با تشکر از نوشین عزیز که متن تایپ شدهً این داستان را در اختیار من گذاشت
به 19 زني كه كشته شدند
ليلا
نوشين احمدي خراساني هوا نسبتاً تاريك شده است كه از خانه بيرون ميرود. رژ غليظي زده، چادرش را روي دهانش گرفته. كنار خيابان راه ميرود. فكرش در خانه است: «چرا هيچكس نيست؟» رويش را كنارميزند. اتومبيل پژو سرمهاي رنگي نزديك ميشود. دقت ميكند فقط راننده هست. لبخند ميزند و چشمانش را خمار ميكند، انگار كه تمرين كند. دست تكان ميدهد تا ماشين بايستد اما نميايستد و ميرود. داد ميزند: «لعنتي وايسا...» تاكسي نارنجي بوق ميزند. رويش را برميگرداند و به راهش ادامه ميدهد. خسته شده. يك ساعتي ميشود كه بيرون آمده، اما جز يك اتومبيل سفيد رنگ كه سوارش كرده و بينتيجه، فقط دستش انداخته، كسي پيدا نشده. آن يكي هم حاضر نبوده پولي بدهد، براي همين هم پياده شده. سرش درد ميكند. صداي بوق ماشينها و متلك هايي كه به هيچ جا نميرسد در مغزش مثل بمب ميتركد. شقيقه هايش ميزند. گوشه ي خيابان پشت به اتوبان مينشيند و سيگاري دود ميكند. پاهايش درد ميكند. دوباره شروع ميكند به گشتن كيفش. از صبح چندبار گشته. جز دو سكه ي 25 توماني، پولي ندارد. درست يك هفته است كه از خانه بيرون نيامده. بلند ميشود، از خانه خيلي دور شده. اگر كسي را پيدا نكند تمام راه را بايد پياده برگردد. سيگار را مياندازد كف خيابان. ماشينها در حركت اند، بيشترشان چند سرنشين دارند، به دردش نميخورند. بالاخره اتومبيلي به طرفش ميآيد. ليلا دستي تكان ميدهد. راننده ويراژ ميدهد به طرف او، براي آنكه به ماشين نخورد عقب عقب ميرود و ميافتد. داد ميزند و فحش ميدهد. ياد نرگس ميافتد. بلافاصله بلندميشود. خودش را ميتكاند. چادر را درست ميكند و باز دست تكان ميدهد. صداي ترمز يك ماشين. ميخندد و ميدود. سرش را از پنجرهي اپل سبز رنگ تو ميكند. چشمانش را خمار ميكند: «سلام، جوني چطوري...» و در را باز ميكند و توي ماشين مينشيند. چادرش را كنار ميزند تا سينه هايش كه از ميان بلوز ركابي تنگ سبز رنگش بيرون زده، ديده شود. دستها روي پاهايش در رفت و آمدند و او لبخند ميزند. شقيقه هايش ميزند. ابروها را بالا نگه ميدارد تا ضربان نبض شقيقه آنها را ناخودآگاه پايين نكشد و گره نيندازد. ـ پولمو اول ميخوام، جوني ـ برو پايين ببينم تحفه. اينجورشو ديگه نديده بوديم، من كه هنوز هيچي نشده پول نميدم! ميخندد. سيگاري روشن ميكند. كلي چانه ميزنند. راننده پنج تا اسكناس هزار توماني مياندازد روي پاهايش. ليلا پولها را برميدارد. دوباره شمرد. چادرش را روي كيفش ميكشد و همانطور حرف ميزند آنها راميچپاند زير لايه ي دوم كيف كه خودش درست كرده و زيپ آنرا ميكشد. دوباره چادر را كنار ميزند. يك لحظه درد شقيقه ها كم شده بود اما دوباره به سراغش ميآيد. بلند بلن ميخندد. ـ جا هم كه نداري اينقدر خسيسي. راننده اخم ميكند و ترمز ميگيرد، اتومبيل ميايستد. ـ خيلي خب بابا چرا عصباني ميشي، ميريم خونه ي من ولي خرجش بيشتره ها.... وقتي به كوچه ي نزديك خانه ميرسند، ليلا ميگويد: «من زودتر ميرم، توي همين كوچه ست درو باز ميزارم، يه دره چوبي قهوه اي رنگ» و چادرش را دورش جمع ميكند و ميدود. همانطور كه ميدود كليدش را در ميآورد. در را باز ميكند و وارد خانه ي قديمي ميشود. اثري از رنگ سبز هنوز در بعضي از قسمتهاي ديوار پيداست، اما در باغچه ي كوچك از چند بوته ي گل و درخت كوچك انجير فقط ساقه هاي خشك باقي مانده. ليلا به سرعت ميرود تو. نرگس خوابيده روي تخت و نفس نفس ميزند. دستش را روي پيشاني او ميگذارد. همچنان تب دارد. پتوي كهنه را از پايين تخت برميدارد و ميبرد و مياندازد كف آشپزخانه ي كوچك و بچه را بغل ميكند و ميبرد آنجا. بچه بيدار ميشود اما ناي حرف زدن ندارد و دوباره پلك برهم ميگذارد. اشك در چشمان مادر پُر ميشود. پارچ پلاستيكي آبيرنگ را برميدارد، آب ميكند، دو تا ليوان برميدارد و در آشپزخانه را ميبندد. رانندهي اتومبيل سبز رنگ حالا ديگر بايد پشت در باشد. ليلا چشمانش را پاك ميكند و در آينه به خود مينگرد. در اتاق را باز ميكند و ميگويد: «بيا تو جوني. زود باش، نترس!» موهاي مشكي اش را روي شانه ها ولو ميكند و چرخي به كمر ميدهد تا مرد متوجه بزرگي شكمش نشود. ـ اينجا كه مخروبس، اصلاً پشيمون شدم، پولو برگردون ببينم. دلش فرو ميريزد، اما ميخندد: «اي بابا چيكار به اينجا داري، اصل كاري منم» و بشكن ميزند و آواز ميخواند. تا مرد يخش كمي باز شود و بخندد. وقتي ميبيند ميخندد، صدايش را آهسته تر ميكند تا بچه بيدار نشود. ليوان را از آب پر ميكند: «بخور هوا گرمه، چيز ديگه اي ندارم...» و تا او آب را بخورد ميرود به آشپزخانه. ميبيند نرگس چشمانش بر هم است، اما دهانش تكان ميخورد. پارچه را خيس ميكند و روي سر بچه ميگذارد و نفس نفس زنان ميآيد توي اتاق. ميخندد: «خنك شدي...» تا مرد از آنجا برود ليلا هر دفعه به بهانه اي خود را به آشپزخانه ميرساند و پارچه ي خيس را روي پاها و سر نرگس ميگذارد. راننده كه در را ميبندد، ليلا پولها را ميشمرد و توي كرستش ميگذارد. چادرش را سر ميكند و نرگس را ميزند زيربغلش و تا درمانگاه سر خيابان ميدود. دير وقت است و جنبنده اي در خيابان نيست. پيرمرد نگهبان از خواب بيدار ميشود و نگاهي به او مياندازد كه نفس نفس ميزند و نميتواند حرف بزند. پيرمرد به اتاقي كه در سمت راست راهرو اشاره ميكند و ليلا به آن سمت ميرود. زني جوان در لباس سفيد پشت ميز نشسته و كتاب ميخواند. ـ دكتر كجاست؟ زن به سويش ميآيد و بچه را ميگيرد و روي تخت ميخواباند. ـ برو صندوق پول بده، من اينجام، بيمه كه نيستي؟ ليلا ميدود و تا وقتي از درمانگاه به داروخانه ي شبانه روزي برسد همچنان ميدود. داروها را كه ميگيرد ديگر فقط 500 تومان برايش ميماند. راه دور است و بايد ماشين بگيرد. نرگس پنج سالش است و جثه اش سنگين. وقتي به خانه ميرسند هوا دارد رو به روشني ميرود. نرگس را روي تخت ميخواباند. داروهايش را با هزار قربانصدقه و ناز و نوازش ميدهد و بعد روي زمين دراز ميكشد. هنوز شقيقه هايش ميزند. پلكهايش روي هم ميافتند. ميخوابد و جهان در سرش به ولوله ميافتد. نه، نميتوانم حدس بزنم كه چه خوابي ميبيند. براي همين خودكار را گذاشتم روي ميز و بلند شدم. كنترل تلويزيون را برداشتم و روي كاناپه ولو شدم. خسته بودم، بعد از آن همه دوندگي در كنار ليلا. پاهايم درد ميكرد. تلويزيون را روشن كردم. از اين كانال به آن كانال. ناگهان چشمم به مردي افتاد كه ايستاده بود و حرف ميزد. شبيه يكي از همكاران فرهاد بود. يكبار او را به خانه آورده بود، كه در آشپزخانه كه براي آنها غذا ميكشيدم، صدايش را ميشنيدم. به فرهاد ميگفت درخواست بورس تحصيلي كرده. البته درست نفهميدم چه ميگويد، چون مثل هميشه غذا را كشيدم و بعد رفتم به اتاق خواب. دراز كشيدم تا وقتي كه او رفت. آره خودش بود، با چشمان سبز روشن. چشمانش را به ياد داشتم و ريش بورش را. حالا داشت از اينكه در مقابل بزرگان چقدر كوچك است صحبت ميكرد. ميان جمعي كه همه رو به يك نفر روي زمين نشسته بودند ايستاده بود. هرچه فكر كردم اسمش يادم نيامد. فرقي نميكرد. ميگفت كه همه چيزش، خانواده اش و خودش جان نثارند. گفت پدرش هم ارادتمند بوده. آخر هم گفت به كساني چون او بايد كمك شود تا كار فرهنگيشان را ادامه دهند. با غيض تلويزيون را خاموش كردم. بلند شدم و رفتم پشت تلويزيون را نگاه كردم. مرد را ديدم كه از آن تو بيرون آمد. كوچك شده بود، همانطور كه خودش ميگفت، اما چهار تا بليط هواپيما تو دستش بود. احساس كردم دلم آشوب ميشود. به آشپزخانه رفتم. بايد غذا درست ميكردم. الان فرهاد ميآمد. يادم افتاد كه براي پاتختيِ خواهرزاده ام هنوز هيچ چيزي نخريده ام. تو اين يك هفته بارها به فرهاد گفته بودم پول بدهد اما مرتب بهانه ميآورد و عقب ميانداخت. امشب ديگر بايد هر طوري بود ازش پول ميگرفتم. وگرنه آبروريزي ميشد. فكر كردم بهتر است دستي به سر و رويم بكشم تا فرهاد هم سرحال بيايد. ماكاروني را دَم كردم. صداي كليدهايش آمد. هميشه كلي كليد با خود داشت و با اينكه سعي ميكرد آهسته و ناگهاني وارد خانه شود، باز هم وقتي پشت در آپارتمان ميرسيد، متوجه ميشدم. در را هميشه يكدفعه باز ميكرد. ـ بهبه خوشگل كردي...سلام... ببينم باز چه نقشهاي بر من كشيدي؟ ـ بيا، هميشه ميگي چرا به خودت نميرسي، وقتي هم ميرسم متلك بارم ميكني... شقيقه هايم شروع به زدن كرد. حالم از خودم به هم ميخورد. بلوز ركابي سبزم تنگ بود و به تنم چسبيده بود. هيچ از لباس تنگ خوشم نميآمد، مخصوصاً از اين يكي كه فرهاد به سليقه ي خودش خريده بود. احساس خفگي ميكردم. رفتم آشپزخانه و يك مسكن خوردم. سرم ديگر داشت جدي جدي درد ميگرفت. فرهاد آمد تو آشپزخانه. خنديدم: «گشنه اي؟» فرهاد گفت: «آره ولي ميخوام تورو بخورم...» دست انداختم دور كمرش، چندشم شد. دستم را گرفت و با هم به اتاق خواب رفتيم: «خيلي خوشگل شدي ها... چرا هميشه به خودت نميرسي...» وقتي بلوز سبز تنگ را از تنم درآوردم احساس راحتي كردم. كنار فرهاد خوابيده بودم و چشمم باز بود. فكر كردم نكند ليلا بيدار شده و بيرون رفته باشد. فرهاد را نگاه كردم هميشه بايد پنج دقيقه اي دراز ميكشيد تا حالش دوباره جا ميآمد. پنج دقيقه اش كه تمام شد، به طرفش چرخيدم و بوسيدمش: «ديگه بلند شو بايد غذا بخوريم...» بلند شد و پيژامه اش را پوشيد. داشت از اتاق بيرون ميرفت كه دوباره دست انداختم دور كمرش و چشمانم را خمار كردم: «فرهاد فردا ديگه حتماً بايد برم خونه ي شهناز اينا، بَد ميشه بايد يه چيزي براش بخريم...» ـ خيلي خُب ده هزار تومن بسه؟ ـ ده هزار تومن؟ با اين پول كه نميشه چيزي خريد! و چانه زدن شروع شد. بالاخره از توي كيفش پانزده تا اسكناس هزاري درآورد. بعد رفت تو آشپزخانه، پولها را شمردم و ته كيفم زير لايه ي دومي كه خودم برايش دوخته بودم گذاشتم و زيپ كيف را كشيدم. فرهاد از آشپزخانه فرياد زد: «راستي اون دوستم يادت ميآد كه يك ماه پيش اومد اينجا، امروز زنگ زد گفت بورسش درست شده...» رفتم تو و درحالي كه قابلمه را از روي اجاق برميداشتم آرام گفتم: «ميدونم...» فرهاد با نگاهي مشكوك گفت: «از كجا ميدوني؟...» ـ تو تلويزيون ديدمش... ـ در ضمن گفت كه برم پيشش، شايد برا من هم بتونه كاري بكنه. تلفن زنگ زد. فرهاد گوشي را برداشت: «الو... الو...الو... مرتيكه بي ناموس...» و قطع كرد. سر شام حرفي نزد. وقتي داشتم بشقابها را جمع ميكردم گفت: «معلوم نيست كيه كه هي مزاحم ميشه... تو ميدوني؟» ـ از كجا بدونم؟... ـ از اونجا كه بيشتر وقتها خونه اي... فردا ميرم مخابرات... به سرعت گفتم: «حتما برو». كمي خيالش راحت شد. تلويزيون را روشن كرد. من اما به فكر ليلا بودم كه نميدانستم كجاست. بالاخره فرهاد جلو تلويزيون خوابش بُرد. صدايش كردم تا برود توي تخت بخوابد. وقتي خانه آرام شد پشت ميز نشستم. دلم شور ميزد كه نكند ليلا بيدار شده باشد و رفته باشد. هوا تاريك شده. نرگس هنوز تب دارد و روي پيشانياش جاي لب هاي ماتيك زده ي ليلا ديده ميشود و قطره اشكي كه با عرق صورت نرگس يكي شده. پس تازه از خانه بيرون رفته. سوپ نيم خورده كنار تخت است، بدون گوشت. دكتر به ليلا گفته: «بچه را بايد تقويت كني...» دنبالش ميروم. از كارگر شهرداري كه هميشه آنجاست پرس و جو ميكنم. مشخصات ليلا را ميدهم. با مهرباني ميگويد: «آره ديدمش، هميشه اينجا واي ميسه». و ادامه ميدهد كه ليلا نيم ساعت پيش از يك ماشين پژوي آلبالويي رنگي پياده شده. يك پژوي آلبالويي رنگ كه بادگير طرف رانندهاش شكسته. درست مثل ماشين فرهاد. بلند شدم و در اتاق خواب را باز كردم. فرهاد لبخند ميزد. برگشتم پشت ميز و قلم را برداشتم. به پيرمرد ميگويم: «ميدوني كجا رفته؟» ـ با يه موتورسيكلت رفت... مرده رو ميشناسم. اسمش سعيده... با هزار زحمت خانه ي سعيد را پيدا ميكنم. البته مجبور ميشوم از 15 هزار توماني كه فرهاد داده هزار تومانش را به پيرمرد بدهم. وقتي ميرسم از تو خانه صدا ميآيد. زنگ ميزنم و قايم ميشوم. سعيد با چشمان قرمز بيرون ميآيد. دور و برش را نگاه ميكند. مردي سر كوچه در لباس سبز ايستاده. به هم علامتي ميدهند و سعيد ميخواهد تو برود كه ليلا پابرهنه از در بيرون ميزند. هوا تاريك است. مردي كه سر كوچه ايستاده سوت ميكشد. سعيد فوراً به خانه برميگردد و در را ميبندد. ليلا هراسان ميدود. تا خانه ميدود. پاهايش زخم شده. نرگس توي تخت دراز كشيده و چشمانش باز است و عرق ميريزد. ليلا ميخواهد گريه كند. بچه را ميبيند، بغضش را فرو ميخورد، به طرف نرگس ميرود و بغلش ميكند و آرام ميگريد. بچه هنوز تب دارد. قرصها را برميدارد. آب ميآورد و با قرص به نرگس ميخوراند. كيفش را درميآورد. پولي را كه رانندهي پژوي آلبالويي رنگ داده از توي لايي آن بيرون ميآورد. آنراميشمرد. چهارده تا هزار توماني. با خود ميگويد: «بايد پونزده تا باشه... هزار تومنش چي شده؟... نه خيلي نامرد نبود، درست داد، حتماً من گمش كردم...». ياد سعيد ميافتد ياد آن لحظهاي كه شال را دور گردنش انداخت. دلش نميخواست با او برود، شكش برده بود، اما مرد گفت كه زياد پول ميدهد. نرگس مريض است، بايد قوت ميگرفت. بايد به همان راننده ي پژو آلبالويي قناعت ميكرد. وقتي رانندهي پژوي آلبالويي پيادهاش ميكند، ميخواهد به خانه برگردد كه سعيد جلويش سبز ميشود. گلويش را مالش ميدهد، هنوز درد ميكند. بلند ميشود و دمپايي ميپوشد و بيرون ميزند. هنوز مغازه ها بازند، همه نه اما تك و توك: «بهتره برم كباب براش بخرم...» وقتي برميگردد دستش پُر است. براي نرگس يك عروسك پارچهاي خريده. چندبار آنرا ديده و خوشش آمده. اينبار فكر ميكند هميشه خريدن عروسك را عقب انداخته ام و گذاشته ام براي وقتي كه يك مشتري خرپول گير بياورم. اما فكر ميكند كه اگر الان نخرد شايد ديگر هيچوقت نتواند، براي همين هم فوراً آنرا ميخرد. عروسك را به نرگس ميدهد. نرگس ميخندد. به ياد كفشها ميافتد كه در خانه ي سعيد جا مانده. رُژ سرخرنگي هم خريده، آنرا درميآورد: «چقدر همه چيز گرون شده...» نرگس ميگويد: «اين عروسكه گرون بود مامان؟...» ـ نه خوشگلم اين ماتيكا رو ميگم گرون شده... بلند شو برات كباب گرفتم، بخور قوت بگيري... سبزي هم خريده تا سوپ درست كند. جعفريها لاي روزنامهاي است. نخ دور روزنامه را باز ميكند و جعفري ها پخش ميشوند روي زمين. هنوز تكهي روزنامه توي دستش است. ميخواهد آنرا مچاله كند كه نگاهش به كلمات درشتي ميافتد: «قتل زنان خيابا....» تكه هايي از آن پيداست. ميخواند، دوباره ميخواند. بلند ميشود و از خانه بيرون ميرود. از ترس دوروبرش را نگاه ميكند. قضيه ي سعيد در آغاز به نظرش خيلي جدي نميآيد، بارها و بارها حالتهاي خشن و جنون آميزي از مردها ديده، اما حالا مسئله كمي فرق ميكند. قيافه ي سعيد جلوي چشمش است. هرچه ميگذرد، ترسش بيشتر ميشود: «بايد برم شهين يا كبري را پيدا كنم...» ميگفت كجا ميايستند؟ سراغ محل كبري ميرود كسي نيست. بعد راه ميافتد و تا دوتا خيابان بالاتر ميرود. تو خيابان ميگردد كه شهين را ميبيند. به طرفش ميرود. شهين گوشه ي خيابان ايستاده. دستش را ميگيرد و داستان را برايش ميگويد. ـ خُب كه چي؟ ولم كن بابا. ـ بايد بريم يه جوري خبر بديم. ـ تواَم دلت خوشه، بري به كي بگي، ميگيرن ميندازنت تو هلفدوني.. ليلا باز هم حرف ميزند. شهين عصبي شده. ـ ببين تو بچه نداري... اگه هم بيفتي تو زندون خُب بعد بالاخره آزادت ميكنن... ـ يعني من برم زندون، شلاق چي؟ تازه، كاشكي فقط شلاق بود... اتومبيل سياه رنگي ميايستد. ليلا دست شهين را ميگيرد: «حالا نه، بيا بريم جون همه مون تو خطره...» شهين به طرف ماشين ميرود و داد ميزند: «فكر ميكني كي ككش ميگزه كه ما بميريم... تازه مگه حالا خيلي زنده ايم...» ليلا ميايستد. شهين سوار ميشود و اتومبيل حركت ميكند. ليلا ميخواهد برگردد كه ميبيند ماشين چند متر آنطرفتر ايستاد و شهين پياده شد. راننده دست شهين را گرفته و ول نميكند. شهين فرياد ميزند و فحش ميدهد. ماشين حركت ميكند و ميرود. ليلا ميدود به طرف شهين: «چي شد؟ پول بده نبود» ـ هيچي بابا، مردك ميگفت از پشت ـ مگه اينكاره نيستي ـ اين يكيرو ديگه هروقت مجبورم كنن شهين و ليلا كنار خيابان، مخالف حركت اتومبيلها راه ميروند. بالاخره شهين ميگويد: «خيلي خُب باشه... عجب آدم سمجي هستي...» ـ تو فقط نرگس رو نيگر دار، اگه من افتادم زندون، باشه... وقتي به كلانتري ميرسند ليلا ميگويد: «من ميرم، اگه تا نيم ساعت ديگه بيرون نيومدم، كليدو كه بهت دادم، برو سراغ نرگس... اينهم پول...» ليلا حرفش را قطع ميكند و مات به مردي كه روي موتورسيكلتي جلوي كلانتري لم داده خيره ميماند. بعد دست شهين را ميگيرد و ميكشد و شروع به دويدن ميكند. ـ چت شده ليلا... ولم كن دارم ميافتم... چيكار ميكني؟.... هر دو ميدوند. ليلا دست شهين را محكم گرفته. وقتي صدمتري دور ميشوند، ليلا درحالي كه نفس نفس ميزند ميگويد: «خودش بود... خودش بود...» ـ كي خودش بود؟ ـ همون بود. همون كه رو موتور نشسته بود، خودش بود... جلوي كلانتري... نديديش، داشت با يكي حرف ميزد... ـ همون كه ريش جو گندمي داشت؟ ـ آره ديگه... همون بود كه داشت منو ميكشت... شهين ليلا را بغل ميكند: «خيلي خوب، پتياره بازي درنيار، بسه تموم شد تو كه اينقدر بزدل نبودي. بيخيال شو، ولش كن، حالا كه شناختيمش، مواظبيم ديگه... بريم يه چيزي بخوريم، مهمون من...» دست ليلا را ميگيرد و با هم راه ميافتند. ليلا ميگويد: «نه من بايد برم، نرگس ناخوشه...» اتومبيلي جلوي پاي آنها ميايستد. شهين مردد است: «ميري...» ليلا نگاه مهرباني به شهين ميكند و ميگويد: «نه تو برو... فقط مواظب خودت باش... ريختشو كه ديدي؟...» شهين سوار ميشود و ميرود. ليلا با سختي پاهايش را در دمپايي پلاستيكي روي زمين ميكشد. توي تاكسي كه مينشيند كوفتگي بدنش به من هم سرايت ميكند. پاهايم درد ميكند. ليلا ميپرسد: «ساعت چنده؟...» چشمم به ساعت افتاد، از هشت گذشته بود. ترسيدم فرهاد بيايد و غذا آماده نباشد. وقتي خانه ميآمد اگر غذا حاضر نبود داد و بيداد راه ميانداخت. اوايل ازدواج دفعه ي اولي كه غذا حاضر نبود كارمان به مرز طلاق كشيد، البته من اينطور خيال ميكردم، اما بعد فهميدم كه ميخواسته گربه را دم حجله بكشد. حوصله ي جر وبحث نداشتم. از پشت ميز بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. خيالم راحت بود كه ليلا دارد برميگردد خانه. نكند فكر ديگري بكند و برنگردد خانه. ميدانستم ترس او هم زياد طول نميكشد، زندگي نميگذارد، هزارتا مشكل، هزاران جاي خالي كه بايد پر شوند، زندگي نرگس كوچولو، بيماري خودش، بي پولي هميشگي. آره، ترس ليلا زياد طول نميكشيد. اما از وقتي روزنامه ها را خوانده بودم دلم بيشتر برايش شور ميزد. مرغي را از فريزر درآوردم و مشغول شدم. كارم كه تمام شد آمدم و روي كاناپه دراز كشيدم. هنوز پاهايم درد ميكرد. چشمانم را بستم. قيافه ي سعيد از نظرم دور نميشد. داشت گلوي ليلا را فشار ميداد، فرياد زدم: «ولم كن سعيد... ولم كن» چشم كه باز كردم، چهره ي برافروخته ي فرهاد بالاي سرم بود. احساس كردم انگشتانش را دور گلويم حلقه ميكند «سعيد ديگه كيه؟ هان... همون كه هي تلفن ميزنه و قطع ميكنه...آره؟ خودشه...» فرهاد ميپرسيد. ـ ولم كن... ولم كن، فرهاد مگه زده به سرت؟ ـ با زني مثل تو بايدم به سرم بزنه... معلوم نيست من ميرم بيرون جون ميكنم، توي اين خراب شده چي ميگذره... احساس خفگي ام بيشتر ميشد، نفسم بالا نميآمد. چشمانم سياهي ميرفت كه زنگ در را زدند. فرهاد رفت و در را باز كرد. هنوز روي كاناپه ولو بودم. فرهاد رفت بيرون و در را پشت سرش بست، اما صداي آهسته ي جرو بحث از پشت در ميآمد. نزديك رفتم و گوش ايستادم. صداي فرهاد را بهتر شنيدم.. ـ بهت ميگم از اينجا برو وگرنه پليس خبر ميكنم... چطوري آدرس منو پيدا كردي... ميخواي آبروريزي كني... كور خوندي، حسابتو ميرسم... صداي زني را شنيدم كه گفت: «فقط ميخواستم يه كاري برام بكني، فكر كردم...» ـ امثال تورو خوب ميشناسم. ميخواي اخاذي كني... اين خبرا نيست... من پول مفت به كسي نميدم... لاي در را باز كردم. فرهاد زير بازوي زن را گرفته بود و داشت او را هُل ميداد به طرف پله ها. ـ توي كه فكر ميكني همه چيز پوله. من پول تورو نميخوام... زن را ميشناسم، ليلا است، قيافه اش فرق كرده، حرفهايش را جدي و محكم ميزند، خوشم ميآيد، مدتهاست كه ميخواهم به فرهاد همين جمله را بگويم. لبخند ميزنم. چهره ي ليلا به من هم قوت ميدهد. به طرف آنها ميروم هر چه توان دارم جمع ميكنم و دست فرهاد را از بازوي ليلا جدا ميكنم. دست ليلا را ميگيرم و ميگويم: «بيا تو،سلام». اين دو كلمه را محكم ميگويم، آنقدر محكم كه فرهاد متعجب فقط مرا نگاه ميكند، انگار نميداند چه كار كند. ميگويم: «ليلا بيا تو نگران نباش، همه چيز درست ميشه... نرگس حالش چطوره؟» ليلا ميگويد: «نرگس من؟» لحظهاي حيرتزده نگاهم ميكند و بعد، غرق در افكار خودش ميگويد: «هنوز تب داره...» ميگويم: «نبايد به بچه ي مريض كباب بدي. بايد غذاهاي سبك بخوره...» ليلا مينشيند روي مبل. فرهاد همچنان هاج و واج نگاهمان ميكند. رفتم تو آشپزخانه. فرهاد پشت سرم ميآيد و ميگويد: «ميفهمي داري چيكار ميكني... اينو از كجا ميشناسي؟ اصلاً ميدوني چيكارس؟» ميگويم: «تو نميشناسي شون. من خيلي خوبم ميشناسمشون... حالا از سر راهم برو كنار و زود اين ظرفها رو ببر بزار رو ميز. از صبح هيچي نخورده...» فرهاد دوباره حيران و منگ نگاهم ميكند. چشمانش دارد قرمز ميشود، ميبينم كه اگر كوتاه بيايم وضع خراب ميشود، براي همين هرچه توان دارم جمع ميكنم و خيلي جدي ميگويم: «مگه بهت نگفتم اين ظرفها رو ببر...» فرهاد بدون اينكه فكر كند فوراً ظرفها را ميبرد. غذا را ميكشم و به ليلا ميگويم: «بيا بشين اول غذا بخوريم تا بعد ببينيم چيكار بايد بكنيم...» و رو ميكنم به فرهاد: «تو هم بشين و مثل بچه ي آدم غذاتو بخور چون خيلي كار داريم، اول بايد بريم نرگس رو بياريم اينجا و بعد هم بايد بريم كلانتري خبر بديم... مگه نه ليلا» ليلا ميخندد، اينبار خنده اش فرق ميكند. از ته دل است. من هم ميخندم و فرهاد هاج و واج غذا خوردن ما را نگاه ميكند.
مردادماه 1380 برگرفته از نشریه فمینیستی فصل زنان/جلد اول
توضیح: سعید حنایی بعد از قتل مرموز 19 زن "تن فروش " در شهر مشهد دستگیرشد.اواتهام 16 قتل عمد را به گردن گرفت.سعید حنایی در دادگاه ضمن بی اعلام بیگناهی خود گفت : " من با خفه کردن زنان خیابانی وظیفه مذهبی خود یعنی امر به معروف و نهی از منکر را انجام میدادم" .در پی افشای جنایات سعید حنایی موجی از توجیه و زشت زدایی از اعمال او در جامعه به پا خواست. بازاریان مشهد جهت استخدام وکیل مدافع زبردستی برای او شروع به جمع آوری پول کردند.روزنامه رسالت نوشت " سعید حنایی دامن خود را جز به قتل نیالود.......چه کسی باید در مشهد محاکمه شود؟ آنهایی که در پی مهو بیماری اجتماعی بوده اند یا آنهایی که خود ریشه فساد هستند ؟(روزنامه رسالت ،مرداد80 این موج با اعلام اینکه حنایی قبل ازکشتن 13 نفر از زنان به آنها تجاوز کرده بود تا حدی فرو نشست. سعید حنایی در آپریل 2002 به دار آویخته شد.
گاهی فکر میکنم آیا به این دلیل که در مملکت ما درد زیاد است هست که ما درد ها را به هیچ میگیریم؟یا بهتر بگویم دردی را که مشخصأ خود ما را تحت فشار قرار نداده است درد نمیشماریم ؟ آیا زندگی تحت شرایط خفقان آور که امروز در داخل و خارج از کشور به انسانها تحمیل شده توانسته است ما را از احساس تهی کند؟ گاهی....
ازدواج در هر گوشه این دنیای دیگر نه چندان بزرگ و نه چندان دست نیافتنی ـ البته اگر پاسپورت مناسب را داشته باشی ، که آن خود بحث دیگریست ـ هرروز چندین هزار ازدواج صورت میگیرد. شوق و شور و شادی ، رقص و پایکوبی، چشمانی که از اشک شادی تر میشود و زن و مردی ـدر اینجا به ازدواج همجنسگرایان نمی پردازیم ـ که دست در دست هم میروند تا کنار هم زندگی مشترکی را بسازند. صحنه ای که در بالا ترسیم شد برای بسیاری از ما آشناست و خوش آیند، شرکت در جشن عروسی حادثه مهمی ست برای زن و مرد همپیمان و نیز برای تمام کسانی که توسط آنان انتخاب شده اند تا در شادی شان شریک باشند. خوب تا اینجا که کم یا بیش همه با آن آشنا بودیم. و آنچه که در این موارد ذهن کسی را مشغول نمیکند جدایی است. طلاق. ازدواج در فرهنگ های مختلف مفهوم متفاوتی دارد. در کشورهای پیشرفته که مبارزات زنان موجب شده که جایگاه تثبیت شده ای در اجتماع داشته باشند و از نظر اقتصادی وابستگی های به مراتب کمتری ـ در مقایسه با کشور های در حال توسعه و فرهنگ سنتی ـ به شریک زندگی خود داشته باشند، ازدواج بیشتر طریقیست برای شا دتر زندگی کردن، وسیله ای که خوشبختی دو نفر را تامین کند. هر چند در آنجا هم مشکلات بسیار به وجود میآید و همزیستی در بسیاری موارد به بن بست میرسد. اما ازدواج وسیله است. ایران را ببینیم : ازدواج به طور عام از شکل وسیله خارج شده است..ازدواج هدف است. چندی پیش که فیلم روزی که زن شدم در سینمای استکهلم اکران شده بود ، در آنجا نیز در دیالوگ دختران جوان با زن پیری که کمبود های سالیان زندگیش را با خرید آنچه در حسرتش بود تسلا میداد همین را دیدم. در بسیاری از خوانواده ها از هنگام تولد دختر بچه، مادر خوب و بافکر شروع به کنار گذاشتن پول یا چیزهایی برای او میکند تا به عنوان جهاز به خانه شوهر ببرد. سرنوشت دختر کم یا بیش به عنوان همسر تائین میشود.چند صباحی هم در اختیارش گذاشته میشود تا بتواند به هدف برسد.در این مدت شخصیت او ساخته میشود اما با حفظ حقوق لازم برای تغییرات اصلی یا فرعی که همسر آینده صلاح مییبیند.رویا های بزرگ، آرزو های بزرگ ، خیالبافیهای روزانه ، شعر،کتاب ، همه و همه در عمل به زندگی دختر در دوران قبل از ازدواج تعلق دارد و ازدواج نقطه عطف زندگیست نه در جهت دستیابی به این آرزوها و آرمانها ،بلکه در جهت صرف نظر کردن از آنها و در خدمت خانواده و حوائج آن قرار گرفتن.و این امر تنها به ایران برنمیگردد بلکه در دیگر فرهنگ ها و کشور ها هم صادق است. چندی پیش فیلمی را میدیدم به نام "چگونه یک لحاف چل تیکه بسازیم "، این فیلم از ساخته های هالیوود است و با دیدگاه خاص جامعه محافظه کار آمریکایی زندگی چند زن میانسال و خردسال را از زبان خود انها به طریق روایتی مطرح میکند. در جایی از این فیلم زنی شناگر در مقابل سئوال همسرش که از او میپرسد "چه شد که دیگر به دنبال آرزوهایت نیستی؟ چه شد که دیگر به آن محل مورد علاقه ات برای شنا نمی روی؟ چه شد که رویاهایت را فراموش کردی ؟" میگوید: " نمیدانم!!! فکر میکنم که همسری خانه دار شدم " ازدواج به شکل هدف در آمده است ، در راه رسیدن به این هدف و بافتن همسری که با نرم های اجتماعی مناسبتر تشخیص داده شود وسایل مختلفی به کار گرفته میشود. تا انجا که هدف اصلی ازدواج تحت شعاع قرار میگیرد و حتی فراموش میشوند. شادی، خوشبختی، و احساس مطبوعی که انسانها از همزیستی با یکدیگر میباید حس کنند. چند ازدواج را در پیرامون خود میشناسیم که این عملکرد را داشته باشد، و این نیاز ها را تامین کند ؟ چرا ؟
خانواده بيشتر زنان شورای شهر جايگاه اصلی زن را در خانه می دانند موانع پیشرفت زنان در عرصه های اجتماعی کم نیست، نگاهی به نوشتاری که در بالا از طرف سایت زنان ایرانی معرفی شده است سعی کوچکیست در نمایش درد بزرگ به رسمیت شناسانده شدن زن به عنوان انسانی اجتماعی در ایران. جایگاه اصلی زن در خانه و وظیفه اصلی او نگهداری از خانواده است. این پیامی بود که بسیاری از ما که زن زاده شده ایم در طول زندگی بارها شنیده ایم. در دبیرستان که بودم به یاد می آورم که وقتی که دخترها در کلاس شوخی و خنده را سر کلاس زیست شناسی به حد رسانده بودند، معلم پوشه هایش را جمع کرد و زیر بغل زد و گفت اصلا چرا دارم وقت خود را تلف میکنم، شما که تا چند وقت دیگر هر کدام شوهری پولدار دست و پا میکنید و وظیفه اصلیتان خانه داری و بچه داری میشود و این درسها اصلا به کارتان هم نمی آید. معلم با گفتن این حرفها کلاس را ترک کرده بود و من غمگین و مبهوت از سرنوشتی که هم اکنون برایم رغم زده شده بود سر بر نیمکت چوبی مدرسه گذاشتم.عصر که با برادرم ـکه در مدرسه پسرانه شاگرد همان معلم بود ـ صحبت کردم متوجه شدم که در شرایط مشابه در مدرسه آنان عملکرد معلم دیگرگونه است، و با بیرون کردن چند نفر از کلاس آرامش را به محیط تحصیل برمیگردانده، این که معلم من حتی به خود زحمت این را نداد که زحمتی برای حفظ آرامش به خود دهد، و به عنوان مادران و خانه نشینان فردا رشته تحصیلی را بیش از ظرفیت جنسیتی ما دانست و ما را محکوم به پاسیویته اجتماعی کرد برایم در آن زمان توهین بزرگی بود. 20 سال است که از پشت آن نیمکت چوبی بدر آمده ام، در مدت این 20 سال زندگی زیر و بم های بسیاری به من نشان داده است، ولی هرگز در هر شرایطی که زندگی کرده ام نتوانسته ام هویتی را که معلم زیست شناسی من در سالهای آخر دبیرستان به من و دیگر همشاگردی هایم الغا میکرد بپذیرم. 20 سال از آن روزها گذشته است ، امروز در کشوری زندگی میکنم که زنان در تمام عرصه های اجتماعی حضور دارند، تا برابری کامل حقوق و ارزشهای انسانی زن و مرد در همین کشور ـسوئدـ هم راه بسیار طولانی باقی است (در آینده از این تبعیضات چه در مورد حقوق انسانی و چه اجتماعی بیشتر صحبت خواهم کرد) ، اما کماکان باید اضعان کرد که این کشور به پیشرفتهای بزرگی در این زمینه رسیده است . حال آنکه گذشت زمان در بسیاری از زمینه ها به خصوص زمینه های مختلف اجتماعی و حقوق بشر در کشور مادری من متوقف شده است.اگر زنی توانسته باشد سد های اجتماعی که در سر راه پیشرفت او قرار دارند را از راه بردارد. باز سد بسیار بزرگی باقیست . خانواده که با باورهای سنتی خود همواره جایگاه اصلی او را در خانه و وظیفه اصلی او را نگهداری از خانواده میدانند. آمار شادی آوربالا بودن درصد قبولی دختران نسبت به پسران در کنکور دانشگاهی را اگر با آمارهای غم انگیز درصد اشتغال زنان تحصیلکرده در ایران مقایسه کنیم ، مشکلات زنان را در راه تثبیت اجتماعی خود مشخص تر میکند. اما زنان ایرانی در چهارراه اکنون زندگی میکنند. انتشار نشریات و کتابهای روشنگرانه در ریشه یابی فرودستی زنان، تشکیل جلسات بحث و گفتگو در جهت یافتن راه کردهائی مناسب با ساختار اجتماعی ایران، همه و همه نشان دهنده آن است که زنان ایران در عرصه اجتماعی آمده اند که باقی بمانند.
مهم نیست که چند سال عمر میکنی، مهم این است که چگونه عمر میکنی. امروزعزیزمان را به خاک سپردیم، جوان بود و پس از هشت سال مبارزه با بیماری سرطان به ما آموخت تا در غم نبودنش گریه ساز کنیم. آنگونه که من میشناختمش انسان مهربانی بود، به زندگی و زندگان عشق مبورزید ، شادی را میستود و به آنانکه در پیرامونش بودند شادمانی هدیه میداد. دوست میداشت و دوستش میداشتند، عاشق بود و عشق را اجر میگذاشت، همسرش، مردی نازنین که او را با تمام وجود دوست میداشت ،خانواده اش، دوستانش را گرما میبخشید و از آنان گرمی میگرفت. زندگی او هرچند کوتاه بود اما زیبا بود. زیبایی زندگی را با وجودش حس میکرد. یاد میگرفت، یاد میداد، زنی آزاده و اندیشمند بود. و آنچه را که زندگی به او هدیه میکرد با آغوش باز میپذیرفت و اجر میگذاشت. ما که هستیم، ما که زنده ایم ، چند تن را میشناسیم که این گونه زنده بوده اند. خود چگونه زنده ایم؟ پس امروز که نیست ... امروز که یادش دلمان را درد می آورد، امروز که لبخندش مثل یک عکس زیبا در ذهنمان هک شده و سر بر شانه های هم میگذاریم و میگرییم... امروز ...همدیگر را دوست داشته باشیم، همدیگر را داشته باشیم. مرگ پایان کبوتر نیست ...
آیا فمینیسم راه مناسبی برای حل مسائل زنان در ایران است ؟ به این آدرس بروید و نظر بدهید. راستی فمینیسم را چه گونه میبینم و آیا توانسته است خود را به عنوان یک راه کرد در مورد معضل زنان در داخل و خارج از کشور در میان ایرانیان مطرح کند؟
یک دوستی به نام جارچی سوئد( لطفش پاینده) یک چیزی در صفحه نظر خواهی نوشتند. که فکر کردم بد نیست که گپی با ایشون داشته باشم هر جند که در قسمت نظر خواهی نوشتم، اینجا هم بنویسم. چون در اون صفحه جا محدودتره. انگار بیش از یک تعداد محدود کلمه رو نمیشه پشت هم قطار کرد. خلاصه اگر دوستی مایل است در صفحه نظر خواهی میتونه comment ایشان رو بخونه(چون یک سری اصلاحات در صفحه انجام دادم که بر خلاف اصلاحات وطن موفق بود تونستم یک سر و سامونی به نظر خواهی بدم ، اما نظرات قبلی مهو شدند، حالا چون میخواستم خودم رو از تک و تا ننداخته باشم و این همه نوشته رو به زباله دانی نندازم ،نظر این دوست ، جار چی سوئد، رو گذاشتم ته همین نوشته تا همه فیض ببرند.)
آدم بیاد روی وبلاگ خودش هم نظر بده. به این میگن سلف سرویس :) جارچی جان میدونم چی میگی. دیروز به دنیا نیومدم، فرق خیلی چیزها رو با هم میدونم (آنچه که نمیدونم خیلی بیشتر است از آنچه که میدونم،و این رو هم میدونم) آنچه من نوشتم از حق انتخاب در کشوری است که مهد تمدن و دمکراسی نام گرفته. و نه در رابطه با فاجعه بشری که به نام دیکتاتوری در کشور ما و خیلی کشور های دیگه که راه نفس رو به مردمبسته،این رو حد اقل منی که از آنجا اومدم و به انتخاب آزاد خودم هم نیومدم میشناسشم عزیز. اما راجع به رفتن به ایران ، بزار یک لطیفه کوتاه برات بگم شاید بتونه دلیل نرفتنم به ایران رو توضیح بده: بعد از حلال اعلام شدن ماهی اوزون بورون توسط فقیه عالی قدر که انگار توانسته بود یک فلس در دم ماتهت این ماهی شریف پیدا کنه و صنعت صادرات ایران رو از کفر و جور و ستم و از همین حرفا در امان نگه داره ، دم در بهشت یک صف بلند تشکیل شد از آدما. همه هم ماشالا ایرانی، با فرهنگ چندین هزار ساله البته. یکی پرسید: اینا واسه چی اینجا جم شدن ؟ جواب شینید که از آنجا که رهبر عالیقدر مسلمانان این ماهی مستضعف را از چنگال استکبار جهانی نجات داده و به دامان منزه اسلام عزیز برگردانده، ـبه زبان ساده یعنی که ماهی هلال شدـ اینها که قبلا به دلیل خوردن اوزون برون رفته بودن جهنم، الان میتونند برن بهشت. همان یکی ـ که انگار کله اش بوی قرمه سبزی هم میداد و نمیدانست که سئوال زیادی گاهی دردسر داره ـ اشاره ای کرد به گروهی که بلاتکلیف منتظر ایستاده بودند کرد و پرسید: اونا چی ؟ اونا منتظر چی هستند؟ و کسی که جواب میداد گفت: اونا اوزون برون رو با عرق خوردن...حالا منتظرند که عرق حلال بشه. خلاصه عزیز،ا گر منظورم رو متوجه میشی و باز سو تفاهمی پیش نمی یاد و نمیگی که فلانی الکلی هستی و چه و چه ها ....منم یه جورائی باید صبر کنم که عرق حلال بشه تا بتونم برم بهشت.
برایت عمری دراز و همراه با حداقل پیش داوری ها رو آرزو میکنم .
شنبه، روز بی حوصله گی دیشب تا 5 صبح با یک آقای محترم ( این جوری گفتم چون خودش هم اینو میخونه :) داشتم رو اینترنت گپ میزدم. حالا چرا ؟ چه عرض کنم. چرا رو اینترنت؟ چه عرض کنم ؟ خونه ش یه جورائی همین بغله . اما این جوری خوبه . از سوء تفاهم های دائمی دور میشی ، میتونی شیطنت هم بکنی بدون اینکه مجبور باشی پیامد هاشو تحمل کنی ، بعدا هم که تو برنامه ای ، جائی دیدیش، اصلا میتونی به روی خودت نیاری و سنگین رنگین مثل یک خانوم رفتار کنی، (لبته کسانی که منو میشناسن میدونند که این از من برنمی یاد) دلم گرفته بود. من که تا لنگ ظهر خوابیدم، شنبه است آخه ، اما اون میگفت که باید صبح زود بره سر کار. (دلم نمیسوزه براش، حق انتخاب رو حداقل در این مورد در اینجا که داریم) الان که سری به وبلاگهای آشنا زدم ( هرکداممان چند تا favorit داریم دیگه، کسانی که از نوشتنشون خوشمون میاد یا کسانی که دوستشون داریم چون میشناسیمشون) دیدم کهحافظ نازنینم راجع به راسیسم( نژادپرستی) در ایران گفته. روزی که تصمیم گرفتم از ایران خارج بشم دوستی که در سوئد بود به من گفت: از مشکلات و مسائلت خبر دارم.میدونم که از روی ناچاری میای، اما اینو باید بهت بگم که بدونی ، میتونی تحمل کنی که عمرت رو در سوئد به عنوان یک شهروند درجه دو بگذرانی ؟ همانگونه که افغان ها در کشور ما زندگی میکنند؟ درکی از این کلمه نداشتم، شهروند درجه دو، یعنی چه؟ اما امروز میدونم یعنی چه. گله و شکایت از زمین و زمان کار من نیست. چاره ای بجزرفتن نبود و سوئد نزدیکترین امکان. اما اینجا بارها معنای راسیسم رو چشیدم. و هربار به یاد رفتاری که با افغان ها در کشور خودمون میشه افتادم و... روزی در همین استکهلم زیبای خودم ـ که الان هفت سالی هست که شهر منه ـ آشنائی رو دیدم، حال و احوال و سر صحبت و درد و دل ... از راسیسم سوئدی ها مینالید و اینکه دنیای بسته ای دارند و در طول تاریخ ( اینجوری انگار که حرفا حسابی تر میشه، با یک عبارت در طول تاریخ اضافه کردن به درد دل هامون) همیشه اینطور بودن و این مسئله نشئت میگیره از اینکه در نقطه شمالی اروپا واقع شدن و سرمای محیط روحشون رو به فرهنگ های دیگر بسته...وچه..و چه ها... وفتی که حرفاش تموم شد ازش پرسیدم: شنیدم که اسباب کشی کردید . منزل نو راحته؟ گفت : آه آره...اون محلهً قبلیمون رو که میدونی..هر چی ترک و عرب و سومالیایی بود ریخته اونجا . اما اینجا همه سوئدی هستند. نگاهش میکردم و میخواستم در نگاهش ببینم که آیا خودش متوجه هست که چه اندازه حرفش تهوع آور است. اما نه.... ترک، کرد، بلوچ.گیلک....اینها ایرانی هستند...اما تحقیر و توهین و شهروند درجه بودن را در خاک خود حس میکنند. افغان ها از ظلم طالبان به کشور ما پناهنده شدند.پناهنده گان سیاسی کشور ما . بهداشت ، مسکن درخور انسان ، تحصیل کودکان ، همه و همه از ایشان دریغ شد. و امروز درد بازگشت ،بهتر بگویم اجبار باز گشت و دربدری برای زنانی که با افغان ازدواج کرده اند.( راستی یک تک پا اینجا را امضا کنید) انجا که آمپر میهن پرستی میزند بالا بی محابا به فرهنگ چند هزار ساله خود افتخار میکنیم، تمدن ، فرهنگ ، انسانهای آزاده... اما در مملکت خودمان و یا در ممالکی که پناهنده هستیم حتی بی فرهنگ ترین و لمپن ترین اروپائی , و آمریکائی را به همزبانان افغان خود ترجیح داده ایم. چندی پیش در مجلسی نزد دوستان شاعر و نویسنده افغان بودم ، چند دوست دیگر ایرانی هم بودند ، یکی از این دوستان در وقت تنفس به من گفت:هفته پیش یک خانوم افغان را دیدم ، شاید باور نکنی مهشید ، اما این خانوم دکترای زبان و ادبیات داشت.... من منتظر شدم..منتظر شدم..منتظر شدم..اما نه، خبر همین بود!!! پرسیدم: من هنوز منتظرم تا ببینم چه چیزی در خبر شما برای من میتواند باور نکردنی باشد. گفت: متوجه نشدی؟ این خانوم دکترای.... گفتم : آخه مرد حسابی، کجای این باورنکردنی است، چرا صدای مرا در می آورید؟ یعنی یک افغان ، و مخصوصا یک زن افغان قادر به کسب مدرک دکترا نمی تواند باشد و حالا که گرفته موجب تعجب است ؟ این آقا یک آدم خوب بود. قصدم انتقاد از او نیست . قصدم متفاوت جلوه دادن خودم هم نیست. شاید به این فکر نکرده ایم که تعجب کردن از پیشرفتهای علمی و...افراد یا ملتی ، تحقیر آن ملت است و نه تصدیق یا تعریف از آن ملت. دنیا به شدت دارد کوچک میشود. با کمی مایه و وقت میتوان از این سوی دنیا در فا صله کمی به آن سوی دنیا رفت. از دهکده جهانی حرف میزنیم. اما در این دنیای کوچک ساکنان این دهکده جهانی چه تحقیر و فرودست انگاشته شدنی را برای آنچه هستند تحمل میکنند؟ آدم آدم است؟؟؟؟؟؟؟
یکی میتونه به من بگه چرا این نظر خواه من همه نظر ها رو زیر همه نوشته ها میزنه؟ حالا نه اینکه کرور کرور نظر میدن و من جا کم بیارم ها..نه... اما just in case
ساکتی ، در خودت غوطه میزنی میپرسندو میپرسند و میپرسند. میگوئی : عزیزی مرد.... میگویند : آه مرگ زیاد شده. من یکی رو میشناسم هفته پیش مرد. طفلک سنی نداشت. میگوئی : از سرطان ... میگویند : آه ...سرطان زیاد شده. همه سرطان میگیرند. من خودم یک نفر رو میشناسم هفته پیش! سرطان گرفت و مرد، جوون جوون. میگوئی: سرم دارد از درد میترکد..... میگویند: آه ...سر درد اینقدر زیاد شده ، من خودم مرتب سر درد میگیرم. میگوئی: دارم خفه میشوم.... میگویند: آه...خفه گی زیاد شده، من خودم یکی رو میشناسم........ ...................... میگویند : آه ..چرا تنهائی ...چرا با کسی حرف نمیزنی ...آخه تو هیچ معلومه چته ؟
تمام شب در آئینه گریه میکردم عزیزی بعد از هفت سال مبارزه با سرطان دیشب همسفر باد شد، باید دوباره یاد بگیرم که پرواز را به خاطر م بسپرم. آدم نمی شوم من، یاد نمیگیرم. اما من غمین گلهای یاد هیچ کسی را پرپر نمیکنم من مرگ هیچ عزیزی را باور نمیکنم کسرائی
در دهه 40 میلادی کتابی در فرانسه انتشار یافت،این کتاب در مدت کوتاهی به زبان های مختلف دنیا ترجمه شد و به زودی به عنوان یکی از پایه های دانش فمینیستی شناخته شد. نام این کتاب "جنس دوم " ونام نویسنده آن " سیمون دوبوار" امروز نامی شناخته شده برای تمامی انسانهائیست که به عدالت اجتمائی و جنسی اعتقاد دارند. "انسانها زن و مرد به دنیا نمی آیند ، بلکه زن و مرد تربیت میشوند." سیمون دوبوار با جمله فوق نقش تربیت را در تثبیت نقش های جنسیتی مشخص کرد. جامعه شناسان ،روانشناسان و دانشمندان فمینست در طول 6 دهه اخیر همواره با برجسته کردن نقش تربیت در شکل گیری رفتار اجتماعی انسانها ، بر اهمیت دگرگونی شیوه ها ی تربیتی در از از بین بردن الگوهای جنسیتی تاکید کرده اند، اما این الگوها در جوامع مختلف کم و بیش به قوت خود باقیست. در بسیاری از جوامع به خصوص جوامعی که از ساختار سنتی برخوردار است آموزش دختران جوان تحت تاثیر تبعیضات جنسی از امتیازات کمتری نسبت به آموزش پسران برخوردار است. دختران به رشته های خاص کم و بیش "زنانه " هدایت میشوند و فرصت های شغلی محدودتری در اختیارشان قرار میگیرد. در پی آمد زندگی و تشکیل خوانواده نیز کار ایشان در خارج از خانه و در جهت امرار معاش مشغله فرعی به حساب می آید ، چنانچه در بسیاری موارد بعد از تولد فرزندان مجبور به ترک شغل و خانه نشینی جهت نگهداری از خوانواده میگردند.دختران جوان ما از همان اوان کودکی می آموزند که هویت خود را به عنوان "جنس دوم" بپذیرند، گذشت ، فداکاری ، و نادیده گرفتن خواسته های و آرزوهای فردی خود در راستای منافع " خوانواده" از جمله خواص پسندیده هر زن و دختر "خوب " به شمار می آید . در این بازار ارزش گذاری زنی پسندیده است که با الگوهای پیش تعین شده اجتماعی سازگار باشد و هویت خود را به عنوان انسان درجه دو بپذیرد. اعتراض ها و طغیان هایی که بر علیه این شیوه پرورش رخ میدهد مباسفانه به دلیل عدم آگاهی به شکل " پسرنمائی " و نفی جنسیت خود ظاهر میشود و نه اعبراض به نظام کورجنس و آموزشهای جنسیت مدارانه و آنان که تسلیم این گونه آموزش میشوند بدون هیچگونه آعتماد به نفسی می آموزند که در سایه مردان پیرامون خود زندگی کنند. در سایه قرار گرفتن با تربیت دختران اجین و آمیخته میشود. با وجود کسی در کنار خود موجودیت می یابند. دختر کسی هستند،خواهر کسی هستند ، همسر کسی هستند و در سنین کهولت مادر کسی هستند. برای کسی بودن، برای مطرح بودن، نیازی به کوشش در جهت کسب علم یا حرفه ای نیست. ضرورتی نیست تا خود شخص مهمی بشوند، همین کافیست که همسر مرد مهمی بشوند. این هویت فرعی که ریشه در تفاوت تربیت جنسیتی انسانهاست در فرهنگ مردسالار تولید،تایید و ترویج میشود و از سوی مروج ان آن طبیعی و بدیحی شمرده میشود. حال زمانی که اندیشه ای این فرهنگ واین شیوه تربیت جنسیتی رابه چالش میطلبد همواره با این سئوال روبرو میشود که : " چه کسانی نقش اصلی را در تربیت کودک بر عهده دارند ؟ " طرح این سئوال که آن پرسش ابدی " مرغ اول آمد با تخم مرغ " را در ذهن زنده میکند قصدی جز مقصر جلوه دادن زنان در انتخاب شیوه تربیتی را دنبال نمیکند، با این تفاوت که علم جامعه شناسی جنسیت پاسخی منطقی برای این سوال دارد. تبلیغ و ترویج فرهنگ مردسالار همجنان که نفی و نقد این اندیشه ربط مستقیمی به جنسیت صاحبان تفکر ندارد. از آنجایی که مادران تربیت شده همین فرهنگ هستند مسلم است که نقش اصلی را در بازتولید این فرهنگ و انتقال آن از نسلی به نسل دیگر ایفا میکنند. آنچث این چرخه موش خرما را از حرکت باز میدارد آگاهی جنسیتی یا به عبارت دیگر آگاهی فمینیستی است.آگاهی از نقش هایی که سنت و عرف به زنان و مردان در جامعه داده منجر به مقابله با پذیرفتن این نقشها ونیز سرباز زدن از انتفال آن به نسل آینده میشود. در مقابل عدم وجود آگاهی فمینیستی نیز مشکلاتی را به بار خواهد داشت. زنان که در طول زندگی خود ستم ناشی از مردمداری حاکم را حس میکنند چنانچه این احساس را با آگاهی در هم نیامیزند لبه تیز شمشیر خشم و عصیان خود را به سوی مردان ( که خود نیز قربانیان این فرهنگ هستند) نشانه میگیرند. همان گونه که قربانیان ستم ملی به جای مبارزه با اصل شوینیزم، شوینیزم خودساخته ای را در مقابل فرهنگ مسلط سازمان میدهند. اندیشه فمینیستی اندیشه ای مرد ستیز ، مرد گریز ، و نابرابر نیست.اندیشه فمینیستی به فصد جایگزین کردن تفکر زن سالار به جای مرد سالار حرکت نمی کند. اندیشه فمینیستی خواستار برابری حقوق بی قید و شرط زن و مرد در اجتماع است ، خواستار بر انداختن تفکر سالار منش است ،تفکری که انسانها را بر اساس جنسیت وگرایش جنسی ایشان ارزش گذاری میکند.
فمینیسم یکی از بزرگترین جنبشهای اجتماعی قرن ماست ، جنبشی که بدون اتکا به هیچگونه سلاح و تدارکات نظامی، بدون جنگ و خون ریزی ،تنها با پیام آگاهی و آزادی همه گیر شده است و همواره رشد میکند. اهداف این جنبش تنها با تحول پذیرفتن یک جنس به وقوع نخواهد پیوست، برای رسیدن به این هدف حضور مردان ضروری است.
امروزدر سوئد روز انتخابات است ، و من هم الان از پای صندوق رای برمیگردم. احساس میکنم که میان بد وبدتر وبدترین ، بد را انتخاب کرده ام. باور نمیکنید؟ سوئد؟ مهد دمکراسی؟ میگوئید خوشی دلم را زده؟ باورم کنید دارم خفه میشوم. is there anybody out there
یک چیزی دیروز سر کار نوشتم که بعد بیام اینجا پاکنویس کنم، اما اومدم خونه آه از نهادم بلند شد.سر کار جا موند. روز دوشنبه همجین که از سر کار و نیز سخنرانی بعدش اومدم خونه، همین جا به جای ادیت مینویسمش. این خط ـ اینم نشون.
میپرسد: چه میکنی؟ میگویم : داشتم نقاشی میکردم. ـ انگار دلت گرفته ؟ ـ..... آی که کفرم در می آید وقتی میبینم که این معدود دوستانی که دارم گاهی من را بهتر از خودم میشناسند. لجم رابه طرز دلنشینی در می آورند و موجب میشوند که بیشتر دوستشان بدارم. موجب میشوند که در خاکستری ترین روزهای زندگی سرم را بالا بگیرم و چشم به آنسوی ابر ها بدوزم، این عزیزان شقایق های زندگی من هستند، و آری ، تا شقایق هست ، زندگی باید کرد. در مسیر زندگی آدمهای زیادی را پشت سر میگذاری ، می آیند و میروند، بیشتر میروند، و تو هم با نگاهی بدرقه شان میکنی، گاه این رفتن ها خسته ات میکند، دلت را به درد میآورد ، گاه زخمی ات میکند (و این بدترین شکل رفتن این رهگذران است ). اما معدودی هستند که هستند، که میمانند ، که قبولت دارند انگونه که هستی، با همهً ضعفهایت ، با همهً دل نازکی هایت و هتا لوس بازیهایت. در یک روز خاکستری،دیروز مثلا ، که نشسته ای و دفتر طراحی ات را سیاه میکنی ،زنگ تلفن به صدا در می آید و یکی از آن معدود صداهای زیبای زندگیت، یکی از آنها که ماندند ،به تو میگوید که : میخواستم بدانی که من هستم،همیشه. چه خوب که از پشت تلفن نمیشود چشمهایت را که غرق اشک شده ببیند ، حالا لرزش صدایت را را یک کاریش میکنی، یک سرفه ای ، عطسه ای، یا همینطور بیخودی شلوغش کنی، هرچند که میدانی که زرنگ تر از آن است که نفهمد و مهربان تر از آن که به رویت بیاورد. تا چنین شقایق هائی در زندگی دارم... چه باک که بگدازندم؟
دو هفته از خاموشیش میگذرد، لازم هست که از غمی بگویم که بر نهان خانه دل مینشیند؟ کم نیستند آدمهائی که به طریقی وارد زندگیت میشن، و گوشه ای جا خوش میکنند. دوست داری که باشند. دوست داری که اوقات تنهایی ات رو، دلتنگیهایت رو، شادیهایت رو به طریقی با اون بگذرونی. فرهاد یکی از این آدما بود در زندگی من، کسی که بی هیچ شرطی میشد دوستش داشت. فرهاد قسمتی ازنوجوانی من بود. یاد فرهاد همیشه همراه یاد پسر جوانیست که روزی دوان دوان فاصله خانه خود تا ما را طی کرد. پسرک جوانی که" با موهای در هم و پاهای باریک و گردن لاغر" این آهنگ را با خودش آورده بود تا با هم کنار لبه "باغچه ای که هیچ کسی به فکرش نبود" بنشینیم و گوش کنیم آنقدر که صدای مادر بلند شود که : مگه تو خواب نداری؟ نمیدانم که آیا آن پسر هچنان " به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشد که یک شب او را باد با خود برد ". تنها میدانم که خاطره آن شب را " قلب من از محله های کودکیم دزدیده است "، و اکنون فرهاد نیز به همان گوشه دنج قلبم نقل مکان کرده است تا به بغض و درد تجسمی دیگر بدهد. یــــک شــــب مــــاه مــــی یـــــاد
اگر با من ازدواج کردی برایم لباسی بخر نازک که از پشت آن برهنگی تو دیده شود و دستمال گردنی که اخلاق دستهای تو را داشته باشد و کفش اسپورتی که به مغز تو متصل باشد ولی قلاده را فراموش نکن چهره صادق تری دارد!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تا لنگه کفش
نه نمی شود نمی شود آرام بگیرم ! این گوشه از جهان محکومیت من است ویترین خیابانهایش عقب مانده اند و شلوارهایش تنم را فشار میدهند نه به من دست نزن مثل گربه های هیز بار می آیم به پاچه های مادرم بدبین می شوم رهبر عزیز چگونه میتوانم به تو اعتماد کنم! تو اصلا شبیه ترمو دینامیک نیستی دهانت پر از ساچمه است و از کپل هایت سیاهچالهای فضائی میریزد چگونه میتوانی به من مهربانی کنی وقتی پسرانت در آرزوی زنا جان می سپرند و دخترانت به فاحشه خانه های پنج قاره تبعید می شوند
نه به من دست نزن من از بال سوسک میترسم پروازش مستراح خانه ای را متروک میکند
این مردم نمیدانم چطور آنقدر شجاعند که تو در آسمان شان پرواز میکنی
آه اگر کودکان بزرگ می شدند لنگه کفشی برای تو کافی بود.
با خودم شرطی بسته بودم، اگر اتاقم رو که شتر با بارش توش گم میشه و خونه رو یه نظافت درست حسابی بکنم یه چیز حسابی به خودم جایزه بدم. حالا حدس بزن چی شد؟ شرط رو بردم. امروز بعد از کار رفتم و یا سه پایه حسابی خریدم، چند تا بوم هم روش. یک خورده زیا د شد اما دندش نرم، می خواست شرط نبنده. حلا یک مشکل بزرگ دیگه دارم فقط که هیچی رو تو این اتاق دیگه نمیشه پیدا کرد.
نزد معلّمم بودم.برای گرفتن عکسهائی از تابلو هایش که میخواهد با خود به سفر ببرد.روز گرمی بود. (آری روزی گرم ، در سوئد).تنظیم نور. انتخاب تابلو هایی که باید عکس برداری میشد. گفت: این چند تا را باید بگیری ، اما جز این ها هر کدام را که خواستی عکسبرداری کنی دیگر با خودت. ( به زودی ، همینقدر که یاد بگیرم چگونه، تعدادی از این عکس ها را اینجا خواهید دید) خندیدم : آنها که روی دیوار ها هستند هم؟ ـ باشد. شروع کردیم به کار، این را ، آن را، آن دیگری هم.... کلافه کرده بودمش انگار، اما نگاهش که می خندید، می گفت که آزارش نمی دهم. ـ آب میخواهی؟ آب یخِ یخ ؟ ـ اوه چه خوب... و بعد دستی که با لیوانی آب یخ به سویت دراز میشود. آبی که نفست را بند می آورد . و چشمانی با زیباترین خنده دنیا .... برای لمس دوستی، برای درک زیبائی ، چیزی بیش از این نیاز هست ؟
عشق آغوش گشوده من نیست. که انگاه که نمی گشا یمش رؤیای شبهای دربدر اضطراب تو باشد و آنگاه که می گشا یمش تلخی تنباکو بردهان گس کابوس دیده ای. ـ ویرانی تصویرمقدس مریمی که انکار هماغوشی اش مسیح را فرزند خدا میکندـ.
عشق ، منم فریادی ایستاده بر چارچوب اتاقی کوچک ـ آن اُمیدی که ترا در بستر انتظار به شوق دیدار سپیده دم گوش به زنگ فردا از پهلوئی به پهلوئی می غلطاندـ. عشق، منم پلی اُستوار که جزیرهُ سرد آرامش را به وسوسهُ تجربهُ آنسوی ِ جهان ِ گسترده می خواند.
عشق نرمی پستان زنی نیست و فشار بازوان مردی نه. عشق منم ترانه ای که بهانه های کودکی ات را به پسندی دلنشین بدل میکند.
بانگی دلنواز که گوشهای ترا گرم مینوازد سرمائی دلپذیر که پشت ترا با شوقی شگفت می لرزاند تلنگری بر چهرهُ خامِ جوانی ات که به چشم بر هم زدنی از تو مردی می سازد. عشق رؤیای آغوش من نیست به هنگام که کورسوئی از آن سوی افق پیدا نیست. عشق منم عطوفتی که ترا در می یابد آنگاه که چشمانت پرنده ای سرگردان می شود ـ آن پرندهً تازه پا که از جذبه سربر کشیدنِ گل سپید کوچکی به بهت می نشیند ـ.
عشق آغوش گشوده من نیست به هنگام که نیاز تو کودکی می شود تشنه نوازشهای دستان مادری من عشق منم قله ای سرفراز که ترا از عمق دره های دور به خود میخواند به هنگام که رنج جهان ِ تازهَ راههای پیچ در پیچ ترا در خود گم میکند. عشق وسوسهَ دندانهای بهم فشرده تو نیست بازوئی نیست که بر شانه ای فرود آید جسمی نیست که بر جسمی خم شود دانه ای نیست که به سودای آفریدن جوانه ای به خاک بسپاری و نه آن لبان سرخ یه به لبان نیمه باز ِ اشتیاق ِ تو پاسخ گوید. عشق منم آوازی که در نبض تو می زند وزش نسیمی در نیزاری دشتی فراخ که تو بر آن گام می نهی به هنگام که تحمل ثانیه ها از حوصله بیرون میشود. عشق منم ـ عریانی آن حقیقتی که تو بر آن دیده فرو می بندی ـ .
ستاره ای روشن که بد داه تو می تابد که اگر نادیده از آن درگذری آنگاه که خاموشی جهان َ تو را در بر گیرد در گذرت جز کرم شبتابی نمییابی.
وقتي سعيد حنايي گفت: «كشتن آن 16 زن خياباني، مثل كشتن سوسك برايم راحت بود»، تنهاكسي نبود كه چنين تفكري درباره زنان روسپي داشت. او فقط آن قدر «همه چيز باخته» بود كه اين فكر را بر زبان بياورد.
ته ذهن تمام آنهايي كه به دنبال طرحهايي براي ساماندهي وضعيت روسپيان و سروسامان دادن به «بازار سكس» در ايران هستند، نيز چنين تفكري وجود دارد.
در دو طرحي كه تاكنون متن آن فاش شده است(تشكيل خانههاي عفاف، مؤسسه ناصحين قم، 1373 و طرح ساماندهي زنان روسپي و صيغهاي، شوراي اجتماعي كشور، بهار 1380) نگاه طراحان به زنان روسپي، نگاه يك انسان به يك انسان نيست. نگاه برنامهريزان طرحهاي «صيغهاي كردن كارگران جنسي»، نه معطوف به حل مشكلات اين زنان كه ظاهراً معطوف به حل مشكلات جامعهاي است كه انگار اين زنان عضو آن نيستند. شواهد فراواني ميتوان بر اين مدعا آورد:
هم در طرح عفاف و هم در طرح شوراي اجتماعي كشور، بر استفاده زنان روسپي از وسايل پيشگيري از بارداري و تشويق آنها به انجام عمل جراحي عقيمسازي (غيرقابل برگشت) تأكيد شده است. تأكيد يادشده، به اين دليل كه به صلاح زنان روسپي نيست كه بچهدار شوند، نيست بلكه به دليل به دست آوردن حكمي شرعي براي نگه نداشتن عده است. براساس قواعد شرعي، زن در ازدواج موقت(حتي اگر براي يك ساعت باشد)، بايد 45 روز تا دو ماه عده نگه دارد و در اين مدت نبايد با مرد ديگري ازدواج كند. نويسندگان طرحهاي صيغهاي كردن كارگران جنسي كه ميدانستند نگه داشتن عده، از طرفي امرارمعاش اين زنان را مختل كرده و از طرفي ديگر برآورده شدن ميزان تقاضاي موجود در بازار سكس ايران را ناممكن ميكند، به دنبال گرفتن حكمي شرعي هستند كه به زنان روسپي مجوز بدهد پس از تمام شدن مدت صيغه، عده نگه ندارند.
در هر دو طرح، زنان روسپي پس از انجام كليه معاينات و آزمايشات پزشكي، كارت بهداشتي دريافت ميكنند. در واقع قصد طراحان امنتر و بهداشتي كردن برقراري رابطه با زنان روسپي براي مشتريان است. ديدگاه كاملاً «كارفرما محور» پيشنهاد دهندگان و عدم توجه آنها به روسپي به عنوان يك كارگر جنسي از اينجا پيداست كه هيچ پيشبيني براي بيمه، بازنشستگي يا از كار افتادگي اين زنان نشده، در حالي كه تأكيد فراواني بر بهداشتي شدن رابطه آنها انجام گرفته است. حتي اگر يكي از اين زنان از طريق يك مرد به ايدز مبتلا شود، كارت بهداشتي و كار خود را از دست خواهد داد تا مبادا مردان ديگري را آلوده كند.
برنامهريزان و مديران دولتي و متصديان بخشهاي خصوصي وابسته بهقدرت و ثروت، با تكيه بر مسند يا اقتدار ناشي از وابستگيهايشان به قدرت براي شهروندان تصميم ميگيرند. آنها كه با انداختن بولدوزر زير خانههاي فساد و طرحهاي ضربتي جمعآوري زنان خياباني (كه جمعآوري زباله را به ذهن متبادر ميكند) نتوانستهاند آمار دختران فراري، زنان روسپي و بيماران ايدزي كه از طريق تماس جنسي آلوده شدهاند را پايين بياورند، به فكر رسميت بخشيدن به پديده روسپيگري افتاده و در نهادها و دستگاههاي جداگانه، طرحهاي جداگانه تدوين كرده و ميكنند. طرحهايي كه البته نبايد از منافع اقتصادي حاصل بر آن غافل بود.
اما در هيچكدام از اين طرحها، به زنان روسپي به شكل عضوي از جامعه كه حق برخورداري از ابتداييترين حقوق بشري را دارند توجه نشده است. كار او به رسميت شناخته ميشود بيآنكه از حقوق يك كارگر برخوردار شود. وادار كردن زنان روسپي به عقيم شدن يا صرف نظر كردن از حق داشتن فرزند براي هميشه و در معرض انواع و اقسام آزمايشها به شكل دائم قرار گرفتن، بيآنكه در ازايش به او امتيازي بدهيم، نه تنها زندگي زنان روسپي را از اينكه هست، سختتر خواهد كرد بلكه يك بازار سياه سكس نيز به وجود خواهد آورد؛ بازاري ارزانتر اما نامطمئنتر.
هرچند، روسپي نتيجه جامعهاي است كه او عضوي از آن است اما ظاهراً در اين بازار، چه رسمي و چه سياه، تا اطلاع ثانوي حق با مشتري خواهد بود!
شکم هفت کوه پاره شد زهدان چهار دریا سترون لبان درختان بنفش ماند و ریشه های دیوانه در زیر خاک خود را از اسارت هم رها کردند پرده ی گوش سنگ پاره شد درختان دیوانه کر شدند انسان جائی برای ندفین جسم خویش نمی یابد. انسان جائی برای تدفین خویش نمی یابد. لباس تن من در خیاط خانه کدام آسمان دوخته شد چه تنگ است چه تنگ است چه تنگ است تنفس عشق در این لباس چه سخت است چرا پوست مرا کوچکتر از روحم بافتی؟ چرا برای اْقیانوس قلبم خط پایای نکشیدی چرا شهوت کوه را مهار کردی امّا مرا تشنه عشق زائیدی وقتی که ماه قاعده شد و قطره های خون بر زبان درخشنده ی آبشارها چکید مردان خشمگین در غاری جمع شدند تا منشور ابدی ناموس را بنویسند چرا گوش هایم آنقدر حساس نبود تا صدایشان را بشنوم؟ پوست بالشم هر شب با اصوات کْهن پاره میشود و در خوابهایم پیامبری با صورت بزک کرده به دنبال پسران چهارده ساله می دود و پردهُ پنجره اش شیشه ی سُرخابی زنی ست که می خواست قدیسه بماند اطاق افیون اطاق افیون بر منقل های عشرت خم شده اند مردانی که شیرازه ی عشق را پاشیده می خواهند زنان ، گره قالی های نیمه بافته را از خشم با دندان میجوند خانه در دود غوطه ور است خانه از دود به خود می پیچد مردان کوچک در کنج حیاط به مرغان زنده تجاوز می کنند وضو می گیرند و نمازشان را بر شلیته ی سرخ فاحشه ها میخوانند من از پنجره ام می بینم من در خوابهایم میبینم من می دانم از آلت تناسلی دیوها تا بکارت آن فرشته ای که هنوز در خواب است راه درازی نیست قرآن بخوانید قرآن بخوانید بر مزار عشق بر مزار انسان وقتی دختر نُه ساله در حجله آموزش شهوت می بیند مرد پیر دعائی می خواند بر آلت خویش فوت میکند و نطفه مرگ شب را تاریکتر می سازد در خواب گاههای شیخان عرب خواهران کوچک من هم کنیزند و هم ، همخوابه اسکندر گجسته دست در دست رکسانه از کوچه های شهر شوش با افتخار میگذرد خواهرانم را نفروشید ما گرسنه عدالت بودیم فقط همبن! لباس تا کرده مادرانم در صندوق خانه های قدیمی هنوز منتظر عشق اند مردان حجره های مقدس در تاریکی جلق میزنند و سپس در روشنائی توبه میکنند توبه میکنند توبه میکنند
قرآن بخوانید قرآن بخوانید بر مزار شرف بر قبورعاشقان قدیمی.
النگوی طلایی زنان بیوه در صندوقچه ی شیخ چه میکند؟ بوی تریاک می آید بوی تریاک می آید کودک گرسنه ای که شیشه ی دوایش در بازار حُقـّه معامله میشود در خواب می میرد دختران کوچک کال گس، نارس ، در رختخواب شیخ از ترس به خود می شاشند در آسمان شهر داس سرخی تاب میخورد و روُیت ران سپید مقدس غسل را بد همه ی مردان واجب می سازد.
قرآن بخوانید بر مزار عشق بر مزار شرف.
تصویر داروین زیر نشیمن گاه شیخ چه میکند؟ اسکناسهایی که بوی نفت می دهند لای پستان زن قاضی شرع از جه خبر میدهد؟ در پشه بند مقدس هر شب همه به هم تجاوز می کنند و هر صبح با آب نطفه ی یکدیگر وضو میگیرند.
کاش پوست تن من به وسعت روحم بود کاش پوست تن من به وسعت روحم بود.
این خدایی که آیه هایش بر دوایر شهوت میچرخند در کدام آسمان پنهان شده که با چشمان بسته پیامبر میگزیند این خدایی که به سوی تن من سنگ می اندازد چرا هر شب خواب پستانهای مرا می بیند؟ چرا مغز پیامبرانش را از اندیشه ی جسم من رها نمی سازد؟ در کوچه های لجن نئون ها بی رونقند خواهران کوچکم را به شیخان عرب مفروشید ای جانیان مستعرب عبابتان بوی مرگ می دهد و چادر من به بالهایم تبدیل می شوند شما که زنانتان در حرم های خانگی با کلاه گیس بور منتظر عشق اند در روسبی خانه چه میکنید؟ در کوچه های افغانستان سگان خانگی از گوشت انسان سیر میشوند و ماهیگیران جنوب به جای ماهی دست و پای گم شده خویش را صید میکنند کاش یزدگرد یاغی بود کاش میدانستم در آن کتاب چه وعده داده بودند چرا گوشهایم نشنیدند چرا صدای بابک و سهروردی را نشنیدم چرا درب خانه را به روی جانیان سیاهپوش باز کردم؟ معجون خواب آور را چه کسی در پیا له ی آبم ریخت ؟
چه خواب موحشی امروز با بوی تعفن تو بیدار شده ام می شنوی امروز امروز با بوی تعفن کلام تو قانون تو کتاب تو بیدار شدم هشدار که بیداری ام ابدی ست.
مقدمه نويسندگان و خوانندگان زن همواره ناگزيرند خلاف جهت جريان شنا کنند.« بعضی زنان نويسنده و منتقد ارزشهای ادبی و فرهنگی زيرسلطه مردان را زير سؤال میبرند، تأويلهای جديدی از متون ادبی به دست میدهند کاملاً متفاوت با تأويلهای رايج مردانه و سبب دگرگونی در داوریهای مرسوم میشوند. »نقد هر گونه متن، خواندن متن و هر شکل دريافت اثر هنری ناگزير استوار به جنسيت است.« ايدئولوژی جنسی بر چگونگی خواندن نوشتهها و تفسير آنها تأثير میگذارد؛ ولی ايدئولوژی جنسی ضرورتاً با جنس بيولوژيک )زن يا مرد( همراه نيست. اين ايدئولوژی مانند هر نوع بينش و يا تفکری میتواند انتخابی باشد، چنان که بينشهای »مردانه« را در زنان و بينشهای »زنانه« را در مردان میتوان يافت. »تأنيث وجهی از هستی و سخن است و لزوماً با زنان يکی نيست. تأنيث بر وجود نيرويی در درون جامعه و در تقابل با آن دلالت میکند.« بر اساس اين نظريهها »زنانه« و »مردانه« مفاهيمی فرهنگی هستند که به دو گروه خصوصيات روحی، روانی و دو گونه ارزش اطلاق میشوند. »مردانه« در راستا و هم جهت با معيارها و ارزشهای مسلط و »زنانه« در تقابل با آنها وجود دارند. »کليه متون به ويژه متون ادبی معنايی مطلق و قطعی ندارند.« میتوان از زوايای مختلف به يک متن نگاه کرد و به تفاوتهای قابل توجهی رسيد. »هر قرائت جديد هم عملی شخصی است و هم عملی عمومی... خواندن فرايندی بين الاذهانی است، زيرا خواننده با خواندن متن از معنا و مفهومی که شخصی ديگر يعنی نويسنده در نظر داشته است فراتر میرود.« در مورد متون ادبی گذشته بايد گفت که نويسنده نمیتوانسته است ارتباطات انسانهای دوران خودش را آنگونه ببيند که خواننده امروز میتواند به ياری فهمها و دريافتهای امروزی دريابد؛ يعنی يک اثر ادبی در دورانهای مختلف و برای خوانندگان مختلف معناهای متفاوتی در بردارد. »خوانندگان... آزادند که متن را با نظامهای معنا مرتبط سازند و قصد مؤلف را فراموش کنند.« الن شوالتر میگويد: »رسالت نقادی فمينيستی يافتن زبان تازهای است. راهی نو در خواندن که بتواند هوشمندی ما را با تجربههايمان همراه کند و خرد ما را با رنجهايمان و شکآوریهای ما را با بينشمان.« نگاه من هنگام خواندن و نقد داستان داش آکل مبتنی بر مفاهيم فمينيستی است و با تأويلهای تا کنون موجود از اين متن بسيار متفاوت میباشد. ترديدی نيست که راز زنده ماندن و جان داشتن هر اثر ادبی وجود تأويلهای مختلف و مستمر از آن و چالش بين آنهاست. در اين نوشته تأکيد من بر تفاوت تصويری است که از زن و مرد در داستان ارائه شده و نيز تفاوت ارزشهايی است که با ارزشهای ارائه شده در تأويلهای مردانه رايج وجود دارد؛ به عنوان مثال، در نقدهای گذشته، داش آکل نماد »لوطی با معرفت« و کاکا رستم »لات گردن کلفت و قلدر« معرفی شدهاند؛ و به تبع چنين تحليلی منتقدان به ستايش داش آکل و لوطیگری جوانمردانه پرداختهاند. در بخشی از اين نوشته قصد من آن است که پديده لوطیگری را ضمن آوردن شواهدی از داستان داش آکل نقد کنم و ريشههای فرهنگی خشونت آفرين آن را نشان دهم. تحسينکنندگان لوطیگری در فرهنگ مردانه ايران به خشونت درونی اين پديده بیتوجه بودهاند و همين امر مانع از همه جانبه ديدن اين پديده و مبارزه فرهنگی عميق با آن بوده است. همچنين در زمينه نقد ارزشهای »مردانه« در تأويلهای متداول از داستان داش آکل ، من به عنوان خواننده و منتقد دارای نگرش »زنانه« بر نکاتی انگشت گذاشتهام که منتقدان با بينش »مردانه« يا نديدهاند يا بیتوجه از کنارشان گذشتهاند؛ از جمله ارزشهای مردانهای همچون لوطیگری، ناموس پرستی، غيرت، قيموميت، جوانمردی، پرهيز از زن و عشق، ناظر اموال زنان بودن و نقد آنها؛ من به اين مفاهيم با نگاه متفاوتی نگريستهام و در واقع تأويل من واژگونگونهای است از تأويلهای مسلط »مردانه«؛ چون خواننده »زن« بر خلاف مسير شنا میکند و برخلاف »مردان« میبيند و تأويل میکند. ساختار اصلی داستان داش آکل همان طور که از اسم داستان پيداست بر محور شخصيت و زندگی داش آکل میگردد. شخصيت اصلی داستان اوست و بخش عمده روايت و گفتههای راوی به
توصيف خصائل و صفات او و تراژدی زندگیاش و برتری شخصيتی او نسبت به کاکارستم که بنابه تأويلهای مسلط نماينده لومپنيسم و لاتهاست اختصاص دارد. ولی آيا تنها معنای اين متن ادبی، آن چنان که اين تأويلها تا کنون بيان کردهاند، همين است؟ اين داستان شخصيتی به ظاهر فرعی و حاشيهای دارد به نام مرجان که از نخستين لحظه حضورش در داستان تا پايان آن تأثير شگفتانگيز خود را بر شخصيت محوری - داش آکل - و سرنوشت او باقی میگذارد؛ به اين اعتبار مرجان شخصيتی فرعی و حاشيهای نيست و در اينجا میتوان به خوبی نشان داد که »ادبيات خودش ساخت خود را میشکند.« در اين نوشته روشن میشود که داستان داش آکل را میتوان به شيوههای مختلفی خواند و به تأويلهای گوناگونی رسيد. در اين رابطه به موضوع چندگانگی معنا در متن میتوان توجه کرد. رابطه تأويلهای مختلف از اين متن نيز مبحث قابل توجهی است. در مقايسه بين اين تأويلها میتوان دريافت که معناهای گذشته چگونه تغيير میکنند و حرفهای تازه کدامند؟ و از ديدگاه ساختشکنی چه معانی ديگری تأويل مسلط اصلی را از زير نفی میکنند و چه تأويلهای تازهای آن تأويل مسلط را از بين میبرند؟ همچنين به ياری شيوه ساختشکنی میتوان لحظات حاشيهای و به ظاهر بیاهميت داستان را، که شيوه تأويل قبلی آنها را چنين نشان میدهد، برجسته و بر اهميتشان تأکيد کرد.
نگاهی ديگر به داستان داش آکل
نقد لوطیگری جوانمردانه يکی از خصيصههای مشترک اغلب لوطیها و داشهای محلات، در گذشته - که اين پديدهها رواج بيشتری داشتند - نداشتن شغل و کار مستمر و ثابت بود. کسب و حفظ جايگاه »پهلوان« در محله و شهر مستلزم درگير شدن در منازعات و مجادلات بسياری بود که »وقت« لازم داشت. داش آکل نمونه يک »لوطی بامعرفت« و کاکارستم يک گردن کلفت و قلدر »لات« هر دو بيکارند. محل درآمد و معاش زندگی داش آکل ميراث و مايملک پدری است و از آنِ کاکارستم اخاذی از مردم. بخشی از محبوبيت داش آکل نزد مردم به خاطر بذل و بخششهای او از محل همين ميراث پدری است: پدر او يکی از ملاکين بزرگ فارس بود. زمانی که مرد همه دارايی او به پسر يکیيکدانهاش رسيد. ولی داش آکل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود، به پول و مال دنيا ارزشی نمیگذاشت، زندگیاش را به مردانگی و آزادی و بخشش و بزرگمنشی میگذرانيد. هيچ دلبستگی ديگری در زندگانيش نداشت و همه دارايی خودش را به مردم ندار و تنگدست بذل و بخشش میکرد، يا عرق دو آتشه مینوشيد و سر چهارراهها نعره میکشيد و يا در مجالس بزم با يک دسته از دوستان که انگل او شده بودند صرف میکرد.
نمونه ديگر بخشش او را در قهوهخانه محل پاتوقش میبينيم، زمانی که بابت خسارت کاکارستم، کيسهای پول به قهوهچی میدهد. معلوم نيست که اگر پدر داشآکل از ملاکين بزرگ فارس نبود، آيا محبوبيت لوطی با معرفت شيراز به همان اندازه بود؟ داش آکل نه تنها در به دست آوردن مال خودش هيچ نقشی نداشته بلکه از حفظ آن نيز ناتوان بوده: »کسی که توی مال خودش توپ بسته بود و از لاابالیگری مقداری از دارايی خودش را آتش زده بود...« بدين ترتيب، داش آکل از نظر اقتصادی مصرفکنندهای است که از مال پدرش که اکنون مال اوست به ديگران نيز میبخشد. بيکاری و زندگی فاقد مسئوليت لوطیها که تنها مشغله جدیاش حفظ موقعيت قدر قدرتی است مشخصه دوران زندگی داش آکل پيش از عاشق شدن اوست. داشها برای حفظ جايگاه »اول لوطی«، »پهلوان اولی« و قدرتمندترين فرد در محله و شهر ناگزير از نشان دادن دائمی ضرب شصت و نسقگيری بودند: »... داش آکل در شهر مثل گاو پيشانی سفيد سرشناس بود و هيچ لوطی پيدا نمیشد که ضرب شصتش را نچشيده باشد.« هيچ لوطیای مرد ميدان و حريف داش آکل نبود، همه از دست او زخم خورده بودند و پيش او لنگ میانداختند. داشآکل چشم نداشت بالای دست خودش کس ديگری را ببيند. سروصورت داش آکل پر از جای زخم قمه و قداره بود اين نشانهها حاکی از آن است که او چگونه از طريق ستيزهخويی مردانه جايگاهی را در سلسله مراتب داشها و لاتهای شيراز برای خود کسب کرده و سرشناس شده بود. تحقير کردن و رجزخوانی يکی ديگر از سلاحهای داشها بوده است برای ايجاد جوّ ارعاب و سلطهجويی. بخش اول داستان که در قهوهخانه پاتوق داشآکل میگذرد اين فضای ستيزهخويی، تحقير، و رجزخوانی مردانه را به خوبی نشان میدهد. در اين فضا است که خواننده نخستين بار با داشآکل و کاکارستم و شدت کينهتوزی آنان به يکديگر آشنا میشود. رقابت و خصومت مردانه بر سر قدرت در محله برای »اَبَر مرد« بودن در شهر يکی از انگيزههای توخالی کينه آن دو به يکديگر است و علت اينکه آن دو »سايه يکديگر را با تير میزدند.« در اين رجزخوانیها، تحقير زن و به رخ کشيدن برتری صفات مردانه - مثل غيرت - مشهود است. برای مثال، آنجا که داشآکل برای تحقير کاکارستم »يک مشت متلک بارش کرده« به او میگويد: »کاکا، مردت خانه نيست... اين بیغيرتبازیها... را کنار بگذار...« کاکارستم که از برخوردهای تحقيرآميز داش آکل در قهوهخانه غرور جاهلی مردانهاش جريحهدار شده است، داشآکل را به نبرد شبانه دعوت میکند. برنده اين نبرد »اول مرد« محله خواهد بود. آرزويی که کاکارستم دارد تصرف جايگاه »رفيع« داش آکل در سلسلهمراتب قدرت مردانه محلی است. نتيجه اين جدالها همواره روشن است: شکست حريف ضعيفتر و به دنبال آن خوار و مطيع شدن ضعيف در برابر قوی و حتی در مواردی کشته شدن يکی از طرفين نزاع. نتايج خشونتبار اين جدالها، البته بر مبنای ارزش داوریهای مردانه، با دادن صفتهای لوطی، داش و پهلوان به طرف پيروز ارزيابی میشده است و چه بسا هنوز هم بشود. مردم در اين منازعات نقشی ندارند و هرچه هست در ميان قدرتهای محلی میگذرد. در آن سالها و در آن فضاها قانون و دولت نقش چندانی ندارند و حرف اول در محلات را قلدرها و بزنبهادرها - حاکمان اصلی محله - میزنند. يکی ديگر از کارهای داشها و لوطیها قرق کردن محلهها بوده است، رسمی قديمی در ايران مردسالار. ابتدا لوطی يا اول لات محلهها را قرق میکردهاند؛ يعنی بر تمام امور نظارت میکرده و فرمان میراندهاند. يکی از جنبههای قرق کردن کنترل زنان - به نام دفاع و حمايت از آنان - در محل بوده است. زنان محله ناموس مردان محله و ناموس لوطی آن محسوب میشدهاند و دفاع از ناموس آنان در برابر مردان غيرخودی - مردان محلات ديگر - نشانگر غيرت و تعصب مردانه لوطی و جزو وظايف اصلی و مهم او بوده است: »... در همان حال که داش آکل محله سردزک را قرق میکرد...« اگر اجل برگشتهای با زنی شوخی میکرد... ديگر جان سلامت از دست داشآکل به در نمیبرد...« بديهی است که اين »حفاظت«های ناخواسته و تحميلی تا چه حد آزادی عمل و رفتار زنان را در محلات سلب میکرده و نافی استقلال عمل فردی آنان بوده است. زنان که در وهله نخست زندانی و اسير خانههايی تحت رياست پدران، برادران و يا شوهران بودهاند، به محض خروج از خانه تحت قيوميت و نظارت لوطیهای محله قرار میگرفتهاند. يعنی از اندرونی خانه پا به اندرونی محله میگذاشتهاند و آزادی - راه رفتن، حرف زدن، خنديدن و معاشرت با ديگران، به ويژه با »غيرخودی«ها! - برای آنان معنايی نداشت. مسائل اخلاقی يکی از زمينههايی است که معيار ارزشهای اخلاقی مردانه همواره برخلاف منافع زنان عمل کرده است. مردان همواره خود را حافظ و مدافع ناموس زنانِ »خودی« در برابر مردان »غير خودی« دانستهاند. البته اين امر مردان »خودی« را در برنمیگيرد. دفاع از ناموس مادر، خواهر و زن )دفاع از ناموس خانه(، دفاع از ناموس دختران و زنان محله خود در برابر مردان محلات ديگر و بالمآل دفاع از ناموس زنان کشور در برابر کشورهای بيگانه به نام غيرت مردانه، غيرت محلی و غيرت ملی در واقع توهين مستقيم و آشکار به هويت مستقل زنان و سلب آزادیهای انسانی آنان بوده است. به بيان ديگر، در جهان مردان و با معيارهای ارزشی خاص مردانه، صفت قيم بودن و حافظ ناموس بودن خصيصهای مثبت و از ديد زنان دخالت موهنی در زندگی جنسی آنان و تجاوز به حقوق انسانیشان بوده است. سلطه داشآکل بر فضای مادی و معنوی محله او حکايت از تسلط »ابر مرد« بر فضا و انسانهای پيرامون او دارد. به عبارتی سايه سنگين داشآکل بر محله سنگينی میکرد. غم او برای محله ناراحتی و شادیاش شادی میآورد. به عنوان مثال: تغيير فضای قهوهخانه پس از آنکه خبر وصیشدن خود را از پيشکار حاجی صمد میشنود و از اينکه در چنين دغمصهای افتاده است حالتش تغيير میکند: »داش آکل سهگرهاش را درهم کشيد، با تفنن به چپقش پک میزد و مثل اين بود که ناگهان روی هوای خنده و شادی قهوهخانه از ابرهای تاريک پوشيده شد...« داشآکل از احساس مسئوليت بدش میآيد، اما اکنون طبق وصيت حاجی صمد وکيل و وصی او شده است. از اينکه حاجی او را »توی دغمصه« انداخته است به هيچ وجه راضی نيست. او همان طور که به زن حاجی صمد میگويد آزادی خودش را از همه چيز بيشتر دوست دارد و به قول راوی داستان کسی است که زندگیاش را به »مردانگی« و »آزادی« و... گذرانيده است؛ اما حالا که از نظر خودش زير »دين مرده« رفته است به زن حاجی صمد قول میدهد که اين کار را انجام دهد. در ضمن او که در نخستين ديدار با زن حاجی صمد و در خانه او چهره مرجان را از لای پرده ديده در همان نخستين نگاه دلباخته مرجان شده است. مسئوليت وکيل و وصی شدن حاجی صمد و عشق به مرجان يکباره در زندگی او تغيير اساسی ايجاد میکند: ... کسی که توی مال خودش توپ بسته بود و از لاابالیگری مقداری از دارايی خودش را آتش زده بود، هر روز از صبح زود که بلند میشد به فکر اين بود که درآمد حاجی را زيادتر بکند... دارايی او را به جريان انداخت و از صبح تا شام مشغول دوندگی و سرکشی به علاقه و املاک حاجی بود.
به اين ترتيب رابطه داشآکل با کار پس از کسب موقعيت قيموميت »علاقه و املاک حاجی« و دلبستگی به مرجان تغيير میکند. او به تدريج از زندگی »لوطی«وار گذشتهاش فاصله میگيرد و دگرگون میشود. اما نقش و وظايف جديد او در زندگی چيست و اين دگرگونی به چه معنا است؟ داشآکل، در واقع، به جای حاجی صمد »سرپرست« خانواده و املاک و دارايیهای او شده است. نقش مردانه »لوطی« در زندگی داشآکل با نقش مردانه »سرپرست« و قيم و ولی و خلاصه همهکاره و تصميمگيرنده اصلی زندگی زن و فرزندان حاجی صمد تعويض شده است. او که اول مرد محله بود، اکنون رئيس خانه و خانواده و املاک حاجی و تعيينکننده اصلی مسير زندگی زن و فرزندان او است. حال ببينيم موقعيت جديد داشآکل چه تأثيری بر زندگی زن حاجی صمد و مرجان دارد.
موقعيت زنان در داستان داشآکل حضور غايبوار زنان داستان از زمانی مطرح میشود که حاجی صمد »سرپرست« آنان - شوهر و پدر - میميرد. آن دو میخواهند که از حصار اندرونی به در آيند و حضوری مستقل يابند. نخستين برخورد زن حاجی صمد با داشآکل و نخستين نگاه آزاد اين دو زن از اندرونی به بيرونی است؛ اما سايه سهمگين سرپرست بعدی که به سرعت جانشين اولی میشود اين مجال و فرصت را از آنان میگيرد و آن دو بار ديگر به اعماق اندرونی پرتاب میشوند؛ اما اين بار به فضايی حتی کوچکتر از قبل و با تجهيزاتی کمتر، چون قيّم جديد بدون مشورت با آنان صلاحشان را اين گونه تشخيص میدهد و تصميم میگيرد: داشآکل از روز بعد مشغول رسيدگی به کارهای حاجی شد... آنچه زيادی بود در انباری گذاشت. در آن را مهر و موم کرد، آنچه فروختنی بود فروخت، چندپاراگراف بعد زن و بچههای او را در خانه کوچکتر برد، خانه شخصی آنها را کرايه داد... و از صبح تا شام مشغول دوندگی و سرکشی به علاقه و املاک حاجی بود.
به اين ترتيب، روشن میشود که زن حاجی صمد پس از سالهای بسيار زندگی با او و داشتن فرزندان متعدد هيچگونه اختياری حتی برای انتخاب محل زندگی خود و اداره اموال و اثاثيه و دارايیهای خود و فرزندانش ندارد. نقل و انتقال او، مرجان و فرزندان ديگرش مثل اثاثيه و باقی ماترک شوهر با اختيار تام و تمام داشآکل انجام میشود؛ اکنون زن حاجی صمد و مرجان در قلمرو قيموميت داشآکل قرار دارند و سرنوشتشان به عزم و اراده او بستگی پيدا کرده است. اين وضعيت هنگام عروسی مرجان نيز خود را با قوت تمام به ما مینماياند. هنگام عروسی مرجان، داشآکل »زن و بچه حاجی را دوباره به خانه شخصی خودشان« میبرد و »اتاق بزرگ ارسیدار را برای پذيرايی مهمانهای مردانه معين« میکند، »همه کلهگندهها، تاجرها و بزرگان شهر شيراز« را به اين جشن دعوت میکند، جهاز مرجان را تهيه »و برای شب عقدکنان جشن شايانی آماده« میکند. از اين جملات چه چيزی را میتوان دريافت به جز انفعال تحميلی بر زن حاجی صمد هنگام رويارويی با مهمترين وقايع زندگی يک زن در مناسبات سنتی، يعنی تصميمگيری در مورد ازدواج دخترش - در اين مورد نيز داشآکل آمر مطلق بوده است - تهيه جهاز و سور و سات عروسی و دعوت از مهمانان و غيره. انجام همه اين امور توسط داشآکل بنابه تأويل مردانه از احساس مسئوليت شديد لوطی بزرگوار شهر نشأت میگيرد، نه از قيممآبی مقتدرانه و مذکرگونهای که مطابق فرهنگ و سنتهای زمانه هرگونه اختيار عمل و آزادی تصميمگيری را از زنان سلب میکند. فرهنگ رايج زن را به شدت تحقير میکند و فاقد ارزش میشمارد. در زمينه چنين اعتقادی است که زن حاجی صمد نه تنها در زمان حيات شوهر جز در اندرونی جايی و اعتباری ندارد، بلکه در بستر مرگ شوهر نيز حضورش را موقع اعلام وصيت او لازم نمیدانند؛ شبی که حال حاجی به هم میخورد، امام جمعه را سر بالينش میآورند تا حاجی در حضور همه آقايان وکيل و وصی خود را معرفی کند. مرجان نيز مانند مادر خود، پس از مرگ حاجی صمد پدرش، برای نخستين بار داشآکل را میبيند، اما از پس پرده. مرجان از سر کنجکاوی آمده بود تا »داش سرشناس شهر و قيم خودشان را ببيند.« همان يک برخورد کوتاه چشم در چشم از لای پرده حال داشآکل را دگرگون میکند، ولی خواننده در مورد واکنش دختر پس از ديدن داشآکل چيزی در نمیيابد. نگاه راوی در اين سوی پرده نزد داشآکل متوقف میماند. چنان که در مقدمه گفته شد، ساختار اصلی داستان داشآکل بر محور زندگی داشآکل متکی است؛ اما با توجه به آنکه »ادبيات خودش ساخت خود را میشکند« میتوان نشان داد که مرجان شخصيت به ظاهر فرعی و حاشيهای داستان از نخستين لحظه حضورش در زندگی داش معروف شيراز تا پايان زندگی او تأثير شگفتانگيز و قطعی خود را بر شخصيت محوری داستان و سرنوشت او باقی میگذارد. حال آيا باز میتوان گفت که شخصيت مرجان در اين داستان حاشيهای است؟ اين نکته يکی از تناقضهای اين متن است. مرجان برخلاف داشآکل، در اين متن، نه حرف میزند و نه حتی از طريق راوی ذهنيات و خلقيات خود را به ما مینماياند. نه نويسنده، نه راوی و نه مناسبات اجتماعی زمانهای که داستان در متن آن جريان دارد ما را با مرجان که از ابتدا تا انتهای داستان جايش در اندرونی است، آشنا نمیکنند. نويسنده به مناسبات اجتماعی در قلمرو عمومی میپردازد که در آن زمان جايگاه مردان است و راوی نيز که فقط در فضاهای مردانه حضور دارد در اندرونی غايب است و تنها از مردان داستان با خواننده که او هم عمدتاً مرد فرض شده است حرف میزند. نگاه راوی از بيرونی به اندرونی است، او اندرونی را آنقدر میبيند که میتوان از زاويه محدود بيرونی ديد؛ نگاه راوی به آن سوی پردهها نمیرود. ولی علیرغم همه اين فضاهای مردانه و اين آدمهای اصلی، متن از فضاها و آدمهايی نيز حرف میزند که در داستان حضور ندارند و ساکتاند. شايد اين گفته که »متون واقعاً درباره چيزهايی هستند که به نظر نمیرسد درباره آنها باشند« در مورد اين متن واقعاً مصداق داشته باشد. مرجان حضورش را در تمام داستان با سکوتش و غيبتش به ما مینماياند؛ در واقع، حضور مرجان در داستان داشآکل با غيابش معنا میيابد. مرجان و مادرش حتی مانند اغلب عناصر سرکوب شده زندگی که نمايشناپذير و نانمودنیاند، خود حضور چندانی ندارند و وجود آنان را بايد در سپيدیهای متن - نانوشته - جست و جو کنيم. متن داشآکل و حساسيتهای »زنانه« خواننده اين امکان را به وجود میآورند. معنای وجود مرجان را در اين داستان از ورای تأثيرش بر زندگی داشآکل پی میگيريم. داشآکل سی و پنج ساله که به قول راوی داستان شگفتآور به نظر میآمد که تا آن زمان »موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نکرده بود«، و حتی »چند بار هم که رفقا زير پايش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند او هميشه کناره گرفته بود«، ناگهان در يک نگاه عاشق مرجان دختر چهارده ساله حاجیصمد میشود. از آن پس: داشآکل از شبگردی و قرق کردن چهارسو کناره گرفت. ديگر با دوستانش جوششی نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد... همه داشها و لاتها که با او همچشمی داشتند... دو به دستشان افتاده برای داشآکل لغز میخواندند و... ديگر حنای داشآکل پيش کسی رنگ نداشت و برايش تره هم خورد نمیکردند. هر جا وارد میشد در گوش با هم پچ پچ میکردند و او را دست میانداختند. داشآکل از گوشه و کنار اين حرفها را میشنيد ولی به روی خودش نمیآورد و اهميتی نمیداد، چون عشق مرجان به طوری در رگ و پی او ريشه دوانيده بود که فکری و ذکری جز او نداشت.
به اين ترتيب، عشق مرجان سبب میشود داشآکل از زندگی لوطیوار گذشته خود فاصله بگيرد و حفظ موقعيت قبلیاش در محله برايش بیاهميت شود، نبرد شبانه با کاکارستم را از ياد ببرد و در عوض »همه هوش و حواسش متوجه مرجان« باشد. داشآکل »هر چه میخواست صورت او مرجان را از جلو چشمش دور بکند بيشتر و سختتر در نظرش مجسم میشد.« در اينجا آشکار میشود که معيارهای ارزشی برای داشآکل تغيير کرده است. او که پيش از اين »بالای دست خودش چشم نداشت کس ديگر را ببيند«، اکنون اهميتی به حرفهای ديگران نمیداد و به جز عشق مرجان چيزی در ذهن نداشت. طی هفت سال بعد تغيير خلق و خوی داشآکل فقط به جايگزين کردن عنصر عشق به جای قدر قدرتی در ميان داشها منحصر نمیشود؛ رقت احساسات، تلطيف شدن روحيات، شدت گرفتن عواطف و... در زمره اين دگرگونی درونی است. داشآکل از پرستاری و جانفشانی درباره زن و بچه حاجی ذرهای فروگذار نکرد. اگر يکی از بچههای حاجی ناخوش میشد شب و روز مانند يک مادر دلسوز به پای او شب زندهداری میکرد، و به آنها دلبستگی پيدا کرده بود، ولی علاقه او به مرجان چيز ديگری بود و شايد همين عشق مرجان بود که او را تا اين اندازه آرام و دستآموز کرده بود.
درباره تغيير خلق مردان بر اثر عشق به زن بسيار شنيدهايم. مردانی که پيش از عاشق شدن به داشتن صفاتی »مردانه«ای چون انعطافناپذير، سخت، بزنبهادر، جنگاور، خشک و خشن، قاطع و... معروف بودند پس از عاشق شدن صفات »زنانه«ای چون آرام و ملايم، مهربان، دلسوز، صلحطلب، نرمخو، انعطافپذير... را کسب کرده، از ستيزهخويی دست برداشته و آرامش طلب شدهاند. به بيان ديگر، آنچه در فرهنگ ما و يا ساير کشورهای جهان به خلق و خو يا خصوصيات »زنانه« و يا »مردانه« معروف شده لزوماً با جنس بيولوژيک پيوند نخورده است. بر اين اساس »زنانه« و »مردانه« مفاهيمی فرهنگی هستند و نه ذاتی زنان و مردان. در زندگی و در ادبيات عناصر »زنانه« را در مردان و برعکس عناصر »مردانه« را در زنان میتوان يافت. در عرصه نقد ادبی نيز برخی از منتقدين فمينيست به دنبال کشف صداهای »زنانه« در آثار نويسندگان مرد هستند؛ مردانی که گاه فراتر از مرزهای جنسيت حرکت میکنند. عاشق شدن تضاد لايههای مختلف شخصيت داشآکل را تشديد میکند و از اين رو بحرانی را در درون او ايجاد میکند. اين بحران شبها آشکار میشود: شبها از زور پريشانی عرق مینوشيد و برای خودش يک طوطی خريده بود. جلو قفس مینشست و با طوطی درددل میکرد... بعد از به ياد آوردن عشق مرجان و اينکه سرانجام اين عشق او را خواهد کشت اشک در چشمهايش جمع و گيلاس روی گيلاس عرق مینوشيد. آن وقت با سردرد همين طور که نشسته بود خوابش میبرد.
گريه يکی از نمادهای عنصر »زنانه« است که غالباً مردسالاری آن را در مردان سرکوب میکند. گريه داشآکل هنگام شب در او نمود میيابد که از رسم و سنت و آيين مردانه خبری نيست؛ روزها که اين عناصر همه ظاهر میشوند گريه و عناصر زنانه ديگر از وجود داشآکل رخت برمیبندند. اگر مانند برخی روانشناسان معتقد باشيم که انسان ميان زندگی خودآگاه خويش و زندگی ناخودآگاهش دو پاره شده است، آنگاه در اين داستان درمیيابيم که داشآکل هنگام شب به کمک عناصر گريه و مستی به ناخودآگاه خود نزديک میشود؛ ناخودآگاهی که تجلیگاه اميال و آرزوهای انسان است و مختصات »زنانه« در آن بيشتر پديدار میشوند. همچنين، در خواب و رؤيا انسان با ناخودآگاهش به سر میبرد و به اميالش نزديکتر میشود، خرد و منطق ناپيدا میشوند و... ولی نصف شب، آن وقتی که شهر شيراز با کوچههای پر پيچ و خم، باغهای دلگشا و شرابهای ارغوانیاش به خواب میرفت،... آن وقتی که مرجان با گونههای گلگونش در رختخواب آهسته نفس میکشيد... همان وقت بود که داشآکل حقيقی، داشآکل طبيعی با تمام احساسات و هوا و هوس، بدون رودربايستی از توی قشری که آداب و رسوم جامعه به دور او بسته بود، از توی افکاری که از بچگی به او تلقين شده بود، بيرون میآمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش میکشيد، تپش آهسته قلب، لبهای آتشين و تن نرمش را حس میکرد و از روی گونههايش بوسه میزد. ولی هنگامی که از خواب میپريد، به خودش دشنام میداد، به زندگی نفرين میفرستاد... و باقی روز را هم برای اينکه فکر عشق را در خودش بکشد به دوندگی و رسيدگی به کارهای حاجی میگذرانيد.
در اين داستان ميل جنسی داشآکل هرگز به وضوح ذکر نمیشود به جز در خوابهای او. وجود اين ميل در داشآکل تهديدی بر عليه نظم اجتماعی مردانهای است که او در آن زندگی میکند؛ نظم مردانه هيرارشيکی که داشآکل را بر صدر قدرت محله نشانده و مقام »اول لوطی« را به او داده است. داشآکل ناپايدار ميان خودآگاه روزانه و ناخودآگاه شبانه دچار تنش میشود. اخلاقيات مردانه پهلوانی و معيارهای جوانمردی متعلق به داشها و لوطیها فاصله اين دو پاره شخصيت او را تشديد کرده است - و به همان نسبت ميزان رنج و عذاب او را - آيا اگر در اينجا اين نظريه حاصل شود که خوشبختی انسان با کمتر شدن فاصله اين دو پاره وجود میتواند ميسر شود، و آن هم از طريق محو و زوال هنجارها و معيارهای ارزشی جامعه سلسله مراتبی مردانه، به نتيجهگيری بدون چشماندازی رسيدهايم؟ خرد مردانه داشآکل سعی میکند او را به مسير دلخواه خود )زندگی لوطیوار( هدايت کند؛ اما او تحت تأثير ميل قرار میگيرد و دچار تحول میشود. ولی اين تحول ديری نمیپايد و داشآکل بار ديگر تسليم خرد خودآگاهاش میشود و اميالش را سرکوب میکند. نتيجه آن تسليم و اين سرکوب چه خواهد بود؟ اگر داشآکل خواستگاری مرجان را میکرد البته مادرش مرجان را به روی دست به او میداد. ولی از طرف ديگر او نمیخواست که پايبند زن و بچه بشود، میخواست آزاد باشد، همان طوری که بار آمده بود. به علاوه پيش خودش گمان میکرد هر گاه دختری که به او سپرده شده به زنی بگيرد، نمک به حرامی خواهد بود، از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آينه نگاه میکرد، جای جوش خورده زخمهای قمه، گوشه چشم پايين کشيده خودش را ورنداز میکرد، و ... میگفت: »شايد مرا دوست نداشته باشد! بلکه شوهر خوشگل و جوان پيدا بکند... نه، از مردانگی دور است... او چهارده سال دارد و من چهل سالم است... اما چه بکنم؟ اين عشق مرا میکشد... مرجان ... تو مرا کشتی ... به که بگويم؟ مرجان... عشق تو مرا کشت...!«
داشآکل اطمينان دارد که مادر مرجان با ازدواج آنها موافق است، ولی در مورد رضايت مرجان چه؟ آيا نظر داشآکل راجع به اين موضوع با سنتهای زمانه که طبق آنها رضايت دختر شرط مهمی برای ازدواج نبود، همسو است؟ داشآکل برای خودداری از ازدواج با مرجان دلايل شخصی دارد، يک به يک آنها را میبينيم: 1- او میخواهد همان طور که بار آمده آزاد باشد و نمیخواهد پايبند »زن و بچه« بشود. همواره مردانِ بسياری بوده و هستند که به همين دليل از ازدواج طفره رفته و يا آن را به تعويق انداختهاند. مسئلهای که در اينجا مطرح است اين است که چرا فهم مردان از آزادی در مناسبات ازدواج تا به اين حد يک سويه و جانبدارانه است؟ مگر زنان طرفدار اسارت و از دست دادن آزاديشان هستند؟ اگر اسارت بد است چرا برای آنها خوب است؟ و برعکس اگر آزادی خوب است چرا برای آنها بد است؟ چرا به ذهن مردان خطور نمیکند که زنان نيز در چنين مناسباتی آزادی خود را از دست میدهند؟ آيا علت اين امر آن است که مردان تصور میکنند زنان درکی از آزادی ندارند و اسارت را به جان میخرند؟ يا اصلاً به اين موضوع فکر نمیکنند و ازدواج برای زنان را امری طبيعی و مسلم و بديهی میانگارند؟ و اما واقعيت اين است که اين نهاد، اين مناسبات و اين روابط با فرديّت، آزادی فردی، حقوق فرد و به طور کلی با »من« فرد در تضاد است و اين تضاد همه کسانی را که وابسته به اين نهاد هستند رنج میدهد و آزاديشان را سلب میکند. به اين ترتيب، میبينيم که درک داشآکل از آزادی به شدت يک طرفه و از موضع منافع شخصی خودش است، زيرا به راحتی به ازدواج مرجان با پيرمردی زشتتر و مسنتر از خودش رضايت میدهد و »با نهايت خونسردی مشغول تهيه جهاز« و تدارک جشن عقد میشود. 2- داشآکل گمان میکرد ازدواج با دختر تحت سرپرستی او نمک به حرامی است. او که همه زندگیاش را در راه »آزادی« و »مردانگی« صرف کرده بود، نمک به حرامی را مغاير مردانگی خود میدانست و میخواست همچون گذشته نزد مردم که ظاهراً از عشق او به مرجان خبر داشتند )کنايههای کاکارستم درباره عشق سر پيری داشآکل مؤيد اين امر است( لوطی و جوانمرد باقی بماند. آيا شوهر دادن دختری جوان به پيرمردی زشت با اصول »جوانمردی« هماهنگ است؟ آيا حرام کردن زندگی يک دختر جوان و در واقع اسارت بخشيدن به او تا پايان عمر نمک به حرامی نيست؟ آيا داشآکل، که اگر مردی در محله با زنی شوخی میکرد جان سلامت از دست او به در نمیبرد، در ماجرای مفتضحانه و غيرانسانی ازدواج پيرمردی با مرجان جوان، عشق خودش را دخالت داده و در برابر آن ايستادگی کرده است؟ پاسخ به اين پرسش روشن است زيرا همان طور که اشاره کردم غيرت و تعصب مردانه صرفاً از ناموس زن »خودی« در برابر مرد »بيگانه« حمايت میکند؛ ولی در مورد ازدواج که شوهر شرعاً، قانوناً و عرفاً مالک بیچون و چرای زن خويش است، هيچ مردی حق دخالت در اين محدوده »شخصی« را ندارد. مردان از اين حق »مسلّم« همديگر حمايت میکنند و ضمن توافقی تاريخی در حيطه خصوصی يکديگر دخالت نمیکنند؛ وحدتی مردانه در برابر منافع زنان و برای سرکوب آنان. به اين ترتيب، روشن است که چرا داشآکل هنگام خواستگاری پيرمردی از مرجان، از او، از عشقش دفاع نمیکند و با اين ازدواج به مخالفت برنمیخيزد؛ او میخواهد آزادی و جوانمردیاش را حفظ کند، هر چند که بهای حفظ اينها قربانی شدن مرجان باشد. هر چند که در صورت ازدواج داشآکل با مرجان، باز هم اين مرجان است که قربانی رسوم »مردانه« زمانه خود خواهد بود. ازدواج با داشآکل يا پيرمرد خواستگار در هر حال در سرنوشت غمانگيز مرجان تغييری در پی نخواهد داشت. در مراسم عروسی مرجان، داشآکل با به ياد آوردن زندگی اندوهناک خود پس از ازدواج او اشک به چشم میآورد، بیآنکه حتی لحظهای به ياد آينده تراژيک زندگی مرجان با پيرمرد زشترويی که هرگز دوستش نداشته است بگريد. آيا داشآکل در مقام سرپرست و قيم مرجان نمیتوانست با اين ازدواج مخالفت خود را - به منظور جلوگيری از پخش شايعات مربوط به خودش - به صراحت اعلام کرده و تا پيدا شدن خواستگاری جوان و مطلوب مرجان به ازدواج او رضايت ندهد؟ و اگر اين همه در سطح باورها و اعتقادات آن روز اجتماع داشآکل و خود او نيست، آيا نبايد به آيين »مردانگی« و »جوانمردی« و »لوطی منشی« مورد قبول مردم در آن روزگار - که چنين تصميمهايی مطابق آنها طبيعی و عادی تلقی میشد - و همچنين به تأويل منتقدانی که به تأييد اين خصوصيات در باورهای مردم و در شخصيت داشآکل پرداختهاند با شک و ترديد بنگريم و آنها را با معيارهای اخلاقی مترقی امروز به محک نقد و داوری بگذاريم؟ 3- داشآکل فکر میکند مرجان چهارده سال دارد و خودش چهل ساله است، و در ضمن به چهرهاش با »جای جوش خورده زخمهای قمه« که مینگرد، با خود میگويد: »شايد مرا دوست نداشته باشد! بلکه شوهر خوشگل و جوان پيدا بکند... نه از مردانگی دور است...« در چنين حالتی چگونه داشآکل تصور میکند که ممکن است مرجان مردی زشتتر و پيرتر از او را دوست داشته باشد و به ازدواج با او راضی باشد. مردی که در مقايسه با داشآکل نه تنها پيرتر و زشتتر است بلکه احترام و موقعيت داش سرشناس شهر را نيز نزد مرجان ندارد؛ و باز اگر تصور کنيم که تمام اين روند پيدا شدن شوهری اين چنين برای مرجان، رضايت داشآکل برای اين ازدواج و تدارک جهاز و جشن از جانب او - سرتاسر امری مرسوم و مطابق سنتها و فرهنگ آن روز مردم است و به همين دليل سؤال و ترديدی برای داشآکل به وجود نمیآورده است، امروز با توجه به تحولات فرهنگی و به وجود آمدن معيارها و ارزشهای جديد در جامعه - دستکم در سطوح پيشرفتهتر و »به روز«تر آن - آيا میتوان تأويلهای رايج داشآکل را پذيرفت؟ آيا چنين تأويلهای، به زعم من، مردانهای از اين داستان باز توليدکننده و تداومدهنده آن معيارهای منسوخ »مردانه« در جامعه امروز نيست؟ و آيا نقد ادبی و تأويل متون ادبی نبايد به گسترش انديشههای نو و پالايش فرهنگی ياری دهند؟ داستان را دنبال میکنيم: در شب عروسیِ مرجان داشآکل در حالی که »سه نفر با دفتر و دستک دنبال او« هستند وارد مراسم عروسی میشود؛ »با قدمهای بلند جلو امام جمعه« میرود، میايستد و »حساب و کتاب دارايی حاجی« را به او تحويل میدهد و در واقع مسئوليت وکيل و وصی بودن حاجی را به امام جمعه واگذار میکند: »حالا ديگر ما به سی خودمان آنها هم به سی خودشان!« در زمان حيات حاجی صمد اداره اقتصادی خانواده و اموال خانواده دست پدر است و پس از مرگش به وصی او، داشآکل، سپرده میشود؛ و حال داشآکل مسئوليت اداره اموال زن حاجی - در اين داستان اين زن نام مستقلی ندارد و همواره از او به عنوان زن حاجی نام برده میشود - و فرزندان او را به امام جمعه میسپارد. به اين ترتيب، روشن است که زن حاجی صمد هيچ گونه قدرتی در اداره اموال خانواده ندارد چه در زمان حيات شوهرش و چه پس از مرگ او. قيموميت همسر و فرزندان حاجی صمد و اداره اموالشان بين مردان دست به دست میشود. کنترل خانواده و دارايیهای آن دو ابزار مهم قدرت مردانه و از منشأهای مهم آنند که در اين داستان از يکی به ديگری منتقل میشوند. قدرت داشآکل، نماد قدرت غيررسمی مردانه در شهر متکی به زور بازو و لوطیگری مردانه با قدرت امام جمعه، نماد قدرت مذهبی مردانه در شهر تعويض میشود. زن حاجی صمد که بايد بيش از همه و پيش از همه در جايگاه اداره خانه، فرزندان و اموال مشترک خود حاجی صمد باشد، طبق رسوم، سنتها و باورهای مسلط مردانه کمتر از هر مرد بيگانهای، کمتر از داشآکل همسفر چند سال پيش شوهرش و کمتر از امام جمعه شهر، استحقاق قيموميت فرزندان و اموال فرزندان و اموال خودشان را دارد. بديهی است که ايدئولوژی خانوادگی متناسب با چنين اداره اموالی سپردن سرنوشت و حيات دختر جوان خانواده به دست داشآکل است: باز هم در اين زمينه مادر مرجان هيچ گونه سهم و قدرتی ندارد و کمتر از همه خود مرجان. در داستانِ داشآکل ، ايستايی جامعه، وجود جامعه سنتی و روابط کهن هويداست. جامعهای که در آن زن در اندرونی منتظر تصميمگيری مردان )پدر، شوهر، قيّم و...( است و در واقع مقهور سرنوشت »مرد - رقم زده«ی خود. اگر يونانيان باستان خود را مقهور سرنوشت رقمزده خدايان تصور میکردند، زنان اندرونی به طور واقعی اسير سرنوشتی بودند که جامعه مردسالار برايشان تعيين میکرد. داشآکل پيش از ازدواج مرجان زمانی که به جز عشق او فکر و ذکری نداشت »شبها از زور پريشانی عرق مینوشيد و برای سرگرمی خودش يک طوطی خريده بود. جلوی قفس مینشست و با طوطی درددل میکرد.« کلمات کليدی داستان که داشآکل هنگام تنهايی شبانه و به عنوان درددل به طوطیاش میگويد، شايد بنابه تعبيری کليد اصلی فهم داستان داشآکل باشد. داستان زندگی داشی که به خاطر عشق دگرگون میشود و به خاطر عشق میميرد: »اين عشق مرا میکشد... مرجان... تو مرا کشتی... به که بگويم؟ مرجان... عشق تو مرا کشت!«
مرگ داشآکل به خاطر عشق صرفاً يک نوع تأويل از داستان است. تأويلی که منطبق بر راز و نياز درونی داشآکل و طوطیاش است؛ و شايد به نوعی نظر مؤلف نيز چنين باشد. اما از منظری ديگر مرگ داشآکل در پايان داستان معنايی ديگر میيابد. من در بخش پايانی اين بررسی به تراژدی مرگ داشآکل و وجوه گوناگون آن خواهم پرداخت و نشان خواهم داد که از ديد من اين عشق مرجان نبود که داشآکل را کشت، چرا که عشق و دوست داشتن نيرويی حياتبخش، شکوفاکننده، و پيشبرنده است، بلکه اين قراردادها، چارچوبها و باورهای ضد عشق اجتماعی است که همواره ارزش ايدههای نفیکننده و مغاير يا متفاوت با عشق را در مقايسه با خود عشق برتر میپندارد و در ازای حفظ اولی به دومی و قربانی کردن دومی میپردازد. لازم است در اينجا يادآوری کنم که در مورد عشق داشآکل به مرجان من صرفاً از موضع داشآکل به اين عشق نگاه میکنم، چون هم اين عشق را به نفع مرجان نمیدانم و هم از موضع او نسبت به اين عشق آگاه نيستم - از نظر من متن داستان اين شناخت را در اختيار خواننده به روشنی قرار نمیدهد.
تراژدی زندگی و مرگ در داستان داشآکل از زاويه نگاه من به اين داستان و برخلاف نظر داشآکل اين عشق مرجان نبود که او را کشت، بلکه مجموعهای از آداب، سنن و باورهای زمانه و اجتماع و خود داشآکل او را به سمت نفی اين عشق و بازگشت به آيين منسوخ لوطیگری و در واقع به سوی مرگ سوق داد. عشق بنابه تقسيمبندیهای دوگانه اغلب جوامع انسانی عنصری »زنانه« است که با هستی سروکار دارد و مرگ عنصری »مردانه« که با نيستی. داشآکل با انتخاب مجدد زندگی گذشتهاش در شرايطی که به هيچ وجه آمادگی جسمی و روحی چنين زندگی و جدالهای لازمه آن را نداشت و در موقعيت اجتماعیای که عمر اين گونه کنشها به سر آمده بود، در واقع خود با اختيار خويش مرگ را انتخاب کرد. به عبارتی، داشآکل با انتخاب مجدد معيارها و ارزشهای »مردانه« موجد مرگ و نيستی به جای عشق و زندگی تراژدی پايانی زندگیاش را رقم زد. اما چرا داشآکل خواست که به زندگی گذشتهاش برگردد و در نتيجه به راهی که انتهايش مرگ بود برسد؟ داشآکل پس از عاشق شدن آدم ديگری میشود و متناسب با وضع جديد لباسهای ديگری میپوشد... زندگی تازه، ماهيت تازه، لباسهای تازه، احساسها و تفکرات تازه. انگيزه و اميد اصلی او در اين زندگیِ متفاوت عشق به مرجان است. ولی داشآکل در رابطه با اين عشق دچار تضاد است. نيروهای درونی مختلف او را به جهات گوناگون میکشانند؛ نيروهايی که حاصل تأثير تفکرات مسلط جامعه و برخورد روح مردانه لوطیمنش داشآکل با اين عشق است. ترديد در مورد ازدواج با مرجان با گرايش شديد داشآکل نسبت به مرجان در تضاد است؛ تفکرات گذشتهاش که با زندگی او متناقض است نيز به چنين ترديدی میافزايد. او مدام بين گذشته و حال در نوسان است. آينده در نگرشهای او جايی ندارد. به اين سبب
وقتی مرجان را شوهر میدهد زندگی کنونیاش را که در مدت هفت سال قيموميت مرجان تغيير شکل داده بود برايش بیرنگ میشود. پيدا شدن قيم جديد )شوهر( برای مرجان و سرکوب عشق او در درون داشآکل معنا و مفهوم حال )زندگی کنونی( را برای او از بين میبرد و چون هيچگاه نگاهی به آينده نداشته است، گذشته هر چند کمرنگ و هر چند عبث بر وجودش غلبه میيابد. ولی از آنجا که کمتر ممکن است انسانی در شرايط حال بتواند فقط با گذشته سر کند، اين نوع زندگی محکوم به شکست است. مقايسه کنيد شخصيت داشآکل را با شخصيتهايی که چه در داستان و چه در واقعيت زمانی که در موقعيت کنونی زندگی به بنبست میرسند و يا اشکال کنونی زندگی به دلايل مختلف برايشان نفی میشود روبه سوی آينده دارند؛ شخصيتهايی که نه تنها اکنون بلکه گذشته نيز برايشان نفی شده است، ولی آينده با همه ابهام و هراس ناشی از ناروشنیاش در پيش روی آنان است. اين شخصيتها برخلاف داشآکل با ردِّ گذشته و اکنون راه سومی را برمیگزينند، يا راه سومی را خود میسازند همچون جايگزين جديدی فراتر از واقعيت موجود؛ به بيانی، خود زندگی آيندهشان را رقم میزنند هر چند که به يقين ندانند راه جديد به کجا میانجامد. در اينجا خوب است در مورد چگونگی عشق داشآکل به مرجان لحظهای بينديشيم. عشق مرجان، داشآکل را دگرگون میکند و به مدت هفت سال زندگیاش را تغيير میدهد. داشآکل طی اين مدت از بذل هرگونه وجه، تيمارداری و مراقبت از اموال زن و فرزندان حاجی صمد دريغ نمیورزد، اما در لحظه سرنوشتساز و تعيينکننده زندگی يک دختر )البته در چارچوب مناسبات سنتی(، يعنی در لحظه تصميمگيری در مورد ازدواج او خم به ابرو نمیآورد و بلکه برعکس با نهايت خونسردی مشغول تهيه جهاز و جشن عقدکنان میشود. سؤالی که در اينجا برای خواننده دارای حساسيتهای »زنانه« طرح میشود اين است که اين چگونه عشق سوزناکی است که منافع معشوق را در نظر نمیگيرد؟ اين چگونه است که عاشق با همه ادعای خويش در ماجرای ازدواج معشوق فقط به حيثيت، غيرت و جوانمردی و آزادی خود مینگرد و در اين ميان آنچه اصلاً برايش مهم نيست سرنوشت معشوق جوان است که بايد عمری با مردی پير و زشت زندگی کند. در صورت مخالفت داشآکل هم با اين ازدواج، حتی اگر فشار ناشی از زخمزبانها و کنايههای مردم را نيز در نظر بگيريم، طبيعی است که برای يک عاشق واقعی تحمل اين فشارها آسانتر است تا ديدن زندگی مصيبتبار معشوق جوان در کنار يک پيرمرد. رابطه نگاه »مردانه« به عشق و عواطف عاشقانه قابل تعمق است. در بسياری موارد لذت روحی بردن از عشق و از آرامش حاصل از آن هنری است که اين نوع نگاه فاقد آن است. منش »مردانه« بيش از منش »زنانه« عشق را ضايع میکند و به آن آسيب میرساند. اين کار به شيوههای مختلف صورت میگيرد، يا با پرهيز و نفی عشق، يا با روابط جنسی محض و يک جانبه کردن آن، يا با تلف کردن احساسات عميق و ظريف، يا با بیتوجهی و خشونت و خودخواهی و يا با... در مجموع عمدتاً اين نوع نگاه است که ارتباطات عاطفی و رقيق انسانی را تباه و عشق و دوست داشتن را نابود میکند. حال ببينيم در مورد داشآکل پرهيز از عشق و نفی آن که به زعم بعضی تأويلگران در راه هدفی انسانی انجام میگيرد چه انگيزهای در خود دارد؟ پرهيز از عشق به زن به خاطر حفظ يک ارزش - ارزشی »مردانه« - از ديرباز ميان پهلوانان، جوانمردان، متصوفان و قهرمانان مرد رايج بوده است. با معيارهای ارزشی رايج »زن« سمبل زندگی، نيروی حياتبخش و لذات دنيوی است و »مرد« نماد سنت ثبات و عزلت و دوری گزينی از لذايذ مادی برای رسيدن به هدفهای متعالی است. در داستان داش آکل 2 تحول او از يک لوطی به مردی »طبيعی« تحت تأثير عشق به زن انجام میگيرد. اين عشق