیچ کسی به فکرش نبود" بنشینیم و گوش کنیم آنقدر که صدای مادر بلند شود که : مگه تو خواب نداری؟
نمیدانم که آیا آن پسر هچنان " به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشد که یک شب او را باد با خود برد ".
تنها میدانم که خاطره آن شب را " قلب من از محله های کودکیم دزدیده است "، و اکنون فرهاد نیز به همان گوشه دنج قلبم نقل مکان کرده است تا به بغض و درد تجسمی دیگر بدهد.
یــــک شــــب مــــاه مــــی یـــــاد







[ 2:14 | مهشيـد ]


Powered by MT3.35