January 4, 2009

Incredible India 9 

DSC06044.jpg

پلاژها یکی بعد از دیگری ، ردیف قرار داشت. ولی من از گروه پلاژها دور شده بودم ، آفتاب به گرمی می تابید و آب آشامیدنی ام تمام شده بود. قرارگاهی حصیری در دور دیده میشد و نشان از کافه ای داشت ، یا پلاژی دور افتاده شاید. نزدیکتر که شدم ، دیدم حدسم درست بود. به کافه رفتم و روی سکویی که حصیر پهن کرده بودند نشستم. جوانی جلو آمد و با صدایی که تقریبا در نمی آمد گفتم : لطفا یک سودا لیمو ی خیلی خنک برای شروع. تا یه خورده حالم سر جا بیاید و ببینم چه میخواهم . گفت : البته ، و لحظه ای دیگر با منوی غذا و شیشه ای آب معدنی و یک لیوان که درونش آب لیموی تازه چلانده شده بود ، آورد و روی میز گذاشت.
اشتهای غذا خوردن نداشتم. به سالاد هم در اینجاها اطمینان نداشتم که چگونه سبزیجات را می شورند. یک لیوان چای ماسالا سفارش دادم و گفتم : برای شروع فعلا کافی است.
این موقع بود که متوجه مردی شدم که در آن سوی کافه ی ساحلی در روی سکوی روبرو نشسته بود. لیوانش را به عنوان سلام بلند کرد و با سر سلامش را جواب دادم.
در هوای گرم میان روز ، شنا کردن بدترین تصمیمی است که میشود گرفت. به آب زدن همان و سوختن همان.
شنای من به صبحهای زود ، از طلوع آفتاب تا ساعت حدود 9.5 و بعد از ظهر از 4 تا پاسی از غروب گذشته محدود میشد. ساعتی را به تمرین یوگا در کنار ساحل میپرداختم و بعد شنا. اینجا بود که فهمیده بودم در روی شنها حتی به دشکچه ی یوگا هم احتیاجی نیست.
ساعت نیمه روز را با پیراهن خنکم و شالی بر سرشانه ها به پیاده روی در ساحل میپرداختم. گاهی هم به دهکده میرفتم و میوه ای چیزی میخریدم. صاحب پلاژ گفته بود که هر چه بخواهم برایم تهیه خواهد کرد ، و مطمئن بودم که چیز زیادی رویش نمیکشد. اما خرید کردن از بساط میوه فروشان خودش کیف داشت.
از بساطم که روی سکو ولو کرده بودم کتابی بیرون کشیدم . جوان با لیوان ماسالا چای پیش آمد و من از او تشکر کردم و مشغول خواندن شدم. صدای مرد را شنیدم که از نزدیکتر می آمد . میپرسید : شما انگلیسی صحبت میکنید یا آلمانی ؟مزاحم نیستم ؟
نگاه کردم و کنارم ایستاده بود. گفتم : انگلیسی ،  نه ؟ کاری از دستم بر می آید ؟
ـ لازم است با شما حرف بزنم ؟
ـ با من ؟
ـ با یک زن ، احتیاج دارم با یک زن حرف بزنم .
نگاهی به دور و برم کردم . آلترناتیو دیگری نبود. کتاب را بستم و گذاشتم کنار.
ـ با یک زن ؟
ـ بله ، شما آلمانی بلد نیستید ؟
ـ نه ، اما انگلیسی شما خوب است. البته فهمیدم که آلمانی هستید.  منظورتان چیست با یک زن ؟
ـ ببخشید ، نمیخواهم مزاحمتان باشم . میدانم که شما چند روزی هست که به گوکارن آمدید.
ـ میدانی ؟
ـ با این پیراهن ، ندیدن تو چندان ممکن نیست ؟
ـ ببخشید ممکن است بگویید راجع به چی صحبت میکنید ؟ پیراهن ِ من ؟
ـ نه ، قصد توهین نداشتم ،اما پیراهن زیبایی است . به چشم می آید.
ـ آها...یک پیراهن ؟ در این ساحل بزرگ که تقریبا همه ی زنان غیر هندی  پیراهن میپوشند. به چشم می آید ؟ اوکی. 
ـ انگار اذیتتان کردم. قصدم اصلا این نبود. البته اینجا ساحل بزرگی است ولی جمعیت زیادی ندارد. ورود یک نفر جدید برای کسانی که اینجا قدیمی تر هستند به چشم می آید. و این پیراهن هم. ببخشید. قصد آزار نداشتم . من میخواستم فقط با شما حرف بزنم.
ـ راجع به چی ؟ چرا با من ؟
ـ میگویم راجع به چی ، و بعد هم متوجه میشوید چرا با شما.
ـ خوب اگر کامنت دیگری راجع به لباس من ، یا شال من ، یا دمپایی های من ندارید ، من گوش میکنم.
مرد خندید و گفت : نه ، دیگر راجع به شما کامنتی نمیدهم.
چیزی نزدیک به پنجاه سال داشت ، شاید هم همسن خودم بود. نپرسیدم . داستانش اینگونه بود :

ـ در کودکی دوستی داشتم که با هم خیلی رفیق بودیم. در یک محله زندگی میکردیم ، او دو کلاس بزرگتر از من بود و مثل برادر بزرگ ِ من بود. با هم به یک مدرسه میرفتیم و مواظب همدیگر بودیم. یعنی در اصل او مواظب من بود. دوستی ِ خوبی داشتیم تا دبیرستان . ما در دهکده ای نزدیک ... زندگی میکردیم. نزدیکترین شهر مشهور به ما دوسلدورف بود که شاید اسمش برایش آشنا باشد. او دبیرستان را در دهکده رفت ولی من دو سال بعد برای گذراندن دبیرستان به نزد یکی از اقوام در دوسلدورف رفتم و تقریبا از هم جدا شدیم. اوایل نامه میدادیم ولی میدانی که چگونه است. و ما هم جوان بودیم . خلاصه راهمان از هم جدا شد. من از دوسلدورف برای تحصیل به هامبورگ رفتم و ... تا اینکه حدود 15 سال پیش دوباره همدیگر را پیدا کردیم. او بود که مرا پیدا کرد از طریق جستجو از طریق اطلاعات تلفنی. خلاصه همدیگر را پیدا کردیم . در دو شهر مختلف و دور از هم زندگی میکردیم ولی سالی سه چهار بار همدیگر را میدیدم. و راستش وابستگی مان به هم بسیار زیادتر از دوره ی اول شده بود. خوب بتدریج هم مسئله ی اینترنت و میل آدرس و تماس اینترنتی آمد و موجب شد که بیشتر با هم تماس نزدیک داشته باشیم و ...
چند ماه پیش خبر داد که برای کاری راهی سوئیس است و قادر نیست در قراری که داریم حاضر شود. شش ماهی بود همدیگرا به دلیل مشغله ی هر دو ندیده بودیم. . من هم فکر کردم که سفرش کاری است ، تا اینکه ماه پیش از سوئیس تماس گرفت و از من خواست پیشش بروم. او هرگز با چنین لحنی از من چیزی نخواسته بود. این بود که همان بعد از ظهر بلیطی تهیه کردم. شغل من آزاد است و رئیس خودم هستم ، از این نظر مانعی نداشتم. رفتم دیدنش و او را نحیف و ضعیف در بیمارستانی یافتم. طوری که برایم گفت بیماری اش ـ بیماری را گفت ، به انگلیسی نمیتوانست بگوید و من هم آلمانی اش را متوجه نشدم ولی نوعی از سرطان پیشرفته بود، دقیقا از چگونگی و نوعش نتوانستم مطع شوم ـ  در حال پیشرفت بود و آخرین جوابها را از دکتر های سوئیس بعد از دکترهای آلمان گرفته بود و میدانست که چیزی به پایان عمرش باقی نمانده.
وقتی بعد از چندین سال دوستم را دوباره پیدا کردم ، متوجه شدم که او از شیفتگان هندوستان است. و حداقل دو سال یک بار به هند می آمد. من هرگز به هند نیامده بودم و هر بار هم قرار میگذاشتیم با هم بیاییم ، جور نمیشد.
از من خواست او را به هند بیاورم ، به واراناسی ، میخواست در اینجا بمیرد و میخواست او را به سبک هندویان بسوزانم. ما چند روز بعدش از سوئیس به مقصد هند راه افتادیم.  هفته ی پیش خاکستر او را در واراناسی به رودخانه سپردم. و بعد هم به سفارش او به اینجا آمدم ، خودش اینجا را به من پیشنهاد کرده بود. گفت به آرام شدنم کمک میکند. و گفت حتی توریست های اینجا هم متفاوت هستند. و راست هم میگفت. 

این حرفها را ابتدا با بغض و بعد با گریه میگفت. حرفهایش بسیار مفصل تر از این بود و گفتن و شنیدن آن حدود دو ساعت به طول کشید. گفته هایش را به غیر از وقتی که راجع به بیماری دوستش میگفت قطع نکردم.
وقتی حرفش به کلی تمام شد گریه اش به هق هق تبدیل شد .
به او گفتم : میخواهی بغلت کنم ؟
گفت : بله ، لطفا...

او را در آغوش گرفتم و با هم ساعتی گریستیم.در آن کافه ی دور افتاده ی ساحلی ،  او برای دوست از دست رفته اش و من ، شاید برای تمامی دوستان از دست از رفته ام ، برای تمام کسانی که زمانی در زندگی ام نقشی داشتند . چه  آنها که دیگر در دنیا نیستند و چه آنها که دیگر در زندگی من نیستند، و برای همه ی غم های سالها و یا همین هفته ها شاید در دلم انبار شده بود  گریه میکردیم. و اغراق نمیکنم اگر بگویم این اشکها شاید به همان اندازه که او را سبک میکرد ، مرا هم تخلیه میکرد.
 پسرک کافه چی چند بار آمد که بداند چه شده و با اشاره متوجه اش کردم که مسئله ای نیست و راحتمان بگذارد. مدتی طول کشید تا مرد آرام گرفت . گفت : حالا دانستی برای چه میخواستم با تو حرف بزنم ؟
ـ تو میخواستی با زنی حرف بزنی ، بله ، حالا فهمیدم.

آفتاب مدتی بود غروب کرده بود. و شب چتر سیاهش را بر همه جا پهن کرده بود  . 

گفت : میتوانم به شام دعوتت کنم ؟
گفتم : گرسنه نیستم. و اگر راه نیافتم بدون چراغ قوه پیدا کردن پلاژ محل اقامتم سخت خواهد بود.
گفت : تو در پلاژ سوریا زندگی میکنی . من تو را تا آنجا همراهی خواهم کرد.
گفتم : و لازم هم نیست بدانم که تو از کجا میدانی که من آنجا زندگی میکنم ؟
ـ بدبین نباش ، آن روز که دنبال پلاژ میگشتی ، به پلاژی که من در آن اتاق دارم آمدی ، ولی انگار خوشت نیامد و رفتی.
ـ من به خیلی پلاژ ها رفتم.و از میان آنها یکی را انتخاب کردم ،  نمیدانم آنکه تو حرفش را میزنی  کدام است.
ـ وقتی به پلاژ ما آمدی ، چند مرد در روی صندلی ها نشسته بودند . تو با صاحب رستوران صحبت کردی و او اتاقی را به تو نشان داد و بعد تو رفتی . مردها شروع کردند مزه ریختن که : نه! نه! نه! ، نرو! نرو ! نرو ! و تو برگشتی و به آنها لبخند زدی ولی به هرحال رفتی.
ـ آها یادم آمد. در انتخاب آنجا دودل بودم. به مرد صاحب پلاژ هم گفتم چند جا را نگاه میکنم و اگر چیزی پیدا نکردم بر میگردم چون پشه بند نداشت و گفت که نمیتواند تهیه کند. ولی وقتی برخورد آن مردها را دیدم قید آن پلاژ را زدم.  تو جزو آن مردها بودی ؟
ـ نه ، من جدا از آنها نشسته بودم. اما متوجه تو شدم.آن مردها هم مردهای بدی نیستند. همه هم در آن پلاژ مسکن ندارند. با هم که می افتند کمی شلوغ و شیطان میشوند.  بعد هم متوجه شدم که در پلاژ سوریا که چند پلاژ آنطرفتر است جا پیدا کردی. گاهی هم تو را کنار دریا میدیدم که یوگا یا شنا میکنی. من معمولا به این کافه ا می آیم. همانطور که می بینی خیلی خیلی خلوت است. پلاژ خودم و پلاژهای اطراف معمولا مشتری دارند. اینجا خیلی خلوت است. این است که معمولا اینجا می آیم. امروز که دیدم آمدی اینجا ، گفتم با تو حرف بزنم. احتیاج داشتم با یکی حرف بزنم. یکی که گوش بدهد. ممنون که گوش کردی.

براه افتادیم و ساعتی بعد به نزدیکی پلاژ رسیدیم. گفت : میتوانی به من اجازه بدهی که فردا ناهار مهمانت کنم ؟
گفتم : فردا از اینجا میروم. قرار است به نزد دوستی به پونه بروم. 
چیزی نگفت . به جلوی پلاژ رسیدیم و بغلش کردم و از او خداحافظی کردم.
گفت : من حتی اسمت را نمیدانم. نمیدانم اهل کجایی !
گفتم : مگر فرقی هم میکند ؟
ـ هوم... نه . حق داری.

فردا صبح بعد از یوگا و شنای صبح ، سفرم را به سوی پونه آغاز کردم.

 

[ 13:45 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

January 3, 2009

کاملا بی ربط به سلسه نوشته های سفر هند .

مصاحبه ی کتبی ای با سایت" شبکه ی همبستگی با زنان..." انجام داده ام که در آن حرفهای عاقلانه ی زیادی زده ام.
اگر حوصله ی خواندن مصاحبه ی عاقلانه دارید ، اینجا را کلیک کنید.

خودم هم بهتر است بعد از این مصاحبه و حرفهایی که زده ام تا مدتی برای حفظ جان در امکان عمومی ای که دوستان فمینیست در آن حضور دارند آفتابی نشوم :)))

ـــــــــــــــ

دوستی در وبلاگش نظرخواهی ای در مورد کتابخوانی انجام داده است که خوب است اگر حوصله اش را دارید دو دقیقه ای وقت بگذارید و در این نظرخواهی شرکت کنید. من خودم رای ام را دادم ( اوا ، قرار نیست آدم بگه به چی رای داده که ) ولی مایلم ببینم نتیجه ی این نظرخواهی چه از آب در می آید.
برای شرکت در نظرخواهی روی این لینک کلیک بفرمایید لطفا . مرسی.

[ 18:42 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

Incredible India 8

DSC06070.jpg
زنی در دهکده ی گوکارن

از هامپی اتوبوس را به قصد هاسپت گرفتم. در هاسپت به داروخانه ای مراجعه کردم و از آنها خواستم کرم یا محلولی برای تاول های پایم بدهند. داروخانه چی به من گفت که بهتر است به دکتر مراجعه کنم. البته محلولی هم به من فروخت. دکتری که پیشنهاد کرد دو سه ساختمان آنطرفتر از داروخانه بود. رفتم پیشش و قدری پایم را فشار داد و چیزی را که میدانستم به من گفت : یک واکنش آلرژیک.
گفتم : میدانم. ولی برای گرفتن دارو انگار به ملاقات با شما نیاز داشتم. گفت : برایت قرص مینویسم.و روی کاغذی که ابدا شباهتی به نسخه نداشت بلکه یک ورقه کاغذ عادی بود اسم دارویی را نوشت و کنارش هم نوشت 6.
گفتم : ممنون، چقدر باید بدهم.
سه انگشتش را بالا گرفت و به من نشان داد . گفتم : سیصد تا . اوکی .
و از کیف پولم سیصد روپیه در آوردم و به سمتش گرفتم. سیصد روپیه چیزی معادل 60 کرون سوئد است .
او گفت : نه ، و باز هم سه انگشتش را بالا گرفت .
در حالی که حرصم گرفته بود که تو که میتوانی انگلیسی حرف بزنی چرا اینقدر فیلم می آیی گفتم : سه هزار روپیه ؟ یه خورده زیاد نیست برای یک ملاقات سه دقیقه ای ؟
خوب من اولین بار با یک دکتر به عنوان بیمار ملاقات میکردم و اصلا اطلاعی از حق ویزیت دکترها نداشتم.
دکتر خندید و گفت : نه ، سی روپیه .
گفتم : فقط سی روپیه ؟ ( چیزی در حد شش کرون ) این حق ویزیت شماست ؟ چطور زندگی را می رسانید ؟
دکتر گفت : خیلی از دکترها از توریست ها چیزی بیشتر از هندی ها میگیرند. ولی من از تو همانقدر میگیرم که از مریض های هندی ام.
سی روپیه را به او دادم و تشکر کردم کاغذ را با نام دارو از او گرفتم و به داروخانه رفتم و از بسته ای ، یک ورقه قرص بیرون کشید و 6 قرص را با قیچی جدا کرد و گفت : بیست روپیه.
پول را دادم و قرص ها را گرفتم و یکی را همانجا خوردم و در جایی نشستم و محلولی را که قبلا از همان داروخانه به قیمت 40 روپیه خریده بودم به روی تاول ها مالیدم از مغازه ای هم قدری سمبوسه و موز های مینی  خریدم و به سمت مرکز اتوبوسها راه افتادم.  مقصدم گوکارن ـ یا آنگونه که برای راحت تر گفتن توریست ها اسمش را تغییر داده اند ، گوکارنا ـ بود.
رسیدن به گوکارن سختتر از آن بود که فکر میکردم. با اتوبوس و قطار و ... خلاصه شب به هوبلی رسیدم و دیگر اتوبوس یا قطاری به جایی راه نمی افتاد.
شب در همان هوبلی اتاقی در هتلی ارزان قیمت گرفتم و صبح از انجا راه افتادم. بعد از جند اتوبوس عوض کردن به گوکارن رسیدم. کوله پشتی ام را نزد فروشنده ای گذاشتم و با گشتن در میان پلاژ ها ، اتاق تمیزی با توالت و حمام به قیمت روزی  30 کرون  پیدا کردم. 

DSC06082.jpg
مرد در  ساحل گوکارن

DSC06083.jpg
یکی از پاتوق های من در گوکارن مغازه ی این دوستان بود. در عکس شیوا ،سباستین و گانش را می بینید. سباستین فرانسوی بود و گانش چای بسیار خوشمزه ای درست میکرد. و هر بار نزد این دوستان به چای و گپ و گفت و گو مهمان بودم. این دو برادر خیاط بودند و آرزویشان یافتن بازاری در اروپا بود.  

DSC06075.jpg
 یکی از خیابانهای دهکده گوگارن

روزها صبح زود در کنار دریا و روی شن های آب خورده  تمرین یوگا میکردم ، و بعد از یوگا تا ساعت 9.5 شنا میکردم .شنا در میانه ی روز در اینجا همان و سوختگی های شدید پوستی همان ، در نیمروز کارم پیاده روی و سر زدن به دهکده و گشتن بود و بعد از ظهر ساعت سه و نیم چهار ، یوگا و شنا تا غروب آفتاب و تاریکی هوا. شبها هم در کافه ی پلاژ یا کافه های کناری به خوردن غذا و نوشیدن آبجوی هندی و صحبت با دیگران میگذشت. اوقاتی به شدت آرام و آرامش بخش را در گوکارن گذراندم.

DSC06090.jpg
 
در پلاژی که من اقامت داشتم زن و شوهری آلمانی زندگی میکردند. اینها حقیقتا آنجا زندگی میکردند. یعنی یک اتاق در اختیارشان بود و حدود سه ماه بود که آنجا بودند و قرار بود سه ماه دیگر هم بمانند.
مرد انگلیسی خوبی صحبت میکرد ، 65 ساله بود. زن نیز در همین سنین بود ولی انگلیسی نمیدانست.  پرسید کجایی هستم و گفتم که در سوئد زندگی میکنم. گفت اگر سوء تفاهمی پیش نیاید باید بگویم فکر نمیکنم سوئدی باشی . پوستت روشن است ولی موهایت ، نه ، من فکر نمیکنم!!
خندیدم و گفتم که ایرانی هستم. رالف گفت که آها... من سالها پیش مدت زیادی به ایران رفت و آمد میکردم. 
توضیح داد که در سال  1964 برای اولین بار به ایران رفته است. آن زمان فقط 22 سال داشت. مبلغ 500 مارک دریافت کرده بود تا مرسدس بنزی را به ایران ببرد. پول بنزین و پول راهش و غذایش را هم دریافت کرده بود. وقتی به ایران رسید و بنز را تحویل داد در آنجا با مهمان نوازی ایرانیان ماندگار شد.
میگفت :پنج شاگرد داشتم که روزانه نفری 20 دلار به من میدادند. فقط برای اینکه با آنها صحبت کنم. پول غذایم را هم میدادند و جای خواب هم در یکی از همین خانواده ها داشتم. این کار ِ هر ساله ی ام بود ، یک ماشین بنز میبردم ایران و تحویل میدادم. یک ماه می ماندم و اینطوری پول جمع میکردم و بعد پولها را برمیداشتم می آمدم هند . این کارِ من بود تا وقتی که ایران انقلاب شد.  
از او پرسیدم که چرا فقط اینجا مانده است. آیا نیازی به دیدن هند ندارد ؟
گفت : دوست ِ من ، در هند جایی نیست که من ندیده باشم. امروز میخواهم آرام بگیرم.
در پلاژها نوازنده و خواننده و رقصنده و ... بود که شبها را به جشنی تبدیل میکرد. جشنی بجز آن پارتی های دیسکویی پلاژهای توریستی ، جشنی با خواندن و نواختن و همراهی و همدلی.

DSC06026.jpg 
غروب آفتاب در گوکارن ، ساحل اصلی

DSC06053.jpg
آبتنی مردان در دریا  با لباس شنا

DSC06058.jpg 
و اینهم آبتنی زنان در دریا با لباس کامل

عکسهای گوکارن  را در اینجا ببینید  

پس نوشت : یکی از ناپرهیزی هایی که در گوکارن کردم ، مراجعه به یک مرکز ماساژ بود. چشمتان روز بد نبیند. به جای ماساژ کتکم زدند. این را شوخی نمیکنم. بدنم در چند جا کبود شد. اینقدر دست سختی داشت که نگو. اگر سوئد بود شاید به پلیس شکایت میکردم :)) ولی آنجا از دخترک که بسیار جوان بود تشکر هم کردم. دلم نمی آمد به او چیزی بگویم. و وقتی لنگ لنگان از مرکز ماساژ بیرون آمدم به جد و آباد خودم فحش میدادم . این اولین  و آخرین ماساژ من در هندوستان بود. دوستی از ماساژی که توسط ماسور مرد گرفته بود گفت و من متوجه شدم که تازه اوضاع من خیلی هم خوب بوده.

[ 13:15 | مهشيـد | 0 دنبالک | 5 ديدگاه ]

January 1, 2009

Incredible India 7

دوسا بدون ماسالا

untitled.jpg

در بنگالور صبح زود دنبال جایی برای خوردن صبحانه میگشتم ، نزدیک لاله باغ رستوران نسبتا خوبی را پیدا کردم. نزد پیشخوان رفتم و گفتم : من یک دوسا میخوام ، بدون ماسالا. و یک چای ماسالا ، لطفا.
گفت : پس دوسا را میخواهی با چی بخوری ؟
ـ کمی عسل ، لطفا.
مرد جوان نگاهی با تردید به من کرد و گفت : پول ِ ماسالا به هر حال همراه ِ دوسا است. و عسل هم هزینه ی اضافه دارد.
ـ مانعی ندارد. من آنجا می نشینم.  و میزی را در کنار رستوران نشان دادم

دوسا غذایی است که به عنوان صبحانه میخورند. به همراه ماسالای دوسا که در عکس می بینید چند نوع سوپ لوبیا و غیره است که بسیار تند هم هست. آنروز راستش از خوردن غذای تند در صبح زیاد دل خوشی نداشتم.

بعد از مدتی مرد دوسا را همراه کمی عسل  آورد جلوی روی من قرار داد . خودش هم آنجا ایستاد.
سعی کردم او را نادیده بگیرم ولی همانجا ایستاده بود و به من زل زده بود. با قاشقی که به من داده بود مقداری عسل روی دوسا ریختم و سعی کردم شروع به خوردن کنم ولی او همانجا ایستاده بود. 
پرسیدم : چرا اینجا ایستاده ای ؟
ـ میخوام ببینم تو چطوری این رو میخوری ؟
در حالی که قطعه ای دوسا را به زور با قاشق جدا کردم گفتم : ببین ، مثل پن کیک . این را به جای پن کیک میخورم ، با عسل ، خوب پن کیک نیست ، ولی یعنی این که مثلا پن کیک است دیگه .
شانه هایش را بالا انداخت و گفت : هر جور که دوست داری ، ولی باز نمیفهمم چرا اینقدر خودت را زحمت دادی ، خوب میتوانستی پن کیک سفارش دهی . ما در این رستوران پن کیک هم داریم. و منو را که بالای پیشخوان زده بود نشان داد. پن کیک در آنجا هم قید شده بود. 

ـــــــــــــــــــــــــــ

تمام هتل ها ، مهمان خانه ها ، محل های اقامت پاسپورت را میخواهند و شماره پاس پورت ، تاریخ و محل صدور و شماره ویزا و تاریخ و محل صدور را یادداشت میکنند.
پاس پورت من سوئدی است ، و نیازی نمیدیدم که برای هر کسی زندگی نامه ام را توضیح بدهم. در پاسپورتم نوشته شده است که من سوئدی هستم و من هم چیزی غیر از این نمیگفتم. 
یک صبح در یکی از مهمانخانه ها از خواب بیدار شدم و پنجره را باز کردم تا ببینم امکان شستشوی لباسهایم هست یا نه ـ سنگ شستشو و طناب خالی ـ و در مقابلم در پنجره ی مقابل چیزی بسیار غیر عادی دیدم . پرچم بزرگ سوئد از بالکن اتاق مقابل آویزان بود. به خودم گفتم : WOWWWWW

لباسهایم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم و از پله ها پایین آمدم و شنیدم که صاحب مهمانخانه به کسی به انگلیسی میگفت :
ـ اینهم مهمان ِ دیگرمان از سوئد که برایتان تعریف کردم . 
و رو به من کرد و گفت : این آقا و همسرشان از سوئد هستند . مثل تو !
به آن آقا نگاهی کردم و با لبخند به زبان سوئدی صبح به خیر گفتم و حالش را پرسیدم . آقا به من نگاه کرد و گفت :
ـ اوه.... اما تو که سوئدی نیستی !!
ـ گفتم : هوم.... پس صاحب پرچم به آن بزرگی و دلیل آن را فهمیدم. نه آقا در اینجا همه ما foreigner ـ خارجی ـ هستیم .  

[ 10:22 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

December 31, 2008

 

سال 2009 بر همه مبارک

 

DSC06041.jpg

the runner, Gokarn beach

 

 

امیدم این است که این سال ، کم درد تر از سالهای قبل باشد.
اینکه غم باشد ، ولی کم باشد.

برای  تو که میهمان وفادار این خانه هستی هدیه ای دارم

کودکان هند

رنگهای هند

هندوستان آنگونه که من دیدم

در آستانه ی سال نو برای خودم و تو ، آرزوی قلبی مهربانتر ،دانایی بیشتر ،  نگاهی وسیعتر و ذهنی بازتر دارم .

و در سوگ تمام جنگ ها ، تمام کشتارها ، تمام کشته ها ، و به امید اینکه روزی پایانی بر این خودشیفتگی ها و قدرت طلبی ها ، اعمال قدرت ها و سرکوب آنکه دیگری است بیابیم  به سئود ماسی گوش کنیم 

ترانه ی راوی

و سلامی مخصوص برای چند دوست عزیز
برای گلناز و گربه هایش و رویاهایش
برای کامیار و کبریت هایش که هرگز پیدا نمیشوند
برای گلنازی دیگر و تخیل خارق العاده اش که به هر موجودی زبان گفت و گو میدهد
و وی جی که فارسی نمیداند و این نوشته را نمیخواند .

دوستی شما یکی از زیباترین و ماندنی ترین  یادگارهای سفرم است.

ناماسته

[ 11:24 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

December 30, 2008

غزه در آستانه ی سال نو  بار دیگر رنگ خون به خود گرفت.
موشک های  عربی و بمب های اسرائيلی تنها روح و جان انسانها را نشان گرفته است و آتش جنگ را افروخته تر ميکنند.
نميشود يکی را کمتر از ديگری محکوم کرد. قربانی هر کسی که ميخواهد باشد. از هر دين و هر آئينی . مرگ يک اسرائيلی همانقدر غم انگيز است که مرگ يک فلسطينی . هيچ کشته ای ، کشتاری ديگر را توحيه نميکند. و هیچ کشتاری دلیلی بر حقانیت هیچ کدام از طرفین نیست. جنگخواهان نه برای نجات انسانها که برای اعمال سلطه از جان انسان مايه ميگذارند.
کشتار در هر کجا که باشد محکوم است. چه با موشک های عربی صورت بگيرد چه با بمب های اسرائيلی .

[ 9:37 | مهشيـد | 0 دنبالک | 3 ديدگاه ]

December 28, 2008
Incredible India 6
DSC05982.jpg 
-فکر میکردم اکر آمده باشی ، حتما اینجا  پیدایت می کنم.
صدا آشنا بود. روی برگرداندم و دیدمش . آنجا ایستاده بود با کوله بارش بر دوش.
گفتم : سلام. و تو مسافری.
گفت : مدتی است که اینجا هستم. ولی  تو انگار نه. هر روز اینجا را سر مزدم!
- دیشب رسیدم. جدی میگویی ؟
-چی را ؟
- که سر میزدی ... یعنی برای ...
- برای ... خوب اینجا را دوست هم دارم دیگه ..
- خیلی قشنگه . آرامش عجیبی داره..
- و میدانستم اگر اینورها باشی ، حتما دنبال یه همچی جایی میگردی و حتما هم پیدایش میکنی. و حدسم هم درست بود. بهترین جا را هم که برداشته ای .
 
روی حصیر کمی جابجا شدم  . کوله اش را از دوش بر زمین گذاشت و روی حصیر چار زانو نشست. پیشخدمت میز کوچکی  - مثل مال من - جلویش گذاشت تا غذای - احتمالا - سفارشی اش را رویش بگذارد .
پرسیدم : چند وقته اینجایی ؟
- همان روز که تو رفتی ، من هم شبش راه افتادم.
- اما گفته بودی می مانی..
- اما نماندم. تو گفته بودی میایی اینجا...
- در راه نظرم عوض شد. یک استرالیایی را در راه دیدم و از وارکالا تعریف کرد.
- پس شنا هم کردی ..
- ساحل قشنگی دارد. آرام است. ولی بجز ساحل چیز دیگری نیست . برای استراحت خوب است ، ولی من حسابی سوختم .
- دیگر کجاها رفتی ؟
- همان طور توی راه... آخریش بنگالور بود. پیشنهاد نمیکنم. شهر کثیف و شلوغی است. کثیف و شلوغ . بوی شاش و اخ وتف حالت را به هم میزند. یک بار هم نزدیک بود بروم زیر ماشین. توجه کرده ای با این همه ترافیک ، و اینطور که اینها میرانند. بدون چراغ راهنمایی و ... نمیگویم اصلا ، ولی من تصادف ندیده ام. تو دیده ای ؟
ـ حالا که میگویی ، هوم... نه . ندیده ام. تا به حال نه.
ـ البته در راه مونار جایی بود که ماشینها ایستاده بودند و میگفتند یک خودرو شخصی به ته دره رفته. میگفتند چهار نفر کشته شده اند. ولی این با تصادف رانندگی فرق دارد. شاید سهل انگاری راننده بود یا .... ، 
ـ آره، مونار هم بودی پس ، قشنگه ؟ .
- خیلی ، از دست نده . طبیعت معرکه ای دارد. کوهستانی ...وقتی هم که راننده مثل قاطر اتوبوس را از دم پرتگاه میراند چشمهایت را ببند و مدیترا کن.
خندید. به همان شیوه ای که عادت داشت بخندد...
ـ دعوا هم ندیدم .
ـ چی ؟
ـ دعوا
ـ یعنی چی ؟
ـ آخه تو ایران ، اون موقع ها دعوا زیاد بود. الان میگویند خیلی بیشتر است و مردم در خیابانها خیلی با هم خیلی دعوا میکنند. من دعوا ندیدم در اینجا.
ـ تو همه اش اینجا را با ایران مقایسه میکنی ؟
ـ خوب با کجا مقایسه کنم ؟ سوئد ؟ اونجا که همه اش نه میلیون جمعیت داره ، یعنی یک شهر کوچک اینجا. هر چند که جمعیت یک شهر بزرگ اینجا تقریبا به اندازه تمام ایران است. ولی منظورم از این مقایسه ها یک سری شرایط مشابه است. اینجا هم میگویند که تقریبا نیمی از جمعیت زیر خط فقر هستند. شلوغی ، فقر ، ترافیک و رشوه...
با حضور پیشخدمت صحبتمان قطع شد. پرسید : تو چی سفارش دادی ؟
ـ  اسفناج و پنیر با برنج.
به پیشخدمت گفت : برای من هم از همین بیاور.و یکی هم از این سودا با  لیمو.
هر دو به درختی که پشتمان قرار داشت تکیه دادیم .و مشغول تماشای منظره شدیم. 
پرسیدم : مقصدت کجاست ؟
ـ مایسور ، بیا بریم .
ـ من دیشب رسیدم. هنوز چیزی از اینجا ندیدم .می مانم.
ـ  همراه شو دخترک ، کمی هم همراهی در مسافرت را تجربه کن.
ـ یادته چقدر از مزایای تنها سفر کردن لاف زدیم ؟ که هر وقت خواستی هر جا خواستی میری ، و مسیر عوض میکنی. بزار باشه.
کمی از هامپی برایم گفت ، و از آنسوی رودخانه .
ـ آره ، فکر کردم فردا بروم ، عجیبه که اینجا یک پل نساخته اند .فقط این قایق فکسنی و آن هم از ساعت ده صبح تا شش بعد از ظهر .
ـ آن سوی رودخانه خودش اتوبوس دارد با فاصله ای از این ده ، شهرک بزرگتری هم هست. پل را اما دارند می سازند. شاید تا سال دیگر حاضر شود.
ـ این نزدیکی ها نیست . ندیدم
ـ نه ، آن طرف است. همین جاده ی رستوران درخت انبه را باید بگیری و مستقیم بری.
ـ از ماجرای ترور خبر داری ؟
ـ دیوانه کننده است ، همچنان ادامه داره .
ـ دیشب در رستوران با یکی از پیشخدمت ها صحبت میکردم ، میگفت که پلیس اینجا به اندازه کافی اسلحه نداره ، اگر هم اسلحه داشته باشه گلوله نداره ،
ـ جلیقه ی ضد گلوله هم یکی در میان دارند .
ـ تازه اونایی هم که داشتن به خاطر گرما در آوردند. دیوانه کننده است...
غذایمان را آوردند.  
متیو ، مسافر آمریکایی که  خود را آمریکایی شرمنده معرفی میکرد ، انسان منحصر به فردی بود. نگاهی باز و همه جانبه به دنیا داشت ، پیش داوری هایش اندک و مهربانی هایش بی حد بود. بی نیاز بود ، یکی از بی نیاز ترین انسانهایی که در عمرم دیدم. حدس میزدم که به راحتی از لباس تنش هم میگذرد. آمده بود که 7 ماه در هند بماند. هرگز از او نپرسیدم شغلش چیست و چگونه زندگی اش را میگذراند ولی با بی نیازی ای که در روحش بود ، نباید زیاد سخت باشد.
وقتی از او در آشرام ِ آما جدا شدم فکر نمیکردم باز او را ببینم. و الان اینجا بود. در رستوران ِ درخت مانگو  در هامپی.

DSC05928.jpg
برایش ماجرای دختر انگلیسی هم اطاقم را گفتم و از خنده روده بر شد. برایم از هم اتاقی اسپانیایی اش گفت که همه اش انتظار داشت متیو برایش ترجمه کند.
ـ چی را ترجمه کنی ؟
ـ نمیدانم ، او انگلیسی نمیدانست و من هم که اسپانیایی بلد نیستم .
ـ پس چی ؟
ـ خوب نکته هم همینجاست دیگه ...
ـ هوم...
ـ کدام میهمان خانه هستی ؟
ـ دیشب یکی بودم که امروز عوضش کردم. طرف گفت که آب گرم را صبح برایم می آورد ولی صبح که از آنها آب گرم خواستم گفت که 30 روپیه بدهم. سی روپیه زیاد نیست ولی من از آدمهای بی پرنسیپ خوشم نمی آید. من هم اتاقم را عوض کردم و جای دیگری گرفتم. مهمانخانه ی گانش . بد نیست . 
ـ لابد با همان لوکس ِ خودت،
ـ من باید توالت و حمام را شخصی داشته باشم. تازه وقتی اتاق را تحویل میگیرم حسابی توالت و حمام را میشورم. من اصلا نمیفهمم تو چطور با توالت عمومی میسازی. 
ـ خوب مدت زیادی قراره بمونم. اینطوری خیلی خرجم میشه و بودجه ام نمیرسه.
ـ میدانم. ولی با این همه. سخته .
ـ نه زیاد. عادت میشه. بیا بریم مایسور ،
ـ تازه امروز یک دوچرخه اجاره کردم
ـ آها ، پس دوچرخه ی تو بود که بیرون پارک کرده بودی ؟
ـ آره ، نمیزارن توی باغ بیارم ، خلن ، مجبور شدم اونجا بگذارم . ولی پسر سنگتراش گفت که مواظبش است. دوچرخه خوبه ، هم همه جا را به اختیار خودت میبینی ، هم این ریکشاوالا ها هی دنبالت داد نمیزنن ریکشا میخوای یا نه. خیلی هم ارزونه ، روزی نیم دلار. 
ـ آره فکر خوبی کردی. نمیدونم چرا به فکر من نرسید. راستی اون کتاب که سفارشش رو کردی گیر آوردم و خریدم. بادبادک باز رو. این رو هم خریدم .
و کتاب حافظ را به زبان انگلیسی از کیفش بیرون کشید.  کتاب زیراکس بود. اینجا همه ی کتابها را زیراکس میکنند بدون توجه به کپی رایت و خیلی ارزان میفروشند. به قیمت سه یا چهار کرون. کمی شعرها را خواندم و خنده ام گرفت.
ـ به چی میخندی ؟
ـ حافظ را تا حالا به انگلیش نخوانده بودم . آخ نمیدانی ، خود شعرها اینقدر زیبا هستند که نگو. اینطوری نمیشه . اینطوری نمیرسونه.
ـ من مولوی را قبلا به انگلیسی خوانده بودم و خیام را ، ولی حافظ را اینجا گیر آوردم. یعنی راستش اصلا نمیشناختم اگر تو آن شب اسمش را نیاورده بودی. دنبالش نبودم. و آن روز که در بساط کتاب فروش دیدم خریدم. میدانم که خودِ شعر نیست ، ولی من لااقل اینطور معنی اش را میفهمم.
ـ و مهم هم این است. البته آهنگ شعرش هم زیباست.
ـ بقیه ناهار را در سکوت خوردیم. و نفری یک چای ماسالا هم بعد از غذا. 
برق هنوز نیامده بود ، باران هنوز نم نم می بارید. در هامپی هر وقت باران ببارد ، برق ها میرود. این را مرد مهمانخانه دار میگفت. باید سر راه برگشت به مهمانخانه ، شمع بگیرم. میدانم که اگر از مهمانخانه دار بپرسم نخواهد داشت.
گفتم :راستی رستوران ایتالیایی کنار تمپل را امتحان کردی ؟
ـ غذایش را ؟ نه ، میدانی که من گوشت نمیخورم.
ـ غذا نه ، قهوه اش را . من امروز صبحانه آنجا خوردم . قهوه با آناناس . قهوه را  توی کاپ سرامیک سرو میکنند. و مزه ی قهوه هم میدهد. من داشتم فراموش میکردم قهوه چه مزه ای دارد. 
خندید : نه ، پس از دست دادم.   
ـ کی راه می افتی ؟
ـ اتوبوس ساعت 4 را میگیرم. دیگر هم ازت نمیپرسم که با من بیایی.
ـ مستقیم به مایسور ؟
ـ سعی میکنم. ولی خودت که راهها را میشناسی.
ـ اوهوم.  نزدیک مایسور یک معبد بودیسم است. اگر خواستی یه سر بزن. تعریفش را شنیده ام.
ـ میتونم  چند تا عکس ازت بگیرم ؟
ـ اوکی ، ولی بیا با دوربین خودم هم بگیر. من از خودم زیاد عکس ندارم. من هم از تو چند عکس میگیرم.
ـ پس تو هم چند تا از من بگیر. من هم زیاد عکس ندارم از خودم.
DSC05930.jpg
به گیرنده های خود دست نزنید ، عیب از عکاس است :)) 

ـ برای اینکه دیرت نشود کم کم باید راه بیافتیم.و به مستخدم گفتم که صورت حساب را بیاورد. صورت حساب را یکجا آورد و نصف کردیم و پرداخت کردیم. 
 با هم تا دروازه ی خروجی رستوران آمدیم.
ـ تو با دوچرخه ات میروی ؟
ـ میتوانم تا  ایستگاه اتوبوس با تو همراه باشم. پیاده میرویم.
قدری که راه رفتیم گفتم :
ـ راستی میدانی ، امروز پسر جوانی به من میگوید که هش و گرس و قارچ جادویی دارد. بهش گفتم این آخری را اصلا نمیدانم چی هست . باورت میشود ؟ به من ... آخه به قیافه ی من می آید که اهل این چیزها باشم ؟
قدری از من فاصله گرفت  و گفت : اوه آره ، دفینیتلی ؟
داد زدم : چی ؟
خندید و گفت : دلخور نشو دختر ، تیپ تو تیپ هیپی های دهه 70 ه . . معلومه که...و خنده اش بالا رفت .
گفتم : منو باش که دارم زیر این بارون با این پیاده میام.
ـ دلگیر نشو از من. مسئله را شخصی هم نگیر. به من هم پیشنهاد کرده اند. اینجا مسئله قیافه و تیپ نیست. به چشم ها دقیق نشدی ؟ اینجا خیلی ها های هستند. شخصی نگیر.
دم ایستگاه ورقه کاغذی از جیبش بیرون آورد و گفت : میل آدرس ، لطفا.
گفتم : اوکی. و آدرس ای میلم را برایش نوشتم.
نگاه کرد و گفت : خوب الان دیگه حتی اسپل اسمت را هم بلدم. و خندید.
ـ خوش به حالت !
ـ دنیا رو چه دیدی ، شاید یه میان بر هم زدم و استکهلم آمدم.
اتوبوس موتورش را روشن کرد. متیو در حال سفارش کردن جاهایی بود که میتوانستم ببینم. همدیگر را بغل کردیم و به امید دیدار گفتیم و سوار شد. اتوبوس راه افتاد.
فردای آن روز ، وقتی به آن سوی رودخانه رفتم ، تاول های درشتی روی پایم دیدم. در هامپی نه دکتر بود و نه داروخانه. نزدیکترین دکتر در شهر نزدیک بود. 
هامپی سرد بود و باران مدام فرصت گشتن را گرفته بود. شبها هم در تاریکی ده هیچ نمیشد کرد. احساس کردم این بار به اندازه کافی اینجا را دیده ام . تاول های پایم که بعدا فهمیدم یک نوع آلرژی به چیزی بود ، و سردی هوا و باران موجب شد که کوله بار بستم و به سمت نزدیکترین شهر راه افتادم.
متیو همچنان در هند است ، هر از چندگاهی میلهایش میرسد. 

DSC05916.jpg
تنها مرکز پلیس دهکده :)

DSC05914.jpg

DSC05956.jpg
[ 20:40 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]










Powered by MT3.35
RSS 1 , RSS 2
ATOM