September 30, 2002

با تشکر از نوشین عزیز که متن تایپ شدهً این داستان را در اختیار من گذاشت

به 19 زني كه كشته شدند



ليلا

نوشين احمدي خراساني
هوا نسبتاً تاريك شده است كه از خانه بيرون ميرود. رژ غليظي زده، چادرش را روي دهانش گرفته. كنار خيابان راه ميرود. فكرش در خانه است: «چرا هيچكس نيست؟» رويش را كنارميزند. اتومبيل پژو سرمهاي رنگي نزديك ميشود. دقت ميكند فقط راننده هست. لبخند ميزند و چشمانش را خمار ميكند، انگار كه تمرين كند. دست تكان ميدهد تا ماشين بايستد اما نميايستد و ميرود. داد ميزند: «لعنتي وايسا...» تاكسي نارنجي بوق ميزند. رويش را برميگرداند و به راهش ادامه ميدهد. خسته شده. يك ساعتي ميشود كه بيرون آمده، اما جز يك اتومبيل سفيد رنگ كه سوارش كرده و بينتيجه، فقط دستش انداخته، كسي پيدا نشده. آن يكي هم حاضر نبوده پولي بدهد، براي همين هم پياده شده. سرش درد ميكند. صداي بوق ماشينها و متلك هايي كه به هيچ جا نميرسد در مغزش مثل بمب ميتركد. شقيقه هايش ميزند. گوشه ي خيابان پشت به اتوبان مينشيند و سيگاري دود ميكند. پاهايش درد ميكند. دوباره شروع ميكند به گشتن كيفش. از صبح چندبار گشته. جز دو سكه ي 25 توماني، پولي ندارد. درست يك هفته است كه از خانه بيرون نيامده. بلند ميشود، از خانه خيلي دور شده. اگر كسي را پيدا نكند تمام راه را بايد پياده برگردد. سيگار را مياندازد كف خيابان. ماشينها در حركت اند، بيشترشان چند سرنشين دارند، به دردش نميخورند. بالاخره اتومبيلي به طرفش ميآيد. ليلا دستي تكان ميدهد. راننده ويراژ ميدهد به طرف او، براي آنكه به ماشين نخورد عقب عقب ميرود و ميافتد. داد ميزند و فحش ميدهد. ياد نرگس ميافتد. بلافاصله بلندميشود. خودش را ميتكاند. چادر را درست ميكند و باز دست تكان ميدهد. صداي ترمز يك ماشين. ميخندد و ميدود. سرش را از پنجرهي اپل سبز رنگ تو ميكند. چشمانش را خمار ميكند: «سلام، جوني چطوري...» و در را باز ميكند و توي ماشين مينشيند. چادرش را كنار ميزند تا سينه هايش كه از ميان بلوز ركابي تنگ سبز رنگش بيرون زده، ديده شود. دستها روي پاهايش در رفت و آمدند و او لبخند ميزند. شقيقه هايش ميزند. ابروها را بالا نگه ميدارد تا ضربان نبض شقيقه آنها را ناخودآگاه پايين نكشد و گره نيندازد.
ـ پولمو اول ميخوام، جوني
ـ برو پايين ببينم تحفه. اينجورشو ديگه نديده بوديم، من كه هنوز هيچي نشده پول نميدم!
ميخندد. سيگاري روشن ميكند. كلي چانه ميزنند. راننده پنج تا اسكناس هزار توماني مياندازد روي پاهايش. ليلا پولها را برميدارد. دوباره شمرد. چادرش را روي كيفش ميكشد و همانطور حرف ميزند آنها راميچپاند زير لايه ي دوم كيف كه خودش درست كرده و زيپ آنرا ميكشد. دوباره چادر را كنار ميزند. يك لحظه درد شقيقه ها كم شده بود اما دوباره به سراغش ميآيد. بلند بلن ميخندد.
ـ جا هم كه نداري اينقدر خسيسي.
راننده اخم ميكند و ترمز ميگيرد، اتومبيل ميايستد.
ـ خيلي خب بابا چرا عصباني ميشي، ميريم خونه ي من ولي خرجش بيشتره ها....
وقتي به كوچه ي نزديك خانه ميرسند، ليلا ميگويد: «من زودتر ميرم، توي همين كوچه ست درو باز ميزارم، يه دره چوبي قهوه اي رنگ» و چادرش را دورش جمع ميكند و ميدود. همانطور كه ميدود كليدش را در ميآورد. در را باز ميكند و وارد خانه ي قديمي ميشود. اثري از رنگ سبز هنوز در بعضي از قسمتهاي ديوار پيداست، اما در باغچه ي كوچك از چند بوته ي گل و درخت كوچك انجير فقط ساقه هاي خشك باقي مانده. ليلا به سرعت ميرود تو. نرگس خوابيده روي تخت و نفس نفس ميزند. دستش را روي پيشاني او ميگذارد. همچنان تب دارد. پتوي كهنه را از پايين تخت برميدارد و ميبرد و مياندازد كف آشپزخانه ي كوچك و بچه را بغل ميكند و ميبرد آنجا. بچه بيدار ميشود اما ناي حرف زدن ندارد و دوباره پلك برهم ميگذارد. اشك در چشمان مادر پُر ميشود. پارچ پلاستيكي آبيرنگ را برميدارد، آب ميكند، دو تا ليوان برميدارد و در آشپزخانه را ميبندد. رانندهي اتومبيل سبز رنگ حالا ديگر بايد پشت در باشد. ليلا چشمانش را پاك ميكند و در آينه به خود مينگرد. در اتاق را باز ميكند و ميگويد: «بيا تو جوني. زود باش، نترس!»
موهاي مشكي اش را روي شانه ها ولو ميكند و چرخي به كمر ميدهد تا مرد متوجه بزرگي شكمش نشود.
ـ اينجا كه مخروبس، اصلاً پشيمون شدم، پولو برگردون ببينم.
دلش فرو ميريزد، اما ميخندد: «اي بابا چيكار به اينجا داري، اصل كاري منم» و بشكن ميزند و آواز ميخواند. تا مرد يخش كمي باز شود و بخندد. وقتي ميبيند ميخندد، صدايش را آهسته تر ميكند تا بچه بيدار نشود. ليوان را از آب پر ميكند: «بخور هوا گرمه، چيز ديگه اي ندارم...» و تا او آب را بخورد ميرود به آشپزخانه. ميبيند نرگس چشمانش بر هم است، اما دهانش تكان ميخورد. پارچه را خيس ميكند و روي سر بچه ميگذارد و نفس نفس زنان ميآيد توي اتاق. ميخندد: «خنك شدي...» تا مرد از آنجا برود ليلا هر دفعه به بهانه اي خود را به آشپزخانه ميرساند و پارچه ي خيس را روي پاها و سر نرگس ميگذارد. راننده كه در را ميبندد، ليلا پولها را ميشمرد و توي كرستش ميگذارد. چادرش را سر ميكند و نرگس را ميزند زيربغلش و تا درمانگاه سر خيابان ميدود. دير وقت است و جنبنده اي در خيابان نيست. پيرمرد نگهبان از خواب بيدار ميشود و نگاهي به او مياندازد كه نفس نفس ميزند و نميتواند حرف بزند. پيرمرد به اتاقي كه در سمت راست راهرو اشاره ميكند و ليلا به آن سمت ميرود. زني جوان در لباس سفيد پشت ميز نشسته و كتاب ميخواند.
ـ دكتر كجاست؟
زن به سويش ميآيد و بچه را ميگيرد و روي تخت ميخواباند.
ـ برو صندوق پول بده، من اينجام، بيمه كه نيستي؟
ليلا ميدود و تا وقتي از درمانگاه به داروخانه ي شبانه روزي برسد همچنان ميدود. داروها را كه ميگيرد ديگر فقط 500 تومان برايش ميماند. راه دور است و بايد ماشين بگيرد. نرگس پنج سالش است و جثه اش سنگين. وقتي به خانه ميرسند هوا دارد رو به روشني ميرود. نرگس را روي تخت ميخواباند. داروهايش را با هزار قربانصدقه و ناز و نوازش ميدهد و بعد روي زمين دراز ميكشد. هنوز شقيقه هايش ميزند. پلكهايش روي هم ميافتند. ميخوابد و جهان در سرش به ولوله ميافتد.
نه، نميتوانم حدس بزنم كه چه خوابي ميبيند. براي همين خودكار را گذاشتم روي ميز و بلند شدم. كنترل تلويزيون را برداشتم و روي كاناپه ولو شدم. خسته بودم، بعد از آن همه دوندگي در كنار ليلا. پاهايم درد ميكرد. تلويزيون را روشن كردم. از اين كانال به آن كانال. ناگهان چشمم به مردي افتاد كه ايستاده بود و حرف ميزد. شبيه يكي از همكاران فرهاد بود. يكبار او را به خانه آورده بود، كه در آشپزخانه كه براي آنها غذا ميكشيدم، صدايش را ميشنيدم. به فرهاد ميگفت درخواست بورس تحصيلي كرده. البته درست نفهميدم چه ميگويد، چون مثل هميشه غذا را كشيدم و بعد رفتم به اتاق خواب. دراز كشيدم تا وقتي كه او رفت. آره خودش بود، با چشمان سبز روشن. چشمانش را به ياد داشتم و ريش بورش را. حالا داشت از اينكه در مقابل بزرگان چقدر كوچك است صحبت ميكرد. ميان جمعي كه همه رو به يك نفر روي زمين نشسته بودند ايستاده بود. هرچه فكر كردم اسمش يادم نيامد. فرقي نميكرد. ميگفت كه همه چيزش، خانواده اش و خودش جان نثارند. گفت پدرش هم ارادتمند بوده. آخر هم گفت به كساني چون او بايد كمك شود تا كار فرهنگيشان را ادامه دهند. با غيض تلويزيون را خاموش كردم. بلند شدم و رفتم پشت تلويزيون را نگاه كردم. مرد را ديدم كه از آن تو بيرون آمد. كوچك شده بود، همانطور كه خودش ميگفت، اما چهار تا بليط هواپيما تو دستش بود. احساس كردم دلم آشوب ميشود. به آشپزخانه رفتم. بايد غذا درست ميكردم. الان فرهاد ميآمد. يادم افتاد كه براي پاتختيِ خواهرزاده ام هنوز هيچ چيزي نخريده ام. تو اين يك هفته بارها به فرهاد گفته بودم پول بدهد اما مرتب بهانه ميآورد و عقب ميانداخت. امشب ديگر بايد هر طوري بود ازش پول ميگرفتم. وگرنه آبروريزي ميشد. فكر كردم بهتر است دستي به سر و رويم بكشم تا فرهاد هم سرحال بيايد. ماكاروني را دَم كردم. صداي كليدهايش آمد. هميشه كلي كليد با خود داشت و با اينكه سعي ميكرد آهسته و ناگهاني وارد خانه شود، باز هم وقتي پشت در آپارتمان ميرسيد، متوجه ميشدم. در را هميشه يكدفعه باز ميكرد.
ـ بهبه خوشگل كردي...سلام... ببينم باز چه نقشهاي بر من كشيدي؟
ـ بيا، هميشه ميگي چرا به خودت نميرسي، وقتي هم ميرسم متلك بارم ميكني...
شقيقه هايم شروع به زدن كرد. حالم از خودم به هم ميخورد. بلوز ركابي سبزم تنگ بود و به تنم چسبيده بود. هيچ از لباس تنگ خوشم نميآمد، مخصوصاً از اين يكي كه فرهاد به سليقه ي خودش خريده بود. احساس خفگي ميكردم. رفتم آشپزخانه و يك مسكن خوردم. سرم ديگر داشت جدي جدي درد ميگرفت. فرهاد آمد تو آشپزخانه. خنديدم: «گشنه اي؟» فرهاد گفت: «آره ولي ميخوام تورو بخورم...» دست انداختم دور كمرش، چندشم شد. دستم را گرفت و با هم به اتاق خواب رفتيم: «خيلي خوشگل شدي ها... چرا هميشه به خودت نميرسي...»
وقتي بلوز سبز تنگ را از تنم درآوردم احساس راحتي كردم. كنار فرهاد خوابيده بودم و چشمم باز بود. فكر كردم نكند ليلا بيدار شده و بيرون رفته باشد. فرهاد را نگاه كردم هميشه بايد پنج دقيقه اي دراز ميكشيد تا حالش دوباره جا ميآمد. پنج دقيقه اش كه تمام شد، به طرفش چرخيدم و بوسيدمش: «ديگه بلند شو بايد غذا بخوريم...» بلند شد و پيژامه اش را پوشيد. داشت از اتاق بيرون ميرفت كه دوباره دست انداختم دور كمرش و چشمانم را خمار كردم: «فرهاد فردا ديگه حتماً بايد برم خونه ي شهناز اينا، بَد ميشه بايد يه چيزي براش بخريم...»
ـ خيلي خُب ده هزار تومن بسه؟
ـ ده هزار تومن؟ با اين پول كه نميشه چيزي خريد!
و چانه زدن شروع شد. بالاخره از توي كيفش پانزده تا اسكناس هزاري درآورد. بعد رفت تو آشپزخانه، پولها را شمردم و ته كيفم زير لايه ي دومي كه خودم برايش دوخته بودم گذاشتم و زيپ كيف را كشيدم. فرهاد از آشپزخانه فرياد زد: «راستي اون دوستم يادت ميآد كه يك ماه پيش اومد اينجا، امروز زنگ زد گفت بورسش درست شده...»
رفتم تو و درحالي كه قابلمه را از روي اجاق برميداشتم آرام گفتم: «ميدونم...»
فرهاد با نگاهي مشكوك گفت: «از كجا ميدوني؟...»
ـ تو تلويزيون ديدمش...
ـ در ضمن گفت كه برم پيشش، شايد برا من هم بتونه كاري بكنه.
تلفن زنگ زد. فرهاد گوشي را برداشت: «الو... الو...الو... مرتيكه بي ناموس...» و قطع كرد. سر شام حرفي نزد. وقتي داشتم بشقابها را جمع ميكردم گفت: «معلوم نيست كيه كه هي مزاحم ميشه... تو ميدوني؟»
ـ از كجا بدونم؟...
ـ از اونجا كه بيشتر وقتها خونه اي... فردا ميرم مخابرات...
به سرعت گفتم: «حتما برو». كمي خيالش راحت شد. تلويزيون را روشن كرد. من اما به فكر ليلا بودم كه نميدانستم كجاست. بالاخره فرهاد جلو تلويزيون خوابش بُرد. صدايش كردم تا برود توي تخت بخوابد. وقتي خانه آرام شد پشت ميز نشستم. دلم شور ميزد كه نكند ليلا بيدار شده باشد و رفته باشد.
هوا تاريك شده. نرگس هنوز تب دارد و روي پيشانياش جاي لب هاي ماتيك زده ي ليلا ديده ميشود و قطره اشكي كه با عرق صورت نرگس يكي شده. پس تازه از خانه بيرون رفته. سوپ نيم خورده كنار تخت است، بدون گوشت. دكتر به ليلا گفته: «بچه را بايد تقويت كني...» دنبالش ميروم. از كارگر شهرداري كه هميشه آنجاست پرس و جو ميكنم. مشخصات ليلا را ميدهم. با مهرباني ميگويد: «آره ديدمش، هميشه اينجا واي ميسه». و ادامه ميدهد كه ليلا نيم ساعت پيش از يك ماشين پژوي آلبالويي رنگي پياده شده. يك پژوي آلبالويي رنگ كه بادگير طرف رانندهاش شكسته. درست مثل ماشين فرهاد. بلند شدم و در اتاق خواب را باز كردم. فرهاد لبخند ميزد. برگشتم پشت ميز و قلم را برداشتم.
به پيرمرد ميگويم: «ميدوني كجا رفته؟»
ـ با يه موتورسيكلت رفت... مرده رو ميشناسم. اسمش سعيده...
با هزار زحمت خانه ي سعيد را پيدا ميكنم. البته مجبور ميشوم از 15 هزار توماني كه فرهاد داده هزار تومانش را به پيرمرد بدهم. وقتي ميرسم از تو خانه صدا ميآيد. زنگ ميزنم و قايم ميشوم. سعيد با چشمان قرمز بيرون ميآيد. دور و برش را نگاه ميكند. مردي سر كوچه در لباس سبز ايستاده. به هم علامتي ميدهند و سعيد ميخواهد تو برود كه ليلا پابرهنه از در بيرون ميزند. هوا تاريك است. مردي كه سر كوچه ايستاده سوت ميكشد. سعيد فوراً به خانه برميگردد و در را ميبندد. ليلا هراسان ميدود. تا خانه ميدود. پاهايش زخم شده. نرگس توي تخت دراز كشيده و چشمانش باز است و عرق ميريزد. ليلا ميخواهد گريه كند. بچه را ميبيند، بغضش را فرو ميخورد، به طرف نرگس ميرود و بغلش ميكند و آرام ميگريد. بچه هنوز تب دارد. قرصها را برميدارد. آب ميآورد و با قرص به نرگس ميخوراند. كيفش را درميآورد. پولي را كه رانندهي پژوي آلبالويي رنگ داده از توي لايي آن بيرون ميآورد. آنراميشمرد. چهارده تا هزار توماني. با خود ميگويد: «بايد پونزده تا باشه... هزار تومنش چي شده؟... نه خيلي نامرد نبود، درست داد، حتماً من گمش كردم...». ياد سعيد ميافتد ياد آن لحظهاي كه شال را دور گردنش انداخت. دلش نميخواست با او برود، شكش برده بود، اما مرد گفت كه زياد پول ميدهد. نرگس مريض است، بايد قوت ميگرفت. بايد به همان راننده ي پژو آلبالويي قناعت ميكرد. وقتي رانندهي پژوي آلبالويي پيادهاش ميكند، ميخواهد به خانه برگردد كه سعيد جلويش سبز ميشود. گلويش را مالش ميدهد، هنوز درد ميكند. بلند ميشود و دمپايي ميپوشد و بيرون ميزند. هنوز مغازه ها بازند، همه نه اما تك و توك: «بهتره برم كباب براش بخرم...» وقتي برميگردد دستش پُر است. براي نرگس يك عروسك پارچهاي خريده. چندبار آنرا ديده و خوشش آمده. اينبار فكر ميكند هميشه خريدن عروسك را عقب انداخته ام و گذاشته ام براي وقتي كه يك مشتري خرپول گير بياورم. اما فكر ميكند كه اگر الان نخرد شايد ديگر هيچوقت نتواند، براي همين هم فوراً آنرا ميخرد. عروسك را به نرگس ميدهد. نرگس ميخندد. به ياد كفشها ميافتد كه در خانه ي سعيد جا مانده. رُژ سرخرنگي هم خريده، آنرا درميآورد: «چقدر همه چيز گرون شده...» نرگس ميگويد: «اين عروسكه گرون بود مامان؟...»
ـ نه خوشگلم اين ماتيكا رو ميگم گرون شده... بلند شو برات كباب گرفتم، بخور قوت بگيري...
سبزي هم خريده تا سوپ درست كند. جعفريها لاي روزنامهاي است. نخ دور روزنامه را باز ميكند و جعفري ها پخش ميشوند روي زمين. هنوز تكهي روزنامه توي دستش است. ميخواهد آنرا مچاله كند كه نگاهش به كلمات درشتي ميافتد: «قتل زنان خيابا....» تكه هايي از آن پيداست. ميخواند، دوباره ميخواند. بلند ميشود و از خانه بيرون ميرود. از ترس دوروبرش را نگاه ميكند. قضيه ي سعيد در آغاز به نظرش خيلي جدي نميآيد، بارها و بارها حالتهاي خشن و جنون آميزي از مردها ديده، اما حالا مسئله كمي فرق ميكند. قيافه ي سعيد جلوي چشمش است. هرچه ميگذرد، ترسش بيشتر ميشود: «بايد برم شهين يا كبري را پيدا كنم...» ميگفت كجا ميايستند؟ سراغ محل كبري ميرود كسي نيست. بعد راه ميافتد و تا دوتا خيابان بالاتر ميرود. تو خيابان ميگردد كه شهين را ميبيند. به طرفش ميرود. شهين گوشه ي خيابان ايستاده. دستش را ميگيرد و داستان را برايش ميگويد.
ـ خُب كه چي؟ ولم كن بابا.
ـ بايد بريم يه جوري خبر بديم.
ـ تواَم دلت خوشه، بري به كي بگي، ميگيرن ميندازنت تو هلفدوني..
ليلا باز هم حرف ميزند. شهين عصبي شده.
ـ ببين تو بچه نداري... اگه هم بيفتي تو زندون خُب بعد بالاخره آزادت ميكنن...
ـ يعني من برم زندون، شلاق چي؟ تازه، كاشكي فقط شلاق بود...
اتومبيل سياه رنگي ميايستد. ليلا دست شهين را ميگيرد: «حالا نه، بيا بريم جون همه مون تو خطره...»
شهين به طرف ماشين ميرود و داد ميزند: «فكر ميكني كي ككش ميگزه كه ما بميريم... تازه مگه حالا خيلي زنده ايم...»
ليلا ميايستد. شهين سوار ميشود و اتومبيل حركت ميكند. ليلا ميخواهد برگردد كه ميبيند ماشين چند متر آنطرفتر ايستاد و شهين پياده شد. راننده دست شهين را گرفته و ول نميكند. شهين فرياد ميزند و فحش ميدهد. ماشين حركت ميكند و ميرود. ليلا ميدود به طرف شهين: «چي شد؟ پول بده نبود»
ـ هيچي بابا، مردك ميگفت از پشت
ـ مگه اينكاره نيستي
ـ اين يكيرو ديگه هروقت مجبورم كنن
شهين و ليلا كنار خيابان، مخالف حركت اتومبيلها راه ميروند. بالاخره شهين ميگويد: «خيلي خُب باشه... عجب آدم سمجي هستي...»
ـ تو فقط نرگس رو نيگر دار، اگه من افتادم زندون، باشه...
وقتي به كلانتري ميرسند ليلا ميگويد: «من ميرم، اگه تا نيم ساعت ديگه بيرون نيومدم، كليدو كه بهت دادم، برو سراغ نرگس... اينهم پول...» ليلا حرفش را قطع ميكند و مات به مردي كه روي موتورسيكلتي جلوي كلانتري لم داده خيره ميماند. بعد دست شهين را ميگيرد و ميكشد و شروع به دويدن ميكند.
ـ چت شده ليلا... ولم كن دارم ميافتم... چيكار ميكني؟....
هر دو ميدوند. ليلا دست شهين را محكم گرفته. وقتي صدمتري دور ميشوند، ليلا درحالي كه نفس نفس ميزند ميگويد: «خودش بود... خودش بود...»
ـ كي خودش بود؟
ـ همون بود. همون كه رو موتور نشسته بود، خودش بود... جلوي كلانتري... نديديش، داشت با يكي حرف ميزد...
ـ همون كه ريش جو گندمي داشت؟
ـ آره ديگه... همون بود كه داشت منو ميكشت...
شهين ليلا را بغل ميكند: «خيلي خوب، پتياره بازي درنيار، بسه تموم شد تو كه اينقدر بزدل نبودي. بيخيال شو، ولش كن، حالا كه شناختيمش، مواظبيم ديگه... بريم يه چيزي بخوريم، مهمون من...»
دست ليلا را ميگيرد و با هم راه ميافتند. ليلا ميگويد: «نه من بايد برم، نرگس ناخوشه...» اتومبيلي جلوي پاي آنها ميايستد. شهين مردد است: «ميري...»
ليلا نگاه مهرباني به شهين ميكند و ميگويد: «نه تو برو... فقط مواظب خودت باش... ريختشو كه ديدي؟...» شهين سوار ميشود و ميرود. ليلا با سختي پاهايش را در دمپايي پلاستيكي روي زمين ميكشد. توي تاكسي كه مينشيند كوفتگي بدنش به من هم سرايت ميكند. پاهايم درد ميكند. ليلا ميپرسد: «ساعت چنده؟...»
چشمم به ساعت افتاد، از هشت گذشته بود. ترسيدم فرهاد بيايد و غذا آماده نباشد. وقتي خانه ميآمد اگر غذا حاضر نبود داد و بيداد راه ميانداخت. اوايل ازدواج دفعه ي اولي كه غذا حاضر نبود كارمان به مرز طلاق كشيد، البته من اينطور خيال ميكردم، اما بعد فهميدم كه ميخواسته گربه را دم حجله بكشد. حوصله ي جر وبحث نداشتم. از پشت ميز بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. خيالم راحت بود كه ليلا دارد برميگردد خانه. نكند فكر ديگري بكند و برنگردد خانه. ميدانستم ترس او هم زياد طول نميكشد، زندگي نميگذارد، هزارتا مشكل، هزاران جاي خالي كه بايد پر شوند، زندگي نرگس كوچولو، بيماري خودش، بي پولي هميشگي. آره، ترس ليلا زياد طول نميكشيد. اما از وقتي روزنامه ها را خوانده بودم دلم بيشتر برايش شور ميزد. مرغي را از فريزر درآوردم و مشغول شدم. كارم كه تمام شد آمدم و روي كاناپه دراز كشيدم. هنوز پاهايم درد ميكرد. چشمانم را بستم. قيافه ي سعيد از نظرم دور نميشد. داشت گلوي ليلا را فشار ميداد، فرياد زدم: «ولم كن سعيد... ولم كن» چشم كه باز كردم، چهره ي برافروخته ي فرهاد بالاي سرم بود. احساس كردم انگشتانش را دور گلويم حلقه ميكند «سعيد ديگه كيه؟ هان... همون كه هي تلفن ميزنه و قطع ميكنه...آره؟ خودشه...» فرهاد ميپرسيد.
ـ ولم كن... ولم كن، فرهاد مگه زده به سرت؟
ـ با زني مثل تو بايدم به سرم بزنه... معلوم نيست من ميرم بيرون جون ميكنم، توي اين خراب شده چي ميگذره...
احساس خفگي ام بيشتر ميشد، نفسم بالا نميآمد. چشمانم سياهي ميرفت كه زنگ در را زدند. فرهاد رفت و در را باز كرد. هنوز روي كاناپه ولو بودم. فرهاد رفت بيرون و در را پشت سرش بست، اما صداي آهسته ي جرو بحث از پشت در ميآمد. نزديك رفتم و گوش ايستادم. صداي فرهاد را بهتر شنيدم..
ـ بهت ميگم از اينجا برو وگرنه پليس خبر ميكنم... چطوري آدرس منو پيدا كردي... ميخواي آبروريزي كني... كور خوندي، حسابتو ميرسم...
صداي زني را شنيدم كه گفت: «فقط ميخواستم يه كاري برام بكني، فكر كردم...»
ـ امثال تورو خوب ميشناسم. ميخواي اخاذي كني... اين خبرا نيست... من پول مفت به كسي نميدم...
لاي در را باز كردم. فرهاد زير بازوي زن را گرفته بود و داشت او را هُل ميداد به طرف پله ها.
ـ توي كه فكر ميكني همه چيز پوله. من پول تورو نميخوام...
زن را ميشناسم، ليلا است، قيافه اش فرق كرده، حرفهايش را جدي و محكم ميزند، خوشم ميآيد، مدتهاست كه ميخواهم به فرهاد همين جمله را بگويم. لبخند ميزنم. چهره ي ليلا به من هم قوت ميدهد. به طرف آنها ميروم هر چه توان دارم جمع ميكنم و دست فرهاد را از بازوي ليلا جدا ميكنم. دست ليلا را ميگيرم و ميگويم: «بيا تو،سلام». اين دو كلمه را محكم ميگويم، آنقدر محكم كه فرهاد متعجب فقط مرا نگاه ميكند، انگار نميداند چه كار كند. ميگويم: «ليلا بيا تو نگران نباش، همه چيز درست ميشه... نرگس حالش چطوره؟»
ليلا ميگويد: «نرگس من؟» لحظهاي حيرتزده نگاهم ميكند و بعد، غرق در افكار خودش ميگويد: «هنوز تب داره...»
ميگويم: «نبايد به بچه ي مريض كباب بدي. بايد غذاهاي سبك بخوره...»
ليلا مينشيند روي مبل. فرهاد همچنان هاج و واج نگاهمان ميكند. رفتم تو آشپزخانه. فرهاد پشت سرم ميآيد و ميگويد: «ميفهمي داري چيكار ميكني... اينو از كجا ميشناسي؟ اصلاً ميدوني چيكارس؟»
ميگويم: «تو نميشناسي شون. من خيلي خوبم ميشناسمشون... حالا از سر راهم برو كنار و زود اين ظرفها رو ببر بزار رو ميز. از صبح هيچي نخورده...»
فرهاد دوباره حيران و منگ نگاهم ميكند. چشمانش دارد قرمز ميشود، ميبينم كه اگر كوتاه بيايم وضع خراب ميشود، براي همين هرچه توان دارم جمع ميكنم و خيلي جدي ميگويم: «مگه بهت نگفتم اين ظرفها رو ببر...» فرهاد بدون اينكه فكر كند فوراً ظرفها را ميبرد. غذا را ميكشم و به ليلا ميگويم: «بيا بشين اول غذا بخوريم تا بعد ببينيم چيكار بايد بكنيم...» و رو ميكنم به فرهاد: «تو هم بشين و مثل بچه ي آدم غذاتو بخور چون خيلي كار داريم، اول بايد بريم نرگس رو بياريم اينجا و بعد هم بايد بريم كلانتري خبر بديم... مگه نه ليلا»
ليلا ميخندد، اينبار خنده اش فرق ميكند. از ته دل است. من هم ميخندم و فرهاد هاج و واج غذا خوردن ما را نگاه ميكند.

مردادماه 1380
برگرفته از نشریه فمینیستی فصل زنان/جلد اول

توضیح: سعید حنایی بعد از قتل مرموز 19 زن "تن فروش " در شهر مشهد دستگیرشد.اواتهام 16 قتل عمد را به گردن گرفت.سعید حنایی در دادگاه ضمن بی اعلام بیگناهی خود گفت : " من با خفه کردن زنان خیابانی وظیفه مذهبی خود یعنی امر به معروف و نهی از منکر را انجام میدادم" .در پی افشای جنایات سعید حنایی موجی از توجیه و زشت زدایی از اعمال او در جامعه به پا خواست. بازاریان مشهد جهت استخدام وکیل مدافع زبردستی برای او شروع به جمع آوری پول کردند.روزنامه رسالت نوشت " سعید حنایی دامن خود را جز به قتل نیالود.......چه کسی باید در مشهد محاکمه شود؟ آنهایی که در پی مهو بیماری اجتماعی بوده اند یا آنهایی که خود ریشه فساد هستند ؟(روزنامه رسالت ،مرداد80
این موج با اعلام اینکه حنایی قبل ازکشتن 13 نفر از زنان به آنها تجاوز کرده بود تا حدی فرو نشست.
سعید حنایی در آپریل 2002 به دار آویخته شد.



[ 21:12 | مهشيـد ]

September 28, 2002

همین طوری فکر کردم رهگذران این وبلاگ را به آهنگی مهمان کنم. بی هیچ مناسبت خاصی ، فقط به دلیل اینکه اجرای زیباییست از شعر فروغ
علی کوچیکه..... گوش کنید.



[ 18:04 | مهشيـد ]

گاهی فکر میکنم آیا به این دلیل که در مملکت ما درد زیاد است هست که ما درد ها را به هیچ میگیریم؟یا بهتر بگویم دردی را که مشخصأ خود ما را تحت فشار قرار نداده است درد نمیشماریم ؟
آیا زندگی تحت شرایط خفقان آور که امروز در داخل و خارج از کشور به انسانها تحمیل شده توانسته است ما را از احساس تهی کند؟
گاهی....



[ 15:36 | مهشيـد ]

ازدواج
در هر گوشه این دنیای دیگر نه چندان بزرگ و نه چندان دست نیافتنی ـ البته اگر پاسپورت مناسب را داشته باشی ، که آن خود بحث دیگریست ـ هرروز چندین هزار ازدواج صورت میگیرد. شوق و شور و شادی ، رقص و پایکوبی، چشمانی که از اشک شادی تر میشود و زن و مردی ـدر اینجا به ازدواج همجنسگرایان نمی پردازیم ـ که دست در دست هم میروند تا کنار هم زندگی مشترکی را بسازند. صحنه ای که در بالا ترسیم شد برای بسیاری از ما آشناست و خوش آیند، شرکت در جشن عروسی حادثه مهمی ست برای زن و مرد همپیمان و نیز برای تمام کسانی که توسط آنان انتخاب شده اند تا در شادی شان شریک باشند. خوب تا اینجا که کم یا بیش همه با آن آشنا بودیم.
و آنچه که در این موارد ذهن کسی را مشغول نمیکند جدایی است. طلاق.
ازدواج در فرهنگ های مختلف مفهوم متفاوتی دارد.
در کشورهای پیشرفته که مبارزات زنان موجب شده که جایگاه تثبیت شده ای در اجتماع داشته باشند و از نظر اقتصادی وابستگی های به مراتب کمتری ـ در مقایسه با کشور های در حال توسعه و فرهنگ سنتی ـ به شریک زندگی خود داشته باشند، ازدواج بیشتر طریقیست برای شا دتر زندگی کردن، وسیله ای که خوشبختی دو نفر را تامین کند. هر چند در آنجا هم مشکلات بسیار به وجود میآید و همزیستی در بسیاری موارد به بن بست میرسد. اما ازدواج وسیله است.
ایران را ببینیم :
ازدواج به طور عام از شکل وسیله خارج شده است..ازدواج هدف است.
چندی پیش که فیلم روزی که زن شدم در سینمای استکهلم اکران شده بود ، در آنجا نیز در دیالوگ دختران جوان با زن پیری که کمبود های سالیان زندگیش را با خرید آنچه در حسرتش بود تسلا میداد همین را دیدم.
در بسیاری از خوانواده ها از هنگام تولد دختر بچه، مادر خوب و بافکر شروع به کنار گذاشتن پول یا چیزهایی برای او میکند تا به عنوان جهاز به خانه شوهر ببرد.
سرنوشت دختر کم یا بیش به عنوان همسر تائین میشود.چند صباحی هم در اختیارش گذاشته میشود تا بتواند به هدف برسد.در این مدت شخصیت او ساخته میشود اما با حفظ حقوق لازم برای تغییرات اصلی یا فرعی که همسر آینده صلاح مییبیند.رویا های بزرگ، آرزو های بزرگ ، خیالبافیهای روزانه ، شعر،کتاب ، همه و همه در عمل به زندگی دختر در دوران قبل از ازدواج تعلق دارد و ازدواج نقطه عطف زندگیست نه در جهت دستیابی به این آرزوها و آرمانها ،بلکه در جهت صرف نظر کردن از آنها و در خدمت خانواده و حوائج آن قرار گرفتن.و این امر تنها به ایران برنمیگردد بلکه در دیگر فرهنگ ها و کشور ها هم صادق است.
چندی پیش فیلمی را میدیدم به نام "چگونه یک لحاف چل تیکه بسازیم "، این فیلم از ساخته های هالیوود است و با دیدگاه خاص جامعه محافظه کار آمریکایی زندگی چند زن میانسال و خردسال را از زبان خود انها به طریق روایتی مطرح میکند. در جایی از این فیلم زنی شناگر در مقابل سئوال همسرش که از او میپرسد "چه شد که دیگر به دنبال آرزوهایت نیستی؟ چه شد که دیگر به آن محل مورد علاقه ات برای شنا نمی روی؟ چه شد که رویاهایت را فراموش کردی ؟" میگوید: " نمیدانم!!! فکر میکنم که همسری خانه دار شدم "
ازدواج به شکل هدف در آمده است ، در راه رسیدن به این هدف و بافتن همسری که با نرم های اجتماعی مناسبتر تشخیص داده شود وسایل مختلفی به کار گرفته میشود. تا انجا که هدف اصلی ازدواج تحت شعاع قرار میگیرد و حتی فراموش میشوند. شادی، خوشبختی، و احساس مطبوعی که انسانها از همزیستی با یکدیگر میباید حس کنند.
چند ازدواج را در پیرامون خود میشناسیم که این عملکرد را داشته باشد، و این نیاز ها را تامین کند ؟ چرا ؟









[ 12:05 | مهشيـد ]

September 25, 2002

آه ه ه ه ....
از چه سخن میگوییم؟؟؟؟
روی مطلب زیر کلیک کنید، شرح آن با خودتان !!!
من هفت تا شوهر دارم!




[ 18:33 | مهشيـد ]

زیبا شیرازی را میشناسید؟؟
فکر کردم به ترانه زن با صدای زیبای زیبا گوش کنید تا همچنان که در حال خواندن هستید گوشهایتان هم نوازشی ببینند. بد میگویم ؟؟



[ 14:12 | مهشيـد ]

خانواده بيشتر زنان شورای شهر جايگاه اصلی زن را در خانه می دانند
موانع پیشرفت زنان در عرصه های اجتماعی کم نیست، نگاهی به نوشتاری که در بالا از طرف سایت زنان ایرانی معرفی شده است سعی کوچکیست در نمایش درد بزرگ به رسمیت شناسانده شدن زن به عنوان انسانی اجتماعی در ایران.
جایگاه اصلی زن در خانه و وظیفه اصلی او نگهداری از خانواده است. این پیامی بود که بسیاری از ما که زن زاده شده ایم در طول زندگی بارها شنیده ایم.
در دبیرستان که بودم به یاد می آورم که وقتی که دخترها در کلاس شوخی و خنده را سر کلاس زیست شناسی به حد رسانده بودند، معلم پوشه هایش را جمع کرد و زیر بغل زد و گفت اصلا چرا دارم وقت خود را تلف میکنم، شما که تا چند وقت دیگر هر کدام شوهری پولدار دست و پا میکنید و وظیفه اصلیتان خانه داری و بچه داری میشود و این درسها اصلا به کارتان هم نمی آید.
معلم با گفتن این حرفها کلاس را ترک کرده بود و من غمگین و مبهوت از سرنوشتی که هم اکنون برایم رغم زده شده بود سر بر نیمکت چوبی مدرسه گذاشتم.عصر که با برادرم ـکه در مدرسه پسرانه شاگرد همان معلم بود ـ صحبت کردم متوجه شدم که در شرایط مشابه در مدرسه آنان عملکرد معلم دیگرگونه است، و با بیرون کردن چند نفر از کلاس آرامش را به محیط تحصیل برمیگردانده، این که معلم من حتی به خود زحمت این را نداد که زحمتی برای حفظ آرامش به خود دهد، و به عنوان مادران و خانه نشینان فردا رشته تحصیلی را بیش از ظرفیت جنسیتی ما دانست و ما را محکوم به پاسیویته اجتماعی کرد برایم در آن زمان توهین بزرگی بود.
20 سال است که از پشت آن نیمکت چوبی بدر آمده ام، در مدت این 20 سال زندگی زیر و بم های بسیاری به من نشان داده است، ولی هرگز در هر شرایطی که زندگی کرده ام نتوانسته ام هویتی را که معلم زیست شناسی من در سالهای آخر دبیرستان به من و دیگر همشاگردی هایم الغا میکرد بپذیرم.
20 سال از آن روزها گذشته است ، امروز در کشوری زندگی میکنم که زنان در تمام عرصه های اجتماعی حضور دارند، تا برابری کامل حقوق و ارزشهای انسانی زن و مرد در همین کشور ـسوئدـ هم راه بسیار طولانی باقی است (در آینده از این تبعیضات چه در مورد حقوق انسانی و چه اجتماعی بیشتر صحبت خواهم کرد) ، اما کماکان باید اضعان کرد که این کشور به پیشرفتهای بزرگی در این زمینه رسیده است .
حال آنکه گذشت زمان در بسیاری از زمینه ها به خصوص زمینه های مختلف اجتماعی و حقوق بشر در کشور مادری من متوقف شده است.اگر زنی توانسته باشد سد های اجتماعی که در سر راه پیشرفت او قرار دارند را از راه بردارد. باز سد بسیار بزرگی باقیست . خانواده که با باورهای سنتی خود همواره جایگاه اصلی او را در خانه و وظیفه اصلی او را نگهداری از خانواده میدانند. آمار شادی آوربالا بودن درصد قبولی دختران نسبت به پسران در کنکور دانشگاهی را اگر با آمارهای غم انگیز درصد اشتغال زنان تحصیلکرده در ایران مقایسه کنیم ، مشکلات زنان را در راه تثبیت اجتماعی خود مشخص تر میکند.
اما زنان ایرانی در چهارراه اکنون زندگی میکنند. انتشار نشریات و کتابهای روشنگرانه در ریشه یابی فرودستی زنان، تشکیل جلسات بحث و گفتگو در جهت یافتن راه کردهائی مناسب با ساختار اجتماعی ایران، همه و همه نشان دهنده آن است که زنان ایران در عرصه اجتماعی آمده اند که باقی بمانند.




[ 14:05 | مهشيـد ]

September 24, 2002

و ما همچنان دوره میکنیم
شب را و روز را
هنوز را


مهم نیست که چند سال عمر میکنی، مهم این است که چگونه عمر میکنی.
امروزعزیزمان را به خاک سپردیم، جوان بود و پس از هشت سال مبارزه با بیماری سرطان به ما آموخت تا در غم نبودنش گریه ساز کنیم.
آنگونه که من میشناختمش انسان مهربانی بود، به زندگی و زندگان عشق مبورزید ، شادی را میستود و به آنانکه در پیرامونش بودند شادمانی هدیه میداد.
دوست میداشت و دوستش میداشتند، عاشق بود و عشق را اجر میگذاشت، همسرش، مردی نازنین که او را با تمام وجود دوست میداشت ،خانواده اش، دوستانش را گرما میبخشید و از آنان گرمی میگرفت.
زندگی او هرچند کوتاه بود اما زیبا بود.
زیبایی زندگی را با وجودش حس میکرد. یاد میگرفت، یاد میداد، زنی آزاده و اندیشمند بود. و آنچه را که زندگی به او هدیه میکرد با آغوش باز میپذیرفت و اجر میگذاشت.
ما که هستیم، ما که زنده ایم ، چند تن را میشناسیم که این گونه زنده بوده اند. خود چگونه زنده ایم؟
پس امروز که نیست ... امروز که یادش دلمان را درد می آورد، امروز که لبخندش مثل یک عکس زیبا در ذهنمان هک شده و سر بر شانه های هم میگذاریم و میگرییم...
امروز ...همدیگر را دوست داشته باشیم، همدیگر را داشته باشیم.
مرگ پایان کبوتر نیست ...








[ 23:17 | مهشيـد ]

September 22, 2002

آیا فمینیسم راه مناسبی برای حل مسائل زنان در ایران است ؟
به این آدرس بروید و نظر بدهید. راستی فمینیسم را چه گونه میبینم و آیا توانسته است خود را به عنوان یک راه کرد در مورد معضل زنان در داخل و خارج از کشور در میان ایرانیان مطرح کند؟



[ 19:38 | مهشيـد ]

September 21, 2002

من از این آهنگ، از این صدا ، از صمیمیت و مهربانی و سادگی که در این آواز است خوشم می آید
شما چطور ؟



[ 20:32 | مهشيـد ]

یک دوستی به نام جارچی سوئد( لطفش پاینده) یک چیزی در صفحه نظر خواهی نوشتند. که فکر کردم بد نیست که گپی با ایشون داشته باشم هر جند که در قسمت نظر خواهی نوشتم، اینجا هم بنویسم. چون در اون صفحه جا محدودتره. انگار بیش از یک تعداد محدود کلمه رو نمیشه پشت هم قطار کرد.
خلاصه اگر دوستی مایل است در صفحه نظر خواهی میتونه comment ایشان رو بخونه(چون یک سری اصلاحات در صفحه انجام دادم که بر خلاف اصلاحات وطن موفق بود تونستم یک سر و سامونی به نظر خواهی بدم ، اما نظرات قبلی مهو شدند، حالا چون میخواستم خودم رو از تک و تا ننداخته باشم و این همه نوشته رو به زباله دانی نندازم ،نظر این دوست ، جار چی سوئد، رو گذاشتم ته همین نوشته تا همه فیض ببرند.)

آدم بیاد روی وبلاگ خودش هم نظر بده. به این میگن سلف سرویس :)
جارچی جان میدونم چی میگی.
دیروز به دنیا نیومدم، فرق خیلی چیزها رو با هم میدونم (آنچه که نمیدونم خیلی بیشتر است از آنچه که میدونم،و این رو هم میدونم)
آنچه من نوشتم از حق انتخاب در کشوری است که مهد تمدن و دمکراسی نام گرفته. و نه در رابطه با فاجعه بشری که به نام دیکتاتوری در کشور ما و خیلی کشور های دیگه که راه نفس رو به مردمبسته،این رو حد اقل منی که از آنجا اومدم و به انتخاب آزاد خودم هم نیومدم میشناسشم عزیز.
اما راجع به رفتن به ایران ، بزار یک لطیفه کوتاه برات بگم شاید بتونه دلیل نرفتنم به ایران رو توضیح بده:
بعد از حلال اعلام شدن ماهی اوزون بورون توسط فقیه عالی قدر که انگار توانسته بود یک فلس در دم ماتهت این ماهی شریف پیدا کنه و صنعت صادرات ایران رو از کفر و جور و ستم و از همین حرفا در امان نگه داره ، دم در بهشت یک صف بلند تشکیل شد از آدما. همه هم ماشالا ایرانی، با فرهنگ چندین هزار ساله البته.
یکی پرسید: اینا واسه چی اینجا جم شدن ؟
جواب شینید که از آنجا که رهبر عالیقدر مسلمانان این ماهی مستضعف را از چنگال استکبار جهانی نجات داده و به دامان منزه اسلام عزیز برگردانده، ـبه زبان ساده یعنی که ماهی هلال شدـ
اینها که قبلا به دلیل خوردن اوزون برون رفته بودن جهنم، الان میتونند برن بهشت.
همان یکی ـ که انگار کله اش بوی قرمه سبزی هم میداد و نمیدانست که سئوال زیادی گاهی دردسر داره ـ اشاره ای کرد به گروهی که بلاتکلیف منتظر ایستاده بودند کرد و پرسید: اونا چی ؟ اونا منتظر چی هستند؟
و کسی که جواب میداد گفت: اونا اوزون برون رو با عرق خوردن...حالا منتظرند که عرق حلال بشه.
خلاصه عزیز،ا گر منظورم رو متوجه میشی و باز سو تفاهمی پیش نمی یاد و نمیگی که فلانی الکلی هستی و چه و چه ها ....منم یه جورائی باید صبر کنم که عرق حلال بشه تا بتونم برم بهشت.

برایت عمری دراز و همراه با حداقل پیش داوری ها رو آرزو میکنم .




[ 16:46 | مهشيـد ]

شنبه، روز بی حوصله گی
دیشب تا 5 صبح با یک آقای محترم ( این جوری گفتم چون خودش هم اینو میخونه :) داشتم رو اینترنت گپ میزدم. حالا چرا ؟ چه عرض کنم. چرا رو اینترنت؟ چه عرض کنم ؟ خونه ش یه جورائی همین بغله . اما این جوری خوبه . از سوء تفاهم های دائمی دور میشی ، میتونی شیطنت هم بکنی بدون اینکه مجبور باشی پیامد هاشو تحمل کنی ، بعدا هم که تو برنامه ای ، جائی دیدیش، اصلا میتونی به روی خودت نیاری و سنگین رنگین مثل یک خانوم رفتار کنی، (لبته کسانی که منو میشناسن میدونند که این از من برنمی یاد)
دلم گرفته بود. من که تا لنگ ظهر خوابیدم، شنبه است آخه ، اما اون میگفت که باید صبح زود بره سر کار. (دلم نمیسوزه براش، حق انتخاب رو حداقل در این مورد در اینجا که داریم)
الان که سری به وبلاگهای آشنا زدم ( هرکداممان چند تا favorit داریم دیگه، کسانی که از نوشتنشون خوشمون میاد یا کسانی که دوستشون داریم چون میشناسیمشون) دیدم که حافظ نازنینم راجع به راسیسم( نژادپرستی) در ایران گفته.
روزی که تصمیم گرفتم از ایران خارج بشم دوستی که در سوئد بود به من گفت: از مشکلات و مسائلت خبر دارم.میدونم که از روی ناچاری میای، اما اینو باید بهت بگم که بدونی ، میتونی تحمل کنی که عمرت رو در سوئد به عنوان یک شهروند درجه دو بگذرانی ؟ همانگونه که افغان ها در کشور ما زندگی میکنند؟
درکی از این کلمه نداشتم، شهروند درجه دو، یعنی چه؟ اما امروز میدونم یعنی چه.
گله و شکایت از زمین و زمان کار من نیست. چاره ای بجزرفتن نبود و سوئد نزدیکترین امکان. اما اینجا بارها معنای راسیسم رو چشیدم. و هربار به یاد رفتاری که با افغان ها در کشور خودمون میشه افتادم و...
روزی در همین استکهلم زیبای خودم ـ که الان هفت سالی هست که شهر منه ـ آشنائی رو دیدم، حال و احوال و سر صحبت و درد و دل ...
از راسیسم سوئدی ها مینالید و اینکه دنیای بسته ای دارند و در طول تاریخ ( اینجوری انگار که حرفا حسابی تر میشه، با یک عبارت در طول تاریخ اضافه کردن به درد دل هامون) همیشه اینطور بودن و این مسئله نشئت میگیره از اینکه در نقطه شمالی اروپا واقع شدن و سرمای محیط روحشون رو به فرهنگ های دیگر بسته...وچه..و چه ها...
وفتی که حرفاش تموم شد ازش پرسیدم: شنیدم که اسباب کشی کردید . منزل نو راحته؟
گفت : آه آره...اون محلهً قبلیمون رو که میدونی..هر چی ترک و عرب و سومالیایی بود ریخته اونجا . اما اینجا همه سوئدی هستند.
نگاهش میکردم و میخواستم در نگاهش ببینم که آیا خودش متوجه هست که چه اندازه حرفش تهوع آور است. اما نه....
ترک، کرد، بلوچ.گیلک....اینها ایرانی هستند...اما تحقیر و توهین و شهروند درجه بودن را در خاک خود حس میکنند.
افغان ها از ظلم طالبان به کشور ما پناهنده شدند.پناهنده گان سیاسی کشور ما . بهداشت ، مسکن درخور انسان ، تحصیل کودکان ، همه و همه از ایشان دریغ شد.
و امروز درد بازگشت ،بهتر بگویم اجبار باز گشت و دربدری برای زنانی که با افغان ازدواج کرده اند.( راستی یک تک پا اینجا را امضا کنید)
انجا که آمپر میهن پرستی میزند بالا بی محابا به فرهنگ چند هزار ساله خود افتخار میکنیم، تمدن ، فرهنگ ، انسانهای آزاده...
اما در مملکت خودمان و یا در ممالکی که پناهنده هستیم حتی بی فرهنگ ترین و لمپن ترین اروپائی , و آمریکائی را به همزبانان افغان خود ترجیح داده ایم.
چندی پیش در مجلسی نزد دوستان شاعر و نویسنده افغان بودم ، چند دوست دیگر ایرانی هم بودند ، یکی از این دوستان در وقت تنفس به من گفت:هفته پیش یک خانوم افغان را دیدم ، شاید باور نکنی مهشید ، اما این خانوم دکترای زبان و ادبیات داشت....
من منتظر شدم..منتظر شدم..منتظر شدم..اما نه، خبر همین بود!!!
پرسیدم: من هنوز منتظرم تا ببینم چه چیزی در خبر شما برای من میتواند باور نکردنی باشد.
گفت: متوجه نشدی؟ این خانوم دکترای....
گفتم : آخه مرد حسابی، کجای این باورنکردنی است، چرا صدای مرا در می آورید؟ یعنی یک افغان ، و مخصوصا یک زن افغان قادر به کسب مدرک دکترا نمی تواند باشد و حالا که گرفته موجب تعجب است ؟
این آقا یک آدم خوب بود. قصدم انتقاد از او نیست . قصدم متفاوت جلوه دادن خودم هم نیست.
شاید به این فکر نکرده ایم که تعجب کردن از پیشرفتهای علمی و...افراد یا ملتی ، تحقیر آن ملت است و نه تصدیق یا تعریف از آن ملت.
دنیا به شدت دارد کوچک میشود.
با کمی مایه و وقت میتوان از این سوی دنیا در فا صله کمی به آن سوی دنیا رفت.
از دهکده جهانی حرف میزنیم.
اما در این دنیای کوچک ساکنان این دهکده جهانی چه تحقیر و فرودست انگاشته شدنی را برای آنچه هستند تحمل میکنند؟
آدم آدم است؟؟؟؟؟؟؟



[ 15:46 | مهشيـد ]

یکی میتونه به من بگه چرا این نظر خواه من همه نظر ها رو زیر همه نوشته ها میزنه؟
حالا نه اینکه کرور کرور نظر میدن و من جا کم بیارم ها..نه... اما just in case



[ 13:37 | مهشيـد ]

ساکتی ، در خودت غوطه میزنی
میپرسندو میپرسند و میپرسند.
میگوئی : عزیزی مرد....
میگویند : آه مرگ زیاد شده. من یکی رو میشناسم هفته پیش مرد. طفلک سنی نداشت.
میگوئی : از سرطان ...
میگویند : آه ...سرطان زیاد شده. همه سرطان میگیرند. من خودم یک نفر رو میشناسم هفته پیش! سرطان گرفت و مرد، جوون جوون.
میگوئی: سرم دارد از درد میترکد.....
میگویند: آه ...سر درد اینقدر زیاد شده ، من خودم مرتب سر درد میگیرم.
میگوئی: دارم خفه میشوم....
میگویند: آه...خفه گی زیاد شده، من خودم یکی رو میشناسم........
......................
میگویند : آه ..چرا تنهائی ...چرا با کسی حرف نمیزنی ...آخه تو هیچ معلومه چته ؟





[ 13:28 | مهشيـد ]

September 20, 2002

تمام شب در آئینه گریه میکردم
عزیزی بعد از هفت سال مبارزه با سرطان دیشب همسفر باد شد،
باید دوباره یاد بگیرم که پرواز را به خاطر م بسپرم.
آدم نمی شوم من، یاد نمیگیرم.
اما من غمین
گلهای یاد هیچ کسی را پرپر نمیکنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمیکنم

کسرائی



[ 7:07 | مهشيـد ]

September 18, 2002

در دهه 40 میلادی کتابی در فرانسه انتشار یافت،این کتاب در مدت کوتاهی به زبان های مختلف دنیا ترجمه شد و به زودی به عنوان یکی از پایه های دانش فمینیستی شناخته شد. نام این کتاب "جنس دوم " ونام نویسنده آن " سیمون دوبوار" امروز نامی شناخته شده برای تمامی انسانهائیست که به عدالت اجتمائی و جنسی اعتقاد دارند.
"انسانها زن و مرد به دنیا نمی آیند ، بلکه زن و مرد تربیت میشوند."
سیمون دوبوار با جمله فوق نقش تربیت را در تثبیت نقش های جنسیتی مشخص کرد. جامعه شناسان ،روانشناسان و دانشمندان فمینست در طول 6 دهه اخیر همواره با برجسته کردن نقش تربیت در شکل گیری رفتار اجتماعی انسانها ، بر اهمیت دگرگونی شیوه ها ی تربیتی در از از بین بردن الگوهای جنسیتی تاکید کرده اند، اما این الگوها در جوامع مختلف کم و بیش به قوت خود باقیست.
در بسیاری از جوامع به خصوص جوامعی که از ساختار سنتی برخوردار است آموزش دختران جوان تحت تاثیر تبعیضات جنسی از امتیازات کمتری نسبت به آموزش پسران برخوردار است.
دختران به رشته های خاص کم و بیش "زنانه " هدایت میشوند و فرصت های شغلی محدودتری در اختیارشان قرار میگیرد. در پی آمد زندگی و تشکیل خوانواده نیز کار ایشان در خارج از خانه و در جهت امرار معاش مشغله فرعی به حساب می آید ، چنانچه در بسیاری موارد بعد از تولد فرزندان مجبور به ترک شغل و خانه نشینی جهت نگهداری از خوانواده میگردند.دختران جوان ما از همان اوان کودکی می آموزند که هویت خود را به عنوان "جنس دوم" بپذیرند، گذشت ، فداکاری ، و نادیده گرفتن خواسته های و آرزوهای فردی خود در راستای منافع " خوانواده" از جمله خواص پسندیده هر زن و دختر "خوب " به شمار می آید . در این بازار ارزش گذاری زنی پسندیده است که با الگوهای پیش تعین شده اجتماعی سازگار باشد و هویت خود را به عنوان انسان درجه دو بپذیرد.
اعتراض ها و طغیان هایی که بر علیه این شیوه پرورش رخ میدهد مباسفانه به دلیل عدم آگاهی به شکل " پسرنمائی " و نفی جنسیت خود ظاهر میشود و نه اعبراض به نظام کورجنس و آموزشهای جنسیت مدارانه و آنان که تسلیم این گونه آموزش میشوند بدون هیچگونه آعتماد به نفسی می آموزند که در سایه مردان پیرامون خود زندگی کنند.
در سایه قرار گرفتن با تربیت دختران اجین و آمیخته میشود. با وجود کسی در کنار خود موجودیت می یابند. دختر کسی هستند،خواهر کسی هستند ، همسر کسی هستند و در سنین کهولت مادر کسی هستند. برای کسی بودن، برای مطرح بودن، نیازی به کوشش در جهت کسب علم یا حرفه ای نیست. ضرورتی نیست تا خود شخص مهمی بشوند، همین کافیست که همسر مرد مهمی بشوند.
این هویت فرعی که ریشه در تفاوت تربیت جنسیتی انسانهاست در فرهنگ مردسالار تولید،تایید و ترویج میشود و از سوی مروج ان آن طبیعی و بدیحی شمرده میشود.
حال زمانی که اندیشه ای این فرهنگ واین شیوه تربیت جنسیتی رابه چالش میطلبد همواره با این سئوال روبرو میشود که : " چه کسانی نقش اصلی را در تربیت کودک بر عهده دارند ؟ "
طرح این سئوال که آن پرسش ابدی " مرغ اول آمد با تخم مرغ " را در ذهن زنده میکند قصدی جز مقصر جلوه دادن زنان در انتخاب شیوه تربیتی را دنبال نمیکند، با این تفاوت که علم جامعه شناسی جنسیت پاسخی منطقی برای این سوال دارد.
تبلیغ و ترویج فرهنگ مردسالار همجنان که نفی و نقد این اندیشه ربط مستقیمی به جنسیت صاحبان تفکر ندارد. از آنجایی که مادران تربیت شده همین فرهنگ هستند مسلم است که نقش اصلی را در بازتولید این فرهنگ و انتقال آن از نسلی به نسل دیگر ایفا میکنند.
آنچث این چرخه موش خرما را از حرکت باز میدارد آگاهی جنسیتی یا به عبارت دیگر آگاهی فمینیستی است.آگاهی از نقش هایی که سنت و عرف به زنان و مردان در جامعه داده منجر به مقابله با پذیرفتن این نقشها ونیز سرباز زدن از انتفال آن به نسل آینده میشود.
در مقابل عدم وجود آگاهی فمینیستی نیز مشکلاتی را به بار خواهد داشت.
زنان که در طول زندگی خود ستم ناشی از مردمداری حاکم را حس میکنند چنانچه این احساس را با آگاهی در هم نیامیزند لبه تیز شمشیر خشم و عصیان خود را به سوی مردان ( که خود نیز قربانیان این فرهنگ هستند) نشانه میگیرند. همان گونه که قربانیان ستم ملی به جای مبارزه با اصل شوینیزم، شوینیزم خودساخته ای را در مقابل فرهنگ مسلط سازمان میدهند.
اندیشه فمینیستی اندیشه ای مرد ستیز ، مرد گریز ، و نابرابر نیست.اندیشه فمینیستی به فصد جایگزین کردن تفکر زن سالار به جای مرد سالار حرکت نمی کند.
اندیشه فمینیستی خواستار برابری حقوق بی قید و شرط زن و مرد در اجتماع است ، خواستار بر انداختن تفکر سالار منش است ،تفکری که انسانها را بر اساس جنسیت وگرایش جنسی ایشان ارزش گذاری میکند.

فمینیسم یکی از بزرگترین جنبشهای اجتماعی قرن ماست ، جنبشی که بدون اتکا به هیچگونه سلاح و تدارکات نظامی، بدون جنگ و خون ریزی ،تنها با پیام آگاهی و آزادی همه گیر شده است و همواره رشد میکند.
اهداف این جنبش تنها با تحول پذیرفتن یک جنس به وقوع نخواهد پیوست، برای رسیدن به این هدف حضور مردان ضروری است.






[ 0:48 | مهشيـد ]

September 15, 2002

نمیدانم این طرح تا چه مدت باقی میماند، پس تا از کفتان نرفته تماشا کنید



[ 22:46 | مهشيـد ]

امروزدر سوئد روز انتخابات است ، و من هم الان از پای صندوق رای برمیگردم.
احساس میکنم که میان بد وبدتر وبدترین ، بد را انتخاب کرده ام.
باور نمیکنید؟ سوئد؟ مهد دمکراسی؟
میگوئید خوشی دلم را زده؟
باورم کنید
دارم خفه میشوم.
is there anybody out there





[ 19:22 | مهشيـد ]

دچار یعنی
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک
دچار آبی دریای بیکران باشد.
سهراب ،

اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه
که از آن
به ازدهام کوچه خوشبخت بنگرم
فروغ ،

گاهی یک پیاله شراب، و مهربانی سهراب و تنهائی فروغ
و یک ترانه
تا شب را روشنه سر کنم.





[ 10:51 | مهشيـد ]

September 14, 2002

یک چیزی دیروز سر کار نوشتم که بعد بیام اینجا پاکنویس کنم، اما اومدم خونه آه از نهادم بلند شد.سر کار جا موند.
روز دوشنبه همجین که از سر کار و نیز سخنرانی بعدش اومدم خونه، همین جا به جای ادیت مینویسمش. این خط ـ اینم نشون.



[ 12:45 | مهشيـد ]

میپرسد: چه میکنی؟
میگویم : داشتم نقاشی میکردم.
ـ انگار دلت گرفته ؟
ـ.....
آی که کفرم در می آید وقتی میبینم که این معدود دوستانی که دارم گاهی من را بهتر از خودم میشناسند. لجم رابه طرز دلنشینی در می آورند و موجب میشوند که بیشتر دوستشان بدارم.
موجب میشوند که در خاکستری ترین روزهای زندگی سرم را بالا بگیرم و چشم به آنسوی ابر ها بدوزم، این عزیزان شقایق های زندگی من هستند، و آری ، تا شقایق هست ، زندگی باید کرد.
در مسیر زندگی آدمهای زیادی را پشت سر میگذاری ، می آیند و میروند، بیشتر میروند، و تو هم با نگاهی بدرقه شان میکنی، گاه این رفتن ها خسته ات میکند، دلت را به درد میآورد ، گاه زخمی ات میکند (و این بدترین شکل رفتن این رهگذران است ). اما معدودی هستند که هستند، که میمانند ، که قبولت دارند انگونه که هستی، با همهً ضعفهایت ، با همهً دل نازکی هایت و هتا لوس بازیهایت.
در یک روز خاکستری،دیروز مثلا ، که نشسته ای و دفتر طراحی ات را سیاه میکنی ،زنگ تلفن به صدا در می آید و یکی از آن معدود صداهای زیبای زندگیت، یکی از آنها که ماندند ،به تو میگوید که : میخواستم بدانی که من هستم،همیشه.
چه خوب که از پشت تلفن نمیشود چشمهایت را که غرق اشک شده ببیند ، حالا لرزش صدایت را را یک کاریش میکنی، یک سرفه ای ، عطسه ای، یا همینطور بیخودی شلوغش کنی، هرچند که میدانی که زرنگ تر از آن است که نفهمد و مهربان تر از آن که به رویت بیاورد.
تا چنین شقایق هائی در زندگی دارم... چه باک که بگدازندم؟






[ 12:17 | مهشيـد ]

دو هفته از خاموشیش میگذرد،
لازم هست که از غمی بگویم که بر نهان خانه دل مینشیند؟
کم نیستند آدمهائی که به طریقی وارد زندگیت میشن، و گوشه ای جا خوش میکنند.
دوست داری که باشند. دوست داری که اوقات تنهایی ات رو، دلتنگیهایت رو، شادیهایت رو به طریقی با اون بگذرونی.
فرهاد یکی از این آدما بود در زندگی من، کسی که بی هیچ شرطی میشد دوستش داشت.
فرهاد قسمتی ازنوجوانی من بود. یاد فرهاد همیشه همراه یاد پسر جوانیست که روزی دوان دوان فاصله خانه خود تا ما را طی کرد.
پسرک جوانی که" با موهای در هم و پاهای باریک و گردن لاغر" این آهنگ را با خودش آورده بود تا با هم کنار لبه "باغچه ای که هیچ کسی به فکرش نبود" بنشینیم و گوش کنیم آنقدر که صدای مادر بلند شود که : مگه تو خواب نداری؟
نمیدانم که آیا آن پسر هچنان " به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشد که یک شب او را باد با خود برد ".
تنها میدانم که خاطره آن شب را " قلب من از محله های کودکیم دزدیده است "، و اکنون فرهاد نیز به همان گوشه دنج قلبم نقل مکان کرده است تا به بغض و درد تجسمی دیگر بدهد.
یــــک شــــب مــــاه مــــی یـــــاد







[ 2:14 | مهشيـد ]

September 13, 2002

دو شعر از مریم هوله

قلاده

اگر با من ازدواج کردی
برایم لباسی بخر نازک
که از پشت آن
برهنگی تو دیده شود
و دستمال گردنی
که اخلاق دستهای تو را داشته باشد
و کفش اسپورتی
که به مغز تو متصل باشد
ولی قلاده را فراموش نکن
چهره صادق تری دارد!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تا لنگه کفش

نه
نمی شود
نمی شود آرام بگیرم !
این گوشه از جهان محکومیت من است
ویترین خیابانهایش عقب مانده اند
و شلوارهایش تنم را فشار میدهند
نه
به من دست نزن
مثل گربه های هیز بار می آیم
به پاچه های مادرم
بدبین می شوم
رهبر عزیز
چگونه میتوانم به تو اعتماد کنم!
تو اصلا شبیه ترمو دینامیک نیستی
دهانت پر از ساچمه است
و از کپل هایت
سیاهچالهای فضائی میریزد
چگونه میتوانی به من مهربانی کنی
وقتی پسرانت در آرزوی زنا جان می سپرند
و دخترانت به فاحشه خانه های پنج قاره تبعید می شوند

نه به من دست نزن
من از بال سوسک میترسم
پروازش مستراح خانه ای را متروک میکند

این مردم
نمیدانم چطور آنقدر شجاعند
که تو در آسمان شان پرواز میکنی

آه اگر کودکان بزرگ می شدند
لنگه کفشی برای تو کافی بود.





[ 22:09 |