September 10, 2002


نزد معلّمم بودم.برای گرفتن عکسهائی از تابلو هایش که میخواهد با خود به سفر ببرد.روز گرمی بود. (آری روزی گرم ، در سوئد).تنظیم نور. انتخاب تابلو هایی که باید عکس برداری میشد.
گفت: این چند تا را باید بگیری ، اما جز این ها هر کدام را که خواستی عکسبرداری کنی دیگر با خودت. ( به زودی ، همینقدر که یاد بگیرم چگونه، تعدادی از این عکس ها را اینجا خواهید دید)
خندیدم : آنها که روی دیوار ها هستند هم؟
ـ باشد.
شروع کردیم به کار، این را ، آن را، آن دیگری هم....
کلافه کرده بودمش انگار، اما نگاهش که می خندید، می گفت که آزارش نمی دهم.
ـ آب میخواهی؟ آب یخِ یخ ؟
ـ اوه چه خوب...
و بعد دستی که با لیوانی آب یخ به سویت دراز میشود. آبی که نفست را بند می آورد . و چشمانی با زیباترین خنده دنیا ....
برای لمس دوستی، برای درک زیبائی ، چیزی بیش از این نیاز هست ؟




[ 15:42 | مهشيـد ]


Powered by MT3.35