May 11, 2012

مهاجرت و خانواده ، توضیح

برای دوستانی که منتظر این سری نوشته ها هستند ، باید بگویم که از این مرحله ی نوشته به بعد ، مطالب زیادی راجع به دخترم می بایست نوشته شود ، و در حال مذاکره با دخترم بر سر نوشتن این مطالب هستم.
نوشتن این مسائل فقط جزو حقوق من شمره نمی شود ، من این حق را دارم که در مورد زندگی خودم شفاف باشم ، ولی این حق را به خودم نمیدهم که در مورد زندگی دخترم هم به همین شفافیت عمل کنم. 
در حال مذاکره با دخترم هستم و در صورت تایید او ، نوشتن را ادامه می دهم !

May 10, 2012

ما را به کم فرا نخوانید !

چند سال پیش در وبلاگم از  ماجرایی  که در سوئد اتفاق افتاده بود نوشتم و آن را مُعرِفی بر دموکراسی خواندم.

مسائلی که این روزها پیرامون ترانه ی نقی شاهین عزیزم  پیش می آید ، وادارم کرد تا آن ماجرا را دوباره بنویسم .

مدتی پیش ، در کانال چهار سوئد ، سریال طنزی به نمایش در آمد که در آن ، خانواده ی سلطنتی سوئد به شدت مورد تمسخر قرار میگرفتند. از زن بازی شاه سوئد تا دماغ سر بالا بودن ملکه ، و از ما بهتران بودن پرنسس ها و پرنس و دوست پسر ها و دوست دختر هایشان . از زندگی سکسی و روانی و ...خلاصه همه چیز این خانواده از نظر تیز طنز نویسان این برنامه در امان نماند .

برنامه ی بسیار پر هواداری هم شد و کلی نقد مثبت هنری گرفت.

مدتی که از پخش این برنامه در کانال چهار سوئد گذشت ، شاه سوئد در بیانیه ای مطبوعاتی مراتب دلگیری و ناراحتی خود را از این برنامه اعلام کرد و گفت که این برنامه به شدت او و خانواده اش را مورد تمسخر و تحقیر قرار داده و او از این بابت اصلا خوشحال نیست و به شدت ناراحت است.

مسئول کانال چهار سوئد مسلما باید جوابی به این بیانیه میداد ، و به همین دلیل در پاسخ شاه سوئد نوشت : از بابت این که این برنامه خشنودی شاه را فراهم نیاورده است متاسفم ، ولی تلویزیون سوئد چندین کانال دارد و اگر برنامه ای مورد توجه شما قرار نگرفت می توانید کانال تلویزیون خود را عوض کنید .

این مسئله به نظر من یکی از  بهترین رفرنسها  در مورد رواداری اجتماعی و اخلاقی و حد و حدود آزادی بیان و محدودیت هنری در جامعه ای است که به دموکراسی و آزادی معتقد  است.

این روزها ، در رابطه با ترانه ی شاهین نجفی ، برخوردهایی از نوع شاه سوئد ، از دوستان زیاد می بینیم. من چون ناخودآگاه خواندن برخورد های اجتماعی افراد را توهین به شعور ایشان میدانم ، با این فرض که تمام این برخوردها آگاهانه است و با قصد و نیت مشخصی صورت میگیرد ، قصد دارم  کمی روی این شیوه ی برخورد و نگاهی که در فراسوی آن به پدیده ی دموکراسی و آزادی های اجتماعی و فردی و هنری  وجود دارد متمرکز شویم.

توجه داشته باشیم که من به هیچ عنوان قصد ندارم فتوای ارتداد شاهین را که از سوی آخوند ابلهی صادر می شود یا صفحه های فیس بوکی را که ملت را به کشتن شاهین ترغیب می کنند نقد کنم. من فکر میکنم تکلیف ما با این مساپل روشن است . چیزی که متاسفانه  تکلیفمان با آن روشن نیست ، تذکر های آمرانه و مهرآمیزی است که تو را به معروفی ،  امر  و از منکری،  نهی می کند .

دوست عزیزم علی عبدی   در  استاتوس خود  ضمن گفتن این که آهنگ را برای مادر گرامی اش پخش کرده و مادر از شنیدن آن بسیار ناراحت شده است ، نوشته :

باورهای دینیِ مادرم تا به امروز به کسی آزاری نرسانده و دین داریِ معیشت اندیشانه اش، هویت ساز، آرامش دهنده، و معنا بخش به زندگیِ عادیِ روزانه است. در عین حال که از آزادی بیان دفاع می کنیم، «می توانیم» تلاش کنیم که نقدها و اعتراض های درست خود به سوء استفاده حاکمان از دین را به گونه ای بیان کنیم که اسبابِ ناراحتیِ غیرضروریِ مسلمانانِ رواداری که سبک زندگی خود را بر دیگران تحمیل نمی کنند نشویم.

من البته در صفحه ی خود این عزیز هم کامنتی نوشتم که با "ایگنورانس " و  "ریز می بینمت" همیشگی او روبرو شد ، و قصد این نوشته هم این نیست که احیانا من را درشت تر از آنچه هستم ببیند  ، یا در شیوه ی برخورد خود با من  تغییری دهد . قصد این نوشته دقیقا همان شفاف سازی رگه های  دیکتاتور زده ی ما در بی اعتمادی  به اصل آزادی   بی حد و شرط و حقوق بشر  است. همان رگه ها  که به ما دیکته می کند که باید برای هر چیزی حد و شرط داشته باشیم تا دنیا روی پایش بند شود و حد و شرطش را هم همان ها که من آنها را در لیست خوبها قرار داده ام  میدانم تعیین می کنند.

اگر به نوشته ی علی عبدی عزیزم می پردازم ، به این دلیل است که این نوشته به نظر من بهترین نمونه در نهادینه شدن امر به معروف و نهی از منکر  با نگاهی خیرخواهانه است. شیوه ای از تعیین رفتار و کردار اجتماعی برای همه گان که وقتی در قدرت قرار ندارد به شکل مهر آمیز و خیرخواهانه و وقتی در قدرت قرار میگیرد به شکل گشت ارشاد و ... نمود می کند.

در مثال بالا  شاه سوئد و برنامه ی تلویزیونی با یک قدرتمدار طرف هستیم که مسلما از خواست او تعجب میکنیم و میگوییم چه پر توقع ! یعنی حالا قدرت داری باید برای ما رفرنس هم تعیین کنی ؟

در نوشته ی علی عبدی با یک فرد روبرو هستیم . یک انسان معتقد که از یک آهنگ رنجیده است و فرزندش که سقف رواداری را برای عموم به نسبت رنجش مادر پایین می کشد.

سوال این است که آیا وقتی به قدرتمندان حق تعیین تعرفه های اجتماعی را نمیدهیم ،باید  این حق را به گروه ها و دسته ها و افراد تنها بر این اساس که به کسی آزاری نرسانده اند بدهیم ؟

راستی سلیقه های فردی ما تا چه حد میتوانند  حد و مرز های اجتماعی را برای  دیگران تعیین کنند ؟

دوستان زیادی این نوشته ی علی عزیزم را لایک زده اند - تا این لحظه حدود ١٣٠ نفر - از این دوستان و دیگر دوستانی که فکر میکنند که سلیقه ی مادر و پدر ، عمه جان و دایی بزرگ میتواند و باید معرف های  شیوه های زندگی و رفتار های اجتماعی و هنری ما باشد می پرسم که آیا شما در تمام مساپل زندگی تان از پدر و مادر و بزرگترهایتان اجازه می گیرید و نظر و نگاه ایشان را مورد توجه قرار میدهید ؟ مسلم است که ایشان خیر خواه شما هستند  و آزارشان به شما نرسیده است  ، ولی مثلا آیا در انتخاب پارتنر خود - و جنسیت او - این مسئله را مورد توجه قرار میدهید که اسباب ناراحتی غیر ضروری او را فراهم نکنید و مثلا به جای پارتنر دلخواهتان ، با دختر محجب همسایه که بوی قرمه سبزی اش تمام کوچه را برداشته و آفتاب و مهتاب روی ماهش را ندیده  ازدواج کنید ؟

من جواب بسیاری از شما به این سوالم را منفی میدانم. به این دلیل است که  از شما می پرسم که چرا سلیقه ی بستگان ، دوستان ، یا هم مذهب های شما ، برای شما اینقدر اهمیت ندارد که خودتان به تنهایی چند سال با آن زندگی کنید ، ولی مایل هستید این سلیقه را با عطوفت تام به ملتی برای همیشه  تحمیل کنید ؟ چرا حقوقی را که در انتخاب شیوه ی زندگی به میل و سلیقه ی خود ، برای خودتان که تنها یک نفر هستید قاپل هستید ، برای دیگران به رسمیت نمی شناسید ؟

چرا در یکی از این دو مورد  رفرنس هایتان شخصی است ، ولی در دیگری از همه گان میخواهید که رفرنس های عزیزانتان یا هم عقیده هایتان  را مورد توجه قرار دهند ؟

آیا همین عوض کردن کانال ، پخش نکردن ترانه ای که می بینید مناسب حال عزیزانتان نیست  ، بزرگترین لطف نسبت به ایشان  نیست ؟

من در اینجا سلیقه ی عزیزانمان را زیر سوال نمی برم . آنها مثل هر انسان دیگری حق این را دارند که سلیقه ی خود را داشته باشند . بحث  من دقیقا معرفی  این سلیقه را به عنوان معرف حد و مرز های آرادی از سوی دوستانی است که خود را آزادی خواه و دموکرات می دانند.

اگر در همین نوشته ی علی عزیزم ،  جای کلمه ی مادر با  مثلا آقای احمدی نژاد یا آقای سید علی خامنه ای  عوض شود ، و دقیقا با همین لحن مهربان و خیرخواهانه _ یعنی متن همان باقی بماند و تنها کلمه ی مادر با اسم این آقایان عوض شود _  باقی بماند ، مسلما نه ١٣٠ تا لایک می خورد ، و نه همه با تکان دادن سر به شاهین و ترانه اش چشم غره می رفتند . پس مهربانی و ملاطفت و احساسات انسانی را هم نمیتوانیم و نباید معرف حد و مرزها قرار دهیم.

بسیاری از فرهنگ ها و محدودیت های  اجتماعی به اسم خیر العوام به جامعه تحمیل می شود.

طنز یک هنر است ، هجو هم هنر است !

 هنر قرار نیست مرز و حد داشته باشد ، هنر قرار است نقد شود اما قرار نیست در چهارچوب های سلیقه ای ما یا والدین ما یا نیاکان ما قرار بگیرد . هنر با توجه به نگاه و دید هنرمند سر میکشد و مرزهای خصوصی و اجتماعی را مورد چالش قرار میدهد ، برای کوتاه بودن سقف های خود ، سر هنر و هنرمند را کوتاه کنیم .

حد و مرزهای هنر توسط قوانین بین المللی تعیین و مشخص شده اند . سلیقه ی خودمان را به عنوان حد و مرز به هنر و هنرمند تحمیل نکنیم. 

من در این نوشته ، نوشته ی یک دوست عزیز را مورد نقد قرار دادم ، چون بیانی صریح داشت و  نوشته اش هم دم دست بود. میدانم که این شیوه ی تفکر بسیار زیاد است، همان لایک هایی که آن نوشته مختصر خورده ، حاکی بر این است که این نوع تفکر عمومی تر از آن است که فکرش را میکنیم.

این نوشته را در فیس بوک منتشر کردم و دوست عزیزم علی عبدی در پای این نوشته خطاب به من یک کامنت نوشت که بنا به اخلاقی که به آن اعتقاد دارم انتشارش درپای این نوشته را ضروری میدانم .


هم شاهین نجفی می تواند دوباره این ترانه را بسراید و هم دفاع از آزادیِ بیان او لازم است. در نتیجه بحثِ «تذکر های آمرانه» مطرح نیست. بلکه بحث شده است که «می توانیم» در مواردی که ضرورت ندارد باعث افزایشِ رنجشِ انسان ها نشویم. مخلص.

و البته این جواب به نظر من ابدا کافی نیست . چرا همه ی مردم " میتوانیم "؟ این ضرورت ها را چه کسی تشخیص می دهد ؟ و چرا باید نگاه مادر یک دوست برای یک هنرمند فکر دوباره در باره ی ضرورت ها را به وجود بیاورد ؟

بابت این چرا ها جوابی نیست . ولی این جواب دوست عزیزم علی عبدی بود .

 

در خاتمه باید خاطر نشان کنم که به شدت نگران جان شاهین نجفی هستم. فریدون فرخزاد با کمتر از این ها به قتل رسید ، و برای این رژیم آسان است که یک ویزای دیپلماتیک برای یکی از بی مخ های خود جور کند تا ...
دوستانی که در آلمان زندگی می کنند شاید بتوانند مقامات آلمان را در جهت تلاش در حفظ جان شاهین مطلع کنند.

May 7, 2012

مهاجرت و خانواده ، 16

خانه ی جدید نوساز بود ، و بزرگتر  و گرانتر !
در سوئد خانواده هایی که بچه دارند ، اگر کرایه خانه ی بالا یا درآمد پایین داشته باشند ، میتوانند از کمک هزینه ی مسکن استفاده کنند که در آن زمان به ما حدود ماهی هشتصد کرون  ـ وقتی که کار داشتم البته ـ تعلق گرفت.
اتاق بزرگتر به دخترم رسید و من اتاق کوجکتر را برداشتم. این تقسیم اتاق را نه از خودگذشتگی می دانم و نه فداکاری ، دخترم نسبت به من مدت زمان بیشتری را در اتاقش صرف می کرد ،  ضمن این که کمی تا قسمتی ـ نسبتا خیلی زیاد ـ شلخته بود و ریخت و پاش می کرد و این بسیار طبیعی بود که اتاق بزرگتر را او داشته باشد .
برخورد من با دخترم و ریخت و پاشش این بود که سعی میکردم هر قدر ممکن است ، فشاری رویش نیاورم و درگیر نشوم. عمدتا ازش می خواستم که در اتاقش را ببندد تا ریخت و پاشش دیده نشود. گاهی به وقت نظافت ، او هم کمی جمع و جور می کرد ، و جارو می کرد . اما عمدتا سعی میکردم هر چه کمتر تنش داشته باشیم.
یکی از مسائل بگو مگویمان سر شستن ظرف ها و یکی دیگر سر بیرون بردن سگ بود . مدتی بعد ، یک ماشین ضرف شوری کوچک خریدم و دیدم که این مسئله چه ساده حل شد و به خودم دشنام دادم که چرا این کار را زودتر نکردم تا سر این مسائل بگو مگو های مادر و دخترانه نداشته باشیم.
توصیه ی من به مادران ـ یا پدرانی ـ که در شرایط من قرار دارند این است که سعی کنیم که مسائلی را که به طور دائمی موجب تنش  می شود را به حداقل برسانیم. زندگی به عنوان تک والد کلا آسان نیست ، و  موارد زیادی در بجث و گفت وگو و دعواهای کوچک پیش می آید . اگر یک ماشین ضرف شوری بتواند بگو مگو ها را به حداقل برساند ، هزینه ی بسیار کمی در مقایسه با آرامشی است که کسب می شود .
 
روزهای اول اقامتمان در خانه ی جدید با گشتن دنبال مدرسه و انتقال دخترم به مدرسه جدید توام شد. مدرسه ای که او دوست نداشت.
او هیچ چیزی از محل جدید ، محله ی جدید ، و مدرسه ی جدید را دوست نداشت و دائما تهدید می کرد که وقتی 16 ساله شد به یوتبوری و نزد دوستانش بر میگردد. دعوا و التماس نمیکردم. هر وقت این تهدید را می کرد ، با خنده به او می گفتم : خاطرت جمع ، 16 سالت شد چمدانت بسته دم در منتظرت است .
 
پیدا کردن کار برای من سخت تر از پیدا کردن مدرسه ی دخترم بود . یک پایم در اداره ی کار بود و یک پایم خانه . قبل از این در کارهای ساده که درخواست خاصی به تحصلات نداشتند کار پیدا میکردم و کار در این زمینه زیاد هم بود. کار به عنوان نظافتچی ، یا در بیمارستان ، و نگهداری از سالمندان ، یا در آشپزخانه ی مدرسه یا بیمارستان ...کارهایی که برای مهاجرانی که تحصیلات اروپایی ندارند قابل دسترسی است . کارهایی که همسر سابقم ، که البته دیپلم دبیرستان را نیز تمام نکرده بود و بدنبال تحصیل هم نبود  کسر شان خود می دانست .  یک بار در بگو مگویمان که میگفت او حاضر نیست چنین کارهایی را بکند ، به او گفتم اگر او فکر میکند حق انتخاب دارد برای این است که من دارم همین کارها را می کنم و زیر پوشش سوسیال نیستیم تا فشار روی او بیاورند که البته در جوابم گفت : خلایق هر چه لایق !

هر جند سابقه ی کار در سوئد را داشتم اما پیدا کردن کار در رشته ای که تحصیل کرده بودم بدون داشتن سابقه در این زمینه چندان ساده نبود. سوسیال اما با توجه به شرایطم چندان فشار نمی آورد.میگفتند که شاهد هستند که فعالانه دنبال کار هستم و اگر طول بکشد چندان مشکلی ندارند.  مایل بودم در رشته ی خودم  ـ علوم آزمایشگاهی ـ کار بگیرم چون میدانستم که اگر با وجود تحصیلات دانشگاهی ام باز دنبال کارهای همیشگی بروم ، یافتن کار برایم  در رشته ی خودم سخت تر خواهد بود. بعد از یکی دو هفته به اداره ی کار رفتم و گفتم : یعنی هیچ راهی نیست که شما به من کمک کنید تا کاری پیدا کنم ؟ گفتند که اگر دو سه ماهی بیکار ماندی ، میتوانیم برایت یک محل پراکتیک بگیریم با این شرط که 80 درصد حقوق را ما میدهیم و بیست درصد را صاحب کار . گفتم خوب این امکان  را چرا الان به من نمیدهید ؟ که بتوانم زودتر از زیر پوشش سوسیال بیرون بیایم؟ و گفتند که خوب تو دراز مدت بیکار نبوده ای ، و این شرایط بیکاران دراز مدت است. احساس می کردم با کسانی که کمی تا قسمتی خنگ هستند روبرو شده ام . به آسیستانم در وزارت کار گفتم که ببینید ، من میدانم که این بودجه ها از جاهای مختلف تامین می شود. ولی من الان از سوسیال میگیرم و کاری هم بابتش نمیکنم. اگر این امکان را به من بدهید ، من بابت پولی که دریافت میکنم کار هم میکنم ـ و سابقه ی کار هم برایم محسوب می شود . اما زیر بار نمیرفتند .
هفته ی بعد  از آسیستان سوسیالم خواستم که اگر میتواند  به اداره کار فشار بیاورند تا با دادن پراکتیک به من موافقت کنند. گفت سعی میکند با آنها صحبت کند و قانعشان کند ولی بد نیست که من هم دنبال جای پراکتیک باشم .
سر راه به خانه به اداره کار رفتم و آدرس چندین لابراتوار را پرینت گرفتم و برایشان نامه نوشتم .
فردایش به مرکز درمانی مرشتا مراجعه کردم و از ایشان پرسیدم که آیا نیازمند متخصص لابراتوار هستند یا نه . خانمی که رئیس مرکز درمانی بود از من سابقه کار خواست و گفتم که ندارم ، ولی اگر اداره کار به من پراتیک بدهد که آنها فقط 20 درصد از حقوقم را بپردازند میتواند قبولم کند یا نه . با کمی فکر گفت قبول است. سر راه به خانه به سوسیال رفتم و خبر را دادم . او گفت با اداره کار تماس خواهد گرفت و از هفته ی بعد من یک کار داشتم .
 
این که کار را در همان محله ای که زندگی می کردیم گرفته بودم ، از چند نظر خوب بود . خرج رفت و آمد نداشتم ، کار نزدیک خانه بود و بعد از کار میرفتم خانه و به کارهای خانه می رسیدم. تصمیم داشتم درسم را ادامه بدهم ولی وقتی برایم نمی ماند . و به همین دلیل هم گذاشتمش برای بعد.
دخترم از مجل جدید خوشش نمی آمد. از هیچ چیزی خوشش نمی آمد و بهانه گیر و عصبی و پرخاشگر شده بود. پدرش زنگ میزد ولی معمولا شبها بسیار دیروقت که هم او و هم من خواب بودیم ، و بد و بیراه می گفت . و من به سرعت قطع می کردم . و تلفن را می کشیدم .  و خوشحال بودم که دیگر نزدیک نیست و نمیتواند بیاید و سرم آوار شود. تلفن را می شد کشید و کنترلش بیشتر بود. البته به او میگفتم این وقت شب زنگ نزند ولی مسلم بود که گوش نمیکرد و برایش اهمیت نداشت. 
از این تلفن ها به او چیزی نمیگفتم ، ولی شاید خودش می فهمید چون زنگ تلفن به هر حال وقتی مرا بیدار می کرد ، او را هم باید بیدار می کرد .
سعی میکردم به پر و پایش نپیچم ، ولی مسائل مادی هم مزید به علت می شد. در سن نوجوانی بود و لباس های مارک دار را کشف کرده بود . و درآمد من به خرج زندگی و کرایه خانه هم به سختی میرسید.
سر کار پرسیدم و گفتند که یک مرکز سالمندان در چند خیابان بالاتر هست که پرسنل میخواهند . به آنجا رفتم و تقاضای کار شب کردم . و به این ترتیب دو تا کار داشتم.
کار شبم مسلما هر شب نبود . هفته ای دو شب بعد از کار  که به خانه می آمدم ، و غذایی درست می کردم ، و بعد از این که دخترم میخوابید ـ یا گاه نمیخوابید و شاید خودش را به خواب می زد ـ به سر کار می رفتم ـ 9 شب تا 5 صبح ـ . کارم هم همان کارهای معمولی خانه های سالمندان بود . این که ببینم همه چیزشان مرتب باشد ، بعضی ها پوشک داشتند و باید عوض می شد . غذایشان و قرص هایشان را میدادیم . و در صورتی که اتفاقی برای کسی می افتاد باید می ماندیم.  پرسنل شب معمولا دو نفر بودند. که نوبتی هر کدام  می خوابیدیم  . من معمولا با دو نفر کار می کردم که هر دو می دانستند این کار اضافه ی من است و می گذاشتند من بیشتر بخوابم. ولی در دیزی باز بود ، و من گربه ی باحیایی بودم . تا صبح ساعت 5 که به سرعت به خانه می آمدم و دخترم را بیدار می کردم و به مدرسه میفرستادم و خودم به سر کار روزانه ام می رفتم.
یکی از کارهایی که هرگز فراموش نمیکردم کشیدن تلفن قبل از رفتن به سر کار در شبهایی که کار میکردم بود تا صدای تلفن دخترم را بیدار نکند. البته او میدانست که شب کاری می کنم. ولی به او نگفته بودم که این کار دیگری است و اضافه است و فکر میکرد به نوعی در ادامه ی همان کار خودم است که ساعت کارهای عجیب و غریب دارد. نگفتنش هم به این دلیل نبود که بخواهم به او دروغ بگویم ، فقط حس میکردم بزرگ شده و در سن رشد است و  نمیخواستم دلش برایم بسوزد.
الان که فکر میکنم نمیدانم چطور این شب و روز دوندگی را می کشیدم . انگار می خواستم به همه ی دنیا اثبات کنم که میتوانم زندگی خودم و دخترم را تامین کنم . و البته چاره ی دیگری هم نداشتم.

با درآمدی که از کار اضافی میگرفتم ، میتوانستم قرضی را که برای همسرم سابقم گرفتم زودتر پرداخت کنم ، و کمی کمتر به دخترم  در مقابل خواسته هایش بگویم که : " مامانی پول نداریم " 
 
اما دخترم  ، با خشمی که در درونش نسبت به من ، نسبت به پدرش ، و نسبت به وضعیت داشت ، در سن عصیان بلوغ هم بود ، و اینها هنوز ابتدای نگرانی هایم بود !
 
ادامه دارد ...

May 6, 2012

بی دی اس ام. سادومازوخیسم ، فتیشیسم !

چند روز پیش در استکهلم به جلسه ای در معرفی و بحث در مورد  بی دی اس ام ، سادو مازوخیسم و فتیشیسم رفتم.این شیوه ی رابطه انسانی و جنسی همیشه برای من زیر سوال و موجب اشمئاز بوده .

BDSM-Bondage-Discipline-Sadism-Masochism 

http://en.wikipedia.org/wiki/BDSM 

عمده ی شرکت کنندگان این جلسه اعضای گروه  بی دی اس ام ، سادو مازوخیست و فتیشیسم در استکهلم بودند .

فکر میکنم تنها من و یکی دو نفر دیگر جدای از این گروه بودیم. 

در این برنامه در باره ی انجمن و کارکردهایش توضیح داده شد . 

یک نمایش کوتاه پنج دقیقه ای نمایش داده شد ، که البته به نظر من هوشیارانه بود و دو زن بازیگران آن بودند و یکی دومینانت و دیگری سابمیشن بود . و با وجود این نتوانستم صحنه را تحمل کنم و بیرون زدم . 

زنی حلقه ی فولادی دور گردنش را نشانم داد و گفت که کلیدش در دست شوهرش است و  این سمبلی است بر این که او متعلق به آن مرد است و مرد مالک اوست. 

مرد دیگری در مورد این که بین او و پارتنرش همیشه قرارداد کتبی نوشته می شود که در صورت بر هم خوردن رابطه یکی دیگری را متهم به خشونت نکند صحبت می کرد .

با زن و مردی مسن ـ بالای شصت سال ـ  صحبت کردم که سالهاست به عنوان زن و شوهر با هم زندگی می کنند و رابطه ای عاشقانه دارند و سادو مازوخیست هستند. میگفتند که تا همین ده سال پیش ما از نظر جامعه بیمار محسوب می شدیم ، این درحالی است که روابط ما با توافق کامل هر دوی ماست . مرزهایمان را می شناسیم و رعایت می کنیم و رابطه ای با عشق و احترام با یکدیگر داریم.  

همه ی این حرفها کله ام را به دوران انداخت ، و حقیقتا برای من یکی زیادی بود و  تعریف های آنها از عشق و نیازهایشان با تمام تفکر من در باره ی رابطه ی برابر و عاشقانه و ... متضاد می نمود.  

اما به یک مسئله باور داشته و دارم ، که این روابط در میان انسانهای بزرگسال و با انتخاب خود ایشان شکل میگیرد و خوشحالم که در کشوری زندگی می کنم که این انسانها هم میتوانند آنگونه که مایلند رابطه داشته باشند و انسانهای دیگر همانند را بجویند و بیابند .

این روابط هر چند برای من آزار دهنده به نظر می آیند ، اما نیاز این انسانهاست و نیازی است که به شکل داوطلبانه و با توافق طرفین برطرف می شود.
این انسانها ابدا ادعای طبیعی بودن ندارند ، آنها معترفند به این که متفاوت هستند و نیازهای متفاوتی دارند و درجهت تحقق نیازهایشان در یک رابطه ی کاملا خودآگاه و داوطلبانه و انتخابی اقدام میکنند.

در میان این جمع ، انسانهایی بسیار روشنفکر را ملاقات کردم که بسیار خوب قادر به تحلیل خود و شرایط بودند . وکیل ، جامعه شناس ، روانشناس ، پلیس ، پزشک.

و واقعیت این است که فکر میکنم برای رسیدن به این که نیازهایمان چیست و حرکت در جهت تحقق آنها ، به آی کیوی بالایی نیاز است . 

 

حقوق بشر و رعایت آن یعنی همین که انسانها را در انتخابی که به کسی آزار نمی رساند ، آزاد بگذاری.که انسانها این حق و آزادی را داشته باشند که مرزهای خود را خود شان تعیین کنند. و رعایت کنند.

 

با پذیرفتن این مسئله فکر میکنم قدم دیگری در تحول خودم در مسیر به سوی اندیشه ی آزاد ـ اپن مایند ـ برداشتم. 

و میدانم که این راه دراز است . بسیار دراز ...

 

پس نوشت : با آشنایی بیشتر از این گروه و نیازها و روابطشان ، راستش به این نتیجه رسیدم که بسیاری از روابط ما که خودمان را انسانهایی معمولی و طبیعی میدانیم با کشش ها و تنش های سادو مازوخیستی همراه است ، با این تفاوت که در آن رابطه ناآگاهانه است و با توافق دو طرف و انتخاب دو طرف همراه نیست . 

تصور کنیم ، مردی که زن خود را کتک می زند و آزار میدهد و هر شب به او تجاوز می کند ، آیا خود را یک مرد غیر طبیعی میداند ؟ یا این که کار خودش را کاملا طبیعی می بیند ؟

به این مسئله فکر کنیم.. شاید در پیرامون خود انسانهایی سادومازوخیست سراغ داریم ولی آنها این تعریف را از خود ارائه نمیدهند . 

May 5, 2012

عکسهای جدید

 
 

May 4, 2012

مهاجرت و خانواده ، توضیح 2

چند نکته در مورد خاطرات و یک نکته در مورد مسئله ی پولی که به همسر سابقم دادم ضروری است.
من معتقدم که انسانها شعور و درک دارند. و می بینند و می شنوند و می فهمند . 
من در خانواده ای بزرگ شدم که پدر و مادر متاسفانه همیشه و هر روز باهم دعوا داشتند .  و هر وقت یکی از این دو در خانه نبود ـ عمدتا پدر نبود و این شانس نصیب مادر می شد ، ولی پدر هم از شانس های خودش استفاده میکرد ـ از ما بچه ها که سه تا بودیم ، به عنوان قاضی و هیئت منصفه استفاده می شد و دائما در مورد دیگری بدگویی می شد و ما را هم به شهادت می گرفتند . این موجب شد که همان روزها به خودم بگویم که اگر زمانی بچه دار شدم ، این بلا را به سر بچه ام نیاورم.
دختر من دختر بسیار هشیاری است ، و حتی بسیار بیشتر از آنچه من فکر میکردم دیده و متوجه شده . اما دختر ِ من یک پدر و تنها یک پدر داشت. و حقیقتا مسئله ی ساده ای نیست .
من خودم بدون حضور پدر در زندگی ام بزرگ شدم . مایل نبودم اگر دخترم هم چنین سرنوشتی داشت ، مسئول آن من باشم . به همین دلیل تمام سعی ام را کردم ـ و نمیتوانم بگویم که همیشه موفق بوده ام ـ که در مورد همسر سابقم در رابطه با دخترم انصاف را رعایت کنم و از او بدگویی نکنم. 
دخترم خودش می دانست که پدرش بد رفتار می کند ، من دیگر نباید او را یک سایکوپات نمایش می دادم.
دخترم خودش می دانست که او مشروب می خورد و بسیار زیاد هم میخورد. من دیگر نباید او را در مقابل دخترم یک الکلی نمایش میدادم.
من تلاش می کردم مثل زنان سنتی رفتار نکنم که تا شوهر از خانه میرود بدگویی را شروع می کنند تا از میان بچه ها یارگیری کنند . . نمیگویم که همیشه موفق بودم . و نمیگویم که این شیوه درست ترین کار است. میگویم که این شیوه ای بود که من انتخاب کردم .
 این توضیحی بود در مورد اینکه چرا همه چیز را به دخترم نگفتم. به یک معنی تلاش کردم تا او را در قضاوت آزادتر بگذارم که خودش وقتی که بزرگتر شد در مورد تصمیم های من قضاوت کند
اگر من میخواستم به دخترم تمام حقیقت را بگویم ، دخترم حق قضاوت شخصی را از دست می داد. و از آنجایی که خیلی تحت فشار بودم هم شاید عادلانه و منصفانه برخورد نمیکردم و شاید اگر چهار تا  چک خوردم ، میگفتم یک ساعت کتک خوردم. ...
از نظر پرنسیپ های انسانی فرقی نمیکند و یک چک هم زیادی است . از نظر دختر بچه ای که سعی میکند پدرش را هم دوست بدارد اما این اطلاعات زیادی است. اضافی است و چیزی را در او می کشد.
شاید این چیز در درون او بعدها کشته شد ، ولی من در این امر تقصیر کمی داشتم.

ولی در مورد حضانت  و این که برای آخرین بار با او در مک دونالد قرار گذاشتم و گفتم که شماره تلفن را به او خواهم داد . چند مفهوم که انگار حقوقی است  تفاوت هایی ایجاد می کند .. من حضانت دخترم را داشتم ، ولی حق دزدیدن دخترم را نداشتم و حق نداشتم که ارتباط او با پدرش را قطع کنم. اگر این کار را نمیکردم ، بچه را می دزدیدم و طبق قانون حضانت او را هم از دست می دادم . 
من حتی حق داشتم دخترم را به شهری دیگر ببرم ، ولی باید امکان دیدن آنها را تامین می کردم. این قوانین این کشور است ، من باید قوانین یک کشور را رعایت کنم . مگر این که دادگاهی تشکیل دهیم و پزشکان متخصص عدم تعادل روانی او را و این که او ممکن است به دخترش آسیب برساند را اثبات کنند تا دادگاه حکم بر عدم ملاقات آنها بدهد. 
در این کشور پدری که زنش را کشته است ، حق دیدار ـ دیدار و نه نگهداری ـ بچه هایش را دارد .
در مورد دزدیدن دخترم هم ، دخترم یک بچه ی دو ساله نبود . دوازده سال داشت و من توانستم به خوبی او را از خطری که وجود دارد آگاه کنم. 
قرارمان این شده بود که هرگز با او هیچ سفری نکند 
اگر میخواست بچه را بیهوش کند و بدزدد ، این کار را در مقابل مدرسه ی بچه هم می توانست بکند و من نمیتوانستم کاری کنم. بهتر بود که به خاطر سلامت روانی دخترم او را به این حد جری نکنم. من این تصمیم را گرفتم و شما ممکن است این تصمیم را نپسندید ولی این تصمیم من در آن موقعیت و آن زمان بود. 
من مماشات را در رابطه با همسر سابقم تا زمانی که دخترم به سن قانونی رسید ادامه دادم ، به این دلیل که مایل نبودم دخترم خاطره های وحشتناکی از پدرش داشته باشد . من در مورد کارهای او ـ بجز آنکه خودش می دیدـ حرفی با او نزدم ، تا مدتها حداقل ، که دخترم  او را روانی و غیر قابل کنترل نبیند. 
واقعیت این است که من به این نتیجه رسیده ام که همسر سابقم بوردرلاین است . اما بوردرلاین در سوئد تمام حقوق نسبت به فرزندش را داراست .
من نمیتوانستم بچه را بدزدم و 6 سال پنهان از پلیس و از همسر سابقم زندگی کنم. چون اولا این کار را منصفانه نمیدانستم و دوما  در صورت دزدیدن بچه ، حضانت او را از دست می دادم. 

 این دلایل من بود. 
من نمیگویم شما قضاوت نکنید . شما این حق را دارید . خواننده ی این نوشته ها هستید و به هر حال به قضاوت می نشینید.
خواستم از شما این است که مسئله را از نظر من ببینید و آن وقتها به نظرم این منطقی ترین کار بوده .
  

Powered by
Movable Type 3.35