چند سال پیش در وبلاگم از ماجرایی که در سوئد اتفاق افتاده بود نوشتم و آن را مُعرِفی بر دموکراسی خواندم.
مسائلی که این روزها پیرامون ترانه ی نقی شاهین عزیزم پیش می آید ، وادارم کرد تا آن ماجرا را دوباره بنویسم .
مدتی پیش ، در کانال چهار سوئد ، سریال طنزی به نمایش در آمد که در آن ، خانواده ی سلطنتی سوئد به شدت مورد تمسخر قرار میگرفتند. از زن بازی شاه سوئد تا دماغ سر بالا بودن ملکه ، و از ما بهتران بودن پرنسس ها و پرنس و دوست پسر ها و دوست دختر هایشان . از زندگی سکسی و روانی و ...خلاصه همه چیز این خانواده از نظر تیز طنز نویسان این برنامه در امان نماند .
برنامه ی بسیار پر هواداری هم شد و کلی نقد مثبت هنری گرفت.
مدتی که از پخش این برنامه در کانال چهار سوئد گذشت ، شاه سوئد در بیانیه ای مطبوعاتی مراتب دلگیری و ناراحتی خود را از این برنامه اعلام کرد و گفت که این برنامه به شدت او و خانواده اش را مورد تمسخر و تحقیر قرار داده و او از این بابت اصلا خوشحال نیست و به شدت ناراحت است.
مسئول کانال چهار سوئد مسلما باید جوابی به این بیانیه میداد ، و به همین دلیل در پاسخ شاه سوئد نوشت : از بابت این که این برنامه خشنودی شاه را فراهم نیاورده است متاسفم ، ولی تلویزیون سوئد چندین کانال دارد و اگر برنامه ای مورد توجه شما قرار نگرفت می توانید کانال تلویزیون خود را عوض کنید .
این مسئله به نظر من یکی از بهترین رفرنسها در مورد رواداری اجتماعی و اخلاقی و حد و حدود آزادی بیان و محدودیت هنری در جامعه ای است که به دموکراسی و آزادی معتقد است.
این روزها ، در رابطه با ترانه ی شاهین نجفی ، برخوردهایی از نوع شاه سوئد ، از دوستان زیاد می بینیم. من چون ناخودآگاه خواندن برخورد های اجتماعی افراد را توهین به شعور ایشان میدانم ، با این فرض که تمام این برخوردها آگاهانه است و با قصد و نیت مشخصی صورت میگیرد ، قصد دارم کمی روی این شیوه ی برخورد و نگاهی که در فراسوی آن به پدیده ی دموکراسی و آزادی های اجتماعی و فردی و هنری وجود دارد متمرکز شویم.
توجه داشته باشیم که من به هیچ عنوان قصد ندارم فتوای ارتداد شاهین را که از سوی آخوند ابلهی صادر می شود یا صفحه های فیس بوکی را که ملت را به کشتن شاهین ترغیب می کنند نقد کنم. من فکر میکنم تکلیف ما با این مساپل روشن است . چیزی که متاسفانه تکلیفمان با آن روشن نیست ، تذکر های آمرانه و مهرآمیزی است که تو را به معروفی ، امر و از منکری، نهی می کند .
دوست عزیزم علی عبدی در استاتوس خود ضمن گفتن این که آهنگ را برای مادر گرامی اش پخش کرده و مادر از شنیدن آن بسیار ناراحت شده است ، نوشته :
باورهای دینیِ مادرم تا به امروز به کسی آزاری نرسانده و دین داریِ معیشت اندیشانه اش، هویت ساز، آرامش دهنده، و معنا بخش به زندگیِ عادیِ روزانه است. در عین حال که از آزادی بیان دفاع می کنیم، «می توانیم» تلاش کنیم که نقدها و اعتراض های درست خود به سوء استفاده حاکمان از دین را به گونه ای بیان کنیم که اسبابِ ناراحتیِ غیرضروریِ مسلمانانِ رواداری که سبک زندگی خود را بر دیگران تحمیل نمی کنند نشویم.
من البته در صفحه ی خود این عزیز هم کامنتی نوشتم که با "ایگنورانس " و "ریز می بینمت" همیشگی او روبرو شد ، و قصد این نوشته هم این نیست که احیانا من را درشت تر از آنچه هستم ببیند ، یا در شیوه ی برخورد خود با من تغییری دهد . قصد این نوشته دقیقا همان شفاف سازی رگه های دیکتاتور زده ی ما در بی اعتمادی به اصل آزادی بی حد و شرط و حقوق بشر است. همان رگه ها که به ما دیکته می کند که باید برای هر چیزی حد و شرط داشته باشیم تا دنیا روی پایش بند شود و حد و شرطش را هم همان ها که من آنها را در لیست خوبها قرار داده ام میدانم تعیین می کنند.
اگر به نوشته ی علی عبدی عزیزم می پردازم ، به این دلیل است که این نوشته به نظر من بهترین نمونه در نهادینه شدن امر به معروف و نهی از منکر با نگاهی خیرخواهانه است. شیوه ای از تعیین رفتار و کردار اجتماعی برای همه گان که وقتی در قدرت قرار ندارد به شکل مهر آمیز و خیرخواهانه و وقتی در قدرت قرار میگیرد به شکل گشت ارشاد و ... نمود می کند.
در مثال بالا شاه سوئد و برنامه ی تلویزیونی با یک قدرتمدار طرف هستیم که مسلما از خواست او تعجب میکنیم و میگوییم چه پر توقع ! یعنی حالا قدرت داری باید برای ما رفرنس هم تعیین کنی ؟
در نوشته ی علی عبدی با یک فرد روبرو هستیم . یک انسان معتقد که از یک آهنگ رنجیده است و فرزندش که سقف رواداری را برای عموم به نسبت رنجش مادر پایین می کشد.
سوال این است که آیا وقتی به قدرتمندان حق تعیین تعرفه های اجتماعی را نمیدهیم ،باید این حق را به گروه ها و دسته ها و افراد تنها بر این اساس که به کسی آزاری نرسانده اند بدهیم ؟
راستی سلیقه های فردی ما تا چه حد میتوانند حد و مرز های اجتماعی را برای دیگران تعیین کنند ؟
دوستان زیادی این نوشته ی علی عزیزم را لایک زده اند - تا این لحظه حدود ١٣٠ نفر - از این دوستان و دیگر دوستانی که فکر میکنند که سلیقه ی مادر و پدر ، عمه جان و دایی بزرگ میتواند و باید معرف های شیوه های زندگی و رفتار های اجتماعی و هنری ما باشد می پرسم که آیا شما در تمام مساپل زندگی تان از پدر و مادر و بزرگترهایتان اجازه می گیرید و نظر و نگاه ایشان را مورد توجه قرار میدهید ؟ مسلم است که ایشان خیر خواه شما هستند و آزارشان به شما نرسیده است ، ولی مثلا آیا در انتخاب پارتنر خود - و جنسیت او - این مسئله را مورد توجه قرار میدهید که اسباب ناراحتی غیر ضروری او را فراهم نکنید و مثلا به جای پارتنر دلخواهتان ، با دختر محجب همسایه که بوی قرمه سبزی اش تمام کوچه را برداشته و آفتاب و مهتاب روی ماهش را ندیده ازدواج کنید ؟
من جواب بسیاری از شما به این سوالم را منفی میدانم. به این دلیل است که از شما می پرسم که چرا سلیقه ی بستگان ، دوستان ، یا هم مذهب های شما ، برای شما اینقدر اهمیت ندارد که خودتان به تنهایی چند سال با آن زندگی کنید ، ولی مایل هستید این سلیقه را با عطوفت تام به ملتی برای همیشه تحمیل کنید ؟ چرا حقوقی را که در انتخاب شیوه ی زندگی به میل و سلیقه ی خود ، برای خودتان که تنها یک نفر هستید قاپل هستید ، برای دیگران به رسمیت نمی شناسید ؟
چرا در یکی از این دو مورد رفرنس هایتان شخصی است ، ولی در دیگری از همه گان میخواهید که رفرنس های عزیزانتان یا هم عقیده هایتان را مورد توجه قرار دهند ؟
آیا همین عوض کردن کانال ، پخش نکردن ترانه ای که می بینید مناسب حال عزیزانتان نیست ، بزرگترین لطف نسبت به ایشان نیست ؟
من در اینجا سلیقه ی عزیزانمان را زیر سوال نمی برم . آنها مثل هر انسان دیگری حق این را دارند که سلیقه ی خود را داشته باشند . بحث من دقیقا معرفی این سلیقه را به عنوان معرف حد و مرز های آرادی از سوی دوستانی است که خود را آزادی خواه و دموکرات می دانند.
اگر در همین نوشته ی علی عزیزم ، جای کلمه ی مادر با مثلا آقای احمدی نژاد یا آقای سید علی خامنه ای عوض شود ، و دقیقا با همین لحن مهربان و خیرخواهانه _ یعنی متن همان باقی بماند و تنها کلمه ی مادر با اسم این آقایان عوض شود _ باقی بماند ، مسلما نه ١٣٠ تا لایک می خورد ، و نه همه با تکان دادن سر به شاهین و ترانه اش چشم غره می رفتند . پس مهربانی و ملاطفت و احساسات انسانی را هم نمیتوانیم و نباید معرف حد و مرزها قرار دهیم.
بسیاری از فرهنگ ها و محدودیت های اجتماعی به اسم خیر العوام به جامعه تحمیل می شود.
طنز یک هنر است ، هجو هم هنر است !
هنر قرار نیست مرز و حد داشته باشد ، هنر قرار است نقد شود اما قرار نیست در چهارچوب های سلیقه ای ما یا والدین ما یا نیاکان ما قرار بگیرد . هنر با توجه به نگاه و دید هنرمند سر میکشد و مرزهای خصوصی و اجتماعی را مورد چالش قرار میدهد ، برای کوتاه بودن سقف های خود ، سر هنر و هنرمند را کوتاه کنیم .
حد و مرزهای هنر توسط قوانین بین المللی تعیین و مشخص شده اند . سلیقه ی خودمان را به عنوان حد و مرز به هنر و هنرمند تحمیل نکنیم.
من در این نوشته ، نوشته ی یک دوست عزیز را مورد نقد قرار دادم ، چون بیانی صریح داشت و نوشته اش هم دم دست بود. میدانم که این شیوه ی تفکر بسیار زیاد است، همان لایک هایی که آن نوشته مختصر خورده ، حاکی بر این است که این نوع تفکر عمومی تر از آن است که فکرش را میکنیم.
این نوشته را در فیس بوک منتشر کردم و دوست عزیزم علی عبدی در پای این نوشته خطاب به من یک کامنت نوشت که بنا به اخلاقی که به آن اعتقاد دارم انتشارش درپای این نوشته را ضروری میدانم .
هم شاهین نجفی می تواند دوباره این ترانه را بسراید و هم دفاع از آزادیِ بیان او لازم است. در نتیجه بحثِ «تذکر های آمرانه» مطرح نیست. بلکه بحث شده است که «می توانیم» در مواردی که ضرورت ندارد باعث افزایشِ رنجشِ انسان ها نشویم. مخلص.
و البته این جواب به نظر من ابدا کافی نیست . چرا همه ی مردم " میتوانیم "؟ این ضرورت ها را چه کسی تشخیص می دهد ؟ و چرا باید نگاه مادر یک دوست برای یک هنرمند فکر دوباره در باره ی ضرورت ها را به وجود بیاورد ؟
بابت این چرا ها جوابی نیست . ولی این جواب دوست عزیزم علی عبدی بود .
در خاتمه باید خاطر نشان کنم که به شدت نگران جان شاهین نجفی هستم. فریدون فرخزاد با کمتر از این ها به قتل رسید ، و برای این رژیم آسان است که یک ویزای دیپلماتیک برای یکی از بی مخ های خود جور کند تا ...
دوستانی که در آلمان زندگی می کنند شاید بتوانند مقامات آلمان را در جهت تلاش در حفظ جان شاهین مطلع کنند.
چند روز پیش در استکهلم به جلسه ای در معرفی و بحث در مورد بی دی اس ام ، سادو مازوخیسم و فتیشیسم رفتم.این شیوه ی رابطه انسانی و جنسی همیشه برای من زیر سوال و موجب اشمئاز بوده .
BDSM-Bondage-Discipline-Sadism-Masochism
http://en.wikipedia.org/wiki/BDSM
عمده ی شرکت کنندگان این جلسه اعضای گروه بی دی اس ام ، سادو مازوخیست و فتیشیسم در استکهلم بودند .
فکر میکنم تنها من و یکی دو نفر دیگر جدای از این گروه بودیم.
در این برنامه در باره ی انجمن و کارکردهایش توضیح داده شد .
یک نمایش کوتاه پنج دقیقه ای نمایش داده شد ، که البته به نظر من هوشیارانه بود و دو زن بازیگران آن بودند و یکی دومینانت و دیگری سابمیشن بود . و با وجود این نتوانستم صحنه را تحمل کنم و بیرون زدم .
زنی حلقه ی فولادی دور گردنش را نشانم داد و گفت که کلیدش در دست شوهرش است و این سمبلی است بر این که او متعلق به آن مرد است و مرد مالک اوست.
مرد دیگری در مورد این که بین او و پارتنرش همیشه قرارداد کتبی نوشته می شود که در صورت بر هم خوردن رابطه یکی دیگری را متهم به خشونت نکند صحبت می کرد .
با زن و مردی مسن ـ بالای شصت سال ـ صحبت کردم که سالهاست به عنوان زن و شوهر با هم زندگی می کنند و رابطه ای عاشقانه دارند و سادو مازوخیست هستند. میگفتند که تا همین ده سال پیش ما از نظر جامعه بیمار محسوب می شدیم ، این درحالی است که روابط ما با توافق کامل هر دوی ماست . مرزهایمان را می شناسیم و رعایت می کنیم و رابطه ای با عشق و احترام با یکدیگر داریم.
همه ی این حرفها کله ام را به دوران انداخت ، و حقیقتا برای من یکی زیادی بود و تعریف های آنها از عشق و نیازهایشان با تمام تفکر من در باره ی رابطه ی برابر و عاشقانه و ... متضاد می نمود.
اما به یک مسئله باور داشته و دارم ، که این روابط در میان انسانهای بزرگسال و با انتخاب خود ایشان شکل میگیرد و خوشحالم که در کشوری زندگی می کنم که این انسانها هم میتوانند آنگونه که مایلند رابطه داشته باشند و انسانهای دیگر همانند را بجویند و بیابند .
این روابط هر چند برای من آزار دهنده به نظر می آیند ، اما نیاز این انسانهاست و نیازی است که به شکل داوطلبانه و با توافق طرفین برطرف می شود.
این انسانها ابدا ادعای طبیعی بودن ندارند ، آنها معترفند به این که متفاوت هستند و نیازهای متفاوتی دارند و درجهت تحقق نیازهایشان در یک رابطه ی کاملا خودآگاه و داوطلبانه و انتخابی اقدام میکنند.
در میان این جمع ، انسانهایی بسیار روشنفکر را ملاقات کردم که بسیار خوب قادر به تحلیل خود و شرایط بودند . وکیل ، جامعه شناس ، روانشناس ، پلیس ، پزشک.
و واقعیت این است که فکر میکنم برای رسیدن به این که نیازهایمان چیست و حرکت در جهت تحقق آنها ، به آی کیوی بالایی نیاز است .
حقوق بشر و رعایت آن یعنی همین که انسانها را در انتخابی که به کسی آزار نمی رساند ، آزاد بگذاری.که انسانها این حق و آزادی را داشته باشند که مرزهای خود را خود شان تعیین کنند. و رعایت کنند.
با پذیرفتن این مسئله فکر میکنم قدم دیگری در تحول خودم در مسیر به سوی اندیشه ی آزاد ـ اپن مایند ـ برداشتم.
و میدانم که این راه دراز است . بسیار دراز ...
پس نوشت : با آشنایی بیشتر از این گروه و نیازها و روابطشان ، راستش به این نتیجه رسیدم که بسیاری از روابط ما که خودمان را انسانهایی معمولی و طبیعی میدانیم با کشش ها و تنش های سادو مازوخیستی همراه است ، با این تفاوت که در آن رابطه ناآگاهانه است و با توافق دو طرف و انتخاب دو طرف همراه نیست .
تصور کنیم ، مردی که زن خود را کتک می زند و آزار میدهد و هر شب به او تجاوز می کند ، آیا خود را یک مرد غیر طبیعی میداند ؟ یا این که کار خودش را کاملا طبیعی می بیند ؟
به این مسئله فکر کنیم.. شاید در پیرامون خود انسانهایی سادومازوخیست سراغ داریم ولی آنها این تعریف را از خود ارائه نمیدهند .